Skip to content
آوریل 28, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • چرا چین هزار مدرسهٔ جدید برای تدریس مارکسیسم تأسیس می‌کند؟
  • جهان
  • نوار متحرک
  • ویژه اندیشهٔ نو

چرا چین هزار مدرسهٔ جدید برای تدریس مارکسیسم تأسیس می‌کند؟

مصاحبهٔ برایان بکر (برنامهٔ سوسیالیستی)‏ ‏ با کِنت هَموند

ترجمهٔ مینا آگاه – برای اندیشهٔ نو

سه‌شنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۴

برایان بکر: ما به نظامی نوین نیاز داریم. ما به جامعه‌ای نوین نیاز داریم. ما باید خواستار آن چیزی شویم که شاید حتی تا چند هفته پیش ‏ناممکن به نظر می‌رسید، اما نه‌تنها قابل تحقق است، بلکه ضرورتی اجتناب‌ناپذیر به‌شمار می‌آید.‏

جنگ جهانی دوم هشتاد سال پیش پایان یافت. چهار سال بعد، حزب کمونیست چین به قدرت رسید. از آن زمان تا کنون، چین ‏در قامت قدرتی جهانی ظهور کرده یا شاید بهتر است بگوییم دوباره ظهور کرده است. ایالات متحده این خیزش چین را ‏تهدیدی وجودی برای قدرت جهانی خود تلقی می‌کند. در واقع، آمریکا در حال حاضر برای جنگ با چین برنامه‌ریزی می‌کند. ‏ما می خواهیم امروز دربارهٔ ماهیت سیاسی، اجتماعی، و طبقاتی پروژهٔ سوسیالیستی چین صحبت کنیم.‏

به برنامهٔ سوسیالیستی خوش آمدید. من، برایان بکر (Brian Becker)، مجری برنامه هستم. امروز با پروفسور کِنِت هَموند (‏Kenneth ‎Hammond‏) گفت‌وگو می‌کنیم. پروفسور کنت جی هموند پژوهشگر و مُدرّس است. او هم در ایالات متحده و هم در ‏جمهوری خلق چین تدریس می‌کند. او نویسندهٔ کتاب‌های متعددی است، از جمله از یائو تا مائو: پنج هزار سال تاریخ چین، ‏سنت انسانی در چین پیشامدرن، و سنت انسانی در چین مدرن. از آثار جدیدتر او می‌توان به انقلاب چین و جست‌وجو برای ‏آینده‌ای سوسیالیستی۱‏ و همچنین چین و جهان۲ ‏ اشاره کرد.‏

پروفسور هموند، خوش آمدید.‏

هموند: خوشحالم که دوباره اینجا هستم.‏

برایان بکر: مطالب زیادی برای گفت‌وگو داریم. می‌دانم که تازه از چین برگشته‌ای. تو دهه‌هاست که بین چین و آمریکا ‏رفت‌وآمد داشته‌ای. در چین تدریس کرده‌ای. همان‌طور که مخاطبان با نگاهی به کتاب‌هایت متوجه می‌شوند، تو متخصص ‏تاریخ چین هستی. به نظام سیاسی و اقتصادی چین با دقت توجه داری و در عین حال یک سوسیالیست هم هستی. به نظر من، ‏این ترکیب دیدگاه خاص و مهمی برای تحلیل و ارزیابی فراهم می‌کند. می‌خواهم با تو دربارهٔ آنچه جدید است، آنچه مشاهده ‏کرده‌ای، و تأملات و برداشت‌هایت از چین صحبت کنم.‏
چهار سال پیش من با تو مصاحبه‌ای داشتم و در آن گفتیم که هر روز روشن‌تر می‌شود که رهبری شی جین‌پینگ، به‌عنوان ‏رهبر حزب کمونیست چین و رئیس دولت چین، مرحله‌ای جدید و متمایز در مسیر توسعه چین را نمایندگی می‌کند؛ یعنی در ‏مسیر توسعه جمهوری خلق چین.‏
در هر حال، می‌خواهیم به رهبری شی بازگردیم و دوباره به آن بپردازیم. ‏

هموند: خب، فکر می‌کنم چند نکته وجود دارد. بله، من در ماه ژوئیه آنجا بودم – همین ماه، چند هفته‌ای در چین بودم و حدود ‏یک هفته است که برگشتم. شش سال بود که به چین نرفته بودم؛ آخرین بار نوامبر ۲۰۱۹ بود، درست قبل از همه‌گیری کووید. ‏از آن زمان، اتفاقات زیادی افتاده است. بنابراین بازگشت به چین تجربه جالبی بود. من یک هفته در پکن بودم و بعد یک هفته ‏هم در شهری به نام «جینان» که مرکز استان شاندونگ است.
توسعه اقتصادی، گسترش زیرساخت‌ها، و شکوفایی‌ای که به‌ویژه در چین شهری به چشم می‌خورد، جایی که حالا حدود ۶۰ ‏درصد جمعیت کشور زندگی می‌کنند، بسیار چشمگیر است. واقعاً چشمگیر است. سطح خدمات، دسترسی به کالاها، و همه ‏چیزهایی از این دست. واقعاً توسعه اقتصادی عظیمی اتفاق افتاده است.‏
و البته، این توسعه تا حد زیادی بر پایه مدلی متوازن‌تر از چیزی است که در غرب می‌بینیم، هرچند که بدون شک نابرابری ‏اقتصادی در چین نیز وجود دارد. افراد بسیار بسیار ثروتمندی در آنجا هستند. اما چیزی که کمتر دیده می‌شود، و در واقع در ‏شهرها تقریباً اصلاً دیده نمی‌شود، افرادی هستند که کاملاً به پایین‌ترین سطح سقوط کرده و از سیستم کنار گذاشته شده باشند. ‏یعنی، شما افراد بی‌خانمان را نمی‌بینید. نمی‌بینید افرادی را که آشکارا در وضعیت وخیم اقتصادی باشند، آن‌طور که ما در ‏خیابان‌های شهرهای بزرگ خودمان می‌بینیم. این یکی از نکات مهم بود؛ اینکه ببینی روند توسعه همچنان ادامه دارد.‏
اما همچنین گفت‌وگوهایی با افراد مختلف داشتم، افرادی در پکن، در آکادمی علوم اجتماعی، در دانشگاه‌های مختلف، و دوستان ‏قدیمی‌ام؛ کسانی که بیش از چهل سال است در چین می‌شناسم. در این گفت‌وگوها، در محیط‌های گوناگون، نگرانی‌هایی را ‏درباره وضعیت کنونی چین مطرح کردند. اینکه با وجود تمام این توسعه‌ها، ساخت‌وساز گسترده زیرساخت‌ها، گسترش ‏اقتصاد مصرفی، رشد در حوزه‌های گوناگون مانند آموزش، بهداشت، مسکن، و بهبودهای چشمگیر در تمام این زمینه‌ها، ‏دستاوردهای بزرگی حاصل شده است. اما در عین حال، یک حس و نگرانی هم وجود داشت. همان‌طور که گفتم، بسیاری از ‏افراد در محیط‌های مختلف آن را با من در میان گذاشتند، و آن نگرانی دربارهٔ ضرورت حفظ پروژهٔ سوسیالیستی بود؛ اینکه ‏باید به پیشروی ادامه داد، نه اینکه احساس آرامش یا امنیت کاذب پیدا کرد، یا به تعبیر دیگر، نباید گارد خود را پایین آورد.‏
این برای من بسیار جالب بود، چون برخی افراد به‌صراحت دربارهٔ چیزی صحبت می‌کردند که آن را «سرمایهٔ بزرگ»، ‏‏«سرمایهٔ خصوصی» می‌نامیدند؛ و دربارهٔ نیاز به آنکه حزب و دولت همچنان، و شاید حتی شدیدتر، نظارت خود را حفظ ‏کنند یا افزایش دهند تا بتوانند با پیامدهای منفی ناشی از استفاده از بازار در توسعهٔ اقتصادی مقابله کنند. آنها تأکید داشتند که ‏باید این موارد را تحت کنترل نگه داشت، مانع از آن شوند که مشکلات بزرگ‌تر شوند. و البته تلاش کنند جلوی هرگونه اقدام ‏عناصر بورژوا در چین را بگیرند که بخواهند خود را در حکومت وارد کرده و نفوذ بیشتری پیدا کنند. این نکته‌ای بود که ‏بسیاری از افراد به آن اشاره کردند.‏
در عین حال، نکته‌ی دیگری که برای من در این سفر بسیار برجسته بود، این بود که وقتی در شهر جینان بودم، در دانشگاه ‏شاندونگ یک کلاس یک‌هفته‌ای در دانشکده مارکسیسم تدریس می‌کردم. در آنجا متوجه شدم که بیش از هزار دانشگاه در ‏سراسر چین این دانشکده‌های مارکسیسم را تأسیس کرده‌اند. این موضوع نشان‌دهنده یک جنبهٔ مهم از این دورهٔ جدید است که ‏چهار سال پیش درباره‌اش صحبت کردیم و به نظرم امروز این موضوع حتی بیشتر از قبل صادق است. با احیای مجدد ‏مارکسیسم و قرار دادن آن دوباره در کانون توجه و دغدغه‌ها، می‌توان گفت که این ایدئولوژی بار دیگر در مرکز صحنه ‏سیاسی و اجتماعی قرار گرفته است. در دههٔ نود و اوایل قرن بیست و یکم، چین رویکردی نسبتاً کم‌صدا و محتاطانه در امور ‏بین‌الملل و روابط خارجی داشت، اما اکنون تحت رهبری شی جین‌پینگ، پروژه سوسیالیستی دوباره به پیش‌زمینه آمده است. ‏این موضوع به وضوح مورد بحث قرار می‌گیرد و مردم با آن درگیر شده‌اند. افزایش مطالعه مارکسیسم در درون حزب و ‏همچنین در سطح جامعه، نشانه‌ای بسیار مثبت محسوب می‌شود. من نگرانی‌هایی را که به من منتقل شد احساس کردم، اما در ‏عین حال شاهد اقدامات بسیار مثبتی بودم که به ویژه در سطح ایدئولوژیک انجام شده‌اند. به نظر می‌رسد تمرکز اصلی و ‏جهت‌گیری اصلی حفظ پروژه سوسیالیستی است. این نکته از جنبه‌ای دلگرم‌کننده محسوب می‌شود.‏

