شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
«چطور با وجود اینهمه گرونی بازم مردم میرن مسافرت؟!»، «چه جوری هنوز فروشگاهها آنقدر شلوغه، وقتی بعضی کالاها ظرف چند ماه تا ۳۰۰درصد به قیمتشون اضافه شده؟» و دهها سؤال مشابه.
در سالهای اخیر یکی از پرسشهای مهم دربارهٔ جامعهٔ ایران این بوده که چگونه جامعهای میتواند در برابر مجموعهای از بحرانهای همزمان دوام بیاورد. جنگ، تحریم، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، بحران اشتغال، فرسایش نظام رفاهی، و بیثباتی اقتصادی در بسیاری از کشورها میتوانست به فروپاشی گستردهٔ نظم اجتماعی منجر شود. اما در ایران، با وجود همهٔ این فشارها، زندگی روزمره همچنان ادامه دارد، بازار کار کاملاً از کار نیفتاده، خانوادهها هنوز شبکههای حمایتیشان را فعال نگه داشتهاند، و حتی در شرایط سخت امنیتی و جنگی، اعتراضهای صنفی کارگران بهطور کامل متوقف نشده است.
از این منظر، واژهای که این روزها هم دربارهٔ جامعه و گاهی حتی در توصیف حکومت ایران بسیار به کار میرود «تابآوری» است. گفته میشود جامعهٔ ایران نیز همچون حکومت برای زندگی در بحران تربیت شده و تابآور است، یعنی توانسته است بحرانهای پیدرپی را جذب کند و به زندگی ادامه دهد. اما آیا واقعا هر جامعهای که فرو نمیپاشد لزوماً جامعهای تابآور است و اگر تابآور است، این تابآوری از چه نوعی است؟ آیا جامعهای که با کاهش مصرف، چندشغله شدن، فروش دارایی، اتکا به خانواده، و تحمل شرایط دشوار خودش را حفظ میکند در حال نشان دادن قدرت است یا در حال مصرف کردن منابعش برای جلوگیری از سقوط؟
ادبیات تابآوری اجتماعی نشان میدهد که پاسخ دادن به این پرسش چندان ساده نیست. تابآوری میتواند به معنای توانایی جامعه برای عبور از بحران، بازسازی خودش، و حتی تغییر ساختارهای آسیبزا باشد، اما در عین حال میتواند به معنای سازگاری اجباری با شرایطی باشد که همچنان پابرجا مانده است. [مشاهدهٔ] تفاوت میان این دو نوع تابآوری برای فهم وضع امروز جامعهٔ ایران اهمیت دارد؛ اما در این میان، تجربهٔ جامعهٔ کارگری، بهعنوان یکی از گروههایی که مستقیماً با پیامدهای بحرانهای اقتصادی و اجتماعی مواجه است، امکان مشاهدهٔ روشنتر این تفاوت را فراهم میکند.
تابآوری: از بقا تا تحول
در ادبیات علوم اجتماعی، تابآوری صرفاً به معنای «تحمل بحران» نیست. پژوهشگرانی مانند مارکوس کک و پاتریک ساکداپولراک (2013)۱ میان سه سطح متفاوت از تابآوری تمایز میگذارند:
– تابآوری برای بقا (Coping Capacity)
– تابآوری تطبیقی (Adaptive Capacity)
– تابآوری تحولآفرین (Transformative Capacity)
توجه به این تمایزها و تدقیق آنها شاید کلید فهم وضع امروز جامعهٔ ایران باشد.
در سطح نخست [تابآوری برای بقا]، جامعه فقط تلاش میکند از بحران عبور کند. افراد و گروهها برای حفظ حداقلهای زندگی دست به راهکارهای فوری میزنند. کاهش هزینهها، استفاده از پسانداز، کمک گرفتن از خانواده، پذیرش مشاغل ناپایدار یا کار بیشتر نمونههایی از این سطحاند. این نوع تابآوری مانع فروپاشی فوری میشود، اما لزوماً چیزی را تغییر نمیدهد.
اما در سطح دوم [تابآوری تطبیقی] جامعه علاوه بر تحمل بحران، خودش را با شرایط جدید وفق میدهد. شکلهای تازهٔ همکاری، شبکههای جدید ارتباطی، روشهای جدید مطالبهگری، و شیوههای نوین سازماندهی در این مرحله شکل میگیرد.
