تصویر از US-Government -، مالکیت عمومی
حسین قتیب
چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵
مدتهاست با یک تعبیر ساده مشکل دارم: اینکه خودمان را «خاورمیانهیی» بنامیم و بعد، بیآنکه چندان دربارهٔ خود این واژه فکر کنیم، مجموعهای از ویژگیهای فرهنگی، اجتماعی، و سیاسی را نیز به «خاورمیانهیی بودن» نسبت بدهیم. بارها در گفتوگوهای روزمره، تحلیلهای سیاسی، و حتی متون دانشگاهی شنیدهام و دیدهام که میگویند «ما خاورمیانهییها چنین هستیم»، «فرهنگ خاورمیانهیی اینگونه است»، یا «این رفتار از ویژگیهای جوامع خاورمیانه است». هر بار برای من یک پرسش ساده پیش میآید: خاورمیانه شرقِ چه کسی است؟ و میانه میان چه چیزهایی؟
هرچه بیشتر به این پرسش فکر کردهام بیشتر به این نتیجه رسیدهام که مسئله فقط یک نام جغرافیایی نیست. پشت این واژه یک نقطهٔ دید پنهان شده است: نقطهٔ دید کسی که خودش را در مرکز نقشه قرار داده و دیگران را بر اساس فاصلهشان از خود نامگذاری کرده است. «شرق نزدیک»، «شرق میانه»، و «شرق دور» فقط زمانی معنا دارند که اروپا را نقطهٔ مرجع فرض کنیم. در این دستگاه مختصات، اروپا مرکز است و دیگران بر اساس نزدیکی یا دوریشان از آن تعریف میشوند.
اما چرا باید این نقطه مرجع را طبیعی و بدیهی بپذیریم؟
از منظر پسااستعماری، مسئله دقیقاً از همینجا آغاز میشود. استعمار فقط اشغال سرزمینها نبود. قدرت استعماری جهان را نامگذاری و طبقهبندی و تعریف میکرد. نقشه فقط ابزاری برای نشان دادن جغرافیا نبود، بلکه یکی از ابزارهای تولید نظم سیاسی و معرفتی بود. اینکه منطقهای «شرق نزدیک»، منطقهای دیگر «شرق میانه»، و جایی دورتر «شرق دور» نامیده شود در ظاهر یک تقسیمبندی جغرافیایی است، اما در واقع جغرافیایی است که از چشم اروپا دیده شده است.
پاریس و لندن هیچگاه «غرب میانه» نامیده نشدند، چون در دستگاه معرفتی مسلط، اروپا نبود که باید نسبت خود را با دیگران توضیح میداد؛ دیگران بودند که باید نسبت خود را با اروپا تعریف میکردند. همین عدمتقارن نشان میدهد که با یک واژهٔ بیطرف مواجه نیستیم، بلکه با نوعی جغرافیای قدرت روبهرو هستیم.
این مسئله به همان نقدی نزدیک میشود که ادوارد سعید در بحث شرقشناسی مطرح کرد. «شرق» در سنت مدرن اروپایی صرفاً یک مکان نبود، بلکه نوعی «دیگری» بود که غرب از طریق آن خودش را تعریف میکرد. شرق میتوانست سنتی، عاطفی، دینی، استبدادی، غیرعقلانی، و گرفتار گذشته تصویر شود و در مقابل، اروپا عقلانی، مدرن، سکولار، و پیشرو معرفی شود.
مسئله این نیست که میان جوامع تفاوت فرهنگی وجود ندارد. تفاوتها واقعیاند. مسئله آنجاست که مجموعهٔ عظیمی از تفاوتهای تاریخی، نهادی، طبقاتی، زبانی، و اجتماعی در قالب یک دوگانهٔ ساده و سلسلهمراتبی فشرده میشود: غرب تبدیل میشود به معیار و شرق به چیزی که باید با فاصلهاش از آن معیار توضیح داده شود.
برای من، قسمت آزاردهندهتر ماجرا حتی این نیست که دیگران زمانی ما را چنین نامیدهاند. مسئلهٔ جدّیتر از جایی آغاز میشود که خود ما نیز همان نگاه را درونی میکنیم. وقتی میگوییم «ما خاورمیانهییها احساسی هستیم»، «فرهنگ ما استبدادی است»، «در خاورمیانه قانون معنا ندارد»، «ما فردگرا نیستیم»، یا «این رفتار ذات فرهنگ خاورمیانه است»، در بسیاری از موارد دیگر صرفاً موضوع یک نام جغرافیایی نیست. ما مشغول بازتولید نوعی نگاه شرقشناسانه دربارهٔ خودمان هستیم. این همان چیزی است که میتوان آن را نوعی خودشرقانگاری دانست: جامعهای که طبقهبندی بیرونی را آنچنان درونی کرده که سرانجام خودش را نیز با همان واژگان توضیح میدهد.
