حمید آصفی
شنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
ایران در طول تاریخ هرگاه شاهراهی را در اختیار داشته، قدرت و ثروت را هم در چنگ گرفته است. از جادهٔ ابریشم تا مسیر کاروانهای هندوستان، همیشه موقعیت ژئوپلیتیک تعیینکننده بوده است؛ سازندهٔ امپراتوریها یا زوالدهندهشان. اما حالا؟ در قرن بیست و یکم، این موقعیت طلایی به کشوری رسیده که بهجای بهرهبرداری، فقط ایستاده و نگاه میکند؛ تماشاگرِ خاموشی که حتی سوت داور را نمیشنود، چون در خواب عمیقی فرو رفته است.
دالان زنگزور فقط یک مسیر ترانزیت ساده نیست، شاهکلیدی است که میتوانست ایران را به قلب بازار اروپا و قفقاز وصل کند. اما در مقابل، بهجای قراردادهای چندجانبه و جذب سرمایهگذاری خارجی، همان الگوی قدیمی تکرار شد: شعارهای توخالی، تهدیدهای بیاثر، و در نهایت واگذاری میدان به رقبای پُرسروصدایی مثل ترکیه و آذربایجان. نتیجه؟ مسیر ترانزیت بهسوی روسیه و ترکیه روانه شده و ایران، با تمام بنادر و مرزهایش، فقط گردوغبار کامیونهای عبوری را تماشا میکند.
واقعیت بندرها چنان است که کارشناسان خارجی هم مات و مبهوت میشوند. با بیش از ۷۰۰ کیلومتر ساحل در خلیج فارس و دریای عمان و دسترسی به دریای خزر، باید ایران صادرکننده و توزیعکنندهٔ منطقهای باشد. اما نه! بخش بزرگی از واردات از طریق «واردات مجدد» امارات انجام میشود؛ کالا از چین یا هند به دوبی میرود، آنجا برچسب میخورد، و با هزینه و زمان بیشتر به ایران بازمیگردد. این یعنی بازی دادن خود با دست خود.
در مرزهای زمینی اوضاع بدتر است. بهجای ایجاد شبکهٔ ترانزیت قانونی و صنعتی با همسایگان، هزاران کولبر بارهایشان را از مسیرهای کوهستانی و مرگبار عبور میدهند. این نهفقط فاجعهای انسانی است، بلکه نماد شکست مطلق دیپلماسی اقتصادی و گمرکی است. کشوری که میتوانست با یک امضا میلیاردها دلار تجارت قانونی داشته باشد حالا به شانههای خمیدهٔ مردمش چشم دوخته است.
بلندگوهای حاکمیت همچنان نسخهٔ کهنهٔ «بستن تنگهٔ هرمز» را تکرار میکنند. اگر این تهدیدها در قرن نوزدهم مطرح میشد، شاید بازدارنده بود؛ اما امروز؟ در جهانی که زنجیرهٔ تأمین انرژی با خطوط لوله جایگزین مدیریت میشود، بستن تنگهٔ هرمز شبیه اعلام ورشکستگی سیاسی است، نه نمایش قدرت.
کانال سوئز در ۱۹۵۶ بهخوبی درس داد؛ وقتی مصر ملیسازی کرد، قدرتهای غربی مسیرهای جایگزین را فوراً فعال کردند. کانال سوئز هیچگاه اهرم فشار مطلق نشد. تهدید بستن تنگه هرمز فقط اعراب را به ساختن مسیرهای جایگزین و فراری دادن سرمایهها سوق داد.
این یعنی وقتی شاهراههای تازه ساخته نمیشود، شاهراههای موجود را هم با دست خود میبندند. همان منطق شکستخوردهٔ قرن گذشته که خیال میکند با قهر میتوان قدرت داشت، در حالی که قرن بیست و یکم بر شبکهسازی، تعامل، و ادغام اقتصادی بنا شده است.
مشکل فقط کهولت سن تصمیمگیران نیست؛ مشکل اعتیاد مزمن به توهمات گذشته است. کسانی که هنوز خیال میکنند با شعار میتوان جهان را تغییر داد پشت فرمان اتوبوسی نشستهاند که ۹۰میلیون سرنشین دارد و هر روز جاده تنگتر میشود.
کشوری با ۱۵ همسایه و موقعیت بینظیر ترانزیتی، بهجای مرکز کریدورهای منطقه، در حاشیه ایستاده و عبور رقبایش را تماشا میکند. دالان زنگزور، تنگهٔ هرمز، یا هر مسیر حیاتی دیگر فقط برای کشوری سودآور است که بداند قدرت امروز از قرارداد، بازار، و سرمایه میآید، نه از بستن دروازهها و کشیدن دیوار.
تا وقتی سیاست در دست کسانی است که با خاطرات قدرتهای گذشته زندگی میکنند، هر دالانی بسته میماند و هر تنگهای که باز است فقط در خیال بسته میشود. این وضعیت نه از دشمن، که از رهبرانی نشئت میگیرد که حتی در آینه هم جهان را نمیبینند.
نقل از کانال تلگرامی نویسنده