(تصویر آرشیوی افزودهٔ اندیشهٔ نو است.)
پنجشنبه ۷ آبان ۱۴۰۵
کافه شلوغ است. میز خالی پیدا نمیشود. چند نفر در نمایشگاهی قدم میزنند. جمعیتی برای اجرای موسیقی صف کشیدهاند و خانوادههایی در تعطیلات به سفر رفتهاند. دوربین میچرخد و تصویر در شبکههای اجتماعی منتشر میشود: ببینید، زندگی در ایران جریان دارد!
در تبلیغات حامیان جمهوری اسلامی و جریان محور مقاومت چنین تصویرهایی گاهی قرار است سندی باشند بر اینکه جنگ، تحریم، و بحران اقتصادی نتوانسته است زندگی مردم را مختل کند. انگار چند ثانیه فیلم از یک کافهٔ شلوغ برای پاسخدادن به سالها سقوط قدرت خرید کافی است.
اما تصویر لزوماً دروغ نمیگوید. مشکل آن چیزی است که بیرون کادر مانده است.
آدمهایی که دیگر توان رفتن به آن کافه را ندارند جایی در تصویر ندارند. ممکن است همان کافه پنج سال پیش هم شلوغ بوده باشد. شاید تعداد مشتریان چندان تغییر نکرده باشد، اما کسانی که پشت میزهایش مینشینند دیگر همان آدمهای سابق نباشند.
کسی که پیشتر به خارج سفر میکرد حالا ممکن است ایرانگردی کند. کسی که تعطیلاتش را به سفر داخلی میگذراند شاید امروز به کافه و نمایشگاه و اجرای موسیقی بسنده کند. کسی که کافه رفتن برایش عادی بود قرارهایش را به پارک و خیابان منتقل کرده است. پایینتر، کسانی هستند که دیگر حتی فرصتی برای پرسه زدن ندارند. تمام روزشان صرف کار کردن برای تأمین غذا و سرپناه میشود. و کسانی که همینها را هم ندارند.
البته این جابهجاییها در زندگی همه به یک شکل اتفاق نمیافتد. اما نتیجه را میشود در شهر دید: امکاناتی که از دسترس گروههایی خارج شدهاند همچنان برای گروههای پُردرآمدتر وجود دارند.
کافه همچنان شلوغ است. فقط جای بعضی آدمها را آدمهای دیگری گرفتهاند.
وقتی زندگی را از سبد هزینه حذف میکنند
در بحث گرانی معمولاً از سفرهٔ مردم حرف میزنیم. از گوشت و برنج، دارو و درمان، اجارهخانه، و مزدی که به هیچکدام نمیرسد. اما فشار اقتصادی فقط آنچه را برای زنده ماندن لازم است تهدید نمیکند، آنچه را هم که زندگی را ارزشمند میکند میبلعد.
اول سفر حذف میشود. بعد سینما، کتاب، کافه، و دیدارهای مکرر با دوستان. برنامهها عقب میافتد، فاصلهٔ دیدارها بیشتر میشود و چیزهایی که زمانی بخشی عادی از زندگی بودند به تجملاتی دور از دسترس تبدیل میشوند.
تلختر از خودِ محرومیت عادت کردن به آن است.
آدم مدتی از چیزی که از دست داده ناراحت میشود. بعد کمکم دیگر برایش برنامه نمیریزد. از پیش میداند که توانش را ندارد. بهتدریج سطح انتظارش از زندگی پایین میآید و هر بار چیز کمتری را ضروری میداند. آنچه دیروز عادی بود امروز توقع زیادی به نظر میرسد.
تورم قیمت کالاها را بالا میبرد و در همان حال تعریف زندگی معمولی را تغییر میدهد.
این اتفاق آرام میافتد. کسی یکباره اعلام نمیکند که از امروز دیگر فرصت تفریح، معاشرت، یا استراحت ندارد. هر بار از چیزی میزند تا بتواند چیز ضروریتری را حفظ کند. این عقبنشینیهای کوچک روی هم جمع میشود و بخش بزرگتری از زندگی صرف تأمین مقدمات زنده ماندن میشود.
آدم به گرانی عادت میکند و یک روز میبیند به زندگی نکردن عادت کرده است.
شهری که هنوز میشود به آن رسید
این فرسایش را میتوان در تهران دید. مرکز شهر برای نسلهایی از ساکنان جنوب و حاشیه جایی فراتر از محل کار بوده است.
میشد با مترو خود را به خیابان انقلاب رساند، کتابفروشیها را دید، در پارک لاله نشست، به سینما رفت، یا اطراف تئاتر شهر با دوستان قرار گذاشت. مرکز تهران هیچوقت از نابرابری خالی نبود، اما بخشهایی از آن امکان برخورد آدمهایی از محلهها و طبقات مختلف را فراهم میکرد.
امروز هم میشود از اسلامشهر و جنوب تهران به مرکز رسید. اما پس از رسیدن، چه امکاناتی برای آدم باقی مانده است؟
بلیت سینما و تئاتر، کافه، رفتوآمد، و حتی چند ساعت وقت آزاد همگی هزینه دارد. برای کسی که بخش بزرگی از درآمدش صرف اجارهخانه میشود یک گردش ساده هم ممکن است به محاسبهای دشوار تبدیل شود. کسی که ناچار است بیشتر کار کند شاید حتی فرصت پارک رفتن هم نداشته باشد.
مترو فاصلهٔ محلهها را کم کرده، اما درآمد و موقعیت طبقاتی همچنان تعیین میکنند که هرکس چقدر میتواند از شهر استفاده کند.