برایان بکر: می‌خواهم از شما درباره برخی تناقض‌هایی که در مدل چینی وجود دارد سؤال کنم. چینی‌ها پروژه اقتصادی خود ‏را «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» می‌نامند. اکنون معنای دقیق این مدل تا حدودی محل بحث است، اما اساساً این یک مدل ‏سیاسی و اقتصادی است که در اواخر دهه ۷۰ میلادی پس از درگذشت مائو تسه‌تونگ، رهبر تاریخی حزب کمونیست چین، ‏آغاز شد. این مدل اصلاحات بازار اقتصادی را وارد اقتصاد چین کرد، به کسب‌وکارهای خصوصی اجازه داد تا رشد کنند و ‏همچنین به شرکت‌های غربی اجازه داد وارد چین شوند و فعالیت کنند، تا از نیروی کار و منابع چین بهره‌برداری کنند. ‏شرکت‌های سرمایه‌داری غربی این کار را داوطلبانه انجام دادند و هیچ اجباری در کار نبوده است، برخلاف آنچه که ممکن ‏است اگر به تبلیغات آمریکایی امروز گوش دهید، تصور شود. آنها به چین آمدند چون فکر می‌کردند می‌توانند پول زیادی ‏به‌دست آورند. و واقعاً هم پول زیادی به‌دست آوردند. و در مقابل، چین به فناوری‌ای دسترسی پیدا کرد که عمدتاً تحت انحصار ‏سرمایهٔ غربی بوده است. ‏
قبلا تحریم‌ها و ممنوعیت‌هایی وجود داشت؛ اتحاد جماهیر شوروی هرگز پس از جنگ جهانی دوم نتوانست از آمریکا فناوری ‏دریافت کند. حتی قوانین واقعی برای جلوگیری از فروش حتی یک کامپیوتر به شوروی وجود داشت. بنابراین، چین به‌نوعی ‏اجازه داد که «گرگ» غربی، یعنی سرمایه‌داران غربی وارد شوند. ایده این بود که آنها ثروتمند شوند و نیروی کار چینی را ‏استثمار کنند، اما چین هم چیزهای زیادی یاد بگیرد، به فناوری دسترسی پیدا کند و همچنین چین اجازه نداد که شرکت‌های ‏غربی این کشور را به عنوان یک عرصهٔ استعماری نوین برای خودشان قلمداد کنند. آنها بر شراکت‌های مشترک با ‏شرکت‌های چینی تأکید داشتند، بنابراین چین در نهایت به این فناوری دست یافت و از آن برای توسعه کشور استفاده کرد. با ‏این حال، وقتی سرمایه‌داران غربی وارد شدند، در ایالات متحده این فرض وجود داشت که چینِ سرمایه‌داری‌شده در نهایت ‏کمونیسم را سرنگون خواهد کرد و حزب کمونیست را از قدرت برکنار خواهد کرد. پس از سال ۱۹۹۱، در محافل غربی این ‏باور قوی وجود داشت که اگر چین به روند گشودن دروازه‌های خود به روی شرکت‌های غربی ادامه دهد، سرانجام مانند ‏شوروی فرو خواهد پاشید. یعنی دولت سرنگون می‌شود و یک ضدانقلاب سرمایه‌داری علیه کمونیسم رخ خواهد داد. به هر ‏حال، به نظر می‌رسد اجماع فعلی در آمریکا این است که چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد؛ یعنی چین قوی است، رو به ضعف ‏نمی‌رود و قرار نیست سرنگون شود، اما این به آن معنا نیست که خطر ضدانقلاب وجود ندارد. قبل از مصاحبه به این ‏موضوع اشاره کرده ام؛ اگر در سال ۱۹۸۰ از کسی می‌پرسیدید آیا ممکن است شوروی ظرف یک یا دو دهه سرنگون شود، ‏تقریباً هیچ‌کس در جهان چنین چیزی را ممکن نمی‌دانست. اما این اتفاق افتاد. بنابراین در انقلاب‌ها پویایی وجود دارد و در ‏ضدانقلاب‌ها نیز همین‌طور. این مسئله باید در ذهن رهبری شی جین‌پینگ باشد، با توجه به پدیده‌هایی که شما در اینجا مطرح ‏می‌کنید.‏

