عکسی از اعتراضهای دوشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۱ در تهران علیه قتل حکومتی مهسا (ژینا) امینی عکس ازشبکههای اجتماعی
محمدرضا نیکفر – رادیو زمانه
دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
در فضای سیاسی کنونی، سه موضع از هم قابل تفکیک هستند: موضع رژیم، موضع براندازان پیرو نتانیاهو و ترامپ، و یک موضع سوم که «خط سوم» یا «صدای سوم» خوانده میشود. توضیحی دربارهٔ این موضع.
از زمان جنگ دوازدهروزه موضوع تفکیک صفها و شفاف کردن موضعها بیش از پیش مبرم شده است. این امر اتفاقی نیست. وارد مرحلهای شدهایم که در آن پای درگیریها و تصمیمهای سرنوشتساز در میان است. وضعی که در پشت سر داریم، با همهٔ ناعادی بودن آن، نسبت به آنچه پیش رو داریم شاید عادی بنماید.
با شدت گرفتن درگیری میان رژیم با اسرائیل و آمریکا و متحدانشان، سه موضع با روشنی بیشتری از هم تفکیکپذیرند: موضع رژیم، موضع براندازان پیرو صف اسرائیلی-آمریکایی، و یک موضع سوم که «خط سوم» یا «صدای سوم» خوانده میشود.
کار دو خط اول و دوم در معرفی خود ساده است: اولی پشت سر خامنهای صف میبندد، دومی پشت سر نتانیاهو و ترامپ، و پرچمی و تمثالی هم به دست میگیرد به نشانهٔ فرمانروای بعدی. دومیها معمولاً به سومیها میگویند که «رهبرتان کیست[؟]». شاخص خط سوم اما نه چهرهای بدیل خامنهای یا مثلاً رضا پهلوی، بلکه درکی دیگر از رهبری است. توضیح این درک در فضایی آکنده از عوامفریبی و فشار برای تعیین تکلیف مشکل است. برخی بیانیههای اخیر تلاش کردهاند محتوای این جریان را توضیح دهند.
در توضیح جریان سوم لازم است تأکید شود که این خط واکنش به دو خط دیگر نیست، هرچند اکنون چهبسا از طریق مرزبندی در قالبهایی چون «نه جنگ، نه رژیم» یا «نه رژیم ولایی، نه رژیم سلطنتی» معرفی میشود. این نقصانی است که باید با رجوع به تاریخ از یک سو و از سوی دیگر توضیح راهکارهای اثباتی جریان جبران شود. ابتدا میپردازیم به پیشینهٔ آن.
خط آزادی و استقلال
از آستانهٔ انقلاب مشروطیت، از دل بخشی از جریانهای سیاسی خطی عبور میکند و تا امروز ادامه مییابد که با دو مشخصهٔ پایدار معرفیشدنی است: تأکید بر آزادی ملت و استقلال کشور. این خط با وجود آنکه مرجع یا مرجعهای فکری ثابت و یگانهای نداشته−مرجع در قالب فردی خاص، نوشتهای خاص یا مکتبی خاص− و درون خودش درگیر جناحبندی بوده، اما همواره دو امر استقلال کشور و استقلال ارادهٔ مردم را همبسته دیده است، به بیانی دیگر، سلطهٔ سلطان و سلطهٔ امپریالیسم را به هم مرتبط دانسته است.
تفاوت دیدگاهها در درون این طیف سیاسی به درکهای مختلف از آزادی بهویژه از نظر مضمون اجتماعی آن و برداشتهای مختلف از وضع جهان و قطببندیهای درون آن برمیگشته است. در قرن بیستم، جهانبینیها بهصورتی بازرتر از امروز از نوع نگاه به قطببندیها در جهان تأثیر میگرفتند. در ایران نیز چنین بوده است؛ نوع نگاه به قطببندیها در جهان تأثیر میگذاشته بر روی تقسیمبندی چپ و راست و بر جناحبندیهای درون خود طیف چپ. در همین گذشتهٔ نزدیک، درک از آزادی مبهمتر از امروز بود؛ به فرد و هویتهای گروهی توجه چندانی نمیشد، چون مبنا کلیتی گرفته میشد به نام ملت، توده، یا طبقهٔ کارگر. گرایش عمده این بود که امکانپذیری عاملیت تاریخی آن را از راه تقابل با رژیم مستبد وابسته و از این طریق پس راندنِ امپریالیسم ببینند.
