دكتر نورايمان قهارى، روانشناس
چهارشنبه ۴ تیر ۱۴۰۴
جنگ پایان خواهد یافت و رهبران با هم گرم خواهند گرفت؛ و باقى میماند آن مادر پیرى که چشم به راه فرزند شهیدش است و آن دختر جوانى که منتظر معشوق خویش است و فرزندانى که به انتظار پدر قهرمانشان نشستهاند. نمیدانم چه کسى وطن را فروخت، اما دیدم چه کسى بهاى آن را پرداخت. (محمود درویش)
آنچه اکنون رخ داده تنها وقفهایست در خشونتی که همچنان جاریست. خشونتی که نه در صدای انفجارها، بلکه در زخمهایی به نام انسانزدایی، تحقیر، و تبدیل شدن به هدف باقىست.
دوازده روز آتش و دود بر آسمان سایه افکند، و درحالیکه قدرتها از هر سو سرعت و شعاع ویرانی بمبهایشان را به رخ میکشیدند، بار دیگر میز مذاکره برپا شد؛ اما نه برای عدالت، كه برای مدیریت وضعیت. جمهوری اسلامی با نفس تازهای از دشمن خارجی سخن گفت تا سرکوب داخلی را توجیه کند. در اذهان جهانیان، این هیولای متحجر و خونریز با مقابلهای که با اسرائیلِ نسلکش کرد به یک قهرمان بدل شد.
دولت آپارتاید اسرائیل، با پیدرپیترین حملاتش، پیامی نظامی فرستاد که معنای عمیقترش برای مردمان منطقه یادآوری مرگبار دیگری از این حقیقت بود که در جهان امروز امنیت امتیازیست برای اقلیتی خاص، و خشونت قاعدهای برای دیگران.
آمریکا، که هم آتش را تأمین میکند و هم خود را ناجی معرفی مینماید، بار دیگر نقش پلیس و آتشافروز را همزمان بازی کرد و جایزهٔ اول را در صحنهسازی و بهکارگیری جنگ روانی، یعنی در به سخره گرفتن و ناچیز شمردن زیست اجتماعی مردم، به خود اختصاص داد.
میلیونها دلار از منابع متعلق به مردم ما نابود گشت، و در دل این منازعهها، آنچه بهطور بنیادیتر مورد هدف قرار گرفت کرامت انسانی بود. وقتى انسان به مختصات جغرافیایی بدل میشود به «صدمه جانبی»، به عددی در گزارشهای نظامی، دیگر نه جسمش اهمیت دارد، نه حضورش، بلکه فقط موقعیتش در نقشهٔ درگیریها تعیینکننده است. در اين چارچوب، این تهاجم فقط به ساختمانها نیست؛ به ادراک انسان از خودش، به احساس شایستگی زیستن، به آرزوی داشتن فردا حمله میشود. در چنین لحظهای، شکافی عامدانه در روان جامعه ایجاد میگردد، گسستی که هدفش بریدن پیوند میان انسان و احساس انسانبودنش است. مهاجمان دقیقاً همین را میخواهند: آنها با تبدیل فرد به هدف، به نقطهای برای اصابت یا رقمی در آمار، سعی میکنند روان انسان را از درون متلاشی کنند. هدف خاموش کردن فریاد پیش از بلند شدن آن است؛ دفن مقاومت، نه در میدان جنگ، بلکه در لایههای عمیق ذهن.
آتشبس اعلام شده، اما صلحی نیامده است. در ایران، مردم هنوز میان دو نیروی ارتجاعی گرفتارند: یکی که از درون سرکوب میکند و دیگری که از بیرون بمباران، بیهیچ تضمین واقعی که این آتشبس شکننده هر لحظه به آتش تازهای بدل نشود. اما آنچه تضمینشده و همواره پابرجاست خشونت ساختاریست؛ خشونتی که پیوسته تغییر چهره میدهد: از زبان دیپلماسی تا ابزار تحریم، از ژست صلح تا سرکوب عریان، از بمب به فقر، از گلوله به باتوم، و از حملهٔ نظامی به جنگ روانی.
در این میان، فضای پارانوئید امنیتی هر روز تنگتر میشود، با پروندهسازی، بازداشت، شکنجه، مهاجرستیزی، و اعدامهایی بهاتهام جاسوسی برای دشمن. این چهرهٔ واقعی نظمیست که صلح را وعده میدهد، اما استمرار ستم را تضمین میکند. با این حال، انسان، حتی زیر آوار سرکوب، زنده میماند، با حافظه، با خشم، با رؤیا و با اميد. و اینجاست که مقاومت نهفقط ضرورتی سیاسی، بلکه ضرورتی روانی میشود؛ تلاشی برای بازسازی کرامت، برای بازیابی خویشتنِ فراموششده.
شاید بزرگترین آگاهیای که از دل این ویرانی زاده شد فروریختن توهم نجات باشد، برای کسانی که خود را بیقدرت، و دیگران را نجاتدهنده میپنداشتند. حقیقت بار ديگر عریان شد: نجاتدهندهای از بیرون نخواهد آمد. رهایی، اگر قرار است رخ دهد، تنها از بطن همین جامعهٔ زخمخورده خواهد آمد؛ از همبستگی، از آگاهی، و از ایمان به قدرت خود. و ایمان به این قدرت، به اتحاد و خودباوری، همان چیزیست که مردم ستمدیده را به نیرویی متوقفنشدنی بدل خواهد کرد. و این فقط یک آرزو یا طرحی برای آینده نیست، در همین دوازده روز آتش و دود، مردم آن را به چشم جهانیان آوردند.
در میانهٔ بمباران، ترس، و بیسرانجامی، بارها دیدیم که چگونه مهربانی، همیاری، و مراقبت متقابل از دل ویرانی جوانه زد: مردمی که به یکدیگر پناه دادند، غذا و امید را تقسیم کردند، با قدرت انسانبودن در کنار هم ایستادند. این همبستگیهای کوچک و صادقانهٔ انسانی ستونهای پنهان مقاومتاند، و همین پیوندها میتوانند بنیان دگرگونیهای بزرگتر را بسازند.
آزادی و برابری شاید امروز نرسد، اما فردا، با تکیه بر همین ارادهٔ جمعی، تحقق خواهد یافت. مسئله «اگر» نیست، مسئله «چهوقت» است. علیرغم وضعيت موجود، این خواست دستیافتنیست، اگر نيروى خود را ببينيم، باورش کنیم، و اگر حركت از دل مردم زحمتکش و متحد ما بجوشد.
ایمان به اين نیرو شعار نیست؛ این تجربهٔ تاریخى ست که بارها نشان داده: اتحاد فرودستان میتواند سرنوشت را دگرگون کند.