چهارشنبه ۶ آبان ۱۴۰۵
جنبش معلمان
جنبش معلمان امروز در چه وضعی قرار دارد؟
در سختترین دورهٔ سه دههٔ حیاتش، و همزمان در ریشهدارترین وضعش. سختترین، چون در دو سال گذشته با دو جنگ، یک سرکوب سراسری، دهها بازداشت، احکام زندان و اخراج و بازنشستگی اجباری، و امنیتی شدن هر گردهمایی روبهرو بوده است؛ دوازده معلم و فعال صنفی امروز در زنداناند و یکی از آنها زیر حکم اعدام. ریشهدارترین، چون همین فشار نشان داد جنبش معلمان به چند چهره و چند تجمع وابسته نیست. وقتی تجمع ممکن نیست، گردهماییهایی برگزار می شود که همبستگی را حفظ کند. فعالیتهایی که از امکانات حداقلی موجود فضای مجازی استفاده میکند تا آگاهیرسانی کند. ما این مسیر را آزمودهایم و به تجربه به چنین رهیافتی رسیدهایم. با وجود فشارها و شرایط جنگی، ما در اردیبهشت ۱۴۰۴ فراخوان تجمع دادیم که قبل از برگزاری تجمع با بازداشت و سرکوب مواجه شد. برای همدردی با معلمان و دانشآموزان کشتهشده در حوادث دیماه نیز فراخوان تعطیلی کلاسهای درس را دادیم که آن هم منجر به بازداشت برخی فعالان صنفی در استانها شد.
اینها که میگویم مال همین کمتر از یک سال گذشته است. کسانی که دائم تکرار میکنند که کنشهای میدانی در سالهای اخیر تعطیل شده یا عامدانه نمیخواهند ببینند یا از آگاهی کافی به فعالیتهای مجموعه برخوردار نیستند.
ما فقط در همین سال ۱۴۰۵ بوده که فراخوان تجمع نداشتهایم که به نظرم مجموعه تصمیم کاملاً منطقی و درستی گرفت. وقتی شرایط سرکوب در حدی است که میشود آن را نزدیک به شرایط دههٔ شصت تحلیل کرد، حفظ موجودیت مجموعه در اولویت است. در واقع تعطیلی موقت کنشهای میدانی مسبوق به سابقه است. بعد از سرکوبهای شدید سال ۸۸، برای مدت چند سال کنشهای میدانی متوقف شد، اما تشکلهای صنفی معلمان بهشکلهای مختلف به حیاتشان ادامه دادند.
تصمیمهای امروز ما برگرفته از انباشت تجربهٔ نزدیک به سی سال فعالیت مدنی و صنفی در قالب تشکلهای صنفی معلمان است. اگر پیشکِسوتان ما در سالهای پس از ۸۸ به این توصیههای ماجراجویانه و برگرفته از رادیکالیسم خام تن میدادند، احتمالاً امروز اثری از تشکلهای صنفی باقی نمانده بود. در حالی که بهخوبی میدانیم شدت سرکوب در شرایط کنونی، که متأسفانه صبحمان راهر روز با خبر یک اعدام آغاز میکنیم، بسیار گستردهتر و شدیدتر از سالهای پس از ۸۸ است.
این را من «عقلانیت بقا» نامیدهام: حفظ بدنه و سازمان برای روزی که میدان دوباره باز میشود، بهجای خرج کردن آن در میدانی که امروز بسته است.
چرا جنبش معلمان، با وجود گستردگی، هنوز نتوانسته به یک نهاد اجتماعی قدرتمند تبدیل شود؟
اول باید در تعبیر «نهاد قدرتمند» دقت کنیم. جنبش معلمان هیچوقت و در هیچ کجا رهبر کل جامعه نبوده و نباید باشد؛ جنبشی صنفی است با بدنهای مشخص و مطالباتی معیّن که در حوزهٔ خودش- آموزش عمومی، عدالت آموزشی، کرامت معلم- اعتبار اجتماعی ساخته است، و این اعتبار کم نیست: رتبهبندی، با همهٔ نقصهایش، بدون فشار این جنبش تصویب نمیشد. اما چرا به نهادی با قدرت پایدارتر تبدیل نشده؟ چون حاکمیت [حکومت] به آن اجازه نمیدهد. تشکل صنفی معلمان در ایران حق فعالیت قانونی ندارد؛ هر تشکلی که ساخته شده با پرونده و بازداشت پاسخ گرفته است.
نهاد با ساختمان و عضویت و مجمع و انتخابات ساخته میشود. وقتی همهٔ اینها جُرم است، جنبش ناچار است در شکلهای غیررسمی به فعالیتش ادامه دهد. ما نهاد در شکل رسمی آن نشدهایم، چون به ما اجازه ندادهاند. و با این حال، سه دهه فعالیت کردهایم و اثرگذار بودهایم. این اثرگذاری فراز و فرود داشته است، اما متوقف نشده است.