هموند: قطعاً. فکر می‌کنم کاملاً واضح است که نگرانی‌های جدی در این زمینه وجود دارد و رهبری چین همچنان باید مسیر ‏بسیار پیچیده‌ای را طی کند، زیرا آنها همچنان می‌خواهند و به نوعی نیاز دارند به بازارهای جهانی دسترسی داشته باشند؛ نه ‏فقط از نظر توسعه‌ای که با پروژه‌هایی مانند «کمربند و جاده» دنبال می‌کنند، بلکه دسترسی به بازارهای اصلی غرب، مانند ‏آمریکا و اتحادیه اروپا نیز اهمیت دارد، چون هنوز فناوری‌ها، قطعات، و مواردی وجود دارد که برای چین بهتر است به آنها ‏دسترسی داشته باشد.‏
ما شاهد بودیم که وقتی مثلاً آمریکا تحریم‌ها یا ممنوعیت‌هایی را بر کالاهایی مانند انواع خاصی از تراشه‌ها (چیپ‌ها) اعمال ‏می‌کند، چین به جای تسلیم شدن، قوی‌تر عمل می‌کند و تلاش می‌کند تا نوآوری‌های فناوری خودش را ایجاد کند. اما حتی این ‏روند نیز بر پایه دانش انباشته شده و تعاملاتی است که چین طی ۳۰ تا ۴۰ سال گذشته با نظام سرمایه‌داری جهانی داشته است. ‏و می‌دانید که پویایی‌های این موضوع در داخل کشور بسیار پیچیده بوده است، زیرا در چین میلیاردرهایی وجود دارند که ‏نقش مهمی در اقتصاد ایفا می‌کنند و به احتمال زیاد باید حداقل فعلاً این نقش را ادامه دهند. اما هم‌زمان تلاش‌هایی در حوزه ‏ایدئولوژیک انجام شده که البته پیامدهای عملی و ملموسی داشته است، برای تشویق به آنچه که آن را «شرکت‌های ‏میهن‌پرست»، «کارآفرینان میهن‌پرست» و «سرمایه‌داران میهن‌پرست» می‌نامند. این به معنای آن است که در حالی که ‏میلیاردرهای چین از نظر مادی زندگی نسبتاً راحت‌تری نسبت به افراد عادی دارند، انتظار می‌رود که بخشی از سودی که به ‏دست می‌آورند را به خدمات اجتماعی و دیگر خدمات عمومی بازگردانند. این امر با ایده نظارت و کنترل حزب و دولت ‏همخوانی دارد که این نهادها نقش نظارتی و کنترلی خود را ایفا می‌کنند. بازارها حداقل برای مدتی باید به کار خود ادامه دهند. ‏چین همچنان نیازمند توسعه بیشتر است. از نظر سرانه، چین هنوز کشوری نسبتاً فقیر به شمار می‌رود. اقتصاد آن اکنون بدون ‏شک به اندازه یا حتی بزرگ‌تر از اقتصاد ایالات متحده است، اما جمعیت آن بیش از چهار برابر جمعیت آمریکا است. ‏بنابراین، هنوز به سطحی از رفاه مادی نرسیده است که بتواند توزیع واقعی و کامل‌تر سوسیالیستی را به طور کامل اجرا کند. ‏در حال حاضر چنین وضعیتی وجود ندارد.‏
و به همین دلیل، زیرا هنوز فرآیند انباشت سرمایه و انباشت ثروت اجتماعی از طریق استخراج ارزش از کارگر ادامه دارد، ‏باید صادقانه گفت که این فرآیند اتفاق می‌افتد. این یک فعالیت خطرناک و پُرریسک است و به همین دلیل نمی‌توان بازارها را ‏رها کرد و گفت «هر کاری دوست دارید بکنید، ما چند سال دیگر به سراغتان می‌آییم.»‏
این موضوع باید به طور مداوم رصد و نظارت شود. ما می‌بینیم که تنظیمات و اصلاحات زیادی انجام می‌گیرد. گاهی اوقات ‏کنفرانس‌هایی برگزار می‌شود که در آنها رهبری با چهره‌های برجسته بخش سرمایه‌داری دیدار می‌کند و پیام‌ها در هر دو ‏جهت منتقل می‌شود. اما فکر می‌کنم این یک نگرانی بسیار واقعی است.‏
وقتی درباره نگرانی‌ها و دغدغه‌ها در مورد سرمایه بزرگ و سرمایه خصوصی صحبت می‌شود، دقیقاً منظورشان این است ‏که می‌خواهند رهبری به اعمال این نوع نظارت ادامه دهد. بنابراین، این مأموریت اصلی و مهم در چین است. نمی‌خواهم ‏بگویم این تضاد اصلی است، اما این مأموریت اصلی در حال حاضر این است که اجازه داده نشود بازارها از کنترل خارج ‏شوند و طبقه بورژوای جدیدی ظهور کند که بخواهد بر دولت تسلط یابد.‏
من فکر می کنم تا کنون آنها توانسته‌اند این کنترل را تا حد زیادی حفظ کنند. البته همان‌طور که شما اشاره کردید، در عرض ‏یک دهه، وضعیت اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید، اما من چنین چیزی را در افق چین نمی‌بینم. چین قطعاً به آن تاریخ آگاه ‏است و از مسیر خاص خود به گونه‌ای آگاه است که رهبری شوروی سابق کمی از آن منحرف شد. اما فکر می‌کنم حقوق‌دانان ‏آمریکایی مثلی دارند که می‌گوید: «هوشیاری مداوم، بهای آزادی است.» به نظر می‌رسد که این گفته هنوز هم کاربرد دارد. ‏آنها می‌خواهند اقتصاد خود را از تسلط بورژوای سرمایه‌دار حفظ کنند و جامعه‌شان را نیز در برابر نفوذ آن مقاوم نگه دارند و ‏برای این کار باید همیشه هوشیار باشند. این چیزی است که در رهبری فعلی چین، با شی جین‌پینگ و دیگر رهبران اصلی ‏مشاهده می‌کنیم.‏

برایان بکر: نمی‌دانم… شما زبان چینی را بلد هستید و می‌توانید با مردم چین ارتباط برقرار کنید. شما مثل یک آمریکایی ‏نیستید که فقط به‌عنوان گردشگر آمده باشد، بلکه سال‌ها در آنجا بوده‌اید و واقعا می‌توانید با مردم تعامل داشته باشید. نظر مردم ‏چین دربارهٔ ایالات متحده چگونه است؟
حتی در دوران جنگ ویتنام و جنگ کره، و البته بعد از آن، با وجود اینکه آمریکا مدام درگیر جنگ با کشورهای جنوب جهان ‏بود، قدرت نرم آمریکا هنوز بسیار تاثیرگذار بود. مردم به آمریکا نگاه می‌کردند؛ چون ثروتمندترین کشور دنیا بود. هالیوود ‏و تولیدات فرهنگی آمریکا، مد و لباس آمریکا، اینها چیزهایی بودند که جوامع سراسر جهان، از اروپا گرفته تا آسیا، آفریقا و ‏خاورمیانه را تحت تاثیر قرار داده بودند، البته با شدت‌های متفاوت. ‏
اما بدون شک، زمانی که ایالات متحده در حال گشودن درها به روی چین بود و اجازه می‌داد چین وارد اقتصاد جهانی شود، ‏برخلاف اتفاقی که برای کوبا یا پیش‌تر برای اتحاد جماهیر شوروی افتاد، یعنی تحریم و محاصره، این ایده وجود داشت که ‏قدرت نرم آمریکا در نهایت همه‌جا را در بر خواهد گرفت. انتظار می‌رفت نسل جدید سیاست‌گذاران و رهبران اقتصادی چین ‏مجذوب ایالات متحده شوند. و مطمئناً این اتفاق تا حدی، شاید حتی به‌طور چشمگیری، افتاد.‏
اما حالا آمریکا موضعی به‌شدت تقابلی با چین اتخاذ کرده است. همان‌طور که در ابتدای صحبت گفتم، دارد خودش را برای ‏جنگ با چین آماده می‌کند. رسانه‌های آمریکا و سیاستمدارانش جز حرف‌های خصمانه، نفرت‌آمیز و متعصبانه درباره چین ‏چیزی نمی‌گویند. می توانید بگویید این فضا چگونه بر ذهنیت مردم در چین، یا دست‌کم در میان جوانان چینی تأثیر گذاشته ‏است؟ برداشت یا احساس شما درباره این موضوع چیست؟