انقلاب ۱۳۵۷ دوبُنی بود، یک بُن آن را گروههای اجتماعی جدید تشکیل میدادند، بُن دیگر را گروههای اجتماعی سنّتی یا برکنده از صورتبندی کهن، اما جذبنشده در صورتبندی جدید سرمایهداری. حیطههای معنایی و تصوّریشان با هم فرق میکرد، دو درک مختلف از گذشته و حال داشتند، و آرمانهای مختلفی را پی میگرفتند. اما میانشان دیوار نبود؛ همپوشانیهایی داشتند، که ممکنساز شکلگیری هژمونی جریان خمینی شد. این همپوشانیها به روشن نبودن این گونه مرزها برمیگشت:
• مرز میان انتقاد از سرمایهداری وابسته با دلبستگی به شیوهٔ زیست در همبودهای کهن،
• مرز میان انتقاد از تجدد آمرانه با نفرت از نفس تجدد،
• مرز میان تقابل با امپریالیسم و تقابل با کلیت غرب، و
• بیتوجهی به اینکه انتقاد از استبداد حاکم خودبهخود به معنای آزادیخواهی نیست.
اسلامیتی که چیره شد سنّتگرایی محض نبود؛ دگرگشت فکر سیاسی اسلامی در عصر ناسیونالیسم و نبرد برای تصرف دولت بود با هدف پیشبرد برنامهٔ رشد و نظام امتیازوَری مطلوب خود. این دگرگشت متأثر از ایدئولوژی و فرهنگ استقلالطلبی صورت گرفت، انگارگانی که افق فکر تحولطلب سیاسی در همهٔ کشورهای استعمارزده را تعیین میکرد. بهدلیل استفادهٔ الاهیات سیاسی جدید اسلامی از مفهومهای همین فضای فکری، در خط استقلال− خطی که در چارچوب درکهای رایج دوران، خواهان استقلال مردم در تصمیمگیری و استقلال کشور بود− نسبت به اسلامگرایی حساسیت چندانی برانگیخته نشد. در طیف چپ معمولاً آن را نمیدیدند یا به آن بیاعتنا بودند.
تا زمان انقلاب ۱۳۵۷ دو خط سیاسی چشمگیر اینها بودند: خط استبداد و خط استقلال.
خط استبداد در دولت پهلوی تجسم داشت. استبداد پهلوی ادغام ایران در نظم قرن بیستمی امپریالیسم را پیش میبرد. گسترش دستگاه نظامی و امنیتی و تجهیز آن، به پیروی از یک فرماندهی جهانی، گسترش سرمایهداری و تجدد آمرانه از ارکان سیاست ادغام و گماشتگی در نظم امپریالیستی بودند.
نسخهٔ مدرنیزاسیونی که ایالات متحده پس از جنگ جهانی دوم برای رژیم پهلوی و دیگر رژیمهای وابسته پیچید از میانهٔ دههٔ ۱۹۶۰ در خود ایالات متحده با شک مواجه شد. اندیشمندانی چون ساموئل هانتینگتون۱ بر روی شکافهای اجتماعی و سیاسیای که این نسخهٔ مدرنیزاسیون ایجاد میکند دست گذاشتند، از جمله بر این موضوع که گروههای اجتماعی جدیدی که پدید میآیند مشارکت میخواهند و با نظم اقتدارگرا درخواهند افتاد. و چنین هم شد: بحران در ایران رخ نمود، آن هم در زمانی که تازه در واشنگتن داشتند به مشکلات برنامهٔ دیکتهشده فکر میکردند و درصدد اصلاح آن بودند، چیزی که در «جیمیکراسی» (گشایش سیاسی متأثر از سیاست پرزیدنت جیمی کارتر) جلوهگر شد.
درگیری اصلی گروههای اجتماعی جدید نه با سنّت و سنّتگرایان، بلکه با استبداد سلطنتی بود. تمرکز انتقاد سیاسی از وضعیت، در کل طیف منتقدان، بر روی دولت بود، رویکردی که تناسب داشت با دید دولتمحور عصر. پیوسته به دید دولتمحور، غفلت از جریانهای موجود در جامعه بود. خط ضدّاستبدادی و ضدّامپریالیستی بهجدّ فکر میکرد که با سرنگون شدن شاه راه استقلال گشوده خواهد شد: استقلال مردم در تعیین سرنوشت خویش و استقلال کشور از امپریالیسم. انقلاب و پیامدهای آن نشان داد که جهان و جامعه پیچیدهتر از آنی بودند که در فکر انقلابی دوران میگنجید.
