تظاهرات و راهپیمایی طرفداران فلسطین در ورشو، لهستان. ۱۱ آوریل ۲۰۲۶ (فروردین ۱۴۰۵). شرکتکنندگان به اقدامات نظامی اسرائیل، ایران، و لبنان اعتراض میکنند و همچنین مخالفتشان را با امپریالیسم آمریکا و درگیری احتمالی با ایران ابراز میدارند. عکس از Piotr Lapinski/ منبع: AFP.
مهرداد خامنهای
پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵
ژئوپلیتیک ضروری است، اما جای اقتصاد سیاسی را نمیگیرد. شاید مهمترین وظیفهٔ چپ در قرن بیست و یکم نه بازگشت به اردوگاههای قدیم، بلکه بازیابی همان نقطهٔ عزیمت فراموششده باشد، نقطهای که مارکس بیش از یک قرن و نیم پیش بر آن تأکید کرد: تاریخ را پیش از آنکه دولتها بسازند، انسانها میسازند، هرچند نه در شرایطی که خودشان برگزیده باشند. در جهانی که هر روز بیش از پیش با زبان قدرتهای بزرگ سخن گفته میشود، شاید رادیکالترین کار بازگرداندن صدای جامعه به مرکز تحلیل باشد، زیرا بدون این صدا نقد امپریالیسم نیز میتواند به روایتی دیگر از همان جهانی بدل شود که در پی نقد آن است.
در سالهای اخیر، همزمان با تشدید جنگهای منطقهیی، بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ، گسترش تحریمهای اقتصادی، و بحرانهای پیدرپی نظام سرمایهداری، زبان ژئوپلیتیک به زبان غالب تحلیل سیاسی تبدیل شده است. رسانهها، اندیشکدهها، دانشگاهها، و حتی بسیاری از نیروهای چپ جهان را بیش از هر چیز از منظر رقابت دولتها، ائتلافهای نظامی، و موازنهٔ قدرت توضیح میدهند. این تحول فقط یک تغییر زبانی نیست، بلکه دگرگونی در شیوهٔ اندیشیدن است.
اگر مارکسیسم کلاسیک تاریخ را از خلال روابط تولید، تضادهای طبقاتی، و منطق انباشت سرمایه تحلیل میکرد، امروزه در بسیاری از روایتهای چپ دولتها جای طبقات را گرفتهاند، ژئوپلیتیک جای اقتصاد سیاسی را اشغال کرده، و رقابت میان قدرتهای جهانی به مهمترین کلید فهم جهان بدل شده است.
این جابهجایی اگرچه گاه در پوشش مفاهیم مارکسیستی بیان میشود، اما در واقع تغییری در خودِ روش تحلیل است، تغییری که میتوان آن را گذار از ماتریالیسم تاریخی به نوعی جبر ژئوپلیتیکی نامید.
یکی از بنیادیترین ویژگیهای ماتریالیسم تاریخی آن است که تحلیل را از جامعه آغاز میکند و نه از دولت.
از نگاه مارکس، دولت نقطهٔ آغاز تاریخ نبود، بلکه شکلی از سازمانیافتگی روابط اجتماعی بود. جنگ، ملت، قانون، ایدئولوژی، و سیاست خارجی نیز بیرون از جامعه شکل نمیگیرند، بلکه در دل مناسبات تولید، مالکیت، و قدرت اجتماعی معنا پیدا میکنند. در این چارچوب، پرسشهای اساسی همیشه این بوده است: چه نیروهای اجتماعیای درگیرند؟ کدام طبقات از وضع موجود سود میبرند؟ کدام تضادهای اقتصادی و اجتماعی بحران سیاسی را تولید کردهاند؟ این پرسشها جهتگیری تحلیل را تعیین میکنند.
اما در بسیاری از روایتهای معاصر این ترتیب وارونه شده است. اکنون دولتها نقطهٔ آغاز تحلیلاند. آمریکا، چین، روسیه، اسرائیل، ناتو، اتحادیهٔ اروپا، و دیگر قدرتهای جهانی به بازیگران اصلی تاریخ تبدیل میشوند، در حالی که جامعه، طبقات، اتحادیهها، جنبشهای اجتماعی، و روابط تولید فقط در حاشیه ظاهر میشوند. در چنین روایتی، تاریخ نه از پایین، بلکه از بالا نوشته میشود.
نقد امپریالیسم از مهمترین دستاوردهای سنّت مارکسیستی است. هیچ تحلیل جدّی از سرمایهداری جهانی نمیتواند نقش استعمار، جنگ، سلطهٔ مالی، مداخلهٔ نظامی، تحریم اقتصادی، و نابرابری ساختاری میان مرکز و پیرامون را نادیده بگیرد. اما مسئله از جایی آغاز میشود که امپریالیسم از مفهومی تحلیلی به اصل تبیینکنندهٔ همهٔ پدیدههای اجتماعی تبدیل میشود. در چنین روایتی، تقریباً هر بحران سیاسی، هر جنبش قومی، هر فروپاشی دولت، هر جنگ داخلی، و هر تحول اجتماعی در نهایت به طراحی قدرتهای خارجی بازگردانده میشود.
در نتیجه، پیچیدگی جامعه از میان میرود. اما اگر همهچیز را امپریالیسم توضیح بدهد، دیگر چه نیازی به تحلیل طبقاتی، جامعهشناسی دولت، یا اقتصاد سیاسی باقی میماند؟
مفهومی که بتواند همهچیز را توضیح دهد معمولاً دیگر هیچچیز را بهطور دقیق توضیح نمیدهد.
امپریالیسم بدون تردید از شکافهای قومی، بحرانهای اقتصادی، و تعارضهای سیاسی بهره میبرد، اما این شکافها را از هیچ خلق نمیکند. هیچ جامعهای تنها با ارادهٔ قدرتهای خارجی فرو نمیپاشد. هر مداخلهٔ خارجی زمانی مؤثر است که بر بستری از بحرانهای درونی، تضادهای تاریخی، نابرابریهای اقتصادی، و ضعف نهادهای سیاسی استوار شود.
نادیده گرفتن این واقعیت تحلیل را از اقتصاد سیاسی به نوعی نظریهٔ توطئهٔ [توطئهپنداری] ساختاری نزدیک میکند، نظریهای که در آن قدرتهای جهانی تقریباً قادر مطلقاند و نیروهای اجتماعی صرفاً واکنش نشان میدهند.
یکی از تناقضهای جالب بخشی از نوشتارهای «ضدّامپریالیستی» معاصر آن است که هرچه بیشتر از امپریالیسم سخن میگویند، کمتر از خودِ سرمایه سخن میگویند. سرمایهداری امروز بیش از هر زمان دیگری شبکهیی، فراملی، و پیچیده شده است. زنجیرههای جهانی تولید، بازارهای مالی، اقتصاد دیجیتال، شرکتهای فراملی، مالکیت دادهها، و فناوری ساختار سلطه را بهگونهای دگرگون کردهاند که دیگر نمیتوان آن را صرفاً از خلال رقابت دولتها فهمید.
امروزه سرمایه نهفقط از طریق اشغال نظامی، بلکه از طریق قراردادهای تجاری، نظامهای مالی، مالکیت فکری، فناوریهای ارتباطی، زیرساختهای دیجیتال، و کنترل جریانهای سرمایه اعمال قدرت میکند.
به همین دلیل، اگر نقد سرمایهداری به نقد دولتهای قدرتمند تقلیل یابد، خودِ منطق سرمایه از دید پنهان میماند.
این دقیقاً همان نقطهای است که ژئوپلیتیک جای اقتصاد سیاسی را اشغال میکند.
یکی دیگر از پیامدهای این جابهجایی نظری تغییر سوژهٔ تحلیل است. در مارکسیسم کلاسیک، طبقات اجتماعی موتور تاریخاند. در روایت ژئوپلیتیکی، این نقش به دولتها منتقل میشود. بدین ترتیب، کارگران، زنان، اتحادیهها، جنبشهای اجتماعی، شوراها، و سازمانهای مدنی جایشان را به دولتها، ارتشها، سرویسهای اطلاعاتی، و پیمانهای نظامی میدهند. تاریخ دیگر نه محصول مبارزهٔ نیروهای اجتماعی، بلکه حاصل رقابت میان بلوکهای قدرت معرفی میشود. در چنین چارچوبی حتی مفهوم امپریالیسم نیز دگرگون میشود. امپریالیسم دیگر رابطهای اجتماعی در درون سرمایهداری جهانی نیست، بلکه به سیاست خارجی چند دولت قدرتمند فروکاسته میشود.
اما آیا سرمایهداری چین، روسیه، هند، ترکیه، یا کشورهای خلیج فارس را میتوان صرفاً از خلال نسبت آنها با غرب فهمید؟ آیا سرمایه امروز هنوز همان ساختار سلسلهمراتبی قرن بیستم را دارد؟ یا آنکه با نوعی سرمایهداری چندمرکزی، شبکهیی، و درهمتنیده روبهرو هستیم که شکلهای جدیدی از رقابت و همکاری را همزمان تولید میکند؟
این پرسشها نشان میدهد که بازگشت به دوگانههای سادهٔ «امپریالیسم» و «ضدّامپریالیسم» برای فهم جهان امروز کافی نیست.
وقتی تحلیل از دولت آغاز شود، سیاست نیز ناگزیر به سیاست دولتها تقلیل مییابد. در این صورت، چپ بهجای آنکه از موضع طبقات فرودست سخن بگوید ناچار میشود میان بلوکهای قدرت یکی را انتخاب کند. از همینجا اردوگاهگرایی متولد میشود. اردوگاهگرایی صرفاً خطای سیاسی نیست، بلکه نتیجهٔ منطقی نوعی روش تحلیل است. اگر دولتها بازیگران اصلی تاریخ باشند، آنگاه سیاست نیز به انتخاب میان دولتها تبدیل میشود. اما اگر طبقات، جنبشهای اجتماعی، و مردم سوژهٔ تاریخ باشند، آنگاه مسئلهٔ اصلی دیگر انتخاب میان قدرتهای جهانی نیست، بلکه سازماندهی نیروهای رهاییبخش در درون جامعه است.
از این منظر، استقلال چپ نه در بیطرفی میان دولتها، بلکه در استقلال نظری از منطق ژئوپلیتیک نهفته است.
مفهوم بالکانیزاسیون نمونهٔ مناسبی برای نشان دادن این تفاوت است. بیشک قدرتهای بزرگ بارها از شکافهای قومی، مذهبی، و ملی برای پیشبرد منافعشان استفاده کردهاند. تاریخ بالکان، خاورمیانه، و آفریقا بدون توجه به مداخلههای قدرتهای استعماری قابل فهم نیست. اما این تنها نیمی از حقیقت است. نیم دیگر آن است که هیچ جامعهای صرفاً از بیرون تجزیه نمیشود. تبعیضهای تاریخی، شکست پروژههای ملتسازی، توسعهٔ نامتوازن، رقابت نخبگان، بحران مشروعیت [پذیرش عمومی] دولت، و نابرابری اقتصادی همگی شرایطی را فراهم میکنند که مداخلهٔ خارجی بتواند اثرگذار شود. نادیده گرفتن این عوامل به معنای حذف کردن جامعه از تاریخ است.
بازگشت به ماتریالیسم تاریخی به معنای نادیده گرفتن امپریالیسم نیست. برعکس، به معنای قرار دادن امپریالیسم در جایگاه واقعیاش است، یعنی بهعنوان شکلی از سلطه در درون روابط جهانی سرمایهداری و نه نیرویی فراسوی تاریخ که همهچیز را تعیین میکند. این بازگشت همچنین به معنای بازگرداندن جامعه به مرکز تحلیل است.
اگر مردم، طبقات، جنبشهای اجتماعی، و مبارزات روزمره از تحلیل حذف شوند، دیگر چیزی از مارکسیسم جز واژگانش باقی نخواهد ماند.
مارکسیسم نه از نقشهٔ جهان، بلکه از کارخانه، از محل کار، از محله، از دانشگاه، از خیابان، و از زندگی روزمره آغاز میشود.
دولتها مهماند، اما بدون جامعه قابل فهم نیستند. امپریالیسم واقعی است، اما بدون سرمایه قابل توضیح نیست.
ژئوپلیتیک ضروری است، اما جای اقتصاد سیاسی را نمیگیرد. شاید مهمترین وظیفهٔ چپ در قرن بیست و یکم نه بازگشت به اردوگاههای قدیم، بلکه بازیابی همان نقطهٔ عزیمت فراموششده باشد، نقطهای که مارکس بیش از یک قرن و نیم پیش بر آن تأکید کرد: تاریخ را پیش از آنکه دولتها بسازند، انسانها میسازند، هرچند نه در شرایطی که خودشان برگزیده باشند.
در جهانی که هر روز بیش از پیش با زبان قدرتهای بزرگ سخن گفته میشود، شاید رادیکالترین کار بازگرداندن صدای جامعه به مرکز تحلیل باشد، زیرا بدون این صدا نقد امپریالیسم نیز میتواند به روایتی دیگر از همان جهانی بدل شود که در پی نقد آن است.
از وبگاه رادیو زمانه