هموند: در هفته‌ای که من در دانشگاه شاندونگ تدریس می‌کردم، با دانشجویانم مفصل درباره این موضوع صحبت کردیم. آنها ‏بسیار مشتاق بودند با من صحبت کنند و از من دربارهٔ اوضاع آمریکا بپرسند، مثلاً این‌که چه اتفاقاتی در جریان است و ‏زندگی اجتماعی در آمریکا چگونه است. طبیعتاً آنها بسیار به سوسیالیسم در آمریکا علاقه‌مند بودند، به چشم‌اندازهای آن، و ما ‏دربارهٔ حزب سوسیالیسم و رهایی و مسائل مرتبط بسیار صحبت کردیم. اما من نیز مشتاق بودم از آنها یاد بگیرم، و ما ‏دربارهٔ برداشت‌ها و درک آنها از جامعهٔ آمریکا و سیاست‌های آن زیاد گفت‌وگو کردیم. طبیعتاً این برداشت‌ها هم از چیزهایی ‏که در مدرسه خوانده یا درباره‌اش صحبت کرده بودند ناشی می‌شد، و البته نقش رسانه‌ها هنوز هم بسیار مهم است. وقتی ‏مذاکره‌کنندگان تجاری ایالات متحده تلاش می‌کنند که استودیوهای هالیوودی بتوانند فیلم‌های آمریکایی را در چین اکران کنند، ‏این فقط یک تلاش اقتصادی نیست، بلکه یک فشار ایدئولوژیک هم هست، چون آنها می‌خواهند مردم چین در معرض همان ‏پیام‌های ایدئولوژیکی قرار بگیرند که ما در داخل کشور خودمان غرق آنها هستیم. این تصورات دربارهٔ ثروت و شکوه ‏سرمایه‌داری آمریکایی را داشته ‌باشند. ما دربارهٔ این موضوع صحبت کردیم و برای من بسیار جالب بود، زیرا من اولین بار ‏در سال ۱۹۸۲ به چین رفتم، درست در آغاز دوره‌ای که آن را «اصلاحات و گشایش به جهان بیرون» می‌نامند، یعنی شروع ‏به‌کارگیری سازوکارهای بازار. در آن زمان، در طول دهه ۸۰، موجی واقعی از شور و اشتیاق نسبت به آمریکا در چین ‏وجود داشت. فیلم‌های آمریکایی و دیگر محصولات فرهنگی آمریکا شروع به ورود کردند. برنامه‌های تلویزیونی… یادم ‏هست که برای مدت طولانی، سریال تلویزیونی آمریکایی «داینستی» در چین بسیار محبوب بود. خدای من، چه تصویر ‏فاجعه‌باری از جامعهٔ آمریکایی ارائه می‌داد. اما خب، این محبوبیت وجود داشت و من فکر می‌کنم شور و اشتیاق زیادی نسبت ‏به آمریکا وجود داشت. ‏
همیشه در چین میان دولت آمریکا، که ممکن است مانند یک قدرت امپریالیستی رفتار کند، و واقعاً هم چنین می‌کند، و مردم ‏آمریکا، که همچون کارگران چینی، مردمی عادی و زحمتکش تلقی می‌شدند، تمایزی روشن قائل می‌شدند. اما امروز – در ‏گفت‌وگویی که دو هفته پیش با دانشجویان داشتم – به نظر می‌رسد این نگرش به‌شکل عمیقی دگرگون شده است. هنوز نوعی ‏شیفتگی نسبت به ایالات متحده وجود دارد و همچنان تفاوت در دارایی‌های مادی میان کشوری مانند چین و ایالات متحده را ‏می شناسند؛ اما نوعی سردرگمی دیده می‌شود، انگار که می‌پرسند: «آمریکا دقیقاً دارد چه کار می‌کند؟»
‏ و این فقط واکنشی به دونالد ترامپ نیست – چون همه‌جای دنیا نسبت به ترامپ چنین واکنشی دارند.
‏ بلکه نوعی درک تازه شکل گرفته که این رفتارها دو حزبی بخشی از ساختار نخبگان سیاسی آمریکا شده ‌است. این خصومت ‏نسبت به چین برایشان نامفهوم است؛ یعنی آن را به‌عنوان واقعیتی پذیرفته‌اند، می‌دانند که در جریان است، اما نمی‌فهمند چرا. ‏چرا نمی‌شود آمریکا و چین در پروژه‌ای مشترک برای نجات سیاره از فاجعه‌های زیست‌محیطی یا یافتن راه‌حل‌هایی نو در ‏حوزهٔ سلامت همکاری کنند؟ اما البته آنها در عین حال به‌خوبی می‌دانند که ایالات متحده یک قدرت امپریالیستی است و ‏جامعه‌ای سرمایه‌داری‌ست که در آن طبقهٔ بورژوا همه‌چیز را در اختیار دارد. بنابراین، نوعی آگاهی پیچیده وجود دارد، بسیار ‏پیچیده‌تر از چیزی که مثلاً ۳۰ یا ۴۰ سال پیش وجود داشت. به‌علاوه، نوعی نگرانی واقعی در میانشان احساس می‌شود، این ‏حس که وضعیت واقعاً خطرناک است. و باز هم، نوعی سردرگمی و ناتوانی در درک رفتار ایالات متحده وجود دارد؛ یعنی ‏این پرسش که آیا واقعاً رهبران سیاسی آمریکا فکر می‌کنند که جنگ با چین به نفعشان خواهد بود؟ چنین جنگی بدون شک ‏فاجعه‌بار خواهد بود، برای چین، برای همهٔ طرف‌های درگیر، و البته برای خود ایالات متحده هم ویرانگر خواهد بود. آنها ‏واقعاً از اینکه چرا آمریکا چنین مسیری را در پیش گرفته، حیرت‌زده‌اند؛ چه در دوران اوباما و “چرخش به سوی آسیا”، چه ‏در دوران بایدن و سخنان بی‌پایه‌اش، و چه در دوران ترامپ. ‏
به‌نظر دانشجویان چینی سیاستمداران آمریکایی هیچ درکی از واقعیت‌های امروز چین ندارند و اینکه توسعه چین بخشی از یک ‏بازآرایی جهانی بزرگ‌تر است، دقیقاً همان‌طور که شما اشاره کردید؛ بازآرایی‌ای که با شکستن انحصار فناوری‌های تولیدی ‏مدرن صورت گرفته، انحصاری که بیش از ۱۵۰ سال به غرب برتری می‌داد. آن دوران دیگر به پایان رسیده و تمام شده ‏است. و این موضوع آنها را آشفته کرده، اما در عین حال، آنها به نظر نمی‌رسد که هیچ مسیر پیش رویی را ببینند جز اینکه ‏به قدرت خود بچسبند و تلاش کنند راه هر کسی را که این وضعیت را به چالش می‌کشد، مسدود کنند. و البته شما نمی‌توانید این ‏غول را دوباره به بطری برگردانید. این وضعیت بسیار بسیار خطرناک است.‏

برایان بکر: در این میان، مسئلهٔ آگاهی سوسیالیستی نیز مطرح است: آیا این آگاهی قوی است؟ ضعیف است؟ یا همان‌طور که ‏در آغاز برنامه اشاره کردید، نامتوازن است؟ و همچنین مسئله آگاهی ملی نیز وجود دارد؛ یعنی اینکه یک ملت چگونه کشور ‏خود و جایگاه آن را در جهان درک می‌کند. ایالات متحده، جامعه‌ای بسیار تازه‌تأسیس است. ما به زودی به ۲۵۰ سالگی قانون ‏اساسی‌مان خواهیم رسید و دونالد ترامپ آن را جشن خواهد گرفت. اما برای چین، ۲۵۰ سال پیش مثل دیروز است. تاریخ ‏چین، همان‌طور که در کتاب شما از یائو تا مائو آمده، به ۵۰۰۰ سال پیش بازمی‌گردد. به گمانم برای بیشتر آمریکایی‌ها درک ‏این موضوع دشوار است که یک ملت، یک مردم، یک تمدن، بتواند واقعاً هزاران سال وجود داشته باشد. نکتهٔ دیگر در مورد ‏این تاریخ آن است که چین ــ و این نکته‌ای‌ست که بیشتر آمریکایی‌ها احتمالاً از آن بی‌خبرند ــ هرگز یک قدرت کوچک نبوده، ‏بلکه قدرتی بزرگ به شمار می‌رفته است. و منظورم فقط جمعیت یا وسعت سرزمینی آن نیست؛ چین رهبر اقتصاد جهانی، ‏رهبر علم، و رهبر فناوری بوده است. جمعیت چین امروزی، که سطح تحصیلات بالایی دارد، حتماً از این واقعیت آگاه است ‏که چین در گذشته، رهبری جهان را در اختیار داشته است. اینکه آمریکا را کشوری بزرگ و فوق‌العاده می‌دانند و می‌گویند ‏‏«ما ملت استثنایی هستیم»… خوب، ایالات متحده فقط ۲۵۰ سال قدمت دارد. اگر جامعه‌ای ۵۰۰۰ سال قدمت داشته باشد، آن ‏وقت می‌توان گفت واقعاً استثنایی است. این موضوع را کمی توضیح دهید، چون شما متخصص تاریخ چین هم هستید. اما ‏می‌خواهم به بحث آگاهی بازگردم. مردم چین، به‌ویژه نسل جوان، چگونه این آگاهی ملی و جایگاه چین در جهان را درک ‏می‌کنند؟