تجربهٔ انقلاب و حکومت برآمده از آن و تحولهای جهانی از دههٔ آخر قرن بیستم بهتدریج کسانی را که همچنان دلبسته به ارزشهای آزادی و عدالت و استقلال بودند با چهار حقیقت آشنا کرد:
• استبداد شکلهای مختلفی دارد و به آن شکلهایی که در جنبشهای رهاییبخش ملی در دورهٔ پس از جنگ جهانی دوم دیده میشود منحصر نمیشود. بهطور مشخص: استبداد بدون وابستگی مستقیم هم میسر است.
• میتوان به لحاظ سیاسی ناوابسته بود، در همان حال طبق مقتضیات جایگاه خود در نظم جهانی سرمایهداری عمل کرد و به این نظم وابستگی داشت. تعیینکننده این است که در نظام ارزشی و امتیازوَری حاکم بر کشور، پول و بر پایهٔ آن «دلار» چه جایگاهی داشته باشد.
• بدون آزادی، عدالت به دست نمیآید. دموکراسی تنها یک فرم حکومتی نیست که زیر چنین عنوانی و با گفتن اینکه اصل محتواست بتوان آن را فرعی تلقی کرد و در ردهٔ دوم اهمیت گذاشت.
• استقلال ارادهٔ مردم بدون آزادی تشکل و بیان و بدون استوار شدن جامعهٔ مدنی متحقق نمیشود.
رواج دید جامعهگرا، اندیشهٔ انتقادی بر انقلاب ۱۳۵۷ و انقلابیگری قرن بیستم، تأمل بر دگرگونی وضعیت در جهان و صفبندیهای تازه در آن، تقویت گرایش به همبسته دیدن مبارزه برای آزادی و مبارزه برای عدالت، درک عمیقتر از تبعیض بهویژه تبعیض علیه زنان و اقوام و اقلیتهای دینی، نقد خشونت و توجه به تهدید تخریب محیطزیست بهعنوان مسئلهای که تلاش برای حل آن را نمیتوان به دورهٔ پس از تشکیل نظام سیاسی مطلوب موکول کرد، همه گشایندهٔ مسیر از سمت فکر سنّتی انقلابی بهسمت بررسی وضعیت برای دیدن راههای تحول ممکن بودهاند.
در حیطهٔ کنش و فکر متمرکز سیاسی، خط سوم حاصل شده است از یک سو از تأمل بر ممکن بودن یا بعید بودن یک انقلاب دوباره، و از سوی دیگر از تأمل بر اصلاحناپذیری نظام حاکم، تأملی بر مبنای تجربهٔ اصلاحطلبی. گاهی بخشی از این طیف یا کل آن را گذارطلب یا تحولطلب مینامند.
همبسته با این تأملات، تجربهٔ سازمانها و کنشگران انقلابی در این باب بوده که رابطهٔ تصوّری از پیشاهنگ و توده بیمبنا شده است؛ مردم فکر انتقادی خود را پروراندهاند، در انتخابهایشان محتاط شدهاند، حاضر به هر آزمایشی نیستند، عواقب هر کاری را میسنجند، و آنجایی هم که میگویند هر پلیدی به قدرت برسد از اینها بهتر است، درست با این سخنشان از مدعی فاصله میگیرند. از دو گزارهٔ «مبادا که وضع بدتر شود» و «اگر چنین یا چنان کنیم، وضع بهتر میشود» اولی هنوز بیشتر بر ذهنها غلبه دارد. این نه محافظهکاری در معنای چسبیدن به وضع موجود و دلخوش کردن به آن، بلکه بدبینیای است بر پایهٔ تجربهٔ زندگی.
تدقیق مرزبندیها
آنچه در بالا آمد بازنگریای بود بسیار فشرده در تاریخ فکر سیاسی در ایران عصر جدید برای آنکه گذشتهٔ آنچه اینک خط سوم یا صدای سوم خوانده میشود روشن باشد. بر این نکته دست گذاشته شد که تبار آن به جریانی برمیگردد که در چارچوب درکهای رایج دوران، خواهان استقلال مردم در تصمیمگیری و استقلال کشور بود. اینک میتوان محدودیتهای دید در گذشته را بررسی کرد، وضعیت کنونی را سنجید، و درکی از خط سوم پیش گذاشت که هم مبتنی بر آگاهی تاریخی باشد و هم شناخت زمانه.
در این دوران کمتر کسی بهصورت مستقیم و صریح با دو خواست آزادی و استقلال مخالفت میکند. به گفتار راستگرایان هم، چه دینگرا چه دنیاگرا، مفهومهایی راه یافتهاند که همین چند دههٔ پیش با آنها بیگانه بودند. اما نباید کاربست این مفهومها را در گفتار آنان جدّی گرفت. دوره دورهٔ سرگشتگی معنایی، سخنان بیمعنا، و یاوهگویی است. دیوار حاشا بلند است، بلندتر از هر هنگام دیگری.
اختلاف اساسی میان آنچه خط یا صدای سوم خوانده میشود با جریان راست افراطی در اپوزیسیون بر سر موضوعی است که ظاهراً فاشیستمآبان را در موضع رادیکالی قرار میدهد: اصلْ قرار دادن براندازی. در سمت دیگر اختلاف مشابهی وجود دارد با خود رژیم و پیروانش، از جمله با بخشی از اصلاحطلبان که اصلاحطلبیشان نه به منش و شیوهٔ کنش سیاسی، بلکه به پایبندیشان به حفظ نظام ولایی برمیگردد.
از تشابه در منطق تقریر اختلاف با این دو جریان میتوان سخن گفت، اگر مبنا را بر این بگذاریم که
• ارزشهای پایهای آزادی و برابری و محتوای برنامهٔ سیاسی تعیینکنندهاند،
• اصل این است که شیوهٔ عمل سیاسی با برنامه و هدف بخواند یا نه،
• اصل این است که چه بر سر جامعه و مردم میآید.
اصل نخست روشن میکند که عزیمتگاه ما تنها نوع نگرش به قدرت حاکم نیست، بلکه ارزشهای پایهای و برنامهٔ سیاسیمان است. اصل دوم اصل همخوانی هدف و وسیله است. این اصل مشخص میکند که آیا به ارزشهای ادعاییای چون آزادی و عدالت و دموکراسی و حق مردم در تعیین سرنوشت خویش پایبند هستیم و شیوههای عملی را پیش میگیریم که بهصورت مشخص با این ارزشها سازگار باشند، یا تنها تابع حسابگری قدرت هستیم. اما اصل سوم، که بسی مهم است و مانع خُشکسریِ برنامهای میشود، میگوید که در نهایت برای ما چه چیزی مهم است: قدرت، پیشبرد برنامه، و راهکارمان، یا حال و روز مردم. بهطور مشخص: آیا حاضریم بهخاطر آنچه ما مطلوبش میدانیم مردم رنج بکشند و آسیب ببینند؟ حاضریم بهخاطر دستیابی به هدف ریسکی را بپذیریم که به بهای آسیب زدن به جامعه و مردم تمام شود؟
خط نظام و پیروانش را خط ۱ و خط راست افراطی برانداز را خط ۲ میخوانیم. تفاوتهای آنها با هم و با خط ۳ را بر پایهٔ توضیحی که در بالا آمد در جدول زیر نمایش میدهیم:

مسئلهها و تفاوتها
جامعه درگیر مسئلههای مشخصی است که در برخورد با آنها تفاوت در دیدگاهها بهروشنی جلوهگر میشود. بسی مهم است که تفاوت در برخورد با هر مسئلهای را به سه محوری که در بالا مشخص شدند برگرداندیم.
شاخص وضعیت بیشتر مردم این گرفتاری دوگانه است: گرفتاری در زندگی شاق روزمره که برای بخش تنگدست به معنای فلاکت است، و گرفتاری در چنگ یک رژیم مستبد و فاسد. یک وجه مشترک همهٔ کسانی که به خط یا صدای سوم تعلق دارند، چه چنین عنوانهایی را به کار برند یا نه، این است که با سیاستهایی که به تشدید فقر و فلاکت راه میبرند مخالفاند، و این تنها به مردمدوستی آنان برنمیگردد. آنان از این باور پیروی نمیکنند و با آن مقابله میکنند که هرچه بر فقر و فلاکت افزوده شود، مردم آمادگی بیشتری برای خیزش علیه نظام مییابند. از این رو، خط سومیها، برخلاف جناح راست افراطی اپوزیسیون که پرچم براندازی را در دست گرفته، با سیاست تشویق قدرتهای غربی به افزودن بر فشار تحریمی بر ایران مخالفاند. فشار تحریمها مستقیماً به مردم منتقل میشود و فقر و فلاکت موجود را تشدید میکند. از تشدید فقر شور و امید و غریو آزادی برنمیخیزد. بر عکس، فلاکت همدست استبداد میشود، ذهن را فلج میکند، آنچنان که رؤیاهای ساده هم در آن زایل میشود، تا چه برسد به رؤیای زندگی بهتر در زادبومی بسامان.