و سطح سوم، یعنی تابآوری تحولآفرین، زمانی اتفاق میافتد که جامعه از مرحلهٔ سازگاری عبور کند و به تغییر ساختارهایی بپردازد که بحران را تولید میکنند. در این مرحله پرسش دیگر فقط این نیست که چگونه زنده بمانیم، بلکه پرسش اصلی در این مرحله این است که چگونه شرایطی را تغییر دهیم که ما را دائم در معرض بحران قرار میدهد.
اگر این چارچوب را به بخش بزرگی از جامعهٔ ایران، بهویژه به بخش مزدبگیران، بسط دهیم، با وضع پیچیدهای روبهرو میشویم: جامعهای که نشانههای مقاومت و کنشگری در آن وجود دارد، اما بخش بزرگی از انرژیاش همچنان صرف بقا میشود.
جیمز اسکات و سیاست بقا؛ چرا فرودستان ابتدا زندگی را حفظ میکنند
نظریهٔ جیمز اسکات برای فهم این وضع اهمیت زیادی دارد. اسکات بیشتر بهخاطر پژوهشهایش دربارهٔ قدرت، سلطه، مقاومت فرودستان، دولت، و کنشهای روزمرهٔ مردم عادی شناخته میشود و در آثارش، بهویژه در کتاب Weapons of the Weak۲ نشان میدهد که گروههای فرودست همیشه بهشکل آشکار و سازمانیافته مقاومت نمیکنند. به باور او، بسیاری از اشکال مقاومت روزمره و پنهان است، زیرا کسانی که در موقعیت ضعف قرار دارند پیش از هر چیز باید امکان ادامهٔ زندگیشان را حفظ کنند.
از نگاه اسکات۳، دهقانان و فرودستان معمولاً در شرایطی نیستند که دائم وارد مبارزهٔ مستقیم شوند. آنها اغلب مجموعهای از راهبردهای بقا همچون سازگاری، مذاکره، مقاومت محدود، استفاده از شبکههای اجتماعی، و تلاش برای کاهش دادن آسیب را به کار میگیرند.
این نگاه بهویژه برای تحلیل جامعهٔ کارگری ایران اهمیت دارد که اغلب بهصورت تودهای و غیرسازمانیافته عمل میکند. پاسخ پرسشهایی از این قبیل را که چرا بخش مهمی از مطالبات کارگران به موضوعهایی مانند حقوق عقبافتاده، بیمه، امنیت شغلی، یا افزایش مزد محدود میشود، یا چرا کمتر شاهد طرح مطالباتی مانند بازسازی نظام روابط کار، تقویت نهادهای مستقل کارگری، یا مشارکت مؤثر در تصمیمگیری اقتصادی هستیم، نباید صرفاً در ضعف آگاهی یا نبود مطالبهگری جستوجو کرد. نظریهٔ اسکات نشان میدهد که افق کنش اجتماعی بهشدت تحت تأثیر شرایط مادّی زندگی است.
کارگری که دغدغهٔ پرداخت اجاره، هزینهٔ درمان، تأمین غذا، یا دریافت حقوق عقبافتاده را دارد طبیعی است که بخش بزرگی از انرژیاش را صرف حل کردن بحران فوری کند. این به معنای فقدان ظرفیت سیاسی نیست، بلکه نشاندهندهٔ محدود شدن میدان کنش است. به بیان دیگر، بخش مهمی از اعتراضهای کارگری امروز را میتوان نوعی «سیاست بقا» دانست که هدف اصلیاش جلوگیری از سقوط بیشتر است، نه لزوماً بازسازی ساختارهای موجود.
پولانی و جنبش دوگانه؛ جامعه چگونه از خودش دفاع میکند؟
دومین چارچوب نظری مهم متعلق به کارل پولانی است. پولانی در کتاب مشهورش دگرگونی بزرگ (The Great Transformation) میگوید که وقتی منطق بازار بیش از حد بر زندگی اجتماعی مسلط شود و امنیت اقتصادی مردم را تهدید کند، جامعه واکنش دفاعی نشان میدهد. او این فرایند را «جنبش دوگانه»۴ مینامد. از یک سو، نیروهای بازار تلاش میکنند زندگی اجتماعی را تابع منطق خودشان کنند، و از سوی دیگر، جامعه تلاش میکند خودش را در برابر پیامدهای مخرب این روند محافظت کند.
اگر از این زاویه مثلاً به اعتراضهای کارگری سالهای اخیر در ایران نگاه شود، بسیاری از آنها را میتوان نه صرفاً اعتراض به تصمیمهای یک کارفرما یا اجرای یک سیاست خاص در حوزهٔ روابط کار، بلکه واکنشی برای دفاع از امکان ادامهٔ زندگی دانست. کارگری که برای دریافت چند ماه مزد معوقه اعتراض میکند در واقع از یک حق اقتصادی دفاع میکند که برای بقای خانوادهاش ضروری است.
اما مسئله اینجاست که دفاع از حقوق قانونی یا صنفی لزوماً به تحول اجتماعی منجر نمیشود.
جامعه ممکن است بارها برای جلوگیری از آسیب دیدن بیشتر واکنش نشان دهد، اما اگر شرایط نهادی تغییر نکند، این واکنشها به چرخهای تکرارشونده تبدیل میشود. در چنین وضعی، اعتراض وجود دارد، اما اعتراض عمدتاً در سطح بازگرداندن حداقلهای ازدسترفته باقی میماند.
تابآوری یا فرسایش؟
چرا جامعهٔ ایران هنوز ایستاده، اما به مرحلهٔ تغییر نرسیده است؟
اگر جیمز اسکات به ما توضیح میدهد که چرا فرودستان ابتدا برای بقا مبارزه میکنند، پیر بوردیو کمک میکند بفهمیم این بقا با صَرف چه هزینهای ممکن میشود.
بوردیو۵ در نظریهاش دربارهٔ انواع سرمایه نشان میدهد که موقعیت اجتماعی افراد و گروهها فقط با میزان درآمد یا دارایی اقتصادی آنها تعیین نمیشود. گروههای اجتماعی برای حفظ موقعیت خودشان از مجموعهای از سرمایهها استفاده میکنند، که عبارتاند از:
– سرمایهٔ اقتصادی، مانند درآمد، پسانداز، و دارایی؛
– سرمایه اجتماعی، مانند شبکههای اعتماد، روابط خانوادگی، و حمایتهای متقابل؛
– سرمایه فرهنگی، مانند مهارت، آموزش، و توانایی استفاده از فرصتهای اجتماعی.
نکتهٔ مهم در نظریهٔ بوردیو این است که این سرمایهها نامحدود نیستند. گروههای اجتماعی در شرایط بحران میتوانند برای بقا از آنها استفاده کنند، اما اگر بحران طولانی شود، همین منابع بهتدریج تحلیل میروند. این نگاه برای فهم وضع امروز طبقهٔ کارگر ایران بسیار مهم است.
به این ترتیب که وقتی یک خانوادهٔ کارگری با کاهش شدید قدرت خرید مواجه میشود، ممکن است برای مدتی بتواند بحران را مدیریت کند. پساندازش را مصرف کند، از خانواده کمک بگیرد، طلا یا داراییهای کوچکش را بفروشد، یکی از اعضای خانواده همزمان از چند شغل درآمدزایی کند، یا از شبکههای خویشاوندی استفاده کند. گرچه در کوتاهمدت این اقدامات نشانهای از انعطاف اجتماعی است، اما در بلندمدت به معنای مصرف شدن منابعی است که قرار بود امنیت آینده را تأمین کند.
به عبارت دیگر، جامعه فقط بحران را تحمل نمیکند، بلکه برای تحمل بحران بخشی از ظرفیت آیندهاش را خرج میکند و این همان نقطهای است که میتوان از مفهوم «فرسایش ظرفیتها یا امکانهای تابآوری» سخن گفت.
جامعهای که سالها با بحرانهای اقتصادی مواجه است ممکن است همچنان پابرجا بماند، اما بهتدریج بخشی از توانش برای سازماندهی، برنامهریزی، و مطالبهگری بلندمدت را از دست بدهد.
در حوزهٔ کارگری، این مسئله اهمیت بیشتری دارد. تشکلیابی، آموزش فعالان، ایجاد شبکههای پایدار، و پیگیری مطالبات نهادی همگی نیازمند زمان، امنیت نسبی، و منابع اجتماعیاند. وقتی کارگران و خانوادههایشان دائم درگیر مسئلهٔ بقا باشند، امکان سرمایهگذاری روی این ظرفیتهای بلندمدت کاهش مییابد.
بنابراین، ممکن است جامعهای همزمان دو ویژگی متضاد داشته باشد. از یک سو، بسیار مقاوم باشد و فرو نریزد، اما از سوی دیگر، بهدلیل مصرف مداوم منابعش، توان تحولآفرینیاش کاهش یابد.
چرا نارضایتی به تغییر تبدیل نمیشود؟
تیلی و مکآدام۶، دو نظریهپرداز جنبشهای اجتماعی، تأکید میکنند که نارضایتی بهتنهایی برای ایجاد تغییر اجتماعی کافی نیست. در واقع، گرچه وجود فقر و بیعدالتی یا احساس محرومیت شرط لازم است، اما برای شکلگیری جنبش اجتماعی همهٔ اینها بهتنهایی کافی نیست. جنبشهای اجتماعی برای تبدیل کردن نارضایتی به قدرت جمعی نیازمند مجموعهای از عناصر از قبیل شبکههای ارتباطی پایدار، منابع سازمانی، رهبران و هماهنگکنندگان، روایت مشترک، فرصتهای سیاسی، و امکان ارتباط و بسیجاند. به زبان ساده، مردم ممکن است ناراضی باشند، اما برای تبدیل شدن این نارضایتی به نیروی تغییر باید بتوانند سازمان پیدا کنند. این نکته برای جامعهٔ ایران بسیار تعیینکننده است.
به جامعهٔ کارگری ایران در سالهای اخیر نگاه کنید. مجموعهٔ بزرگی از اعتراضهای کارگری در سالهای اخیر نشان میدهد که مشکلات انباشته شدهاند، اما همچنان میان «اعتراض» و «جنبش سازمانیافته» فاصله وجود دارد.
کارگران در بسیاری از موارد میتوانند برای یک مطالبهٔ مشخص همچون مزد پرداخت نشده، اخراج، خصوصیسازی، قطع شدن بیمه، یا وضع نامناسب کارخانه گرد هم جمع شوند، اما تبدیل شدن این اعتراضهای پراکنده به نیرویی پایدار برای اصلاح روابط کار نیازمند زیرساختهایی است که در طول دهههای گذشته تضعیف شدهاند.
محدودیت فعالیت تشکلهای مستقل، نبود شبکههای گسترده نمایندگی، فشارهای امنیتی، و بیثباتی اقتصادی همگی باعث شده است که کنش کارگری اغلب در سطح واکنش به بحران باقی بماند. در چنین شرایطی، مسئلهٔ اصلی فقدان خشم یا مطالبه نیست؛ مسئلهٔ اصلی فقدان ظرفیت تبدیل شدن این مطالبات به قدرت نهادی است.
جمعبندی: از جامعهٔ مقاوم به جامعهٔ توانا
تجربهٔ جامعهٔ ایران بهطور عام و جامعهٔ کارگری ایران بهطور خاص نشان میدهد که تابآوری را نمیتوان صرفاً با معیار «فرو نپاشیدن» سنجید. جامعه ممکن است که در برابر بحرانهای متعدد دوام بیاورد، اما این دوام لزوماً به معنای افزایش ظرفیتهای اجتماعیاش نباشد. گاهی بقا از طریق مصرف تدریجی منابعی حاصل میشود که جامعه برای آیندهاش به آنها نیاز دارد، از منابع اقتصادی خانوارها گرفته تا اعتماد اجتماعی، شبکههای حمایتی، و توان سازمانیابی جمعی.
در این میان، چارچوب آلبرت هیرشمن دربارهٔ سه واکنش «خروج، اعتراض، و وفاداری»۷ میتواند توضیح دهد که چگونه جوامع در برابر شرایط نامطلوب واکنش نشان میدهند. هیرشمن اقتصاددان و اندیشمند علوم اجتماعی و استاد دانشگاه پرینستون بود که آثارش در اقتصاد سیاسی، توسعه، و رفتار جمعی تأثیر گستردهای بر علوم اجتماعی گذاشته است. او در در کتاب Exit, Voice, and Loyalty میگوید که افراد و گروهها در مواجهه با شرایط نامطلوب معمولاً یکی از سه واکنش «خروج»، «اعتراض»، یا «وفاداری/ماندن» را انتخاب میکنند. این چارچوب امروزه یکی از ابزارهای شناختهشده برای تحلیل واکنش جوامع به بحران و نارضایتی است.
کافی است به وضع امروز جامعه و جنبش کارگری در ایران نگاهی بیندازیم که در آن هر سه مسیر همزمان قابل مشاهده است. به این ترتیب که بخشی از نیروی کار از طریق مهاجرت، خروج از بخش رسمی اقتصاد، یا تغییر مسیرهای شغلی راه خروج را انتخاب میکند؛ بخشی دیگر با اعتراض، تجمع، و اعتصاب تلاش میکند صدایش را منتقل کند؛ و بخش بزرگی نیز با سازگاری، کاهش مصرف، و تحمل شرایط امکان ادامهٔ زندگی را حفظ میکند.
اما مسئلهٔ اصلی این است که هیچیک از این مسیرها بهتنهایی لزوماً به تغییر ساختارهای تولیدکنندهٔ بحران منجر نمیشود. خروج ممکن است فرد را از فشار موجود دور کند، اما مسئلهٔ جمعی را حل نمیکند؛ اعتراض ممکن است برخی مطالبات فوری را به نتیجه برساند، اما بدون سازمانیابی پایدار به تغییر نهادی منجر نمیشود؛ و تحمل [یا وفاداری/ماندن] نیز اگر طولانی شود، میتواند به فرسایش تدریجی منابع اجتماعی و اقتصادی جامعه بینجامد.
از این منظر، با الهام گرفتن از متون تابآوری اجتماعی، مقاومت روزمره، سرمایههای اجتماعی، و فرسایش ظرفیتهای جمعی، برای توصیف وضع ایران میتوان از مفهوم تحلیلی «تابآوری فرسایشی» استفاده کرد. این وضع به جامعهای اشاره دارد که توانایی جلوگیری از فروپاشی را دارد، اما این توانایی عمدتاً از طریق مصرف تدریجی منابعش به دست میآید. جامعه میتواند بحران را تحمل کند، اما لزوماً نمیتواند عوامل ایجادکنندهٔ بحران را تغییر دهد. مردم راههایی برای ادامه دادن به زندگی پیدا میکنند، اما شرایطی که آنها را مجبور به این راهها کرده همچنان پابرجا میماند.
جامعهٔ کارگری ایران نمونهای از همین وضع است. این جامعه نشان داده که حتی در شرایط دشوار اقتصادی، جنگی، و امنیتی ظرفیت کنش جمعیاش را بهطور کامل از دست نداده است. استمرار تجمعها، اعتصابهای محدود، بیانیهها، و اعتراضهای صنفی نشان میدهد که «صدای» کارگران همچنان وجود دارد. اما بخش مهمی از این صدا همچنان حول دفاع از حداقلهای زندگی شکل میگیرد. «آیا مزد پرداخت میشود؟ آیا شغل حفظ میشود؟ آیا بیمه برقرار میماند؟ آیا امکان تأمین هزینههای اولیه زندگی وجود دارد؟»
این مطالبات نهتنها برحق و مشروع، بلکه نشانهٔ تلاش جامعه برای حفظ کرامت و امنیت زندگی است. اما همزمان نشان میدهد که فشارهای انباشتهشده افق کنشگری را محدود کرده است. جامعهای که دائم درگیر حفظ حداقلهاست فرصت و انرژی کمتری برای طرح پرسشهای بنیادیتر همچون «چگونه میتوان تشکلهای پایدار ایجاد کرد؟
چگونه میتوان در تصمیمگیریهای اقتصادی نقش داشت؟ چگونه میتوان روابط نابرابر در محیط کار را تغییر داد؟ و چگونه میتوان از بازتولید دائمی بحران جلوگیری کرد؟» خواهد داشت. بنابراین، مسئلهٔ اصلی جامعهٔ ایران فقدان مقاومت نیست، بلکه شکاف میان مقاومت و تحول است.
جامعهای که فقط میآموزد چگونه بحران را تحمل کند ممکن است برای مدت طولانی پابرجا بماند، اما لزوماً توان تغییر دادن شرایطی را که بحران را تولید میکند به دست نمیآورد. گذار از تابآوری بقا به تابآوری تحولآفرین نیازمند چیزی فراتر از تحمل بیشتر یا افزایش فشارهای اقتصادی است. این گذار به بازسازی سرمایههای اجتماعی، تقویت شبکههای اعتماد، ایجاد نهادهای نمایندگی، و تبدیل کردن اعتراضهای پراکنده به ظرفیتهای سازمانیافته نیاز دارد، زیرا تابآوری واقعی نهفقط توان زنده ماندن در شرایط دشوار، بلکه توانایی تغییر شرایطی است که دشواری را دائم بازتولید میکند.
1 https://www.erdkunde.uni-bonn.de/article/view/2716
2 https://yalebooks.yale.edu/book/9780300036411/weapons-of-the-weak/
3 https://www.newyorker.com/magazine/2025/04/14/in-praise-of-floods-james-c-scott-book-review
4 A Triple Movement? Parsing the Politics of Crisis after Polanyi
5 https://home.iitk.ac.in/~amman/soc748/bourdieu_forms_of_capital.pdf
6 https://deepblue.lib.umich.edu/bitstream/handle/2027.42/50931/156.pdf
7 Exit, Voice, Loyalty
از وبگاه داوطلب