الف. هوشیار
یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
وقتی منتقدانِ توافق جدید آمریکا با جمهوری اسلامی این تفاهمنامه را با توافق دوحه و خروج از افغانستان مقایسه میکنند معمولاً یک پرسش را در مرکز بحث قرار میدهند: آیا آمریکا بار دیگر در حال عقبنشینی از بحرانی است که خودش به وجود آورده است؟
از نگاه برخی، توافق با طالبان نماد شکستی تاریخی بود، پایانی آشفته بر جنگی بیستساله که به بازگشت همان نیرویی انجامید که قرار بود نابود شود. اکنون نیز مخالفان توافق با ایران، بهویژه در آمریکا، هشدار میدهند که دولت آمریکا ممکن است بار دیگر امتیازهایی بدهد که با ادعاهایش در ابتدای جنگ همخوانی ندارد.
به نظر می رسد چیزی در این میان پنهان مانده و آنچه گفته می شود کل داستان نیست. و شاید مهمتر این باشد که پیش از امضای هر توافقی بپرسیم آن جنگ اصلاً چه کارکردی داشته است؟
ما عادت کردهایم جنگها را از دریچهٔ پیروزی و شکست یکی از دو طرف ببینیم. چه کسی عقب نشست؟ چه کسی امتیاز گرفت؟ مرزهای نفوذ چگونه تغییر کرد؟ کدام دولت قویتر و کدام ضعیفتر شد؟ این همان چیزی است که میتوان «دیدگاه ژئوپلیتیک» نامید که جنگ را ادامهٔ سیاست بر بستر جغرافیا میبیند.
اما دیدگاه دیگری نیز وجود دارد که کمتر در عنوانهای خبری دیده میشود. در این نگاه، جنگ پیش از آنکه پروژهای سیاسی باشد، موتور عظیم اقتصادی است. ماشینی است که سرمایه را جابهجا میکند، قرارداد میسازد، بازارها را به حرکت درمیآورد، و سودهای کلان تولید میکند.
اگر از این زاویه به افغانستان نگاه کنیم، تصویر روشنتر میشود.
جنگ افغانستان برای دولت آمریکا هزینهای نزدیک به دو تریلیون دلار داشت. این رقم اغلب بهعنوان شاهدی بر شکست پروژهٔ مداخلهٔ نظامی در افغانستان مطرح میشود. اما این حجم عظیم پول به معنای واقعی کلمه دود نشد و به هوا نرفت. این پول در شبکهای عظیم از پیمانکاران نظامی، شرکتهای امنیتی خصوصی، صنایع تسلیحاتی، شرکتهای حملونقل، سازندگان تجهیزات، پیمانکاران فناوری، و هزاران قرارداد فرعی در آمریکا و دیگر نقاط جهان توزیع شد.
از منظر دولت آمریکا، افغانستان ممکن است شکستی سیاسی بوده باشد، اما از منظر اقتصادِ جنگ، بیست سال فعالیت اقتصادی عظیم ایجاد کرد.
همین پرسش را میتوان دربارهٔ رویاروییهای نظامی اخیر در مورد جمهوری اسلامی ایران مطرح کرد.
چه در جنگ دوازدهروزه و چه در دورهٔ تنشهای نظامی پُردامنه تر چهلروزه میلیاردها دلار سرمایه در منطقه و جهان جابهجا شد. قیمت نفت نوسان کرد. نرخ بیمهٔ کشتیها افزایش یافت. بازارهای انرژی دچار شوک شدند. در بودجههای نظامی بازنگری شد. ابرشرکتهای دیجیتال به کمک مدلهای هوشواره (هوش مصنوعی) نقش جدّیتری در ساختار امنیتی نظامی پیدا کردند. قراردادهای جدید تسلیحاتی روی میز قرار گرفتند. شرکتهای دفاعی شاهد افزایش بهای سهامشان بودند. بازار مشتقات نفتی، ارزی، و کالایی با حجم عظیمی از معاملات مواجه شد. و صحبت از صدها میلیارد دلار خسارت جنگ است که باید بازسازی شود.
در چنین شرایطی، شاید پرسش اینکه «کدام طرف در جنگ پیروز شد؟» بهتنهایی کافی نباشد. زیرا حتی اگر مذاکرات شصتروزه امتیازهایی به جمهوری اسلامی بدهد، یا برعکس، امتیازهای بیشتری از آن بگیرند، بخش مهمی از فرایند اقتصادی جنگ پیش از رسیدن به میز مذاکره تحقق یافته است.
این البته بدان معنا نیست که ژئوپلیتیک توهّم است. رقابتهای منطقهیی واقعیاند. منازعههای امنیتی واقعیاند. دولتها واقعاً برای نفوذ، امنیت، منابع، و موقعیت راهبردی رقابت میکنند. و با امپریالیسمی روبهرو هستیم که تلاش می کند موقعیت برتر جهانیاش را حفظ کند و همهٔ قوانین بینالمللی را هم زیر پا گذاشته است. اما همهٔ اینها در بستری رخ میدهد که یک اقتصاد عظیم جنگی نیز از آن تغذیه میکند.
در واقع، بخشی از روایتهای ژئوپلیتیکی ممکن است بازتاب تهدیدهای واقعی باشد، اما بخشی دیگر نیز در فرایند سیاسی، رسانهیی، و لابیگری بزرگنمایی میشود. هر صنعتی برای گسترش بازار خودش به روایت نیاز دارد؛ صنعت نظامی نیز از این قاعده مستثنا نیست.
همانگونه که شرکتهای فناوری آیندهای دیجیتال را تبلیغ میکنند و شرکتهای نفتی ضرورت استفاده از انرژی فسیلی را برجسته میسازند، مجتمع صنعتی-نظامی نیز دائم در حال تولید روایتهایی دربارهٔ تهدیدها، خطرها، و ضرورت افزایش نظامیگرایی است.
در چنین چارچوبی، جنگ صرفاً رویدادی سیاسی نیست، بلکه بازار نیز هست، بازاری که در آن موشکها، پهپادها، سامانههای پدافندی، بیمههای جنگی، خدمات امنیتی، دادههای اطلاعاتی، قراردادهای بازسازی، و حتی نوسانهای بازارهای مالی به کالا تبدیل میشود.
شاید به همین دلیل باشد که بسیاری از جنگهای معاصر، حتی زمانی که بدون پیروزی پایان مییابند، یا حتی وقتی جنگ در افغانستان به فرار مفتضحانهٔ نیروهای آمریکایی از کابل میانجامد، همچنان برای برخی بازیگران که قاعدتاً در به راه انداختن جنگ نقش جدّی داشتهاند موفقیت محسوب میشوند.
در این نگاه، توافق با طالبان یا تفاهمنامه با ایران را نمیتوان صرفاً با معیارهای سنّتی پیروزی و شکست سنجید. پرسش اصلی این نیست که چه کسی در پایان میز مذاکره لبخند میزند. یا حتی اینکه چرا این بار در دو سوی این جبههٔ مرگبار، علیرغم ادعاهای پیروزی، جشنی بر پا نیست؟
باید دید در فاصلهٔ میان نخستین شلیک و آخرین امضا، و در کنار به باد رفتن هست و نیست مردمی که از جنگ آسیبهای جانی، مالی، و روانی بزرگی دیدهاند، چه میزان ثروت جابهجا شد، چه بازارهایی رونق گرفت، چه قراردادهایی بسته شد، و چه ساختارهای قدرت اقتصادی تقویت شدند.
شاید پاسخ این پرسش بیش از هر تحلیل دیگری توضیح دهد که چرا جهان ما همچنان اینچنین مستعد جنگ باقی مانده است. و چرا مهم است که با نظامیگرایی و جنگ مخالفت کرد و بر ضرورت برقراری زندگی صلح آمیز بهعنوان حقی انسانی پای فشرد.