فشار تحریمها و خطر جنگ، فقر و فلاکت، بحران تأمین نیازهای اساسی، تبعیض و سرکوب، بحران زیستمحیطی، اینها مسئلههای عمده در وضعیت کنونی ایران هستند. از میان آنها دو خطرِ بههمپیوستهٔ جنگ و تشدید تحریمها در درجهٔ نخست اهمیت قرار دارند. جدول بالا با نظر به این موضوع به صورت زیر درمیآید:

در وضعیت بحرانی خطر جنگ و رنج و فلاکت بیشتر، اولویت برای خط سوم صیانتِ جامعه است. اگر جنگ درگیرد-که این بار آنچنانکه هر دو طرف میگویند حادتر از دور پیشین خواهد بود- جامعه ممکن است چنان آسیبی بیند که نتواند دوباره برخیزد. مجروح و درهمشکسته تابع تقدیر میشود. چنان نخواهد بود که در کنار رژیم بایستد، و چنان نخواهد بود که قیام کند برای آنکه از صغیر بودن زیر سلطهٔ ولایت به رعیت شاه تبدیل شود.
هرچه جامعه درهمشکستهتر شود، احتمال انتقال قدرت به نظامیان بیشتر میشود. طبقهٔ حاکم موجود شأن خود را رها نکرده و جایگاهش را واگذار نخواهد کرد به دیگرانی که خود را طبقهٔ حاکم بدیل میپندارند و تصور میکنند با کمک آمریکا و اسرائیل سلطه خواهند یافت. فرادستان کنونی فرد یا جمعی را در جلوی صحنهٔ قدرت خواهند نشاند که به مردم با مشت آهنین برخورد کند و با قدرتهای معارض در غرب و منطقه با نرمش و ملایمت مواجه شود. برای این قدرتهای معارض، هدف نه استقرار دموکراسی در ایران، بلکه ایرانی مفلوک و سرافکنده و سربهزیر است. پهلوی و رجوی برای آنها مهرههایی هستند برای بازی قدرت، اِعمال فشار، پیشبرد جنگ روانی و بهرهگیری برای استخدام مزدور. خط دوم، مکمل و جادهصافکن هستهٔ اقتدارگرای نظامی خط یکم است.
کار جریان جامعهمحور، از این رو، در رویارویی با دو جریان ضدّ جامعه و مردم- رژیم [اسلامی] و اپوزیسیون فاشیستمآب- مشکل است که میخواهد در فضایی ضدّقدرت عمل کند که با غلبهٔ سیاست قدرت مشخص میشود. این طرف ارتش و سپاه و بسیج و وزارت اطلاعات خود را دارد، آن طرف به توان نظامی آمریکا و اسرائیل و مهارت موساد توکل میکند. اپوزیسیون راستگرا مدام از خط سومیها میپرسد شما چه دارید[؟]؛ و خط سومیها ظاهراً چیزی برای عرضه [کردن] ندارند جز عدهای زندانی سیاسی، عدهای چهرهٔ پراکنده، یک جامعهٔ مدنی ضعیف زیر سرکوب مداوم، و شبکهای پراکنده از کنشگران در خارج از کشور. در این وضعیت، اشاره به قدرت تاریخی تودهٔ محروم و برجسته کردن محتوای برنامه برای دستیبابی به آزادی و عدالت و صلح مشکلی را حل نمیکند. برنامهای با بهترین نیات خیر خودبهخود راه تحققش را نخواهد گشود.
خطی که در اینجا از آن بهعنوان خط سوم نام میبریم و طرحی فشرده از پیشینهاش ترسیم کردیم در گذشته تصوری رمانتیک از مردم داشته است. هرچه پیشتر میآییم، نگرش آن واقعبینانهتر میشود، اما این واقعبینی هنوز تقریر روشنی نیافته است. بینش جامعهمحور متفاوت است با بینشی که سازمان پیشرو و تصور آن از تاریخ و جبر آن را بهجای مردم مینشاند. در بینشی که تحولی جامعهمحور یافته باشد، مردم دیگر نه مفهومی اسطورهای- تودهای یکپارچه که آگاهیاش از وجودش پیروی میکند و بنا بر جبری تاریخی با رهبری طبقه و سازمان پیشرو برمیخیزد، با جانفشانی دورهٔ تبعیض و استثمار را پشت سر میگذارد، و در سعادت را به روی خود میگشاید- بلکه مجموعهای مشخص است، انبوههای درگیر مسئلهٔ بقا، نهچندان منسجم، نه دستیافته یا دستیابنده به آگاهیای ایدهآل، و نه آماده برای فدا کردن امروز بهخاطر سعادت موعود فردا.
پس مشکل بر این قرار است: در فضایی که زیر فشار خردکنندهٔ سیاست قدرت از دو سوست، چگونه میتوان با قدرت عمل کرد، در حالی که حزب و ستاد رهبری قدرتمندی موجود نیست و قدرت مردم هنوز فعلیت ندارد؟
برپایهٔ نمونههای تجربی، بهویژه نمونههای متأخر، میتوان گفت به نظر میرسد شکلگیری قدرت مردم سازوکاری این گونه داشته باشد:
• نیروهای معترض و خواهان دگرگونی به هم نزدیک میشوند.
• پیوستگی و برهمافزایی به حلقههای پیوند نیاز دارد. این حلقهها از ترکیب خواستهای گوناگون و طرح خواستهای محوریِ جامع حاصل میشود.
• همپای روند ترکیب خواستها و شعارهای موضعی تا رسیدن به طرح خواستی فراگیر، میان کنشگران پیوندی شبکهای برقرار میشود.
• سیر امور لزوماً از بسیط به مرکّب نیست. ممکن است حادثهای درگیرد که ناگهان شعاری را به شعار جامع تبدیل کند و فرد یا گروهی از افراد را در مقام رهبر بنشاند.
مهم، در وضعیت کنونی، تشخیص شعاری است که بتواند شعار جامع باشد یا شعاری در جهت آن. اولویت با طرح خواستهایی است برای مقابله با خطر جنگ و تشدید تحریمها، چون مسئلهٔ مشترک مردم است و به موضوع فقر و فلاکت گره خورده است.
بر لزوم پایان دادن به برنامهٔ غنیسازی اورانیوم و کلاً سیاست جنونآمیز هستهای و دخالتگری منطقهای بهدرستی در مجموعهای از بیانیههای اخیر از میان طیف خط سوم تأکید شده است.۲ یک اِشکال در برخی از آنها خطاب قرار دادن تلویحی یا صریح عقل حکومتی است، بلکه به خود آید و اضطرار لحظه را دریابد. بدیل شایستهٔ خطاب قرار دادن جناح مفروض عاقل در حکومت، سخن گفتن رو به مردم است. مردم را باید فراخواند تا در برابر سیاستهای راهبرنده به جنگ و تشدید فشارهای تحریمی بایستند. خطاب قرار دادن مردم تقویت توان عاملیت آگاهانهٔ آنان است.
عاملیت مردم بر پایهٔ هنجار خودرهبری و با هدف رسیدن به سامانی خودرهبر تنها قدرتی است که خط سوم میتواند به آن متکی شود.
مردم را اما نباید در انحصار خط و برنامهای خاص تلقی کرد. هر دو خطِ یک و دو- یعنی رژیم [اسلامی] و اپوزیسیون شبیه به خودش از این نظر که مدعی وکالت مردم و ولایت بر مردم است- در جامعه نفوذ دارند. طرفداری از این یا آن معمولاً به این دو گونه حسابگری برمیگردد:
• فکر میکنند اگر رژیم سقوط کند، شاید وضع از اینی که هست بدتر شود- فکر میکنند اگر رژیم با کمک خارجی با یک ضربه سقوط کند و وضع به دورهٔ شاه برگردد، همه چیز بهتر شود.
• از رژیم حمایت میکنند بهدلیل سودی که میبرند و امتیازهایی که دارند− از گروهی چون سلطنتطلبان حمایت میکنند بهدلیل توهمی که نسبت به آن دارند، یا با این گمان که از نظام امتیازوریای که سلطنت برپا میکند بهرهمند خواهند شد.
در همین چارچوب، موضع بدیلِ این دو موضع را میتوان این گونه تقریر کرد: وضع موجود باید دگرگون شود، از جمله بهسبب خصلت چَندَکسالارانهٔ (الیگارشیک) نظام حاکم؛ نباید گذاشت نظم مشابهی شکل گیرد. از این رو، لازم است موضوعهای استثمار و تبعیض و امتیازوری بر مبنای رابطه با قدرت از محورهای ثابت مبارزه باشند. و باید در نظر داشت که تنها تضمینی که برای ممانعت از بازتولید نظام امتیازوری وجود دارد که همبسته با آن استبداد است [همانا] آزادی و برابری، مشارکت عموم در تعیین سرنوشت خویش، و ممانعت از شکلگیری سامانی سیاسی است که در آن به یک فرد یا گروه حقی ویژه داده شود.
پایان دادن به نظام ولایی
نظام ولایی نظام تبعیض است. خودکامگی، سرکوبگری، و فساد خصلتهای وجودی آن هستند. جهانبینی آن تعیینکنندهٔ کوتهبینی آن و نوع ویژهٔ رابطهٔ تنشآمیز و ویرانگرش با جهان است.
نظام حاکم اصلاحناپذیر است، چون تابع یک کیش است، نهادهایش فاقد انعطاف هستند، انحصارطلب است، و راه را به روی مشارکتِ حتا اصلاحطلبان حاشیهٔ خود بسته است؛ توازن قوای درونیاش آن را دچار انسداد کرده است. نظام درکی از ابعاد بحران موجود ندارد؛ هر مشکلی را به بیرون از خود نسبت میدهد؛ جسارت فکری در آن فرو فسرده است.
با نظر به وضعیت دستگاه حاکم، و از سوی دیگر مشکلات جامعه و کشور، پیش گرفتن راه خیر و صلاح مستلزم تلاش برای پایان دادن به نظام ولایی است. این موضوع دو سویه دارد: سویهای ترجیحی و سویهای تحلیلی. چنین نیست که هرچه بخواهیم همان شود. آنچه میخواهیم ترجیح و آرزوی ماست، اما طرحی از «آنچه شاید بشود» از دل تحلیل بیرون میآید. تحلیل نباید تابع ترجیح شود.
بنگریم که سه خط ۱) ولایتمداران، ۲) اپوزیسیون راستگرا و ۳) جامعهگرایان (خط یا صدای سوم) در مورد بقا یا فنای رژیم [اسلامی] و در همین رابطه دربارهٔ جامعه چه موضعی دارند. جدول زیر نمایش رویکردهای آنهاست:

هر یک از این سه خط برای خود تحلیلی از وضعیت دارند، بهصورت مُضمر یا صریح، یعنی چیزهایی را بهصورت ناگفته فرض میگیرند. تحلیلهای هر سه خط بیشتر حالت مُضمر دارند، یعنی مفروضهایشان را به بحث نگذاشته و بهصورت مستدل تقریر نکردهاند. کلاً در فضای سیاسی ایران «غلبه بر بیان» ترجیح است تا تحلیل. وضع خط سوم از این نظر- بهخاطر داشتن فرهنگ بحث و نقد- از دو خط دیگر بهتر است، اما هنوز تحلیلهایی چکشخورده و جامع عرضه نکرده است.
در جدول زیر دیدگاه رژیم [اسلامی] و اپوزیسیون راستگرا در مورد آنچه ممکن است بهصورت قطعی در ایران رخ دهد خلاصه شده و دیدگاهی بدیل در برابر دیدگاه آنان گذاشته شده است:

سخن پایانی
لزوم صیانت از جامعه: این نکتهای است که در این نوشته مدام بر آن تأکید شد. ارزیابی از رخدادها بر پایهٔ این هنجار نوع واکنش سزاوار به آنها را تعیین میکند.
بدترین حالت برای ایران آن است که جامعهٔ آن درهمشکسته و تکهپاره شود، چیزی که کاملاً محتمل است پس از یک جنگ گسترده پیش آید.
جنگ پایان حکومت ولایی نخواهد بود. رژیم مستبد و فاسد و ناکارآمد است، اما پوشالی نیست و چنان نیست که با ضربهای، هرقدر هم مهلک، فرو پاشد. حکومت شاه را میشد با الگوی دولت-برفراز-جامعه (state-above-society) بررسی کرد، اما برای بررسی رژیم ولایی باید رویکرد دولت-در-جامعه (state-in-society) را مکمل قرار داد. دولت ولایی از دل یک انقلاب مردمی درآمده است، از ابتدا مجموعهای از سازمانهای ریشهدار در جامعه ایجاد کرده است، یک جنگ هشت ساله را پیش برده است، نوعی دولت اجتماعی است- یعنی با وجود گسترش نولیبرالیسم تحت امر، همچنان از طریق یک شبکهٔ قوی تأمینی با اعماق جامعه ارتباط دارد- یک نظام امتیازوری ایجاد کرده که عدهٔ کثیری را نمکگیر کرده است، بورژوازی و طبقهٔ متوسط خود را پرورانده است. شدیدترین حملهها از بیرون زمینه را برای انتقال قدرت به یک نیروی دستساز فراهم نمیکند. بهجای آن، از یک رژیم چندین رژیمک میسازد، هر یک جنگجوتر از رژیم فعلی.
حالت شوم دیگر گسترش فقر و فلاکت بر اثر تشدید فشارهای تحریمی است که ممکن است با حملههایی کمابیش شبیه جنگ دوازدهروزه همراه باشد. جامعهٔ مدنی هم درهمشکسته میشود. شاید شورشهای کوچک و بزرگی درگیرد، اما آنها نه خواست مردم را، بلکه احتمال انتقال نظامیان به جلوی صحنهٔ اصلی قدرت را به بهانهٔ برقراری نظم پیش میاندازند.
حالت دیگر تداوم وضع فعلی است تا سرانجام تغییری در رهبری نظام پدید آید.
در همه حال، ما شاهد دستبهدست شدن قدرت خواهیم بود، بهجای پایان کار رژیم در شکل ایدهآل انقلابی یا نابودی دفعتی کامل آن با حمله از بیرون.
در وضعیت کنونی، ابتکار عمل برای تعیین سیر پیشامدها در درون جامعه و در دست نیروهای آزادیخواه قرار ندارد. رخدادها را در واشنگتن و تلآویو و ریاض و در داخل در ستادهای امنیتی رقم میزنند. درک این موضوع برای داشتن درکی واقعبینانه از وضعیت لازم است.
سرنوشتساز، در موقعیت کنونی، زور است، آن هم نهفقط در ایران و منطقهٔ خاورمیانه، بلکه در سرتاسر جهان. واقعبینی قدرت (power-realism) به قالب اصلی توضیحدهندهٔ کنش و واکنشها در عرصهٔ بینالمللی تبدیل شده است. قانونها، قراردادها، و نهادهای بینالمللی به هیچ گرفته میشوند و آنچه پیش میرود حرف زور است. در درون کشور همهچیز با زور و بهزور ممکن میشود. فضای مجازی هم که ظاهراً آزاد است، نه جای بحث و گفتوگو، بلکه دستهکشی و زورگویی و فحاشی است.
پاسخ درخور این وضعیت نه پنداشتهایی دربارهٔ پیروزی حتمی حق و حقیقت، بلکه واقعبینی ضد زور است که نقد قدرتگرایی رایج به شرح زیر میتواند عزیمتگاه آن باشد.
• واقعبینی قدرت دیدگاهی دولتمحور است. دولت صحنهگردان اصلی در عرصهٔ داخلی و بینالمللی است. توان و عاملیت آن تابع پول و سلاحی است که در اختیار دارد و دستهبندیهایی که در آنها وارد میشود. این دیدگاه یا جامعه را نادیده میگیرد یا نقش آن را در حد همدست دولت یا وسیلهای برای کمک به برانداختن یک دولت و برکشیدن یک دولت دیگر فرومیکاهد.
• دولت تنها با زور توضیح داده شده و چهبسا یکدست دیده میشود. این امر راه را بر دیدن تفاوتها، شکافها، و امکانهای تأثیرگذاری و بهرهگیری از فرصتهایی برای تحرک جامعهمحور میبندد.
• واقعبینی قدرت چهبسا به توجیه هر جنایتی به نام الزام منطق قدرت میرسد.
• انسان از دید قدرتمحور موجودی است خودخواه، تابع، و مجذوب زور. چنین دیدی- با فردگرایی خودمحور- در طبقههای برخوردار یا افراد متوهم به برخوردار شدن از راه چسباندن خود به یک قدرت رواج دارد. این دید علیه همبستگی است، علیه مردم بیچیز است.
واقعبینی ضد زور دیدنِ واقعیتِ غلبهٔ کیشِ زور است که نمونهٔ سنخنمای آن را میتوان در اپوزیسیون فاشیستمآب ایرانی دید.
واقعبینی بدیل وقتی میتواند جنبهٔ اثباتی یابد که به تحلیلی واقعبینانه از دولت و جامعه، وضع منطقه، و جهان برسد. راهنما در این کار پراگماتیسمی است گرد محور پشتیبانی از نیروی صلح و عدالت، مصلحت صیانت از جامعه، کمک به تحکیم همبستگی در آن، و شکل دهی به زور ضد زور.
پانویسها
۱. رجوع کنید به این دو اثر از هانتینگتون:
Samuel P. Huntington, Political Order in Changing Societies. New Haven and London: Yale University Press, 1968
Political Development and Political Decay”, in: World Politics 17, no. 3 (April, 1965): 386-430″
۲. در این باره تأخیری طولانی وجود دارد که لازم است دربارهٔ علت آن بحث شود. این بحث برای پالایش فکری طیف خط سوم لازم است.