بزرگترین ضعف درونی جنبش معلمان چیست؟
شکاف نسلی، به معنای دقیق. بدنهٔ فعال جنبش امروز عمدتاً بازنشستگان و اخراجشدگاناند- کسانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند- و معلم شاغل جوان از بیم اخراج و پرونده فاصله گرفته است. این نتیجهٔ مستقیم سرکوب است، نه انتخاب جنبش. اما به هر حال ضعف است، چون جنبشی که نسل بعدیاش را نسازد در بهترین حالت آرشیو میشود.
ضعف دوم، که با اولی مرتبط است، این است که سازوکارهای درونی ما- داوری، تصمیمگیری، پاسخگویی- هنوز بهاندازهٔ شبکهٔ بسیجمان رشد نکرده است. در ساختاری که از ناچاری غیررسمی است، حلاختلاف درونی سخت است و اختلافها زود به فضای عمومی میریزد. این را باید با صداقت گفت، چون تنها راه درمانش همین است.
آیا جنبش معلمان صرفاً صنفی است یا بخشی از یک مطالبهٔ بزرگتر اجتماعی؟
صنفی است، و دقیقاً به همین دلیل اجتماعی است. مطالبهٔ معلم برای حقوق عادلانه مطالبهای صنفی است؛ مطالبهٔ او برای آموزش رایگان و باکیفیت برای همهٔ کودکان مطالبهای است که به کل جامعه تعلق دارد. جنبش معلمان از روز اول این دو را از هم جدا نکرده و نمیتواند جدا کند. معلمی که فقط حقوق خودش را بخواهد و به مدرسهٔ دانشآموزش کاری نداشته باشد معلم نیست.
اما مرز را هم باید نگه داشت: جنبش صنفی موتور یا رهبر خیزشهای عمومی نیست و وقتی چنین انتظاری از آن میرود، باری بر دوشش گذاشته میشود که نه توانش را دارد و نه وظیفهاش را. ما همراهِ خیزشهای عدالتخواهانهایم و هزینهاش را هم دادهایم؛ جانشین آنها نیستیم.
اختلافهای نسلی، سیاسی، و فکری در میان معلمان چه تأثیری بر جنبش صنفی داشته است؟
تأثیر دوگانه. تنوع فکری سرمایهٔ این جنبش است: شورای هماهنگی مجموعهای است از تشکلهایی با گرایشهای گوناگون که سه دهه است حول مطالبات مشترک کنار هم ماندهاند. این در جامعهٔ ما کمنظیر است. اما در دورهٔ فشار، اختلافها زودتر به شکاف تبدیل میشود، چون فرصت گفتوگوی حضوری نیست و بحثها به فضای مجازی میرود که برای تعمیق اختلاف ساخته شده، نه برای حل آن. اختلاف بر سر شکل کنش- تجمع یا شکلهای کمهزینهتر- اختلاف مشروعی است و باید در درون جنبش بحث شود. آنچه مشروع نیست تبدیل کردن اختلاف به اتهام است. وقتی اختلاف صنفی به برچسب امنیتی بدل شود، دیگر کسی بحث نمیکند، همه دفاع میکنند. جنبش معلمان باید یاد بگیرد در دورهٔ سرکوب اختلاف را درونی نگه دارد و سازوکارهای (مکانیسمهای) حلوفصل آن را طراحی کند.
آیندهٔ تشکلیابی معلمان را چگونه میبینید؟
دو لایهیی. یک لایهٔ شبکهیی سریع، کمهزینه، و مقاوم در برابر بازداشت، که کار خبررسانی و بسیج و حضور را میکند- این لایه را جنبش معلمان ساخته و در سالهای گذشته امتحانش را داده. و یک لایهٔ هستهیی، کوچک، و پایدار، با سازوکار تصمیمگیری و داوری و حافظه، که کار نمایندگی و انضباط را میکند- این لایه هنوز نیمهکاره است و آیندهٔ تشکلیابی به ساختن آن بستگی دارد.
آیندهٔ دورتر روشن است: هیچ جامعهای نمیتواند یکمیلیون معلم را برای همیشه از حق تشکل محروم کند. روزی که این حق به رسمیت شناخته شود، جنبش معلمان از پیشگامان جامعهٔ مدنی ایران خواهد بود، زیرا که سه دهه است برای آن تمرین میکند.
اصلاح
اگر هیچ اصلاح جدّی در آموزش و پرورش صورت نگیرد، ده سال دیگر چه نسلی تحویل جامعهٔ ایران خواهیم داد؟
نسلی دوپاره. یک پاره، کوچک، و برخوردار، که در مدرسههای پولی و با سرمایهٔ خانوادگی به دانشگاه و بازار کار جهانی میرسد و بخش بزرگیاش مهاجرت میکند. و پارهٔ بزرگتر، که از مدرسهای ناکارآمد بیرون میآید، بیمهارت، بیاعتماد به هر نهادی، و با خشمی که جایی برای بیانش ندارد. ده سال دیگر فاصلهٔ این دو پاره آنقدر زیاد است که دیگر یک جامعه نیستند. نابرابری آموزشی امروز شکاف اجتماعی فرداست؛ و شکاف اجتماعی فردا بیثباتی پسفرداست. این پیشبینی نیست؛ همین حالا در حال رخ دادن است.
اگر امروز فرصت اصلاح جدّی فراهم شود، سه اولویت شما چیست؟
یک: معیشت و منزلت معلم– حقوق متناسب با هزینهٔ زندگی، امنیت شغلی، و پایان دادن به فضای امنیتی در مدرسه، چون هیچ اصلاحی بدون معلمِ ایستاده روی پای خودش اجرا نمیشود. دو: عدالت آموزشی– توقف خصوصیسازی، یکپارچه کردن مدرسه، و تمرکز منابع بر مناطق محروم، چون آموزشی که برابر نباشد، آموزش عمومی نیست. سه: آزادی در مدرسه– حذف کردن گزینش عقیدتی، بازگرداندن محتوای درسی به مرجعیت علمی، و به رسمیت شناختن حق پرسش کردن دانشآموز و حق تشکل معلم، چون مدرسهای که آزاد نباشد، هرچه هم مجهز باشد، تربیت نمیکند، تولید میکند.
آیا آموزش و پرورش میتواند نقطهٔ آغاز اصلاحات اجتماعی در ایران باشد؟
میتواند و شاید تنها جایی است که میتواند. چون همهٔ خانوادهها از هر طبقه و عقیدهای در مدرسه ذینفعاند؛ چون اصلاح آموزش، برخلاف اصلاح اقتصاد یا سیاست خارجی، به دشمن خارجی و توطئه نسبتدادنی نیست؛ و چون معلمان، یکمیلیون نفر در هر شهر و روستا، شبکهایاند که هیچ اصلاح دیگری چنین شبکهای ندارد. این الگوی ثابت همهٔ جوامعی است که پیشرفت پایدار را تجربه کردهاند.
اگر حاکمیت [حکومت] واقعاً بهدنبال نقطهای برای شروع بود، مدرسه بود. اینکه سه دهه از آنجا شروع نکرده خودش گویاست. انگیزهٔ هیچگونه اصلاحی در این ساختار وجود ندارد.
اگر قرار باشد آموزش و پرورش ایران را از صفر بازسازی کنید، سه اصل غیرقابل مذاکرهٔ شما چه خواهد بود؟
اصل اول: آموزش عمومی، رایگان و یکسان برای همهٔ کودکان این سرزمین، فارغ از محل تولد، زبان مادری، عقیدهٔ خانواده و توان مالی. هیچ کودکی نباید بهخاطر چیزی که در آن انتخابی نداشته آموزش کمتری بگیرد. اصل دوم: مدرسه قلمرو علم و پرسش است، نه قلمرو ایدئولوژی؛ محتوای درسی را دانش تعیین میکند، معلم را صلاحیت حرفهیی، و هیچ نهادی حق ندارد میان دانشآموز و پرسشش بایستد. اصل سوم: معلم شهروندی است با همهٔ حقوق شهروندی، از جمله حق تشکل، حق بیان، و حق مشارکت در ادارهٔ حرفهاش؛ معلمی که این حقوق را ندارد نمیتواند شهروند حقوقمند تربیت کند. بر سر همهچیز میتوان گفتوگو کرد، بر سر این سه نه.
سؤال آخر
اگر بخواهید آیندهٔ ایران را نه از روی وضع اقتصاد و سیاست، بلکه فقط از روی وضع مدرسههای امروز پیشبینی کنید، چه تصویری میبینید؟
دو تصویر میبینم، و هنوز معلوم نیست کدام غالب میشود.
تصویر اول از ساختار میآید: مدرسهای فرسوده، معلمی فقیر و ساکتشده، کودکانی که از همان کلاس اول به برخوردار و محروم تقسیم شدهاند، و کتابی که با نسل خوانندهاش در دو زمان مختلف زندگی میکند. اگر فقط این را ببینم، آیندهای میبینم که در آن جامعه از درون خالی شده: نخبگانش رفتهاند، بدنهاش بیمهارت و بیاعتماد مانده، و هر بحرانی بهجای حل شدن، منفجر میشود.
تصویر دوم از آدمها میآید، و این تصویری است که من هر روز میبینم: معلمی که با حقوق زیر خط فقر، با پول خودش برای کلاسش کتاب میخرد؛ معلمی که با وجود پرونده و احضار، در کلاسش پرسش را مجاز میداند؛ دانشآموزانی که در دو سال گذشته بیش از هر نسلی هزینه دادهاند و هنوز میپرسند، هنوز میخوانند، هنوز نه میگویند؛ و خانوادههایی که در کنار آنها ایستادهاند. این تصویر میگوید جامعهای که چنین معلمها و چنین دانشآموزانی دارد تمامشدنی نیست.
آیندهٔ ایران را، به نظر من، فاصلهٔ میان این دو تصویر تعیین میکند: اینکه ساختار چقدر زودتر از آدمها فرو میریزد، یا آدمها چقدر زودتر از ساختار ساختار تازهای میسازند. از روی مدرسههای امروز، من هر دو را ممکن میبینم. و تمام کار جنبش معلمان، کوچک یا بزرگ، این بوده که کفهٔ دوم سنگینتر شود.
از ایران فردا
بخش اول را اینجا بخوانید.