الف. هوشیار – برای اندیشهٔ نو
پنجشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۴
در سالهای جوانی فیلم مستندی دیدم که بسیار اثرگذار بود. سکانسی از این فیلم به قبیلهای آفریقایی میپرداخت که خورشیدپرست بودند. یکی از مناسک مذهبی آنها این بود که هر روز صبح، موقع طلوع خورشید، به نیایش آفتاب میایستادند. کاهن قبیله درست هنگام بالا آمدن خورشید از افق، در وسط میدانی که جمعیت دورش را گرفته بود، با یک چوبدست میرقصید و با حرکتهای بدن و چوبدست ظریفش حرکات موزون خورشید را تقلید میکرد و تجسم میبخشید. چنان مهارت داشت که تو گویی رقص او و رقص خورشید در هم بافته شدهاند. این آیین هر روز صبح اجرا میشد و استثنا برنمیداشت. گفته میشد که افراد قبیله معتقدند که این کاهن است که خورشید را از افق بیرون میکشد و اگر روزی این آیین را اجرا نکنند، خورشید طلوع نخواهد کرد. سالها طول کشید تا این پدیده را بهصورت علمی بشناسم.
باور به این روایت که کاهن آفریقایی، که با رقص خود خورشید را به طلوع میکشاند، نمونهای قدرتمند و ملموس از پدیدهای است که در روانشناسی و فلسفه به نام «مغالطهٔ علت شمردن مقدم» یا Post hoc ergo propter hoc شناخته میشود. این عبارت لاتین به معنای «بعد از این، پس به علت این» است و به خطای فکری اشاره دارد که در آن فرد صرفاً بهدلیل اینکه رویداد اول قبل از رویداد دوم اتفاق افتاده است نتیجه میگیرد که پدیدهٔ اول باعث پدیدهٔ دوم شده است. روایت کاهن آفریقایی از سوی دیگر، بهشکلی شاعرانه و تأملبرانگیز، نشان میدهد که چگونه ذهن انسان بهصورت خودکار بهدنبال ارتباطات علت و معلولی میگردد، حتی اگر هیچ ارتباط منطقی وجود نداشته باشد.
مغالطهٔ همزمانی: تلهٔ ذهن انسان
مغز ما بهصورت ذاتی برای شناسایی الگوها طراحی شده است. این توانایی در طول تکامل به ما کمک کرده است که از محیط خود بیاموزیم، خطرها را پیشبینی کنیم، و بقا یابیم. برای مثال، اگر هر بار که بوی دود به مشام میرسد آتشسوزی هم رخ میدهد، مغز ما بهسرعت ارتباطی بین این دو برقرار میکند تا ما را به سرعت از خطر آگاه سازد. این سازوکار (مکانیسم) بسیار کارآمد است، اما گاهی به بیراهه میرود و ما را بهسمت مغالطههای فکری سوق میدهد.
پدیدهٔ همزمانی (coincidence)، که به آن هموقوعی نیز گفته میشود، زمانی رخ میدهد که دو یا چند رویداد بهظاهر نامرتبط در یک زمان واحد یا بهدنبال هم اتفاق میافتند.
در نگاه اول، این همزمانیها ممکن است معنادار به نظر برسند، اما در اغلب موارد صرفاً نتیجهٔ شانس و احتمالات هستند. ذهن ما، که بهدنبال الگو و معنا میگردد، نمیتواند بهسادگی از کنار این وقایع بگذرد و بهاشتباه یک رابطهٔ علی و معلولی بین آنها برقرار میکند. درست مانند داستان کاهن که به باور قبیلهاش رقص او علت طلوع خورشید است، زیرا هر روز صبح بعد از رقص، خورشید طلوع میکند.
بررسیهای علمی و روانشناختی همزمانی
در بسیاری از پژوهشها در حوزهٔ روانشناسی شناختی و رفتارگرایی بر روی این خطای فکری تمرکز شده است. یکی از برجستهترین پژوهشگران در این حوزه بی.اف. اسکینر (B. F. Skinner) روانشناس مشهور رفتارگرا است. او در آزمایشهایش با کبوترها نشان داد که چگونه در آنها نیز رفتارهای خرافی شکل میگیرد. اسکینر در آزمایشی کبوترهایی را در قفس قرار داد و هر چند دقیقه یک بار، بدون هیچ ارتباطی با رفتار کبوتر، بهصورت خودکار به آنها غذا داد. کبوترها بهسرعت شروع به تکرار هر رفتاری کردند که درست قبل از دریافت غذا کرده بودند (مانند چرخیدن یا نوک زدن به گوشهٔ قفس). آنها بهاشتباه باور داشتند که رفتار آنها باعث دریافت غذا شده است، در حالی که این دو واقعه کاملاً بیارتباط بودند. این آزمایش بهوضوح نشان میدهد که حتی در حیوانات نیز مغز بهدنبال ارتباطات عِلّی است و در صورت همزمانی، بهسادگی به نتیجهگیریهای نادرست میرسد.
روش مقابله با این خطای فکری
تشخیص و مقابله با مغالطهٔ علت شمردن امر بیربط گامی مهم در راه تفکر انتقادی است. راهکارهای زیر میتوانند به ما کمک کنند تا از تلههای ذهنی دوری کنیم:
● تشکیک در همبستگی: هرگاه دو رویداد بهدنبال هم رخ دادند، از خود بپرسیم: «آیا واقعاً ارتباطی بین این دو وجود دارد؟» سعی کنیم بهجای همبستگی، بهدنبال علتهای واقعی بگردیم.
● جستوجوی شواهد: فقط به یک نمونه بسنده نکنیم. بهدنبال شواهدی باشیم که نشان دهد این رابطه اتفاقی نبوده و همیشه صادق است.
● آگاهی از سوگیریهای شناختی: با مفاهیمی مانند سوگیری تأیید (Confirmation bias) آشنا شویم که در آنها فقط بهدنبال اطلاعاتی هستیم که باورهایمان را تأیید کند.
ما شاهد استفادهٔ وسیع این تکنیک در رسانهها، و بهویژه برای جا انداختن چهرههای اپوزیسیون دست راستی ایران هستیم. کافی است بلافاصله پس از هر رویداد مهم سیاسی، برای مثال اعتراضهای خیابانی، شخصیتی مورد نظر را جلوی دوربین بیاورند و او با توضیح دادن وقایعی که رخ دادنش در واقع ارتباطی با او و فعالیتهایش نداشته است، ایجاد احساس هموقوعی کند. برخی چهرههای سیاسی رسانهای حاصل چنین سازوکارهاییاند. اما زمانی که پای عمل پیش میآید، فاقد قابلیتهاییاند که تصویر شده بود.
در نهایت، روایت کاهن و خورشید داستانی بیش از یک حکایت ساده است. این داستان آینهای است که نحوهٔ عملکرد ذهن ما را در برابر پدیده همزمانی به ما نشان میدهد. پذیرش این واقعیت که مغز ما به اشتباههای فکری دچار میشود اولین قدم برای رهایی از آنها و دستیابی به تفکری منطقیتر و دقیقتر است.