تهران با کار کسانی ساخته شده و هر روز اداره میشود که بسیاریشان توان سکونت در بخشهایی از آن و استفاده از امکاناتش را ندارند. از کارگران ساختمان و رانندگان تا نظافتچیها و کارکنان خدماتی، مردمی که شهر به نیروی کارشان وابسته است، اما سهمشان از ثروت و امکانات آن محدود مانده است.
برای فهم این نابرابری باید دید پس از پرداخت هزینههای ضروری چقدر وقت و توان برای زندگیکردن باقی میماند.
مزد قرار نیست فقط کالری لازم برای کار فردا را تأمین کند. استراحت، سلامت، آموزش، فرهنگ، معاشرت، و پرورش فرزندان هم بخشی از شرایط زندگی نیروی کار و خانوادهٔ اوست. این نیازها در طول تاریخ و در دل مناسبات اجتماعی شکل گرفته است و به حداقلهای زیستی محدود نمیشود.
وقتی درآمد از هزینههای زندگی عقب میماند، خانوادهها ناچار میشوند این فاصله را با کار بیشتر، مصرف کمتر، و صرفنظر کردن از وقت آزاد جبران کنند. فشار اقتصادی از محل کار به خانه کشیده میشود و تمام زندگی را در بر میگیرد.
برای گروهی از مردم زندگی به فاصلهٔ میان دو نوبت کار تبدیل شده است.
شادی مردم سند رضایت نیست
بااینهمه، مردم دست از زندگی نمیکشند. در پارکها ورزش میکنند، دور هم آواز میخوانند، میرقصند و به یکدیگر کمک میکنند. مربیای پیدا میشود که در پارک رایگان ورزش آموزش بدهد. آدمها مهارت و وقتشان را با دیگران قسمت میکنند و شکلهایی از معاشرت میسازند که به خریدن کالا و خدمات وابسته نیست.
اینها را نباید تفریحهای درجهدو دانست. اتفاقاً در چنین لحظههایی میتوان روابطی را دید که بر همکاری و استفادهٔ مشترک از امکانات استوارند، نه بر توان خرید. شادی و همبستگی مردم واقعی است و ارزشش را از فقر و محرومیت نمیگیرد.
اما همین واقعیت میتواند در تبلیغات سیاسی وارونه شود.
وقتی مردم در سختترین شرایط هم راهی برای شادی پیدا میکنند، نمیشود از این توانایی نتیجه گرفت که شرایط زندگیشان قابل قبول است. اینکه کسی رایگان ورزش آموزش میدهد جای خالی امکانات ورزشی مناسب را پر نمیکند. آواز خواندن در پارک هم محرومیت از امکانات فرهنگی و تفریحی را جبران نمیکند.
حتی همین فضاهای عمومی هم بهطور برابر در دسترس همه قرار ندارند. کسی که در محلهاش پارک مناسبی ندارد، کسی که باید ساعتها در راه برای رفتن به سر کار باشد، یا کسی که توان جسمی و وقت آزادش زیر فشار کار تحلیل رفته از همین امکانات ظاهراً رایگان نیز محروم میشود.
مردم بهرغم محرومیت زندگی میسازند، نه بهلطف محرومیت
تبدیلکردن این تلاش به سندی برای موفقیت وضع موجود چیزی جز پاک کردن شرایطی نیست که مردم ناچار شدهاند در برابرش دوام بیاورند.
چه کسی هزینه را میدهد؟
این بحث را نمیشود به دوگانهٔ سادهٔ «تحریمها مقصرند» یا «تحریمها اثری ندارند» تقلیل داد. فشارهای خارجی، سیاستهای اقتصادی داخلی، مناسبات مالکیت، و توزیع درآمد هرکدام موضوع بررسیاند. اما هیچ توضیحی دربارهٔ منشأ بحران نباید جای پرسش از توزیع هزینههای آن را بگیرد.
چه کسانی میتوانند افزایش هزینهها را با کمکردن تجملات جبران کنند؟ چه کسانی ناچارند از نیازهای معمول زندگی بزنند؟ چه کسانی باید ساعتهای بیشتری کار کنند؟ و چه کسانی حتی پیش از بحران هم چیزی جز تأمین ابتداییترین ضروریات نداشتهاند؟
پاسخ این پرسشها را باید در تغییر دسترسی مردم به امکانات فرهنگی و تفریحی، توزیع وقت آزاد، و سهم هزینههای ضروری از درآمد خانوارها جستوجو کرد. چند کافه و نمایشگاه شلوغ چیزی از این تفاوتها نشان نمیدهند.
مدافعان جمهوری اسلامی و کارگزاران سرمایهداری و مغلوبان جامعهٔ مصرفی میتوانند هرقدر میخواهند از کافهها و نمایشگاهها فیلم بگیرند. این تصویرها چیزی از مسئولیت حکومت در قبال مزدهای ناکافی، بحران مسکن، و محرومیت بخش بزرگی از جامعه از امکانات زندگی کم نمیکند.
زندگی در ایران جریان دارد؛ در کافهها و پارکها، در خانهها و خیابانها، حتی در میان مردمی که از بسیاری امکانات محروم شدهاند. اما جریان داشتن زندگی به معنای برخورداری برابر از آن نیست.
این شهر را کسانی میسازند و میگردانند که سهمشان از امکانات آن مدام کوچکتر میشود. همانها برای داشتن چند ساعت زندگی ناچارند ساعتهای بیشتری از عمرشان را بفروشند.
از کانال تلگرام سرخط