اصلاً «فرهنگ خاورمیانهیی» دقیقاً چیست؟
ایران، ترکیه، مصر، یمن، لبنان، عربستان، عراق، و جوامع گوناگون کُرد، عرب، فارس، بلوچ، ترک، ارمنی، و دهها گروه دیگر را بر چه مبنای فرهنگی واحدی میتوان زیر یک مفهوم قرار داد؟ حتی در داخل یک کشور مانند ایران تفاوتهای تاریخی و اجتماعی و فرهنگی میان تهران، سیستان و بلوچستان، کردستان، گیلان، یا خوزستان بسیار بزرگ است. چه چیزی به ما اجازه میدهد همهٔ این پیچیدگیها را زیر عنوان واحد «فرهنگ خاورمیانهیی» قرار دهیم و بعد، از آن برای توضیح دادن رفتار سیاسی یا اجتماعی استفاده کنیم؟
این نوع توضیح دادن اغلب چیزی را که باید توضیح دهد از پیش مفروض میگیرد. مثلاً میگوییم استبداد در این منطقه نتیجهٔ «فرهنگ خاورمیانهیی» است. اما این توضیح دقیقاً چه چیزی را روشن میکند؟ بسیار کمتر از آنچه تصور میکنیم. بهجای آن باید پرسید دولت چگونه ساخته شده است، منابع قدرت چگونه توزیع شدهاند، درآمدهای دولت از کجا میآید، ارتش و دستگاه بوروکراتیک چه جایگاهی دارند، استعمار و مداخلهٔ خارجی چه اثری گذاشتهاند، مناسبات طبقاتی چگونه شکل گرفته است، و نهادهای سیاسی در چه مسیر تاریخی تحول یافتهاند. در این صورت، بهجای «ذات فرهنگی»، با تاریخ و سازوکار روبهرو میشویم.
اروپامحوری فقط در نام «خاورمیانه» وجود ندارد، در شیوهای که تاریخ جهان را روایت میکنیم هم حضور دارد. اغلب تاریخ اروپا بهعنوان مسیر طبیعی مدرنیته معرفی میشود: رنسانس، اصلاح دینی، روشنگری، انقلاب صنعتی، دولت ملت، سکولاریسم، و دموکراسی. سپس جوامع دیگر با همین مسیر سنجیده میشوند و پرسش به این صورت مطرح میشود که چرا آنها هنوز به جایی که اروپا رسیده نرسیدهاند.
در چنین روایتی، تجربهٔ تاریخی خاص اروپا آرامآرام به تاریخ عمومی بشر تبدیل میشود.
پیشنهاد من حذف اروپا نیست، بلکه پایین آوردن آن از جایگاه تجربهٔ جهانشمول بشری است. اروپا نیز یک تجربهٔ تاریخی خاص است، مانند سایر تجربهها. مدرنیتهٔ اروپایی یکی از مسیرهای تاریخی ممکن بوده، نه خط پایان طبیعی تمام جوامع جهان.
این منطق در دانش دانشگاهی هم دیده میشود. هابز، لاک، کانت، یا وبر اغلب «نظریه» تولید میکنند، اما متفکران جوامع دیگر خیلی زود به حوزههای منطقهیی منتقل میشوند: «اندیشهٔ اسلامی»، «اندیشهٔ هندی»، «اندیشهٔ چینی». تاریخ اروپا میتواند «تاریخ مدرن» باشد، اما تاریخ دیگران اغلب نیازمند یک صفت جغرافیایی است. همین تفاوت ظاهراً کوچک نشان میدهد که چه کسی هنوز موقعیت «عام» را اشغال کرده و چه کسی با عنوانی «خاص» تعریف میشود.
البته نقد پسااستعماری نباید به بهانهای برای انکار مشکلات جوامع خودمان تبدیل شود. استبداد، پدرسالاری، خشونت، ضعف نهادها، تبعیض، یا ناکارآمدی را باید نقد کرد. اما نیازی نیست برای نقد آنها به جوهرهای مبهم فرهنگی متوسل شویم. اتفاقاً نقد جدّی زمانی آغاز میشود که بهجای جملهٔ سادهٔ «فرهنگ ما چنین است»، بپرسیم این رفتار دقیقاً در چه شرایط تاریخی و نهادی تولید شده و چه کسانی از استمرار آن سود میبرند.
حتی استفاده از تعبیر «غرب آسیا» بهجای «خاورمیانه» نیز بهتنهایی این مسئله را حل نمیکند، اما حداقل یک جابهجایی مهم در نقطهٔ دید ایجاد میکند. ایران در غرب آسیا قرار دارد؛ لازم نیست آن را «شرق میانه» کسی دیگر بدانیم. البته «غرب آسیا» هم یک طبقهبندی است و هیچ منطقهبندی جغرافیایی کاملاً طبیعی نیست. نکتهٔ مهمتر آگاهی به این است که نامها ساخته شدهاند و بعضی نامها تاریخ خاصی از قدرت را در خود حمل میکنند. برای من، راهحل فقط اصلاح یک واژه نیست. مسئله این است که از خودمان بپرسیم چرا هنوز جهان را از همان نقطهای میبینیم که قدرتهای اروپایی زمانی نقشه را از آنجا ترسیم کردند.
اروپا فقط ما را «خاورمیانه» نامید. موفقیت عمیقتر آن نگاه زمانی رخ میدهد که خودمان نیز شروع کنیم خودمان را با همان نام، همان مقولات، و همان سلسلهمراتب توضیح دادن.
و شاید دقیقترین پرسش همان پرسش اولیه باشد:
خاورمیانه شرقِ چه کسی است؟
اگر ما شرق اروپا هستیم، اروپا نیز غرب ماست. هیچ دلیل طبیعی وجود ندارد که یکی از این دو نسبت به نام جهان تبدیل شود و دیگری نه.
حرف من تغییر نقشه نیست؛ حرفم این است که چه کسی در مرکز نقشه ایستاده است.
از کانال تلگرام فردای بهتر