هموند: بله، قطعاً چینی ها به میزان زیادی به گذشتهٔ خود می‌بالند و از آن مغرور هستند. مغرور از دستاوردهای فرهنگی‌ای ‏که در طول هزاران سال شکل گرفته‌اند. گردشگری داخلی، یعنی سفر مردم به نقاط مختلف کشور برای بازدید از مناظر ‏طبیعی، ولی همچنین از مکان‌های تاریخی، مثل سفر به شی‌آن برای دیدن «جنگجویان سفالی» که بیش از ۲۲۰۰ سال قدمت ‏دارند، نمونه‌ای از این غرور تاریخی است. عمق تاریخ و تداوم آن در طول زمان در چین واقعاً چشمگیر است؛ چیزی که ‏کشورهایی مثل ایالات متحده فاقد آن هستند.‏
حتی اگر تمدن غرب را به‌طور کلی در نظر بگیریم، ایدهٔ «غرب» به‌عنوان قدرت مسلط جهانی، پدیده‌ای بسیار کوتاه‌مدت بوده ‏است. مورخان آینده وقتی به گذشته نگاه کنند، دورهٔ استعمار و امپریالیسم اروپایی و آمریکایی را فقط یک «لحظه گذرا» ‏خواهند دید. آنچه اکنون در حال وقوع است، بازگشت جهان به نظمی چندقطبی‌تر است، نظمی که در آن چین نقش بسیار مهمی ‏ایفا خواهد کرد، به روشی که قبلا ایفا کرده بود. درست همان‌طور که پیش از انقلاب صنعتی که به غرب قدرت فنی و تولید ‏انبوه کالاهای ارزان‌قیمت داد، چین بازیگری مرکزی بود.‏
برای مدتی آن تحولات، جهان را به‌شدت از منظر اروپامحور بازآرایی کرد. اما آن دوران به پایان رسیده و اکنون جهان ‏دوباره شبیه‌تر به گذشته‌اش خواهد شد، و در این نظم جدید، چین جایگاهی بسیار برجسته خواهد داشت. این موضوع در ذهن ‏تمام چینی‌ها، و به‌ویژه نسل جوان، حضوری پررنگ دارد.‏
جالب این‌جاست که یکی از ابتکارهای مهمی که چین هم‌اکنون دنبال می‌کند – و در ژوئن گذشته نیز یک کنفرانس بین‌المللی ‏بزرگ در پکن با حضور نمایندگانی از ۱۴۰ کشور برگزار شد – دقیقاً در راستای همین بازتعریف نقش جهانی چین است به ‏عنوان بخشی از آنچه «ابتکار تمدن جهانی» یا «ابتکار فرهنگی جهانی» نامیده می‌شود، که در کنار آن دو یا سه ابتکار ‏بزرگ دیگر نیز وجود دارد، مانند «ابتکار توسعه جهانی» و غیره، اما این ابتکار تمدنی و ابتکار فرهنگی واقعاً جالب توجه ‏است.
‏ زیرا تلاشی است برای به رسمیت شناختن و احترام گذاشتن به گوناگونی فرهنگی در سراسر جهان. ما با کشورها، جوامع، ‏ملت‌ها و اجتماعات متنوعی روبرو هستیم که هر کدام تاریخ فرهنگی، سنت‌ها، آیین‌ها و باورهای خاص خود را دارند.‏
در همین رابطه، شما در ابتدای بحث به موضوع جهانی‌سازی اشاره کردید. این پرسش مطرح است که آیا جهانی‌سازی صرفاً ‏یک فرآیند اقتصادی‌ است که هدف آن نفوذ سرمایه جهانی به هر نقطه ممکن و ثروتمند کردن یک نخبگان خاص است؟ یا ‏می‌توان آن را به شکلی دیگر در نظر گرفت؟ چیزی مانند ابتکار تمدن جهانی، به‌دنبال نوعی مدل کاملاً متفاوت است؛ مدلی با ‏مضامینی چون «قدرت در گوناگونی» یا «وحدت در عین تفاوت».
‏ چرا که این یک دیالکتیک است، و این موضوع در خود چین نیز صادق است، و چینی‌ها به‌خوبی می‌دانند که همین وضعیت ‏در فرهنگ‌های مختلف جهان نیز برقرار است. یک دیالکتیک وجود دارد میان این سنت‌ها که در نهایت از دل جوامعی ‏برخاسته‌اند که سوسیالیستی نبودند و دارای سیستم سلسله‌مراتبی بودند و تحت استثمار. با این حال، این سنت‌ها هم‌زمان تجلی ‏خلاقیت و پویایی مردم، به‌ویژه طبقات کارگر نیز بوده‌اند. بنابراین، ما می‌خواهیم به این سنت‌های فرهنگی احترام بگذاریم، از ‏آنها بیاموزیم، عناصر مثبتشان را بیرون بکشیم و از آنها برای ساختن آینده‌ای بهتر بهره ببریم. اما سوی دیگر این دیالکتیک، ‏تولید صنعتی مدرن است و مقیاس کاملاً متفاوتی از چیزهایی که امروزه با آنها سر و کار داریم، به‌ویژه توانایی‌هایی که ‏ارتباطات، حمل‌ونقل و غیره برای ما فراهم کرده‌اند؛ چیزهایی که امکان ساخت یک جامعه با توزیع عادلانه ثروت تولیدشدهٔ ‏اجتماعی را فراهم می‌کند. و این نه‌تنها ممکن است، بلکه در نهایت می‌تواند به‌سادگی محقق شود.‏
بنابراین، ایدهٔ اصلی این است که چین نمی‌خواهد فرهنگ یا مسیر خود را بر دیگران تحمیل کند. این نگرش کاملاً متفاوتی ‏است از ایالات متحده؛ کشوری که همواره این تصور را تبلیغ می‌کرد که همهٔ مردم جهان می‌خواهند آمریکایی باشند. من و ‏تو، ما در فرهنگی بزرگ شدیم که صریحاً این پیام را منتقل می‌کرد: مردم جهان می‌خواهند مثل ما باشند، چیزهای ما را داشته ‏باشند، فیلم‌های ما را ببینند، لباس‌های ما را بپوشند، موسیقی ما را گوش دهند و… اما چین چنین نگرشی ندارد و آینده‌ای را هم ‏که برای جهان تصور می‌کند مبتنی بر چنین دیدگاهی نیست.‏
این جهانی است که در آن از تنوع فرهنگی استقبال می‌شود. آنها تمامی فرهنگ‌های گوناگون را گرامی می‌دارند، در حالی که ‏هم‌زمان تلاش می‌کنند مردمان را به شکلی گرد هم آوردند که برای همه سودمند باشد؛ به‌گونه‌ای که آن فرهنگ‌ها بتوانند ‏شکوفا شوند. باز هم با همان ایده: بهره‌گیری از نکات مثبت گذشته برای پیشبرد توسعهٔ آینده، بدون آنکه بار مسائل و ‏مشکلاتی را که جوامع تاریخی‌تر و طبقه‌محور گذشته ایجاد کرده‌اند با خود حمل کنیم.‏
ما می‌خواهیم آینده‌ای بسازیم، آینده‌ای سوسیالیستی. اما این آینده باید بر پایهٔ احترام به واقعیت‌ها و شرایط خاص مردمان ‏گوناگون، در مکان‌ها و با تاریخ‌ها و فرهنگ‌های متفاوت بنا شود. آن ایدهٔ «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» باید به شکلی ‏عام درک شود: سوسیالیسم با ویژگی‌های ‏X‏. ما اینجا، در تلاش برای انقلابی هستیم که به سوسیالیسم با ویژگی‌های آمریکایی ‏منجر شود. چراکه این همان چیزی است که مارکسیسم به ما می‌گوید: شما باید از دل واقعیت‌ها، از دل شرایط مادی‌ای که در ‏آن قرار دارید، کار را آغاز کنید. مردم تاریخ را نه در شرایط دلخواه خود، بلکه در شرایطی می‌سازند که به آنها تحمیل شده ‏است. آنها باید با همان کارت‌هایی که در دست دارند بازی کنند.‏
خب، این پاسخ مفصلی شد، اما اساساً نگاه من به این جنبه از ماجرا همین است.‏

برایان بکر: بسیار مفید بود. متشکرم.‏
می‌خواهم موضوع دیگری را از شما بپرسم، با توجه به اینکه شما سال‌ها بین این دو جا رفت‌وآمد داشته‌اید. منظورم این است ‏که درهای چین باز شد، و طبیعتاً فرآیندی از شهرنشینی پویا، گسترده و سریع را پشت سر گذاشت. افرادی که از مناطق ‏روستایی می‌آمدند، به‌عنوان کارگران مزدبگیر در دسترس قرار گرفتند و بسیاری از این بنگاه‌های خصوصی و بسیاری از ‏شرکت‌های غربی نیز از این فرصت استفاده کردند. در آن زمان کشور واقعاً بسیار فقیر بود. منظورم این است که حتی اکنون ‏هم هنوز فقیر است. آن برنامه بزرگ مبارزه با فقر که چین امروز به آن افتخار می‌کند، توانسته است ۸۵۰ میلیون نفر از ‏مردم چین را از فقر شدید بیرون بکشد. اما منظور از فقر شدید، درآمد کمتر از ۲ دلار و ۳۰ سنت در روز است. بنابراین ‏وقتی می‌گوییم این افراد دیگر در فقر شدید نیستند، به این معنا نیست که دیگر فقیر نیستند. آنها هنوز هم فقیرند، اما دیگر ‏آن‌گونه در فقر شدید و مفرط نیستند. در نتیجه، این یک دستاورد اجتماعی مهم است، اما کشور همچنان فقیر محسوب می‌شود.‏
همزمان با توسعه سریع چین، با شهرنشینی سریع و صنعتی‌سازی سریع، مشکلات اقتصادی عمده‌ای نیز به‌وجود آمد. یادم ‏هست، فکر می‌کنم پیش از المپیک ۲۰۰۴ که در چین برگزار شد ــ اگر درست به خاطر داشته باشم، شاید هم المپیک ۲۰۰۸ ‏بود ــ آلودگی هوای شدیدی وجود داشت، آن‌قدر که مردم نگران بودند که شاید بازی‌ها اصلاً نتوانند برگزار شوند. چین در آن ‏زمان اقداماتی برای پاک‌سازی هوا انجام داد و در واقع موفق شد به‌طور موقت هوا را پاک کند.‏
حالا که دوباره به چین برگشته‌اید و سال ۲۰۲۵ است، ما زیاد می‌شنویم که چین بر هوای پاک، آب پاک، و کاهش خطر فاجعه ‏اقلیمی اولویت می‌دهد. مشاهدهٔ شما اکنون چگونه بود؟

هموند: خب، فکر می‌کنم این حوزه‌ای است که واقعیت‌ها به‌روشنی دیده می‌شوند. ما اینجا دربارهٔ مفاهیم انتزاعی صحبت ‏نمی‌کنیم، دربارهٔ طرح‌های آرمان‌شهری حرف نمی‌زنیم. داریم دربارهٔ تلاش برای حل مشکلات بسیار واقعی صحبت می‌کنیم؛ ‏و حل آنها به شیوه‌هایی که موثر باشند اما نه بی‌نقص و نه آسان. این‌طور نیست که فقط با زدن یک کلید همه‌چیز درست شود.‏
من در سال ۲۰۰۸ در پکن زندگی می‌کردم. در آپارتمانی در طبقهٔ بیست و پنجمِ یک مجموعهٔ جدید سکونت داشتم و روزهایی ‏بود، اوایل سال، که نمی‌توانستی زمین را ببینی. آلودگی هوا آن‌قدر شدید بود که واقعاً نمی‌شد سطح زمین را دید. باور کردنی ‏نبود. البته برای بازی‌های المپیک، واقعاً هوا را پاک کردند و این عالی بود.‏
اما حالا، آنها گام‌های بسیار بزرگی در جهت رسیدگی به مسائل زیست‌محیطی برداشته‌اند. و این هم یکی از همان فرایندهایی ‏است که، وقتی اصلاحات بازار را آغاز کردند و این مسیر توسعهٔ سریع را در پیش گرفتند، آگاهی‌ای وجود داشت، نمی‌گویم ‏آگاهی کامل یا بی‌نقصی بود، اما آگاهی‌ای وجود داشت که این مسیر فشارهای زیست‌محیطی به همراه خواهد داشت. اگر به ‏تاریخ صنعتی شدن در غرب نگاه کنید، مثلاً خود من در کلیولند، اوهایو بزرگ شدم. کارخانه‌های فولاد آنجا به‌طرز ‏وحشتناکی هوا را آلوده می‌کردند. چنین پیامدهای منفی زیست‌محیطی بخشی از فرآیند توسعه بود. و آنها (چینی‌ها) می‌دانستند ‏که احتمالاً چنین چیزهایی اتفاق خواهد افتاد.‏
‏ در آغاز قرن حاضر، به‌ویژه در دههٔ اول این قرن، وقتی به نقطه‌ای رسیدند، که انباشت اجتماعی کافی شکل گرفته بود، یعنی ‏انباشت ارزش‌هایی که توسط دولت گردآوری شده و قابل تخصیص بودند، توانستند این ارزش‌ها را در مسیر پرداختن به این ‏تناقضات اجتماعی به‌کار بگیرند: چه نابرابری باشد، چه آسیب‌های زیست‌محیطی یا مسائل دیگر.‏
و بنابراین، چین سرمایه‌گذاری عظیمی در انرژی‌های جایگزین انجام داده است؛ در خودروهای برقی، پنل‌های خورشیدی و ‏این قبیل فناوری‌ها. اکنون چین در آستانه نقطهٔ عطفی قرار دارد که تقریباً ۵۰٪ از انرژی تولیدی و مصرفی در این کشور از ‏منابع تجدیدپذیر و جایگزین تأمین می‌شود: انرژی خورشیدی، بادی، آبی و بخشی نیز انرژی هسته‌ای.
‏ اما چین ذخایر عظیمی از زغال‌سنگ دارد. حتی با سطح مصرف فعلی، برای ۵۰۰ سال آینده زغال‌سنگ دارد. بنابراین، این ‏منبع، ارزان است. و اگر بخواهند با همین سرعت به توسعه ادامه دهند، همچنان مقدار زیادی زغال‌سنگ مصرف می‌کنند و ‏این یک مشکل است. آنها این را می‌دانند، ولی به هر حال مشکلی است که وجود دارد.‏
حتی با همه دستاوردهای چشمگیری که چین در حوزه انرژی‌های تجدیدپذیر داشته، هنوز یکی از بزرگ‌ترین تولیدکنندگان ‏گازهای گلخانه‌ای است، و کربن زیادی وارد جو می‌کند. بنابراین، این شرایطی است که چینی ها در مسیر پیشرفت خود باید ‏حتما به آن توجه جدی ای بکنند. این مسیر در همان چارچوب وفادار ماندن به ماموریت و به پایان رساندن ماموریت تعریف ‏می‌شود و بخشی اساسی از این ماموریت، بخشی از انقلاب، در این است که اطمینان حاصل کنند مردم چین می‌توانند روی ‏سیاره‌ای زندگی و رشد کنند که خودش آن را به آتش نمی‌کشد. این چالشی بزرگ است. این مسئله‌ای است که آنها پیشرفت ‏چشمگیری در آن داشته‌اند و بی‌تردید همچنان به آن متعهد باقی مانده‌اند. اخیراً، هر از گاهی مقالاتی می‌خوانم دربارهٔ اینکه ‏فلان یا بهمان هدف‌گذاری انجام شده و آنها مثلاً هدفی را که برای سال ۲۰۳۰ تعیین کرده بودند، همین حالا محقق کرده‌اند. آنها ‏دستاوردهای بزرگی دارند، اما با چالش‌های بسیاری روبرو هستند و در نظام خود با تناقض‌هایی مواجه‌اند.‏
به بیان ساده، وزارت تولید زغال‌سنگ یکی از بزرگ‌ترین نهادهای جهان است. این وزارتخانه میلیون‌ها نفر را به کار گرفته ‏و دارایی‌های اقتصادی عظیمی دارد. و البته، مانند سیاستمداران در ایالت ویرجینیای غربی آمریکا، آنها نیز خواهان حفظ و ‏تداوم نقش خود در توسعهٔ اقتصادی‌اند؛ اجازه بدهیم بگوییم، «سهم خود را در توسعهٔ اقتصادی حفظ کنند». اما این موضوع، ‏خود مشکلی است.‏
در هفته‌ها و ماه‌های اخیر گزارش‌های زیادی دربارهٔ یکی از استان‌ها، یعنی استان شانشی در شمال‌غرب چین منتشر شده ‏است؛ جایی که بیشتر ذخایر زغال‌سنگ قرار دارد و عمده فعالیت‌های استخراجی در آن انجام شده است. اکنون آنها واقعاً ‏شروع به عقب‌نشینی کرده‌اند: معادن را تعطیل می‌کنند، و حتی در استان شانشی نیز در حال گذار به انرژی‌های جایگزین ‏هستند. این یکی از حوزه‌هایی است که در آن پیشرفت فوق‌العاده‌ای داشته‌اند و بدون شک همچنان به آن پایبند هستند. در ‏ماه‌های اخیر، گهگاه مقالاتی خوانده‌ام که دربارهٔ هدفی که برای سال ۲۰۳۰ تعیین کرده بودند صحبت می‌کردند؛ اما حالا ‏می‌گویند که آن را خیلی زودتر محقق کرده‌اند. آنها کارهای بزرگی انجام می‌دهند، اما با چالش‌های زیادی نیز مواجه‌اند و ‏تناقض‌های قابل‌توجهی در نظام خود دارند. به بیان ساده، وزارت تولید زغال‌سنگ یکی از بزرگ‌ترین نهادهای دنیاست. این ‏وزارتخانه میلیون‌ها نفر را در استخدام دارد و دارایی‌های اقتصادی عظیمی در اختیار دارد. و البته مثل سیاستمداران ایالت ‏ویرجینیای غربی، آنها هم می‌خواهند سهم و نقش خود را در توسعهٔ اقتصادی حفظ و تقویت کنند، اگر بخواهیم با زبان ملایم ‏صحبت کنیم. اما این خود یک مشکل است.‏
در هفته‌های اخیر گزارش‌های زیادی دربارهٔ یکی از استان‌ها منتشر شده است؛ استان شانشی در شمال غرب چین، که بیشتر ‏ذخایر زغال‌سنگ چین در آنجا قرار دارد و بسیاری از معادن در آن منطقه فعالیت داشته‌اند. اما حالا می‌بینیم که واقعاً دارند ‏عقب‌نشینی می‌کنند: معادن را تعطیل می‌کنند، و حتی در داخل استان شانشی در حال گذار به انرژی‌های جایگزین هستند.‏
اما با این کارگران معادن زغال‌سنگ چه باید کرد؟ جایگاه آن‌ها در اقتصاد چه می‌شود؟ اینها مشکلات عملی واقعی هستند، ‏تناقض‌های بسیار جدی که آنها در حال رسیدگی به آنها هستند و ثروتی را که به‌صورت اجتماعی انباشت شده صرف حل این ‏مسائل می‌کنند. اما این مسائل همچنان در جریان هستند. اینها وظایفی است که همچنان در دست اجراست، و بدیهی است که ‏نمی‌دانیم نتیجهٔ نهایی چه خواهد بود. ما برایشان آرزوی موفقیت داریم، از آنها حمایت می‌کنیم، تا جایی که بتوانیم حمایت ‏سیاسی و انواع دیگر پشتیبانی را ارائه می‌دهیم، در عین اینکه می‌دانیم آنها با این تناقض‌های بسیار دشوار دست‌وپنجه نرم ‏می‌کنند. این فرایندی است که همچنان ادامه دارد. هنوز کار تمام نشده، هنوز مأموریت به پایان نرسیده است. انقلاب ادامه ‏دارد؛ قدرت به دست آمده، همهٔ اینها به سرانجام رسیده، اما روند باید پیوسته ادامه پیدا کند. ما نمی‌دانیم که کی و کجا، و البته ‏این هرگز واقعاً تمام نمی‌شود، ولی نمی‌دانیم چه زمانی از آستانه‌های مشخصی عبور خواهیم کرد.‏

برایان بکر: به‌عنوان سوسیالیست و مارکسیست، تو و من، به عنوان سوسیالیست‌ها و مارکسیست‌ها، قبلاً سیاست ‏خارجی چین را مورد بحث قرار داده‌ایم. ما یک مجموعه ۹ ساعته تهیه کرده‌ایم که در آن دهه به دهه سیاست خارجی چین را ‏بررسی کرده‌ایم و این سیاست تغییرات بسیار زیادی را پشت سر گذاشته است. سیاست خارجی چین فقط یک سیاست مشخص ‏نیست؛ شاید برخی عناصر ثابت وجود داشته باشد، اما عمدتاً واکنشی به محیطی است که چین در آن قرار دارد و همچنین ‏تقویت برخی ابتکاراتی است که چین در پیش گرفته است، مثلاً وقتی چین درهای خود را باز کرد و دولت چین پس از مرگ ‏رئیس‌جمهور مائو تصمیم به اصلاحات بازکردن درها و اجازه دادن به شرکت‌های غربی گرفت. بنابراین، این یک روند پویا ‏و بسیار متغیر است.‏
زمانی که مارکس و انگلس در حال نوشتن «مانیفست کمونیست» یا «سوسیالیسم علمی» توسط انگلس یا «سرمایه» توسط ‏مارکس بودند، این مرحله آغازین چیزی بود که ما امروز آن را یا آنها آن زمان «سوسیالیسم علمی» می‌نامیدند؛ یعنی استفاده ‏از روش علمی و مادی‌گرایی تاریخی، چشم‌اندازی غیرآرمان‌گرایانه از مبارزه طبقاتی برای خلق نهایی سوسیالیسم در مسیر ‏جامعه بی‌طبقه.‏
در تلاش برای استفاده از روش علمی مادی‌گرای تاریخی، نگاهی غیرآرمان‌گرایانه به مبارزه طبقاتی برای خلق نهایی ‏سوسیالیسم در مسیر رسیدن به جامعه بی‌طبقه. وقتی مارکس و انگلس این مطالب را می‌نوشتند، انتظار داشتند که سوسیالیسم ‏ابتدا در کشورهایی که سرمایه‌داری در آنها بیشترین پیشرفت را داشته است، مانند آلمان، فرانسه یا بریتانیا ریشه‌دار شود. و ‏وظیفه سوسیالیست‌ها، مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها این بود که آن جامعه و اوضاع اقتصادی بهتر و پر رونق تر را به ‏جامعه‌ای منطقی، انسانی و خدمت‌رسان تبدیل کنند، نه اینکه به دسته‌ای از سرمایه‌داران تبدیل شود که فقط به دنبال ثروتمندتر ‏شدن خودشان هستند. اما تاریخ، همان‌طور که مشخص شد، بازی‌های زیادی دارد و پیش‌بینی‌های تاریخی اغلب اصلاح ‏می‌شوند، شاید همیشه.‏
انقلاب در آلمان، فرانسه، بریتانیا یا ایالات متحده رخ نداد، بلکه به گفته لنین، انقلاب در جایی اتفاق افتاد که سرمایه‌داری ‏قوی‌ترین نبود، بلکه جایی که امپریالیسم ضعیف‌ترین بود. او گفت که زنجیره امپریالیسم در ضعیف‌ترین حلقه‌اش شکست. ‏
منظور این است که در امپراتوری روسیه، که نیمه امپریالیستی و نیمه مستعمره بود، آن بخش از سرمایه‌داری جهانی ‏ضعیف‌ترین بود. سپس انقلاب‌ها در ویتنام، کره، چین، کوبا و اساساً کشورهای مستعمرهٔ جنوب جهانی رخ داد، یعنی جاهایی ‏که زنجیرهٔ سلطهٔ امپریالیستی ضعیف‌تر بود و بنابراین شکستن آن آسان‌تر بود. بنابراین انقلاب در این کشورها به نوعی ‏آسان‌تر بود، اما ساختن سوسیالیسم سخت‌تر است، زیرا پایهٔ مادی سوسیالیسم فقر نیست و فقدان نیروهای مولد هم نیست؛ بلکه ‏دقیقاً همان چیزی است که مارکس و انگلس گفته بودند، یعنی اوضاع اقتصادی بهتر و پر رونق تر. سپس تحت رهبری لنین و ‏دیگر رهبران شوروی، روش‌های سوسیالیستی به منظور اجرای مدل‌های توسعه اقتصادی در کشورهای کمتر توسعه‌یافته به ‏کار گرفته شد. مدل‌های توسعه‌ای که باید بسیار سریع پیش می‌رفتند، چرا که آن کشورها با تهدید مداخلهٔ امپریالیستی، جنگ‌ها ‏و ضدانقلاب‌ها روبرو بودند. انواع و اقسام تحریف‌ها اتفاق افتاده است، اما در عین حال، جوهر پروژهٔ سوسیالیستی تا زمانی ‏که دولت در مورد اتحاد شوروی سرنگون شد، حفظ شده بود. ‏
حالا خیلی کوتاه و به عنوان آخرین سؤال از شما، وقتی شی جین‌پینگ می‌گوید که ما هنوز کشور در حال توسعه‌ایم اما آرزوی ‏ما سوسیالیسم کامل است و در واقع آرزوی ما کمونیسم است، منظورش چیست و افق زمانی‌ای که رهبری چین، رهبری فعلی ‏یعنی شی جین‌پینگ، در نظر دارد، چیست؟ آنها دربارهٔ چه چیزی صحبت می‌کنند و چه چشم‌اندازی دارند؟

هموند: آنها شرایط کنونی را مرحلهٔ اولیهٔ سوسیالیسم توصیف می‌کنند. سازوکارهایی برای توزیع مجدد ثروت انباشته‌شدهٔ ‏اجتماعی ایجاد شده است، اما هنوز در فاز بسیار ابتدایی آن مرحله قرار داریم. به نظر می‌رسد اگر بخواهند برای آن زمان‌بندی ‏تعیین کنند، صحبت از رسیدن به سوسیالیسم به معنای برنامهٔ توزیع سوسیالیستی تا نیمهٔ این قرن، شاید تا سال ۲۰۶۰ مطرح ‏است. حتی آن زمان هم، این مرحله‌ای اولیه از سوسیالیسم خواهد بود؛ فرآیند رسیدن به سطحی از فراوانی مادی و رفاه مادی ‏که در آن همه بتوانند نیازهایشان را برای زندگی راحت و رضایت‌بخش برآورده کنند.‏
البته هدف این نیست که همه در چین سبک زندگی مادی آمریکایی‌ها را داشته باشند، چون در آن صورت ما ظرف چند هفته ‏همه منابع زمین را مصرف می‌کردیم. بلکه هدف یافتن نوعی سوسیالیسم محیط‌زیستی پایدار و عملی است، اصطلاحی که شی ‏جین‌پینگ این روزها بسیار به کار می‌برد، چیزی شبیه به «اکوسوسیالیسم» که ما اینجا به آن می‌گوییم. سوسیالیسمی که ‏نیازهای واقعی و اساسی مردم را برآورده کند، به مردم اهمیت دهد و منافع آنها را در اولویت قرار دهد، بدون آنکه گرفتار ‏مصرف‌گرایی صرف شود. رسیدن به این هدف مسیر پیچیده‌ای است.‏
آنها چشم‌انداز رسیدن به یک سطح پایه از توزیع سوسیالیستی را در نیمه تا اواخر این قرن در نظر دارند. فراتر از آن، فکر ‏نمی‌کنم زمان‌بندی مشخص و قطعی وجود داشته باشد. در حال حاضر روی برنامهٔ پنج‌سالهٔ جدید کار می‌کنند که به نظرم ‏تحول بسیار جالبی خواهد بود. باید در اواخر امسال یا اوایل سال آینده بیشتر در این‌باره بشنویم. ولی مسیر طولانی و ‏پیچیده‌ای است، حداقل همین‌طور می‌توان گفت.‏
البته این مسئله‌ای است که بسیاری از سوسیالیست‌های واقعی و صادق در غرب درباره‌اش ناامید شده‌اند و می‌پرسند چرا چین ‏هنوز به سوسیالیسم نرسیده است. آنها قدرت دولتی دارند، پس چرا سوسیالیسم را ایجاد نمی‌کنند؟ اما همان‌طور که واقعیت ‏نشان داده، این فرآیند بسیار پیچیده و کند است. همچنین، همان‌طور که امروز بحث کردیم، در چین عناصر بورژوایی وجود ‏دارند که هنوز ممکن است مشکلاتی ایجاد کنند. بنابراین این یک فرایند پیوسته است.‏
آنها اهداف مشخصی برای حدود سال ۲۰۶۰ دارند، اما جزئیات چگونگی تحقق این اهداف هنوز در حال شکل‌گیری است و ‏به‌نوعی فرآیند در حال پیشرفت است. حداقل هنوز برنامه‌های پنج‌ساله تدوین می‌کنند و می‌دانم که دیدگاه‌های بلندمدتی هم ‏دارند، ولی این دیدگاه‌ها به‌طور کاملاً روشن و مشخص بیان نشده است. این تعهد به یک چشم‌انداز است، اما فکر می‌کنم این ‏چشم‌انداز باید به‌صورت دیالکتیکی و همراه با پیشرفت‌ها تکامل پیدا کند.‏


یادداشت‌ها:
۱. China’s Revolution and the Quest for a Socialist Future
۲. China and the World

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: محکومیت قطعی مسعود فرهیخته فعال صنفی معلمان به سه سال و شش ماه و یک روز زندان
Next: مدرسه و فروپاشی ایران؛ تجربهٔ شش سال معلمی
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved