Skip to content
آگوست 8, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • ما در جهانی فاشیستی زندگی می‌کنیم
  • اجتماعی
  • صلح
  • محیط زیست
  • ویژه اندیشهٔ نو

ما در جهانی فاشیستی زندگی می‌کنیم

نائومی کلاین

برگرفته از مصاحبهٔ مایکل والگر از پادکست ناوارا لایو با نائومی کلاین

ترجمهٔ مینا آگاه

شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵

چکیده

نائومی کلاین با بازنگری در کتاب «این همه‌چیز را تغییر می‌دهد» می‌گوید جهان فرصت ارزشمند یک دههٔ گذشته را برای مهار کردن بحران آب‌وهوایی/اقلیمی از دست داده و اکنون مستقیماً با پیامدهای آن روبه‌روست. از نظر او، گسترش انرژی‌های تجدیدپذیر و کاهش چشمگیر هزینهٔ آنها- به‌ویژه به‌واسطهٔ سیاست صنعتی چین- تحولی مهم است، اما رشد بازار سبز به‌تنهایی کاهش انتشار گازهای کربنی/گلخانه‌یی را با سرعت لازم تضمین نمی‌کند. او تأکید می‌کند که سرمایه‌داریِ بازار آزاد، میلیاردرها، و توافق‌های بین‌المللیِ غیرالزام‌آوری مانند توافق پاریس قادر به رفع کردن بحران نیستند. راه‌حل مؤثر مستلزم مداخلهٔ مستقیم دولت، کنار گذاشتن سوخت‌های فسیلی، و اجرای برنامه‌هایی شبیه به «نیودیل سبز» است که هزینه‌های انرژی، حمل‌ونقل، و زندگی مردم را کاهش چشمگیری دهد.

کلاین همچنین بحران آب‌وهوایی/اقلیمی را با ظهور فاشیسم، تمرکز مالکیت رسانه‌ها، و قدرت شرکت‌های فناوری پیوند می‌دهد. به باور او، جنبش آب‌وهوایی/اقلیمی زمانی موفق خواهد بود که عدالت زیست‌محیطی را با دغدغه‌های روزمرهٔ طبقهٔ کارگر- از مسکن و حقوق مستأجران تا حمل‌ونقل عمومی رایگان و قیمت برق- یکپارچه کند و دوگانهٔ کاذب «حفظ محیط‌زیست یا تأمین معاش» را از میان ببرد. او مراکز داده و هوشواره (هوش مصنوعی) را عرصه‌ای تازه برای شکل‌گیری ائتلاف‌های اجتماعی می‌داند و دربارهٔ مهندسی کردن اقلیم هشدار می‌دهد: چنین فناوری خطرناکی نه در جهانی آرمانی و دموکراتیک، بلکه در نظمی رو به اقتدارگرایی به کار گرفته خواهد شد که ممکن است برای حفاظت از کشورهای ثروتمند، زندگی میلیاردها نفر را در کشورهای در حال توسعه (به‌اصطلاح «جنوب جهانی») را قربانی کند.

*****

مایکل: به نسخهٔ دیگری از برنامهٔ زندهٔ ناوارا (Navara Live) در میانهٔ موج گرما خوش آمدید. امروز واقعاً برنامهٔ ویژه‌ای برای شما داریم. وقتی گفتیم که این هفته، هم‌زمان با موج گرما، قصد داریم برنامه‌ای با محوریت اقلیم و چند مصاحبهٔ مهم داشته باشیم، طبیعتاً نخستین انتخاب ما نائومی کلاین بود. خوشبختانه او دعوت ما را پذیرفت و بابت این موضوع واقعاً بسیار سپاسگزاریم.

احتمالاً نائومی کلاین را می‌شناسید؛ یکی از مشهورترین متفکران چپ‌گرای جهان و نویسندهٔ کتاب‌های فراوان. البته در این مصاحبه، بیشتر به کتابی ارجاع دادم که او در سال ۲۰۱۴ نوشت؛ «این همه‌چیز را تغییر می‌دهد» (This Changes Everything). این کتاب در سال ۲۰۱۴ اثری بسیار تأثیرگذار دربارهٔ بحران اقلیمی بود.

می‌خواستم نوعی نگاهِ بازنگرانه به آن داشته باشیم و ببینیم اندیشه‌های نائومی از زمان نگارش آن کتاب چگونه تحول پیدا کرده است. طی این دوازده سال، چه چیزهایی در جهان او را شگفت‌زده کرده و چه چیزهایی نکرده است؟

گفت‌وگوی بسیار گسترده‌ای بود. دربارهٔ جنبش اقلیمی صحبت کردیم؛ اینکه چه کارهایی را درست انجام داده و در چه زمینه‌هایی اشتباه کرده است. دربارهٔ بحران اقلیمی بحث کردیم. او در آن کتاب همواره استدلال می‌کرد که میلیاردرها قرار نیست برای نجات ما بیایند. واضح است که چنین کاری نکرده‌اند. بنابراین از او پرسیدم که آیا در واقع این چین بوده که چنین نقشی را ایفا کرده است یا نه.

همچنین دربارهٔ مهندسی اقلیم، هوش مصنوعی و موضوعات گوناگون دیگری که اغلب بحث‌برانگیز هستند صحبت کردیم.

نیازی به گفتن نیست که نائومی کلاین فردی فوق‌العاده اندیشمند و بسیار دقیق در پژوهش است و بیان شیوایی دارد. گفت‌وگویی واقعاً درخشان بود. امیدوارم شما هم به همان اندازه که من از انجام این مصاحبه لذت بردم، از شنیدن آن لذت ببرید.

نائومی کلاین، بسیار سپاسگزارم از شما که دعوت ما را پذیرفتید و به رسانهٔ ناوارا آمدید. واقعاً باعث افتخار است که امروز با شما گفت‌وگو می‌کنم.

نائومی: من هم از اینکه اینجا هستم بسیار خوشحالم. ممنون که دعوتم کردید.

مایکل: خب، بیایید از آب‌وهوا شروع کنیم. این هفته برنامه‌هایمان را از خانه اجرا می‌کنیم. یکی از دلایلی که خواستم این هفته روی بحران اقلیمی تمرکز کنیم، این بود که به‌نوعی نشان دهیم  به نظر ما رسانه‌های جریان اصلی چگونه باید عمل کنند؛ یعنی از رخدادهای شدید آب‌وهوایی به‌عنوان فرصتی برای صحبت دربارهٔ مسئله‌ای استفاده کنند که گاهی جلب توجه مردم به آن دشوار است.

در واقع، بیایید همین را با وضعیت آب‌وهوا آغاز کنیم. من از خانه‌ام در لندن با شما صحبت می‌کنم. اینجا دما ۳۳ درجهٔ سانتی‌گراد است. امروز هفدهمین روز سال است که دما از ۳۰ درجه گذشته است. البته افراد زیادی در سراسر جهان ممکن است این را بشنوند و بگویند: «بیش از ۳۰ درجه؟ لطفاً وانمود نکنید که در دل یک بیابان هستید. برای بسیاری از نقاط دنیا این دما کاملاً معمولی است.»

اما موضوع در این است که بین سال‌های ۱۹۹۳ تا ۲۰۱۳، به‌طور متوسط فقط سه روز در سال دمای بالای ۳۰ درجه داشتیم، در حالی که اکنون همین حالا به روز هفدهم رسیده‌ایم. بنابراین این نشانه‌ای است از اینکه وضعیت تا چه اندازه خطرناک شده است.

اما می‌خواستم از شما بپرسم: در کانادا اوضاع چگونه است؟ آیا آنجا هم سالی همراه با آب‌وهوای شدید و غیرعادی را پشت سر گذاشته‌اید؟

نائومی: من در بخشی از بریتیش کلمبیا، در ساحل غربی کانادا هستم که نسبتاً هوای خنک‌تری دارد. اما سواحل شرقی همان موج گرمای اقیانوس اطلس را تجربه کرده‌اند که شما هم اکنون در آن قرار دارید. در منطقه‌ای که من هستم، خشکسالی زیادی داشته‌ایم. به همین دلیل بسیار نگران آتش‌سوزی‌ها هستیم. در ونکوور، از ماه مه هشدار خشکسالی اعلام شده بود. این معمولاً اتفاق نمی‌افتد؛ یعنی از مردم خواسته شد در مصرف آب صرفه‌جویی کنند.

منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم از نظر فنی جنگل بارانی محسوب می‌شود، بنابراین چنین چیزی نباید رخ بدهد. علتش این است که امسال برف بسیار کمی باریده است. در نتیجه، ذخیرهٔ برف تقریباً از بین رفته است.

اتفاقاً همین تازگی دربارهٔ یک گروه فیلم‌برداری بریتانیایی شنیدم که در ویستلر مشغول فیلم‌برداری بودند و بسیار عصبانی شده بودند، چون می‌خواستند کوه‌هایی با قله‌های پوشیده از برف فیلم‌برداری کنند و به آن‌ها قول داده بودند که چنین منظره‌ای وجود خواهد داشت. اسم آن برنامه را نمی‌گویم، اما واقعیت این است که چنین چیزی دیگر وجود نداشت.

دقیقاً پنج سال پیش، در بریتیش کلمبیا پدیده‌ای را تجربه کردیم که به آن «گنبد گرمایی» می‌گویند و در نتیجهٔ آن ۶۰۰ نفر جان خود را از دست دادند. این مرگبارترین رخداد آب‌وهوایی تاریخ آن منطقه بود.

و همان‌طور که تو گفتی، مایکل، مسئله این نبود که هوا در مقایسه با جاهای دیگر جهان فوق‌العاده داغ باشد. من خودم در جاهایی با دمای بالاتر هم بوده‌ام. دما در محدودهٔ میانهٔ ۳۰ درجه بود و تا ۴۲ درجه هم رسید. اما هرگز احساسی را که هنگام بیرون رفتن از خانه داشتم فراموش نمی‌کنم. ناگهان احساس عجیبی بر من غلبه کرد؛ احساسی شبیه این که: «این دیگر آب‌وهوای ما نیست. این آب‌وهوای چه کسی است؟» انگار هیچ چیز در اکوسیستم یا معماری ما برای چنین شرایطی ساخته نشده است.

در جریان آن گنبد گرمایی، بیش از یک میلیارد موجود دریایی جان خود را از دست دادند. بوی هوا بسیار زننده شده بود، چون صدف‌ها، بارناکل‌ها و دیگر موجودات چسبیده به صخره‌ها عملاً در سواحل از شدت گرما پخته بودند. اما آن احساس همچنان با من مانده است: «این آب‌وهوای چه کسی است؟» و این همان حس غریب و ناآشنای زندگی کردن بر روی سیاره‌ای متفاوت از سیاره‌ای است که همهٔ ما در آن بزرگ شده‌ایم.

مایکل: این هفته، علاوه بر اجرای برنامه‌ها، از این فرصت استفاده کرده‌ام تا دوباره به کتاب شما، «این همه‌چیز را تغییر می‌دهد» که در سال ۲۰۱۴ منتشر شد، برگردم. آن کتاب در زمان انتشارش موفقیت بسیار بزرگی بود؛ اثری واقعاً تأثیرگذار. باید بگویم خواندنش فوق‌العاده است. می‌دانم که خودتان گفته‌اید مدت‌هاست این کتاب را نخوانده‌اید. نگران نباشید، قرار نیست از شما صفحه‌به‌صفحه امتحان بگیرم! اما فکر کردم این کتاب می‌تواند نقطهٔ شروع خوبی برای گفت‌وگویی دربارهٔ این باشد که سیاست اقلیمی در دوازده سال گذشته چگونه تغییر کرده است. بنابراین می‌خواهم بحث را با این پرسش آغاز کنم: از زمانی که دوازده سال پیش این کتاب را نوشتید، نگاه خودتان به بحران اقلیمی چه تغییری کرده است؟

نائومی: راستش را بخواهید، امروز که به آن کتاب نگاه می‌کنم، برایم کتاب غم‌انگیزتری به نظر می‌رسد. بخش‌هایی از آن را تدریس کرده‌ام. من به دانشجویان دورهٔ کارشناسی درس می‌دهم و قبلاً مقدمهٔ کتاب را در یکی از سمینارها تدریس می‌کردم.

وقتی ابتدای کتاب را می‌خوانید، واقعاً تکان‌دهنده است؛ به‌ویژه وقتی به یاد می‌آورید که کتاب در سال ۲۰۱۴ منتشر شده و در همان صفحات آغازین از گزارش‌هایی صحبت می‌کند که می‌گفتند تنها یک دهه فرصت داریم تا اوضاع را تغییر دهیم، یا دوازده سال فرصت باقی مانده است.

با این حال، آن زمان هرگز این کتاب را اثری آخرالزمانی یا سراسر یأس‌آور نمی‌دانستم. برعکس، فکر می‌کردم پیام اصلی آن این است که ما واقعاً می‌توانیم کاری انجام دهیم. مسئله، «بشریت» نیست؛ مسئله یک نظام اقتصادی است که با حیات روی زمین در جنگ است. و خبر خوب این است که چون این نظام را انسان‌ها ساخته‌اند، انسان‌ها هم می‌توانند آن را تغییر دهند.

بنابراین، مهم‌ترین احساسی که امروز دارم این است که مقدار عظیمی از زمانی را که نداشتیم، از دست داده‌ایم. آن فرصت را هدر دادیم و حالا دیگر در دل این بحران قرار گرفته‌ایم.

از طرف دیگر، پیش‌بینی‌ها، اگر چیزی بوده باشند، حتی محافظه‌کارانه هم بوده‌اند. البته بعضی از برآوردهایی که می‌گفتند در مسیر رسیدن به چهار تا شش درجه گرمایش قرار داریم، بعداً اصلاح شده‌اند؛ یعنی تا حدی کاهش انتشار گازهای گلخانه‌ای رخ داده است. اما در مجموع، میزان انتشار همچنان رو به افزایش است.

با این حال، فکر می‌کنم یک چیز دیگر هم تغییر کرده است: دیگر لازم نیست مردم را قانع کنید که بحران اقلیمی و سرمایه‌داری به هم گره خورده‌اند. شاید امروز این موضوع بدیهی به نظر برسد، اما وقتی آن کتاب منتشر شد، آن زمان چنین نبود. آن روزها بخش عمدهٔ بحث‌های مربوط به اقلیم کاملاً جدا از بحث دربارهٔ رشد اقتصادی، الزامات اقتصاد بازار و تعارض آن‌ها با اقداماتی که برای مقابله با بحران اقلیمی لازم است، مطرح می‌شد. امروز این نکته تقریباً بدیهی شده است.

در بخشی از کتاب، فصلی دارم با عنوان: «میلیاردرها ما را نجات نخواهند داد.» فکر می‌کنم حالا دیگر می‌دانیم که آن‌ها قرار نیست ما را نجات دهند. در کتاب، دربارهٔ «میلیاردرهای سبز» و ظاهرسازی آن‌ها بسیار صحبت کرده‌ام. این دیگر نکته‌ای نیست که نیاز به اثبات زیادی داشته باشد، چون حالا تقریباً همهٔ آن‌ها تمام تمرکز خود را روی هوش مصنوعی گذاشته‌اند و دیگر حتی تظاهر هم نمی‌کنند.

همچنین بخش زیادی از کتاب را به تعارض میان نظام تجارت آزاد ــ یعنی قواعد سازمان تجارت جهانی و توافق‌هایی مانند نفتا (NAFTA) ــ و اقداماتی که برای مقابله با بحران اقلیمی لازم است اختصاص داده‌ام.

آن زمان، پرونده‌های حقوقی بسیاری در جریان بود که بر اساس همین قواعد تجارت، علیه کشورهایی اقامه می‌شد که استخراج نفت و گاز به روش شکست هیدرولیکی (فرکینگ) را ممنوع کرده بودند یا مانع احداث خطوط لوله می‌شدند. اما حالا ترامپ عملاً گفته است که منظورمان از آن قواعد آن چیزی نبود که تصور می‌شد و هر زمان بخواهیم می‌توانیم آن‌ها را تغییر دهیم. بنابراین، این مسئله دیگر به آن اندازه اهمیت ندارد.

به گمانم شاید من اهمیت آن قواعد تجاری را بیش از حد بزرگ کرده بودم، زیرا حالا روشن شده که می‌توان آن‌ها را هر زمان که بخواهند بازنویسی کنند. اما این نکته برای ما، به‌ویژه در چپ، درس مهمی دارد: این قواعد آن‌قدر که به ما گفته می‌شد الزام‌آور و تغییرناپذیر نبودند.

نمی‌دانم شما چه نظری دارید. به نظر شما من در چه موردی اشتباه کرده بودم؟

مایکل: من واقعاً جرئت نمی‌کنم بگویم شما در چیزی اشتباه کرده‌اید. واضح است که شما بسیار بیشتر از من دربارهٔ این موضوع پژوهش کرده‌اید و من هم هرگز کتابی دربارهٔ تغییرات اقلیمی ننوشته‌ام. همان‌طور که گفتم، به نظرم کتاب فوق‌العاده‌ای است. اگر بخواهم نکته‌ای را مطرح کنم ــ و این انتقاد از شما نیست، بلکه صرفاً به این دلیل است که در سال ۲۰۱۴ تقریباً هیچ‌کس دربارهٔ آن صحبت نمی‌کرد ــ این است که روشن شده میلیاردرها برای نجات ما نیامده‌اند، اما شاید چین آمده باشد.

برداشت من از کتاب این است که بازیگران اصلی آن، از یک سو سرمایه‌داران ثروتمند و شاید ایدئولوگ‌های بازار آزاد هستند، و از سوی دیگر فعالان محلی و مردمی که در سطح جامعه با ایجاد زیرساخت‌های سوخت‌های فسیلی مقابله می‌کنند.

اما به نظر من، طی ده سال گذشته، یعنی از زمان انتشار کتاب، یک بازیگر اصلی جدید وارد صحنه شده است: چین، یا اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، حزب کمونیست چین. بزرگ‌ترین تغییری که آن‌ها ایجاد کرده‌اند، سقوط چشمگیر قیمت انرژی‌های پاک بوده است. شما همین الان اشاره کردید که هنگام نگارش کتاب، برآوردهای رایج از میزان گرمایش زمین چیزی حدود ۴ تا ۶ درجهٔ سانتی‌گراد بود. اکنون فکر می‌کنم این برآورد حدود ۲٫۸ درجه است. و این تغییر واقعاً نتیجهٔ نبردهای سیاسی‌ای که در غرب رخ داده‌اند نیست؛ بلکه بیشتر به این دلیل است که نظام اقتصادی و صنعتی چین توانسته هزینهٔ تولید انرژی‌های تجدیدپذیر را به‌شدت کاهش دهد.

بنابراین می‌خواستم از شما بپرسم: با توجه به این تحول مهمی که در یک دههٔ گذشته رخ داده، این موضوع چگونه در چارچوب فکری شما دربارهٔ تغییرات اقلیمی جای می‌گیرد؟

نائومی: این تحول بزرگی است. اینکه هزینهٔ انرژی‌های تجدیدپذیر تا این حد کاهش یافته، واقعاً تفاوت بسیار مهمی ایجاد کرده است. وقتی آن کتاب را می‌نوشتم، پکن هنوز با وضعیت تقریباً آخرالزمانی آلودگی هوا روبه‌رو بود. همچنین، استفاده از چین به‌عنوان بهانه‌ای برای بی‌عملی یکی از استدلال‌های اصلی برای توجیه بی‌عملی دولت‌های ما بود. منظورشان این بود که: «فرض کنیم ما انتشار گازهای گلخانه‌ای را کاهش دهیم؛ خب که چه؟ چین که قرار است نیروگاه‌های زغال‌سنگ بیشتری بسازد و در نهایت هیچ فرقی نخواهد کرد.» امروز این استدلال دیگر به اندازهٔ گذشته مؤثر نیست.

البته چین همچنان در حال توسعهٔ نیروگاه‌های زغال‌سنگ است و میزان انتشار گازهای گلخانه‌ای آن نیز هنوز افزایش می‌یابد، اما این افزایش بسیار کمتر از آن چیزی است که در سال ۲۰۱۴ تصور می‌شد. بنابراین، بله، این قطعاً یک تغییر است؛ تغییری بزرگ. و این تحول تا حدی نتیجهٔ فعالیت‌های مردمی در خود چین هم بود. اغلب کمتر به این موضوع پرداخته می‌شود که در سطح محلی، اعتراض‌های خودجوش و مردمی فراوانی علیه آلودگی هوا و آب در چین شکل گرفت و حزب کمونیست چین ناچار شد به آن‌ها واکنش نشان دهد.

مایکل: بله، کاملاً درست است. این نکتهٔ مهمی است. در واقع، سازمان‌دهی مردمی وجود داشت. به نظر من، دلیل اینکه حزب کمونیست چین تلاش گسترده‌ای برای از بین بردن مه‌دود پکن انجام داد، تغییرات اقلیمی نبود؛ بلکه این نگرانی بود که اگر مردم هنگام بیرون آمدن از خانه دیگر نتوانند نفس بکشند، مشروعیت حکومت با بحران روبه‌رو خواهد شد. فکر می‌کنم این نکته بسیار مهمی است.

اما یک چیز را هم فکر می‌کنم که چین قطعاً نیست، و آن «رشدزدایی» (degrowth) است. چین می‌گوید ما یک دولت تولیدگرا هستیم؛ یعنی می‌گوید ما به افزایش سطح زندگی مردم ادامه خواهیم داد. تا جایی که من می‌دانم ــ مگر اینکه اشتباه کنم ــ هیچ‌یک از سیاست‌های اقلیمی چین بر تغییر الگوهای مصرف متمرکز نبوده است. تمام رویکرد آن‌ها این بوده که چگونه می‌توانیم همچنان به رشد و گسترش اقتصادی ادامه دهیم، اما به‌جای سوخت‌های فسیلی از برق، و به‌ویژه برق پاک، استفاده کنیم. البته آن‌ها همچنان نیروگاه‌های زغال‌سنگ می‌سازند، اما جهت‌گیری کلی مسیرشان کاملاً روشن است.

نائومی: بله. آن‌ها بازارهای عظیمی را پیش روی خود می‌بینند، درست است؟ و حق هم دارند. منظورم این است که این روند برای اقتصادشان بسیار سودمند خواهد بود و همین حالا هم بسیار به سود اقتصادشان تمام شده است.

دولت کانادا و سیاست‌گذاران این کشور بخش زیادی از وقت و انرژی خود را صرف تلاش برای جلوگیری از ورود خودروهای برقی چینی به بازار کانادا کرده‌اند. در عین حال، تلاش می‌کنند برای سوخت‌های فسیلی بازارهای تازه‌ای پیدا کنند؛ سوخت‌هایی که تصور می‌کردند می‌توانند به آسیا بفروشند، اما دیگر نمی‌توانند.

و این همان جایی است که هوش مصنوعی به کمک آمده است. این موضوع را در برخی اسنادی که اخیراً به لطف DeSmog[1] منتشر شده‌اند نیز می‌توان دید؛ اسنادی که در آن مدیران صنایع سوخت فسیلی با خوشحالی می‌گویند:«عالی شد! ما یک بازار جدید پیدا کرده‌ایم؛ مراکز داده برای تولید این حجم از محتوای بی‌کیفیت، چون دیگر نمی‌توانیم این سوخت‌ها را مثل گذشته به آسیا بفروشیم.» بنابراین، هرگز تاب‌آوری سرمایه‌داری را دست‌کم نگیرید؛ و همچنین توانایی آن را برای انجام هم‌زمان دو کار متناقض.

زیرا من هرگز در آن کتاب استدلال نکرده بودم که امکان شکل‌گیری یک بازار پررونق برای انرژی سبز وجود ندارد. استدلال من این بود که حتی اگر چنین بازاری هم شکل بگیرد، کاهش انتشار گازهای گلخانه‌ای با سرعتی که برای حفظ یک محیط‌زیست امن لازم است، اتفاق نخواهد افتاد. همیشه بحث من همین بوده است.

هیچ‌کس نمی‌گوید که نمی‌توان تعداد زیادی پنل خورشیدی فروخت و از آن پول زیادی به دست آورد. یا اینکه نمی‌توان کاهش‌های محدودی در انتشار گازهای گلخانه‌ای ایجاد کرد. اما این با رسیدن به آینده‌ای که در آن، مثلاً، بتوانید با خیال راحت هر روز سرِ کار بروید، یکسان نیست.

واقعیت این است که آنچه امروز تجربه می‌کنیم، تنها کوچک‌ترین نمونه از پیامدهای چیزی است که خودمان به راه انداخته‌ایم. بنابراین، فکر نمی‌کنم بتوانیم صرفاً با دیدن چند خبر امیدوارکننده، خیالمان راحت شود. البته باید هرجا که خبر خوبی وجود دارد، آن را به رسمیت بشناسیم و از آن استقبال کنیم. اما اینکه از این اخبار نتیجه بگیریم «حالا دیگر می‌توانیم آسوده باشیم؛ سیستم خودش در حال اصلاح کردن خودش است»، واقعاً چنین نیست.برای حل این بحران، به اقدامات بسیار بیشتری نیاز داریم.

مایکل: بله. من قطعاً فکر می‌کنم استدلالی که شما مطرح می‌کنید ــ اینکه شرکت‌های جویای سود در یک بازار آزاد قرار نیست این مشکل را حل کنند ــ درست است. فکر می‌کنم چین به‌هیچ‌وجه این دیدگاه را رد نمی‌کند. آن‌ها یک شکل بسیار مدیریت‌شده از سرمایه‌داری دارند، با دولتی بسیار فعال و مداخله‌گر. بنابراین، اگر استدلال این باشد که سرمایه‌داری بازار آزاد قرار نیست ما را نجات دهد، کاملاً درست است؛ چین به هیچ وجه خلاف این را ثابت نمی‌کند. در واقع، چین نمونه‌ای است که نشان می‌دهد برای انجام چنین گذار و تحولی، به یک دولت بزرگ و قدرتمند نیاز دارید که بتواند کفهٔ ترازو را به سمت خاصی سنگین کند.

نائومی: اما در عین حال، من فکر می‌کنم هنوز پاسخ این پرسش مشخص نیست که حتی همین مدل هم می‌تواند انتشار گازهای گلخانه‌ای را با سرعت و مقیاسی که ما نیاز داریم کاهش دهد یا نه. چون چین بزرگ‌ترین منتشرکنندهٔ گازهای گلخانه‌ای در جهان است و میزان انتشار آن هنوز در حال افزایش است.

مایکل: به نظر شما، در حدود یک دههٔ گذشته، سیاست انتخاباتی چگونه با سیاست اقلیمی تلاقی پیدا کرده است؟ چون به نظرم یک نقطهٔ اوج وجود داشت، درست است؟ زمانی که افراد زیادی ایدهٔ نیودیل سبز (Green New Deal) را مطرح می‌کردند.

نائومی: درست است. در آن دورهٔ انتخاباتی که برنی نامزد شده بود، تقریباً همه به‌جز بایدن می‌گفتند که از نیودیل سبز نوین حمایت می‌کنند. یادم هست لحظه‌ای بود که شاید ۱۰ نامزد دموکرات روی صحنه حضور داشتند، زمانی که هنوز همه در رقابت باقی مانده بودند، و از آن‌ها پرسیدند چه کسی از نیودیل سبز نوین حمایت می‌کند. تقریباً همه دستشان را بالا بردند. بنابراین، بله، آن زمان محبوب بود. موضوع روز بود.

مایکل: من فکر نمی‌کنم این لزوماً درست باشد، اما فکر می‌کنم این تصور وجود داشت که این همان فرمول پیروزی است، درست است؟ فکر می‌کنم بسیاری از اروپایی‌ها هم تقریباً همین نگاه را داشتند؛ اینکه چگونه می‌توانیم رأی‌دهندگان را با خود همراه کنیم؟ پاسخ این بود: از طریق استدلال «نیودیل سبز نوین». بعد بایدن برنامه‌ای را اجرا کرد که البته «نیودیل سبز نوین» نبود، اما دست‌کم شباهت‌هایی با آن داشت، و او شکست خورد. حالا فکر می‌کنم آنچه در حال رخ دادن است این است که احزاب چپِ میانه در سراسر جهان به این موضوع نگاه کرده‌اند و گفته‌اند: «خب، ظاهراً این یک راهبرد انتخاباتی قابل دوام نیست. اگر قرار است کارهای سبز انجام دهیم، بهتر است آن‌ها را آرام و پشت صحنه پیش ببریم و فقط دربارهٔ هزینه‌های زندگی صحبت کنیم.» فکر می‌کنم این رویکرد فعلی حزب کارگر بریتانیا است.

نمی‌دانم. آیا شما این را به‌عنوان نوعی چرخه‌ای اتفاقی می‌بینید؟ و اگر چنین است، آیا فکر می‌کنید نتیجه‌گیری مردم ــ اینکه سیاست انتخاباتیِ مبتنی بر نیودیل سبز نوین آن‌طور که انتظار می‌رفت کار نمی‌کند ــ نتیجه‌گیری اشتباهی است؟

نائومی: چیزی که من می‌گویم این است که بایدن یک «نیودیل سبز نوین» اجرا نکرد. چون اساساً تمام هدف نیودیل سبز نوین این بود که زندگی روزمرهٔ مردم را مستقیماً بهتر کند؛ فوراً. یعنی هزینهٔ برق را کاهش دهید، هزینهٔ حمل‌ونقل را پایین بیاورید، مستقیماً شغل ایجاد کنید. در واقع، طرح «نیودیل سبز نوین» از نیودیل نوین فرانکلین روزولت (FDR) الهام گرفته شده بود؛ برنامه‌ای بسیار آشکار، فعال و پیش‌دستانه برای ایجاد شغل و توسعهٔ زیرساخت‌ها. برنامه‌ای که مردم می‌توانستند آن را ببینند؛ برنامه‌ای که کارهایی از باز کردن استخرهای عمومی گرفته تا کاشت نیمی از درختانی که تاکنون در ایالات متحده کاشته شده‌اند را انجام می‌داد. میلیون‌ها شغل برای جوانان و برای کارگرانی که شغلشان را از دست داده بودند ایجاد می شد. مردم می‌توانستند عملکرد نیودیل نوین روزولت را ببینند، لمس کنند و احساس کنند. اما هیچ‌کدام از این‌ها دربارهٔ «قانون کاهش تورم» (IRA[2]) صدق نمی‌کرد. حتی نام آن هم قابل فهم نبود، درست است؟

به فرانکلین روزولت فکر کنید؛ او در انتقال پیام و جلب اعتماد مردم مهارتی استثنایی داشت. در کنار اجرای برنامه‌های «معاملهٔ نوین»، با سخنرانی‌های رادیویی («گفت‌وگوهای کنار آتش») و کارزارهای فرهنگی، دائماً برای مردم توضیح می‌داد که دولت چه می‌کند و چرا این کارها ضروری است. من واقعاً مجذوب این تاریخ هستم، چون آن‌ها فقط روی زیرساخت و ایجاد شغل سرمایه‌گذاری نکردند.آن‌ها روی فیلم‌سازان، نویسندگان رمان و گروه‌های تئاتری هم سرمایه‌گذاری کردند تا بروند و داستان آن برنامه را روایت کنند. آن‌ها رفتند و داستان نیودیل نوین را برای مردم تعریف کردند. پوسترهای هنری آن دوران واقعاً باشکوه هستند. همچنین برنامه‌های رادیویی معروف «گفت‌وگوهای کنار آتش» (Fireside Chats) وجود داشت؛ اینکه: «این کاری است که ما انجام می‌دهیم، و این روشی است که می‌خواهیم خودمان را از این دوران بسیار دشوار بیرون بکشیم.» البته بخشی از این پیام‌رسانی‌ها عجیب بود.

اما به هر حال، در دوران بایدن فکر می‌کنم اول از همه، ایجاد یک فرایند بسیار پیچیده و مبهم کمکی نکرد؛ فرایندی که باعث شد پول نتواند به‌سرعت به مرحلهٔ اجرا برسد. آن‌ها مجبور بودند همهٔ این مشوق‌های بازار را طراحی کنند. یعنی نمی‌خواستند دولت کاری انجام دهد. آن‌ها سازمان‌های ملی‌ای ایجاد نکردند که مستقیماً این کار را انجام دهند.

در حالی که روح اصلی دوران نیودیل نوین همین بود: اگر بخش خصوصی این کار را انجام نمی‌دهد، ما خودمان مستقیماً انجامش می‌دهیم. ما این نهادها را ایجاد می‌کنیم. همین روشی بود که دولت‌ها در دوران جنگ جهانی دوم هم بکار گرفتند. کانادا، برای مثال،  فقط برای تلاش‌های مربوط به جنگ چیزی حدود ۱۳ شرکت دولتی سلطنتی (Crown Corporations) ایجاد کرد. اما هیچ‌کدام از این‌ها دربرنامهٔ بایدن وجود نداشت. و شما رئیس‌جمهوری داشتید که، همان‌طور که همه به یاد داریم، حتی نمی‌توانست یک جمله را به‌درستی بیان کند. بنابراین، این روش جواب نداد. اما فکر نمی‌کنم بتوانید به این نتیجه برسید که: «خب، پس نیودیل سبز نوین کار نمی‌کند.» زیرا در واقع، بایدن همان نامزدی بود که به‌طور قاطع قرار نبود چنین کاری را انجام دهد؛ بنابراین چنین کاری هم نکرد و کار دیگری انجام داد. کاری که او انجام داد، هزینه‌ٔ بیشتری نسبت به گذشته بود، همراه با نوعی نظام «تجارت انتشار کربن[3]» (cap and trade)، اما مردم آن را در جوامع خود احساس نکردند. بنابراین، وقتی جناح راست وارد شد و گفت: «دلیل اینکه شما نمی‌توانید از عهدهٔ هزینه‌های زندگی برآیید، تمام این سیاست‌های سبز است»، حتی اگر این حرف درست نبود، مردم تجربهٔ مستقیمی نداشتند که بدانند درست نیست. زیرا آن‌ها تجربهٔ زیسته‌ای از این برنامه نداشتند، یا تجربه‌شان بسیار محدود بود.

مایکل: می‌خواهم شما را در جریان چیزی قرار بدهم که البته راز نیست، اما فکر می‌کنم نائومی، شما مسئول این هستید که من در سال ۲۰۱۲ یک شب را در یک قفس گذراندم. یعنی من آمده بودم که سخنرانی شما را ببینم. شما واقعاً مسئول نیستید. نگران نباشید. نه، نگران نباشید. اما داستان این است:

این در جریان اجلاس «کاپ» (COP)[4] بود. همان کاپ ۱۵ در کپنهاگ. شما در کریستیانا سخنرانی داشتید. همان شهرک کمونی آنارشیستی. همان‌طور که می‌دانید، همهٔ ما در کپنهاگ بودیم، چون آن لحظه برای روند کاپ لحظه‌ای سرشار از امید بود. مردم فکر می‌کردند که احتمالاً در آنجا نوعی توافق الزام‌آور امضا خواهد شد. اوباما آنجا بود. به نظر می‌رسید که بالاخره رهبر بزرگترین کشور جهان آماده است وارد این موضوع شود و نقش خود را ایفا کند. اما در نهایت، آن نشست با ناامیدی بزرگی پایان یافت.

نائومی: یادتان هست امیدی که به کپنهاگ داشتیم؟ یادتان هست آن تابلوها…او شهر را برای اوباما دوباره برند کرد. برای اوباما. اوه، خدای من.

مایکل: به هر حال، آن موضوع خوب پیش نرفت. اما بعد از آن، توافق‌های پاریس در سال ۲۰۱۵ مطرح شد.  به نظر شما سیاست بین‌المللیِ تغییرات اقلیمی، از زمانی که شما این کتاب را نوشتید، چگونه تحول پیدا کرده است؟ البته آن لحظهٔ ناامیدی در کپنهاگ قبل از نوشتن این کتاب بود، درست است؟ چون شما در کتاب به آن اشاره کرده‌اید. شما به نوعی از یک فعال بریتانیایی نقل کرده‌اید که گفته بود: «فکر می‌کردم اوباما موضوع را فهمیده است و برایش اهمیت دارد»، و بعد با ناامیدی بسیار بزرگی روبه‌رو شده بود. پس از آن، بسیاری از مردم توافق پاریس در سال ۲۰۱۵ را نقطهٔ اوج این روند می‌دانستند. به نظر شما میراث توافق پاریس چیست؟ منظورم همان توافقی است که واقعاً به دست آمد.

نائومی: آن توافق بسیار ناقص بود. چون این توافق الزام‌آور نبود. نوعی سازوکار عجیب بود که می‌گفت: «بسیار خوب، هر کشوری هر کاری که می‌تواند انجام دهد ارائه کند.» یعنی ما به هیچ‌کس نمی‌گوییم برای ماندن در چارچوب بودجهٔ جهانی کربن دقیقاً چه کاری باید انجام دهد. فقط بهترین تلاش خود را بکنید. بعد همهٔ این تلاش‌ها را با هم جمع می‌کنیم و می‌گوییم: «خب، این تقریباً نصف چیزی است که ما نیاز داریم.»

و دقیقاً همین اتفاق در پاریس افتاد. در آن توافق حتی اشاره‌ای به سوخت‌های فسیلی نشده بود.باید صادقانه بگویم من واقعاً احساس خوبی نسبت به آن ندارم. نمی‌خواهم وانمود کنم که این روند موفق بوده است. به نظر من، این روند واقعاً شکست خورده است و هر سال هم پوچ‌تر و مضحک‌تر شده است. مثلاً یک کشور دیگر میزبان می‌شود و رئیس شرکت نفت خودش را مسئول برگزاری آن می‌کند. منظورم این است که در چند نشست اخیر کاپ دقیقاً همین اتفاق افتاده است. و فعالان بیشتری هم تصمیم گرفته‌اند که دیگر شرکت نکنند، چون احساس می‌کنند واقعاً ارزش ندارد.

می‌توانم دربارهٔ کانادا هم بگویم که توافق پاریس، همان لحظهٔ جاستین ترودو بود. آن لحظه‌ای بود که ترودو دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: «ما برگشته‌ایم. کانادا برگشته است.» و بعد از اینکه ما ده سال یک دولت کاملاً مخالف اقدام اقلیمی به رهبری استفن هارپر داشتیم، تلاش زیادی کردیم تا نشان دهیم که ما تنها کشور توسعه‌یافتهٔ عضو گروه هفت بودیم که در کنار کشورهای جزیره‌ای اقیانوس آرام ایستادیم و گفتیم باید واقعاً برای محدود کردن گرمایش به ۱٫۵ درجه تلاش کنیم، نه اینکه صرفاً به نزدیک دو درجه رضایت دهیم.اما بعد، دولت ترودو خودش یک خط لولهٔ عظیم نفت را خرید[5] و تلاش کرد مجوز سه خط لولهٔ دیگر را هم صادر کند. اکنون هم مارک کارنی، نخست‌وزیر ما، حتی همان سیاست‌های اقلیمی نسبتاً ضعیف دولت ترودو را کنار گذاشته و از احداث خطوط لولهٔ جدید حمایت می‌کند. بنابراین، هرچه در پاریس وعده داده شد، در عمل الزام‌آور نبود؛ حتی برای دولت‌هایی که خودشان پرشورترین تعهدها را داده بودند.

یکی از چیزهایی که از نشست اقلیمی سال گذشته بیرون آمد این بود که کلمبیا، که تحت رهبری گوستاوو پترو واقعاً نوعی رهبری نشان داده است، ائتلافی از کشورهای مایل به اقدام تشکیل داد. آن‌ها یک نشست موازی برگزار کردند، نه یک نشست رسمی کاپ؛ نشستی از دولت‌هایی که چند ماه پیش می‌خواستند واقعاً دربارهٔ کنار گذاشتن تدریجی سوخت‌های فسیلی صحبت کنند، یعنی همان موضوعی که در کاپ حاضر نیستید دربارهٔ آن صحبت کنند. در کاپ دربارهٔ هر چیزی صحبت می‌کنند، به‌جز کنار گذاشتن سوخت‌های فسیلی. حتی حاضر نیستید عبارت «سوخت‌های فسیلی» را در توافق خود وارد کنند.

هرگز فراموش نمی‌کنم که در پاریس بودم و با سلفون‌ام جست‌وجویی انجام دادم. اعتراضی زیر برج ایفل در جریان بود و من باید خیلی سریع یک مقالهٔ نظری آماده می‌کردم. در متن نهایی توافق، کلمات «نفت»، «گاز»، «زغال‌سنگ» و «سوخت‌های فسیلی» را جست‌وجو کردم. و برای همهٔ آن‌ها نتیجه این بود و «هیچ نتیجه‌ای یافت نشد.» و با خودم گفتم: «این چه نوع توافقی است که می‌تواند بدون گفتن حتی یکی از این کلمات وجود داشته باشد؟»

به هر حال، پترو این نشست را برای دولت‌هایی برگزار کرد که می‌خواستند دربارهٔ کنار گذاشتن سوخت‌های فسیلی جدی باشند. و می‌دانید، تا حدی به این دلیل بود که دولت ترامپ این مقدار پول صرف کرد و تا این اندازه فعال بود تا مطمئن شود راست‌گرایان، یا راست افراطی، در انتخابات آمریکای لاتین پیروز شوند.

آنچه اکنون در آمریکای لاتین در حال رخ دادن است، ضربهٔ بزرگی است. ما دربارهٔ آرژانتین، شیلی، هندوراس و اکنون کلمبیا صحبت می‌کنیم. و گام بعدی برزیل است، درست است؟ انتخابات در ماه اکتبر برگزار می‌شود. آن‌ها یک قارهٔ فاشیست می‌خواهند. و من می‌گویم دو دلیل اصلی برای این خواسته وجود دارد:

نخست، رهبری افرادی مانند پترو در موضوعاتی مانند اعمال تحریم علیه اسرائیل و گروه حماس؛

و دوم، جدی شدن دربارهٔ کنار گذاشتن سوخت‌های فسیلی؛ یعنی گفتن چیزی که معمولاً گفته نمی‌شود: اینکه ما واقعاً باید سوخت‌های فسیلی را کنار بگذاریم.

مایکل: فقط برای روشن شدن موضوع: آیا آنچه شما اشاره می‌کنید یک معاهده دربارهٔ سوخت‌های فسیلی بود که توسط ائتلافی از کشورهای مایل به اقدام امضا شد و در آن گفته شد که ما سوخت‌های فسیلی را به‌تدریج کنار خواهیم گذاشت؟[6] درست فهمیده‌ام؟

نائومی: بله. هدف این بود که نشستی برگزار شود و فقط روی همان موضوعی تمرکز کند که در این نشست‌های بین‌المللی دربارهٔ آن صحبت نمی‌شد؛ یعنی اینکه: «چگونه قرار است سوخت‌های فسیلی را به‌تدریج کنار بگذاریم؟»

نمی شود گفت همه در این زمینه جدی بودند، اما فکر می‌کنم حدود ۴۰ دولت در آن شرکت کردند. و این شبیه همان گروه کشورهایی بود که دربارهٔ اسرائیل شکل گرفته بود؛ یعنی موضوع تحریم‌ها علیه اسرائیل و اقدامات جدی‌تر در برابر نسل‌کشی. می‌دانید، این تلاشی بود برای انجام کاری که مارک کارنی باعث شده بود مردم فکر کنند قرار است انجام دهد؛ زمانی که در داووس آن سخنرانی را کرد و این‌همه تحسین دریافت کرد. یعنی اینکه قدرت‌های میانی جهان کنار هم جمع شوند و واقعاً به حقوق بین‌الملل اهمیت بدهند.

اما کانادا چنین کاری نمی‌کند. کلمبیا چنین کاری می‌کند. برزیل هم چنین کاری می‌کند؛ البته کمتر در زمینهٔ سوخت‌های فسیلی. اسپانیا هم تلاش کرده است چنین نقشی ایفا کند.

و چیزی که ما شاهد آن هستیم این است که دولت ترامپ به‌طور نظام‌مند علیه دولت‌هایی اقدام می‌کند که واقعاً تلاش کرده‌اند در برابر فاشیسمِ رو به رشد نقش یک نیروی متعادل‌کننده داشته باشند. و اقداماتی که انجام می‌دهند هم اقدامات رادیکالی نیست. کارهایی مانند اینکه بگویند: «ما به دموکراسی باور داریم.» «ما به کنوانسیون نسل‌کشی باور داریم.» یا:«ما فکر می‌کنیم باید واقعاً به اهداف اقلیمی خود عمل کنیم.» و نمی‌دانم آیا سخنان اعتراضی ترامپ دربارهٔ اسپانیا را دیروز دیدید یا نه.

مایکل: می‌خواهم یک نقل‌قول از کتاب شما برایتان بخوانم که البته نوشتهٔ خود شما نیست. این فقط بخشی از یک نقد کتاب است. «نائومی کلاین یک نابغه است. او برای سیاست همان کاری را انجام داده که جرد دایموند برای مطالعهٔ تاریخ بشر انجام داد. او با مهارت سیاست، اقتصاد و تاریخ را در هم می‌آمیزد و حقیقت‌هایی ساده و قدرتمند را استخراج می‌کند که کاربردی جهانی دارند.» این نوشتهٔ رابرت اف. کندی جونیور است؛ وزیر بهداشت کنونی ترامپ. خب، چه اتفاقی برای آر.اف.کی جونیور (RFK Jr) افتاد؟

نائومی: این موضوع خودش موضوع یک کتاب دیگر است. همان چیزی است که من در کتاب «همزاد» (Doppelganger) درباره‌اش نوشته‌ام. ببینید، آر.اف.کی جونیور همیشه آن شخصیتِ تمام‌وقتِ نظریه‌پرداز توطئه‌ای نبود که امروز شده است. فکر می‌کنم مهم‌ترین چیزی که اتفاق افتاد، این کارزاری بود که او دربارهٔ واکسن‌ها به راه انداخت؛ تلاشی برای جا انداختن این ادعای نادرست که میان اوتیسم و برنامه‌های واکسیناسیون کودکان ارتباطی وجود دارد. بعد او کم‌کم همان الگو و روش را دربارهٔ واکسن‌های کوید به کار برد. و در نهایت همان مسیر را ادامه داد تا به وزارت بهداشت و خدمات انسانی (HHS) رسید. منظورم این است که او نمونهٔ بسیار برجسته‌ای از چیزی است که کوئین اسلوبودیان[7] و ویلیام کالیسیون[8] آن را قطری‌گرایی[9] نامیده‌اند. من آن زمان او را تا حدی می‌شناختم، چون در کنار حافظان رودخانه‌ها[10]  فعالیت گسترده‌ای برای حفاظت از رودخانه‌ها و منابع آب انجام می‌داد. او همیشه چنین چهره‌ای نداشت.

مایکل: اما آیا شما… فکر می‌کنم این همان موضوع اصلی کتاب «همزاد» (Doppelganger) شماست، درست است؟ یعنی اینکه چگونه افراد وارد این مسیر شدند، چگونه در این تونل یا زنجیره‌ای از باورها پایین رفتند.

من فقط به این موضوع فکر کردم چون وقتی کتابی را باز می‌کنم، اغلب بخش تأییدها و توصیه‌های روی جلد را هم می‌خوانم تا ببینم چه کسانی از آن حمایت کرده‌اند و چه کسانی در شکل‌گیری برداشت اولیه از کتاب نقش داشته‌اند.

نائومی: ما خودمان دنبال این نقل‌قول یا توصیه نرفتیم. فکر می‌کنم آن‌ها فقط آن را، به‌عنوان یکی از نقدها، در کتاب آورده بودند.

مایکل: می‌دانید، در اوایل دههٔ ۲۰۱۰، دیدگاهی در میان چپ وجود داشت که می‌گفت: «اگر فقط بتوانیم این دروازه‌بان‌ها را کنار بزنیم، یعنی همان نخبگان لیبرال یا میانه‌رو که، مثلاً، رسانه‌ها را در اختیار دارند و کنترل می‌کنند چه چیزی خوانده و شنیده شود، آن‌گاه امکان رهایی فراهم خواهد شد.» نمی‌خواهم این دیدگاه را به شما نسبت بدهم؛ فقط می‌گویم چنین ایده‌ای در فضای آن زمان وجود داشت. اما حالا به نظر می‌رسد این دروازه‌بان‌ها کنار رفته‌اند. ما اکنون وضعیتی داریم که هر کسی می‌تواند هر چیزی را که می‌خواهد در یوتیوب، توییتر و غیره منتشر کند. همه دارند «تحقیقات خودشان را انجام می‌دهند». نفوذ رسانه‌های جریان اصلی هم به‌شدت کاهش یافته است. چیزی که جایگزین آن شده است، واقعاً فضایی از رهایی و آزادی نبوده است؛ بلکه چیزی کاملاً متفاوت بوده است. می‌خواهم بدانم شما چگونه با این وضعیت برخورد کرده‌اید؟ آیا حالا دلتان برای آن دروازه‌بان‌های میانه‌رو و جریان اصلی تنگ شده است؟ یا فکر می‌کنید رسیدن به چنین نتیجه‌ای، نتیجه‌گیری اشتباهی است؟

نائومی: بله، فکر می‌کنم این نتیجه‌گیری اشتباهی است. و می‌دانید، فکر می‌کنم استدلالی که بسیاری از ما مدت‌هاست مطرح کرده‌ایم این است که ما به نوعی رویکرد «مشترکات اطلاعاتی» (information commons) نیاز داریم. یعنی اگر واقعاً به نوعی جامعهٔ آزاد، دموکراسی و شهروندانی آگاه باور دارید، باید بدانید که رسانه همیشه قرار نیست سودآور باشد. و ما حق داریم به اطلاعات خوب دسترسی داشته باشیم. ما نمی‌توانیم تصمیم‌های خوبی بگیریم، مگر اینکه روی اطلاعات خوب سرمایه‌گذاری کنیم؛ حتی وقتی این کار سود مالی ایجاد نمی‌کند.

می‌دانید، هر دوی ما در کشورهایی زندگی می‌کنیم که زمانی مردم باور داشتند رسانهٔ عمومی برای همین منظور ایجاد شده است؛ یعنی برای ارائهٔ اطلاعات و خدماتی که بازار به‌تنهایی قادر به تأمین آن‌ها نیست.

در کانادا، کشور بسیار بزرگی با جمعیتی نسبتاً کم داریم، بنابراین کاملاً روشن است که هیچ راهی وجود ندارد که بتوان یک رسانه داشت که تمام این پهنهٔ عظیم جغرافیایی را پوشش دهد و در عین حال سودآور هم باشد. مثلاً تولید رسانه در شهری مثل موس جا (Moose Jaw) سودآور نیست. اما این به این معنا نیست که در آنجا هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

زمانی این احساس وجود داشت که: «به همین دلیل است که شما هیئت ملی فیلم دارید.» به همین دلیل است که شما یک فرهنگ دوزبانه می‌خواهید. چنین چیزهایی هم همیشه سودآور نخواهند بود. شما باید تصمیم‌های آگاهانه بگیرید. اما به‌تدریج، قدم‌به‌قدم، این ساختارها تضعیف شدند. و رسانه‌های عمومی ما هم همیشه آن‌طور که باید در جهت منافع عمومی عمل نکرده‌اند. آن‌ها برای مدت طولانی بیشتر در نقش همان «دروازه‌بان» ظاهر شده‌اند. حتی حاضر نبوده‌اند با صدای بلند از اصل وجود رسانهٔ عمومی دفاع کنند. انگار کمی از آن خجالت می‌کشند. و در بسیاری موارد، برای یک بیننده یا شنوندهٔ عادی، رفتارشان تفاوت چندانی با بخش خصوصی ندارد، پس وقتی دولت به آن‌ها حمله می‌کند، چرا باید از آن‌ها دفاع کنید؟

من فکر نمی‌کنم مسئله هرگز صرفاً این بوده باشد که: «مشکل این است که افرادی وجود دارند که استاندارد دارند.» بحث هرگز این نبود. بحث دربارهٔ شکست انگیزهٔ سود در ادارهٔ فضای رسانه‌ای ما بود. به‌ویژه با افزایش تمرکز و ادغام رسانه‌ها. همان چیزی که در کتاب اولم «نه به لوگوهای تجاری» (No Logo) درباره‌اش نوشته بودم؛ دورانی که مدام این نمودارها را می‌کشیدیم تا ببینیم چه کسی مالک چه رسانه‌ای است؛ اینکه دیزنی مالک کدام شرکت‌هاست و فلان غول اقتصادی صاحب کدام رسانه است. همان‌جا بود که ناگهان حقیقت برایمان روشن شد که: آهان، مثلاً جنرال الکتریک مالک یک شبکهٔ خبری است و منافع اصلی‌اش هم اصلاً در حوزهٔ خبر نیست.

امروز افراد بیشتری این موضوع را درک می‌کنند؛ به‌خصوص در ایالات متحده، جایی که شرکت‌های بزرگ رسانه‌ای کاملاً حاضرند سازمان‌های خبری خود را به ابزاری برای نزدیک شدن به ترامپ تبدیل کنند. زیرا بخش خبری، قسمت بسیار کوچکی از کسب‌وکار آن‌هاست. بنابراین حاضرند سازمان‌های خبری خود را به ابزاری برای جلب رضایت ترامپ تبدیل کنند تا در حوزه‌های دیگر مجوز ادغام بگیرند، مقررات‌زدایی مورد نظرشان را به دست آورند، یا در موضوعاتی مانند توافق‌های تجاری، نظر مساعد او را حفظ کنند؛ چون خبررسانی بخش ناچیزی از منافع اقتصادی آن‌ها را تشکیل می‌دهد.

بنابراین، نقد ما در دوران جنبش ضد جهانی‌سازی شرکتی (alter-globalization) متوجه رسانه‌های شرکتی بود.

مسئله بیشتر دربارهٔ مالکیت رسانه‌ها بود، نه اینکه اصلاً هیچ نوع دروازه‌بانی وجود داشته باشد. من فکر می‌کنم داشتن استانداردها چیز خوبی است. و فکر می‌کنم وقتی همه تبدیل به یک کارآفرین کوچکِ مستقل می‌شوند، خطرات واقعی و جدی وجود دارد.

من خودم در شبکه‌های اجتماعی هستم و فقط تلاش می‌کنم بفهمم در این غرب وحشی جدید چگونه باید کار کرد؟ چگونه باید این فضا را مدیریت کنیم؟

بیشتر مردم فقط تلاش می‌کنند راهی برای امرار معاش پیدا کنند و ایده‌هایشان را به دیگران برسانند. اما احتمالاً باید بپذیریم که وقتی مستقیماً به مخاطبان، خوانندگان یا شنوندگان خود متکی هستید، خطرات واقعی وجود دارد. مثلاً گرفتار شدن در خواست و انتظار مخاطب (audience capture) وجود دارد.

مایکل: شما به‌تازگی یک ساب‌استک (Substack) راه‌اندازی کرده‌اید. همین حالا نگاه کردم؛ در ۲۴ ساعت اول ۳۴ هزار مشترک گرفته است. اسم آن «Patterns» است.چه فکری باعث شد آن را  راه‌اندازی کنید؟

نائومی: بخشی از آن فقط به این احساس مربوط می‌شود که محدودیت‌هایی وجود دارد؛ اینکه در پلتفرم‌های مختلف شبکه‌های اجتماعی قوانین بسیار زیادی وجود دارد. چیزی که من دربارهٔ ساب‌استک دیدم این بود که در میان این پلتفرم‌ها، بیشترین انعطاف‌پذیری را دارد. البته چیزی که دوست ندارم این است که هیچ کنترلی بر ساختار مالکیت آن وجود ندارد. به نظر من، همهٔ این پلتفرم‌ها باید نوعی تعاونیِ کارگری باشند.

 به دلیل پژوهش‌هایی که انجام داده‌ام ــ در واقع، سال گذشته را صرف نوشتن کتابی با آسترا تیلور (Astra Taylor) با عنوان «فاشیسم آخرالزمانی» (End Times Fascism) کردم . قرار است در ماه سپتامبر یک گفت‌وگوی حضوری با آسترا داشته باشیم و واقعاً منتظرش هستم. آسترا هم همراه من خواهد بود. هرچه بیشتر در جنبهٔ فناورانهٔ چیزی که ما آن را «فاشیسم آخرالزمانی» می‌نامیم عمیق می‌شوید، بیشتر الگوها را می‌بینید.در گفتگوی ماه سپتامبر بیشتر آن را باز خواهیم کرد.

ما در این کتاب به شباهت‌های میان دو نوع آخرالزمان‌باوری می‌پردازیم: از یک سو کسانی که از منظر مذهبی در انتظار پایان جهان‌اند و رؤیای شهری طلایی در آسمان را برای گروهی از برگزیدگان در سر می‌پرورانند، و از سوی دیگر نخبگان دنیای فناوری که نسخهٔ فناورانهٔ همین تصور را دنبال می‌کنند. افرادی که می‌گویند:«ما مرحلهٔ بعدی تکامل انسان را می‌سازیم.» اگر به حرف‌های ایلان ماسک یا پیتر تیل گوش کنید، می‌بینید که این آینده برای همه نیست. این آینده برای «برگزیدگان» است. رستگاری آن‌ها روی زمین اتفاق خواهد افتاد، نه در آسمان. آن‌ها نیازی به دخالت خدا ندارند؛ البته پیتر تیل ادعا می‌کند که بسیار مذهبی است.

 به همین دلیل فکر می‌کنم صحبت کردن دربارهٔ آن در چارچوب فاشیسم بی‌دلیل نیست ــ مسئله فقط آن سلام‌های نمادین یا نشانه‌های ظاهری نیست. مسئله این است که واقعاً یک میل به کنترل حقیقت وجود دارد. یک میل برای ساختن نوعی «ماشین حقیقت».

کوئین و بن تارناف[11] در مقالهٔ «ماسکیسم[12]» دربارهٔ این موضوع نوشته‌اند. چیزی که آن‌ها می‌خواهند این است که پاسخ به این پرسش را کنترل کنند: «حقیقت چیست؟» یعنی وقتی شما جست‌وجویی انجام می‌دهید، آن‌ها می‌خواهند نتیجهٔ جست‌وجو را کنترل کنند.

و وقتی می‌بینید که او چگونه به ویکی‌پدیا حمله می‌کند…او نسبت به ویکی‌پدیا وسواس دارد و آن را «ووکوپدیا» (Wokepedia)[13] می‌نامد. او دوست ندارد جایی وجود داشته باشد که یکی از چت‌بات‌های آن‌ها نیست؛ جایی که مردم می‌روند تا نوعی ارتباط با واقعیت پیدا کنند.

و وقتی به جنگ علیه دانشگاه‌ها، جنگ علیه روزنامه‌نگاری و حمله به همهٔ منابع مستقل برای شناخت جهان نگاه می‌کنید ،  رسانه‌های مستقل، پژوهش دانشگاهی، ویکی‌پدیا و مانند آن ــ می‌بینید که همهٔ این‌ها به‌شکل نظام‌مند و بسیار تهاجمی مورد حمله قرار گرفته‌اند.

من فقط به دنبال فضایی هستم که چنین چیزی نباشد.

مایکل: موضوعی دیگر.موضوع جنبش اقلیمی است.

فکر می‌کنم اگر بخواهیم بپرسیم چه کسی در طول ۱۰ یا ۲۰ سال گذشته بیشترین تاثیر را بر جنبش اقلیمی داشته است، شما قطعاً یکی از آن افراد خواهید بود. و می‌خواهم دیدگاه شما را بدانم. از سال ۲۰۱۴ تاکنون، نقاط اوج و نقاط ضعف جنبش اقلیمی چه بوده‌اند؟ چه چیزهایی در جهت مثبت شما را شگفت‌زده کرده‌اند؟ و فکر می‌کنید چه چیزهایی واقعاً جواب ندادند؟ در این مقطع زمانی، رابطهٔ شما با جنبش اقلیمی چگونه است؟

نائومی: من عضو گروه‌های فکری کوچک و گروه‌های پژوهشی مختلفی هستم که به‌طور خاص روی چیزی کار می‌کنند که گاهی «پوپولیسم اقتصادی سبز[14]» یا «سیاست اقلیمی طبقهٔ کارگر» نامیده می‌شود؛ برای مثال پروژهٔ اقلیم و جامعه. من یکی از اعضای مؤسس و عضو هیئت‌مدیرهٔ آن هستم. همچنین مدیر مرکز عدالت اقلیمی در دانشگاه بریتیش کلمبیا هستم و ما پژوهش‌های زیادی دربارهٔ نقطهٔ تلاقی مسکن، مثلاً حقوق مستاجران، و تاثیرات اقلیمی انجام می‌دهیم.

بگذارید یک مثال بزنم. ما صحبت را با موضوع گنبدهای گرمایی[15] شروع کردیم. ما در ونکوور با یک گنبد گرمایی روبه‌رو شدیم و ۶۰۰ نفر در بریتیش کلمبیا جان باختند. صاحبخانه‌ها شروع کردند برای افرادی که خودشان دستگاه تهویهٔ مطبوع نصب کرده بودند، اخطار تخلیه فرستادن. چرا؟ چون نمی‌خواستند این دستگاه‌های تهویه وجود داشته باشند؛ با اینکه این آپارتمان‌ها ــ همان‌طور که می‌دانید ــ اصلاً برای چنین گرمایی ساخته نشده‌اند. بنابراین مردم هر کاری از دستشان برمی‌آمد می‌کردند تا خانه‌هایشان را خنک کنند. طبعاً استفاده از پنکه، اما همچنین نصب دستگاه‌های تهویهٔ مطبوعی که تحت نظارت رسمی نبودند. و مستاجران شروع کردند از اخطارهای تخلیه‌ای که از صاحبخانه دریافت می‌کردند عکس گرفتن؛ اخطارهایی که در آن نوشته شده بود:«شما بیش از حد از این پنکه استفاده کرده‌اید.»، «شما بیش از حد از این دستگاه تهویه استفاده کرده‌اید.»

به این نتیجه رسیدیم که باید خواستار نصب پمپ‌های حرارتی در همهٔ خانه‌ها شویم؛ دستگاه‌هایی که هم در زمستان خانه را گرم می‌کنند و هم در تابستان خنک، و برق کمتری مصرف می‌کنند. در واقع، همان‌گونه که قانون صاحبخانه را موظف می‌کند در زمستان گرمایش مناسب ساختمان را تامین کند، باید او را موظف کند در تابستان نیز شرایط لازم برای خنک نگه داشتن خانه را فراهم سازد.

اما چیزی که متوجه شدیم این بود که حقوق مستاجران آن‌قدر شکننده است که سازمان‌های مدافع مستأجران از همان ابتدا با تقریباً همهٔ طرح‌های سبز برای بازسازی ساختمان‌ها مخالف هستند. چرا؟ چون می‌دانند صاحبخانه‌ها از این موضوع برای کاری استفاده خواهند کرد که ما به آن «نوسازی اجباری» (renoviction) می‌گوییم.

یعنی شما تغییر کوچکی در یک واحد مسکونی ایجاد می‌کنید، آن را کمی بهتر می‌کنید؛ مثلاً یک لایه رنگ جدید، یک درِ جدید، یا اصلاحی کوچک. بعد اجاره را مثلاً هزار دلار افزایش می‌دهید و مستاجر آن کم‌درآمد را بیرون می‌کنید.

بنابراین تلاش ما این است که بفهمیم چگونه می‌توانیم از این چارچوب فکری عبور کنیم؛ از این استدلال جناح راست که بسیار آسیب زده است، یعنی: «اگر این سبزها به خواسته‌شان برسند، هزینهٔ زندگی شما بسیار بیشتر خواهد شد.»یا: «آن‌ها عده‌ای آدم مرفه هستند که نمی‌دانند اصلا پرداخت قبض‌ها یعنی چه.»

بنابراین من از این واقعیت دلگرم می‌شوم که مثلاً زهران ممدانی بر اساس ایدهٔ حمل‌ونقل عمومی رایگان مبارزهٔ انتخاباتی اش را بر پا کرد. او خیلی دربارهٔ اقلیم صحبت نکرد، اما لازم هم نبود. چون این خودش یک راه‌حل اقلیمی است. صحبت دربارهٔ خدمات عمومی عالی و حمل‌ونقل عمومی رایگان، یک راه‌حل اقلیمی است. و این دقیقاً همان نوع چیزی است که جنبش اقلیمی باید از همان ابتدا روی آن تمرکز می‌کرد.

به نظر من، در این سال‌ها دستاوردهای مهمی داشته‌ایم و البته اشتباهات و ناکامی‌هایی هم کم نبوده است. جلیقه‌زردها در فرانسه شعار می‌دادند: «شما نگران پایان جهانید؛ ما نگران این هستیم که آخر ماه چطور زندگی‌مان را بگذرانیم.» این نشان می‌دهد که مهم است هر کاری از دستمان برمی‌آید انجام دهیم تا این تصور را از بین ببریم که مردم باید بین حفظ محیط‌زیست و تأمین معاش خود یکی را انتخاب کنند.ما باید پیوسته نشان دهیم که جنبش اقلیمی هر دوی این دغدغه‌ها را جدی می‌گیرد. شاید حتی بهتر باشد دیگر خودش را «جنبش اقلیمی» هم ننامد. فکر می‌کنم مبارزه علیه مراکز داده به‌تنهایی در حال احیای جنبش اقلیمی است.

 می‌دانید، من همیشه فکر می‌کنم اشتباه است که بخواهیم چیزی را که قبلاً اتفاق افتاده دوباره بازسازی کنیم. گاهی این تصور وجود داشته، چون یک نقطهٔ اوج بزرگ وجود داشت، درست زمانی که همه‌گیری آغاز شد. یعنی لحظهٔ اعتصاب‌های اقلیمی جوانان در سال‌های ۲۰۱۹ و ۲۰۲۰؛ زمانی که جنبش اقلیمی از نظر تعداد افراد حاضر در خیابان‌ها همهٔ رکوردها را شکست. بعد یکهو انگار جهان تعطیل شد. در بسیاری از گفتگوهای اقلیمی این احساس وجود داشت که: «ما فقط باید همان کاری را ادامه دهیم که انجام می‌دادیم، پیش از آنکه همه‌گیری ناگهان ما را متوقف کند.»

اما این هرگز جواب نمی‌دهد. شما نمی‌توانید از نظر سیاسی به گذشته برگردید. بنابراین فکر می‌کنم اکنون داریم می‌بینیم مرحلهٔ بعدی این جنبش چه خواهد بود. و می‌دانید، بخشی از دلیل اینکه من دربارهٔ امکان پیوند دادن موضوعات با هوش مصنوعی بسیار امیدوارم این است که در کتاب «این همه چیز را تغییر می‌دهد» همان‌طور که شما گفتید، من زیاد دربارهٔ مبارزات مردمی علیه خطوط لولهٔ نفت، خطوط لولهٔ گاز و فرکینگ نوشته بودم؛ یعنی مبارزات محلی. اما شرکت‌های سوخت فسیلی همیشه می‌توانستند یک پاسخ بدهند: «کاری که ما انجام می‌دهیم چیزی است که همه به آن نیاز دارند.» یعنی: «همه به گاز نیاز دارند تا چراغ‌ها روشن بماند.» یا: «همه باید در خودرویشان بنزین بریزند.»

و بنابراین جنبش اقلیمی را طوری معرفی می‌کردند که انگار این افراد اهمیتی نمی‌دهند که این پروژه‌ها قرار است هزینهٔ گرمایش خانهٔ شما را کاهش دهند. که البته درست نیست، اما آن‌ها چنین استدلالی می‌کردند.

اما در مبارزات مربوط به مراکز داده. مراکز داده چه چیزی می‌سازند؟ چه کاری انجام می‌دهند؟ آن‌ها فناوری‌ای می‌سازند که بنا بر ادعای خودشان، قرار است شغل شما را از بین ببرد. و هم‌زمان هزینهٔ برق شما را افزایش می‌دهند تا بتوانند شغل شما را از بین ببرند. این بدترین پیشنهادی است که سرمایه‌داری تاکنون ارائه کرده است. اگر اجازه بدهیم، خودش دارد ائتلاف‌های ما را می‌سازد.

در ایالات متحده، تنها چیزی که مانع استفاده از این فرصت می‌شود این است که دموکرات‌ها آن‌قدر از شرکت‌های بزرگ فناوری پول می‌گیرند که حاضر نیستند این فرصت طلایی را ــ موضوعی که حمایت فراتر از مرزبندی‌های حزبی دارد ــ در دست بگیرند.

مایکل: می‌توانیم دربارهٔ مهندسی اقلیم (geoengineering) صحبت کنیم. مهندسی اقلیم یک فصل کامل از کتاب را به خود اختصاص داده است. شما دلایل بسیار زیادی ارائه می‌کنید که چرا مردم باید نسبت به آن بسیار نگران و بدبین باشند. فکر می‌کنم واضح‌ترین نگرانی این است که اگر این کار باعث تغییر در الگوها و ریتم‌های بارش‌های موسمی شود، می‌تواند در مناطق گرمسیری پیامدهای بسیار بدی داشته باشد. اما از زمانی که شما کتاب را نوشتید، تغییراتی رخ داده است.

برای مثال، جیمز هانسن ــ همان دانشمند ناسا که در اواخر دههٔ ۱۹۸۰ آن سخنرانی بسیار مشهور نخستین خود را در برابر کنگره انجام داد و دربارهٔ خطر بحران اقلیمی هشدار داد ــ در کتاب شما هم حضور دارد، چون او دو بار در اعتراض به خط لولهٔ کی‌استون (Keystone) دستگیر شد. بنابراین او یک مدافع منافع شرکت‌ها نیست. اما در سه سال گذشته، فکر می‌کنم او موضعی گرفته که می‌گوید: وضعیت آن‌قدر بد است که با وجود تمام پیامدهای منفی مهندسی اقلیم، واقعاً باید پژوهش‌های جدی دربارهٔ امکان استفاده از آن را آغاز کنیم.

اساساً فکر می‌کنم علاقهٔ او به روشن‌سازی ابرهای دریایی (marine cloud brightening) یا تزریق آئروسل‌های استراتوسفری (stratospheric aerosol injection)[16] است. من واقعاً نمی‌خواهم وارد بحث علمی دربارهٔ مهندسی اقلیم شوم، چون قطعاً در جایگاهی نیستم که بتوانم دربارهٔ آن داوری کنم و مطمئن نیستم شما هم بخواهید..

نائومی: اما چیزی که درباره‌اش صحبت می‌کنید، این است که عمداً ذرات معلق را به لایه‌های بالایی جو، احتمالاً با استفاده از هواپیماها، می‌پاشند. برخی افراد هم دربارهٔ ساختن یک لولهٔ عظیم تا آسمان صحبت می‌کنند، تا به این وسیله نور خورشید را کاهش دهند؛ یعنی آسمان را کمی سفیدتر کنند تا گرمای خورشید کمتر نیرومند باشد. به همان شکلی که آلودگی، به‌طرز عجیبی، می‌تواند مقدار گرمای دریافتی را کاهش دهد. بنابراین نوعی استفاده از آلودگی بیشتر برای حل مشکل آلودگی.

مایکل: استدلال جیمز هانسن این بود که ما همین کار را به‌طور تصادفی، اما در جهت معکوس انجام داده‌ایم. البته می‌دانم افراد زیادی با این دیدگاه مخالف‌اند. برای مثال، مایکل من (Michael Mann)، دانشمند اقلیم‌شناسی، کاملاً در طرف مقابل این بحث قرار دارد.

جیمز هانسن می‌گوید یکی از دلایلی که اقیانوس‌ها از سال ۲۰۲۰ به این سو به‌طور چشمگیری گرم‌تر شده‌اند این است که مقرراتی برای کاهش آلودگی ناشی از صنعت کشتیرانی وضع شد. و در واقع، آلودگی ناشی از صنعت کشتیرانی، با وجود اینکه از بسیاری جهات مضر بود، کار نسبتاً خوبی در بازتاب دادن نور خورشید انجام می‌داد. بنابراین او می‌گوید ما به نوعی همین حالا هم به‌طور تصادفی در حال انجام مهندسی اقلیم هستیم. و شاید لازم باشد شروع کنیم به پژوهش دربارهٔ انجام عمدی آن.

نائومی: فکر می‌کنم مشکل دربارهٔ پژوهش در زمینهٔ مهندسی اقلیم این است: پژوهش دربارهٔ آن، در برابر به‌کارگیری و اجرا کردن آن. چون برای پاسخ دادن به این سؤال مجبورم کمی عمیق‌تر وارد موضوع شوم؛ صادقانه بگویم مدت زیادی است که در این حوزه پژوهش جدیدی انجام نداده‌ام. اما انتقاد اصلی این است: ما پژوهش‌های آزمایشگاهی داریم. یعنی آزمایش‌های بسیار کوچک، آزمایش‌های نظری، شبیه‌سازی‌های کامپیوتری و مدل‌سازی. و هیچ‌کس با این‌ها مشکلی ندارد.

اما پرسش این است: آیا می‌توان پژوهش میدانی انجام داد؟ یعنی پژوهشی که تلاش کند این فرایند را در شرایط واقعی تکرار کند و واقعاً ببیند تا چه حد ممکن است بر الگوهای بارش‌های موسمی تأثیر بگذارد. شما نمی‌توانید بدون اجرای واقعی این کار، به آن پاسخ دهید. هیچ مدلی وجود ندارد که بتواند جایگزین آن شود.

بنابراین سوال اصلی این نیست که: «آیا باید دربارهٔ آن پژوهش کنیم؟» بلکه این است: «آیا قرار است آن را اجرا کنیم؟» و اگر آن را در مقیاسی بسیار کوچک اجرا کنید، فقط برای اینکه آزمایش کنید: آیا این فناوری کار می‌کند؟ آیا واقعاً می‌توانیم در یک منطقهٔ کوچک نور خورشید را کاهش دهیم؟

بله، شما با این روش به یک سوال پاسخ داده‌اید. اما به بنیادی‌ترین سوال پاسخ نداده‌اید. و آن سوال این است: آیا قرار است در نظام‌های آبی و هیدرولوژیکی‌ای دخالت کنیم که میلیاردها نفر برای بقا به آن وابسته‌اند؟ چون مسئلهٔ اصلی همین است. و فکر می‌کنم چیزی که واقعاً برای من ترسناک است این است که: اغلب وقتی به نشست‌های مختلف دانشمندانی می‌رفتم که روی پژوهش‌های آزمایشگاهی کار می‌کردند و خواهان انجام پژوهش‌های میدانی بیشتر و اجرای واقعی این فناوری بودند، آن‌ها همیشه می‌گفتند: «خوب، اگر این کار را انجام دهیم، باید آن را بسیار مسئولانه و اخلاقی مدیریت کنیم.» و بعد ناگهان وارد دنیایی شبیه پیشتازان فضا (Star Trek) می‌شدیم؛ جهانی که در آن یک شورای دموکراتیک فوق‌العاده وجود دارد، نمایندگانی از کشورهای جنوب جهانی حضور دارند و همهٔ این سازوکارهای حفاظتی برقرار است.

و من فکر می‌کردم: «اما ما این کار را کجا انجام می‌دهیم؟ در همین جهان واقعی؟» که حتی نمی‌توانیم سلاح‌های هسته‌ای را به‌درستی کنترل کنیم. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که دقیقاً در جهت مخالف حرکت می‌کند؛ جهانی که به‌طور نظام‌مند در حال از بین بردن سازوکارهای نظارتی است.

اگر واقعاً می‌خواهید به وحشت بیفتید نشست خبری دانشمندانی را که هر سال ساعت آخرالزمان (Doomsday Clock) را اعلام می‌کنند، تماشا کنید. نشست امسال را ببینید؛ جایی که آن‌ها در مورد هر خطر وجودی، چه سلاح‌های هسته‌ای، چه سلاح‌های زیستی، چه هوش مصنوعی  توضیح می‌دهند، مقررات بین‌المللی موجود عمدتاً توسط دولت ترامپ در حال تضعیف و از بین رفتن هستند.

بنابراین ما باید تصور کنیم مهندسی اقلیم چگونه به کار گرفته خواهد شد؛ نه در یک جهان خیالی شبیه «پیشتازان فضا»، بلکه در جهان واقعی ما که به‌طور فزاینده‌ای به سمت فاشیسم می‌رود.

و وقتی به فناوری‌هایی فکر می‌کنید که در آن مردمی که در لندن از گرما عرق می‌ریزند یا در لندن و پاریس جان می‌دهند، می‌توانند تصمیم بگیرند دکمهٔ اجرای چنین فناوری‌ای را فشار دهند ــ و بعد ناگهان بفهمیم: «اوه، ببخشید، ما در باران‌های موسمی هند اختلال ایجاد کردیم.» آیا واقعاً سخت است تصور کنیم همان منطقی که می‌گوید: «درها را ببندید.»«اجازه ندهید مهاجران وارد شوند.»«آن‌ها را بیرون کنید.»«آن‌ها را برگردانید.» همان منطق در اینجا هم عمل کند؟ ما همین حالا هم در سیاست‌های خود، مردم سیاه‌پوست و قهوه‌ای‌پوست را قربانی بحران اقلیمی می‌کنیم. این واقعیتِ موجود سیاست ماست.

بنابراین تنها چیزی که می‌گویم این است: اگر می‌خواهید دربارهٔ مهندسی اقلیم صحبت کنید، باید دربارهٔ مهندسی اقلیم در عصر فاشیسم صحبت کنید. چون این جهانی است که اکنون در حال شکل‌گیری است. و این‌ها همان کسانی خواهند بود که ممکن است تصمیم بگیرند ماشه را بکشند.

مایکل: من فکر می‌کنم کیم استنلی رابینسون در کتاب  وزارت آینده[17] (Ministry of the Future) تا حدی با این مسئله کنار می‌آید؛ چون در داستان او، این دولت هند است که این کار را انجام می‌دهد، درست است؟ چون آنها در واکنش به یک بحران شدید این کار را انجام می‌دهند. همان‌طور که تو گفتی، و من فکر می‌کنم در کتابت هم خیلی خوب این استدلال را مطرح کرده‌ای که به نظر می‌رسد…

نائومی کلاین: نمی‌دانم چند بار دیگر کیم استنلی رابینسون باید به ما بگوید که این داستان‌ها را برای هشدار دادن نوشته است. او مثل این است که می‌گوید: «هی، ایلان، ایدهٔ مریخ رفتن برای این نبود که واقعاً بروی و انجامش بدهی؛ قرار بود بفهمی که این یک هشدار است.» قرار بود واقعاً یاد بگیریم که این زمین را گرامی بداریم.

مایکل: بله، اما در عین حال این سناریو قابل‌باور هم هست، مگر نه؟ احتمالاً اگر ما مهندسی اقلیم را انجام ندهیم، این کشورهای جنوب جهانی هستند که نخستین رویداد واقعاً فاجعه‌بار اقلیمی را تجربه خواهند کرد. بنابراین او می‌گوید که این امکان هم وجود دارد که همان کشورها نخستین کسانی باشند که ماشهٔ ژئومهندسی را می‌کشند. و بنابراین استدلال جیمز هنسن و دیگران این است که اگر قرار باشد ما در مقطعی در آینده چنین کاری انجام دهیم، باید تا آنجا که ممکن است بیشترین دانش و اطلاعات را دربارهٔ آن داشته باشیم.

نائومی: فکر می‌کنم بسیار محتمل‌تر است که این کار را یک قدرت از شمال جهانی انجام دهد؛ یک قدرت ترامپی. اما این امکان هم وجود دارد که چندین قدرت به‌طور هم‌زمان ماشه را بکشند، چون در دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، همکاری میان کشورها روزبه‌روز کمتر می‌شود، درست است؟

بنابراین ما باید این سناریوها را هم تصور کنیم؛ مثلاً جنگ‌های مهندسی اقلیم. اینکه شما باران‌های موسمی ما را مختل کردید، ما هم تابستان شما را مختل می‌کنیم. یعنی انگار در وضعیتی قرار گرفته‌ایم که هر کشوری فقط به فکر خودش است و همه شروع به استفاده از ژئومهندسی می‌کنند.

این… این همان چیزی است که ما معمولاً نمی‌خواهیم تصور کنیم. ما یک وظیفهٔ اخلاقی داریم که در مورد چیزی مانند این، فقط بهترین سناریوهای ممکن را در ذهن تصور نکنیم. درست است؟ باید دربارهٔ آن مثل فیلم دکتر استرنج‌لاو (Dr. Strangelove) فکر کنیم. این مهم است.


[1] یک وب‌سایت و گروه پژوهشی مستقل است که در سال ۲۰۰۶ تأسیس شد و کار اصلی‌اش بررسی و افشای اطلاعات نادرست، عملیات روابط عمومی و کارزارهای لابی‌گری مرتبط با تغییرات اقلیمی است.

[2] IRA مخفف Inflation Reduction Act (قانون کاهش تورم) است که در سال ۲۰۲۲ در دولت Joe Biden تصویب شد. این قانون بزرگ‌ترین بسته سیاستی اقلیمی در تاریخ آمریکا محسوب می‌شود و حدود ۳۷۰ میلیارد دلار برای انرژی پاک، کاهش انتشار کربن، خودروهای برقی، انرژی خورشیدی، باتری‌ها، مالیات‌های تشویقی و پروژه‌های مرتبط اختصاص داد.

[3] نوعی طرح تجاری در مورد میزان انتشار دی اکسید کربن و سایر گازهای گلخلنه‌ای است.

[4] اجلاس سالانه کشورهای عضو کنوانسیون چارچوب سازمان ملل متحد درباره تغییرات اقلیمی (UNFCCC) است.

[5] دولت کانادا به رهبری Justin Trudeau در سال ۲۰۱۸ خط لولهٔ Trans Mountain Pipeline را از شرکت آمریکایی Kinder Morgan خرید. هدف دولت این بود که پروژهٔ توسعهٔ این خط لوله متوقف نشود، زیرا به دلیل مخالفت‌های حقوقی و زیست‌محیطی، شرکت خصوصی قصد داشت از آن کنار بکشد.

[6] معاهدهٔ عدم تکثیر سوخت‌های فسیلی (Fossil Fuel Non-Profilation Treaty)

[7] کوئین اسلوبودان (Quinn Slobodian) تاریخ‌نگار و استاد دانشگاه کانادایی است که در زمینهٔ تاریخ اندیشهٔ سیاسی و اقتصادی، به‌ویژه نولیبرالیسم، جهانی‌شدن و راست افراطی پژوهش می‌کند.

[8] ویلیام کالیسون (William Callison) نظریه‌پرداز علوم سیاسی و اندیشهٔ سیاسی آمریکایی است که پژوهش‌هایش بر تاریخ اندیشهٔ سیاسی و اقتصادی، نولیبرالیسم، راست افراطی، نظریهٔ دموکراسی و نظریهٔ انتقادی متمرکز است.

[9] «همسویی ساختارشکن» (Diagonalism): اصطلاحی است که کالیسیون همراه با کوئین اسلوبودان برای توصیف پدیده‌ای به کار برده‌اند که در آن، برخی جنبش‌ها یا شخصیت‌ها دیگر به‌سادگی در دستهٔ «چپ» یا «راست» قرار نمی‌گیرند، بلکه عناصری از هر دو را با هم ترکیب می‌کنند.

[10] حافظان رودخانه‌ها (Riverkeepers) نام یک سازمان محیط‌زیستی و همچنین عنوانی است که به افرادی داده می‌شود که از یک رودخانه یا حوضهٔ آبریز آن حفاظت می‌کنند.

[11] Ben Tarnoff

[12] Muskism «ماسکیسم» نام مقاله/جستاری تحلیلی است که اسلوبودان و تارناف دربارهٔ ایدئولوژی ایلان ماسک نوشته‌اند. استدلال اصلی آنها این است که «ماسکیسم» صرفاً مجموعه‌ای از شرکت‌های ماسک نیست، بلکه نوعی جهان‌بینی سیاسی است.

[13] وقتی ماسک ویکی‌پدیا را Wokepedia می‌نامد، در واقع آن را متهم می‌کند که تحت تأثیر دیدگاه‌های چپ‌گرا، پیشرو یا اصطلاحاً «woke» قرار دارد؛ یعنی اطلاعات و روایت‌های آن را کاملاً بی‌طرف نمی‌داند.

[14] Green Economic Populism

[15] Heat Domes

[16]دو روش اصلی مهندسی اقلیمی خورشیدی (Solar Radiation Management یا SRM) هستند. هدف هر دو این است که مقداری از نور خورشید را پیش از آنکه زمین را گرم کند، به فضا بازتاب دهند تا دمای زمین کاهش یابد. اما روش کارشان متفاوت است.

[17] Ministry of the Future یکی از مهم‌ترین رمان‌های «اقلیم‌داستان» (Climate Fiction یا Cli-Fi) است که در سال ۲۰۲۰ منتشر شد. این کتاب صرفاً یک رمان علمی‌تخیلی نیست؛ بلکه تلاشی است برای نشان دادن اینکه جهان در دهه‌های آینده چگونه ممکن است با بحران آب‌وهوایی/اقلیمی روبه‌رو شود و چه راه‌هایی برای مقابله با آن وجود دارد.

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: تحقیر و کاهش توان چانه‌زنی؛ وقتی جویندگان کار به جیب‌‌های خالی تسلیم می‌شوند
Next: درخواست وزارت دفاع ژاپن برای بودجه‌ای بی‌سابقه در سال مالی ۲۰۲۷
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved