ترانه بنییعقوب
پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
در شهری که تصور میشد از دایره جنگ دور بماند، سکوت یک عصر معمولی با صدای انفجارهایی پیاپی شکسته شد. از آن لحظه به بعد، میان یک سالن ورزشی در شهر لامرد فارس در جنوب ایران که پر از صدای توپ و خنده بود، تا راهروهای بیمارستانی مملو از صدای جیغ، گریه، خون و اضطراب، فقط چند دقیقه فاصله بود. صدیقه سورغالی، مادرِ نهال واثقی دوازده ساله که در این حادثه به شدت مجروح شد، این فاصله را قدمبهقدم روایت میکند.
گزارش تصویری و تحقیقی مفصلی از این حمله توسط روزنامه نیویورک تایمز* منتشر شده؛ گزارشی که با کنار هم گذاشتن تصاویر، زمانبندیها و روایت شاهدان، سعی کرده لحظهبهلحظه آنچه در لامرد رخ داده را بازسازی کند. در این گزارش، به استفاده از نسل جدیدی از سلاحهای کشنده جمعی آمریکا اشاره شده؛ سلاحی که پیش از اصابت، در آسمان به دهها هزار ترکش ریز تبدیل میشود و همین ترکشها در شعاعی گسترده پخش میشوند.
بر اساس این روایت، بیست و یک نفر در این حمله جان خود را از دست دادهاند؛ درست در روز نهم اسفند، روز اول جنگ چهل روزه آمریکا و اسرائیل علیه ایران. در این حمله کودکانی که داخل سالن والیبال مشغول بازی بودند، افرادی که در اطراف سالن رفتوآمد میکردند و رهگذرانی که تنها در زمان اشتباه از آن محدوده عبور میکردند و همچنین ساکنان مناطق مسکونی اطراف قربانی شدند.

صدیقه سورغالی، مادر نهال واثقی؛ یکی از آسیبدیدههای موشکباران سالن ورزشی والیبال لامرد، از صبحی میگوید که شروعش شکل یک روز عادی را داشت، اما با خبرهایی که آمد همه چیز ناگهان غیرعادی شد: «صبح تهران را زده بودند. بعد گفتند میناب را هم هدف قرار دادهاند. از همان اول دلشوره داشتم، یک دلشوره مداوم که ول نمیکرد.»
او مدام گوشی به دست داشت؛ تماسهایی پشت سر هم، با فاصلههایی کوتاه برقرار میکرد. «خانوادهام در شیراز هستند، اقوامی هم در تهران داریم. یکییکی زنگ میزدم. فقط احوال نمیپرسیدم، اصرار میکردم. میگفتم بیایید لامرد. اینجا امن است.»
امنیت، برای او یک تصور قدیمی و تثبیتشده بود: «حتی در جنگ دوازده روزه هم برای لامرد اتفاقی نیفتاده بود. همیشه فکر میکردیم اینجا دور از خطر است، انگار از دایره جنگ بیرون مانده.»
تماسها تا ظهر ادامه پیدا میکند؛ میان حرفهایشان، امیدوار است که با جمع شدن خانواده، دلش آرامتر شود، این دلشوره از کجا میآید: «تا حدود ساعت دو، سه بعدازظهر، فقط درگیرهمین بودیم. اینکه خانوادهها را راضی کنیم از تهران و شیراز بیایند اینجا. هیچوقت فکر نمیکردم همان روز، خود لامرد قرار است اینطور بشود.»
ساعت به عصر نزدیک میشود. همهچیز هنوز در ظاهر آرام است.
تا اینکه صدای انفجار میآید: «حدود ساعت پنج و ده دقیقه بود. یک صدای انفجار… بعد یکی دیگر… بعد پشت سرهم.» صداها، کوتاه و سنگین، پشت هم میآیند و قطع نمیشوند. در همان چند ثانیه، در ذهنش فقط یک تصویر مدام مرور میشود. محل انفجارها نزدیک به سالنی است که نهال در آن والیبال تمرین میکند. نهال، ۱۲ ساله، در جایی که قرار بود یک عصر معمولی را بگذراند.
«به این فکر کردم که نهال الان ترسیده، خیلی ترسیده…»
مادر، چند خیابان دورتر، در محل کارش به عنوان تکنسین آزمایشگاه: «چون نهال رفته بود باشگاه، منم رفتم سر کار. دویدم بیرون، اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم، فقط میخواستم به نهال برسم که نترسه. نه به کسی چیزی گفتم، نه چیزی برداشتم. فقط دویدم سمت خیابون. همکارم به کمکم اومد و من رو رسوند. توی ماشین به نهال زنگ میزدم که بگم مامان نترسی، من دارم میرسم.»
خیابان، آن چیزی نبود که انتظارش را داشت. راهها بسته شده بود. همه میگفتند نزدیک نشوید. میگفتند هر موشک حدود ۱۸۰ هزار ترکش پخش کرده. یعنی هر جایی میتوانست خطرناک باشد.

در مسیر، آدمهایی را میبیند که ایستادهاند، نگاه میکنند یا با عجله میدوند. صداها هنوز در فضا هست.
او فقط جلو میرود. «به باشگاه که رسیدم، دود بالا میرفت. آتش بود. انگار دیگر آنجا باشگاه نبود.ماشین را همانجا رها کردیم. خودم را انداختم پایین و دویدم. واقعاً نمیدانم چطور رفتم داخل. فقط میدویدم. چند بار زمین خوردم را یادم نیست.»
تصویرها تکهتکه در ذهنش مانده: «همهجا خون بود… صداهایی میاومد… بعد خودمو رسوندم به در باشگاه. مثلا یکی از پاش خون میاومد. حالا اونایی که آسیب کمتری دیده بودند، خدا رو شکر، داشتند راه میرفتند. من اصلا راستش نتونستم توی سالن برم، همونجا توی حیاط باشگاه خوردم زمین و همکارم سریع خودش رو رسوند داخل و اومد گفت که هیچکس داخل نیست، هیچکس نیست. یک بنده خدایی سریع بهمون گفت که اگر کسی اینجا نیست برید بیمارستان، اما من فقط دنبال نهال میگشتم…»
نهال را پیدا نکردند. خودشان را به اورژانس بیمارستان رساندند. وقتی رسیدند، انگار وارد صحنهای از یک فیلم شدهاند. هیچ چیز واقعی نبود؛ تصاویری آخرالزمانی. حدود ۱۸۰ تا ۲۰۰ مجروح را آورده بودند. راهروها پراز مجروح بود. زمین پر از خون بود. آدمها، هر کدام کسی را در بغل داشتند. یکی بچهاش را بغل کرده بود، یکی فقط دست یک نفر را گرفته بود و میدوید.
«اصلا تا حالا شاید من همچین صحنههایی رو فقط توی فیلمها دیده بودم. باورمون نمیشد که یک روز بخواد این اتفاق برای خودمون بیفته و همچین چیزی رو واقعا ببینیم. تمام بیمارستان پر از خون بود؛ تمام راهروهای بیمارستان پر از خون بود. توی راه به همسرم هم که زنگ میزدم یا در دسترس نبود یا اصلا برنمیداشت. نمیدونستم اصلا شرایط چطوریه؟ اصلا بچهام در چه حالیه؟ بچهام چی شده…»
همینطور که داشت میدوید، چشمش به همسرش افتاد. «دیدمش. نشسته بود بالای سر بچه ام.»
پدر نهال زودتر صدا را شنیده بود و خودش را به محل حادثه رسانده بود. حدود چند دقیقهای زودتر از همسرش. او بعدا تعریف کرد دخترها توی سالن والیبال و پسرها تو زمین چمن فوتبال بازی میکردند. همسرش وقتی میرسد، خیلی از بچهها روی زمین افتاده بودند، چه بیرون چه داخل سالن. پدر نهال همینطور میدویده و نهال را صدا میزده تا اینکه میبیند یک جا یکی از بچههایی که حالش بهتر بوده سر نهال را توی دستش گرفته و اشاره کرده بود نهال اینجاست و او هم سریع نهال را به بیمارستان میرساند.
«فهمیدم خودشه. نهال من. نهال روی زمین بود. در واقع همه روی زمین بودند. اصلا شرایط اینطوری نبود که وقت بشه کسی رو روی تخت گذاشت. چون بچهها همه حالت بیهوش داشتند و اول باید احیا میشدند. نهال روی زمین خوابیده بود و همسرم بالای سرش بود. سرم رو دستش گرفته بود. پرستار هلال احمر هم بود. من فقط صداش زدم، بعد بلند همسرم رو صدا زدم. پرسیدم فقط بگو نفس میکشه یا نمیکشه؟»
چند قدم نزدیکتر میشود. زمان کند میشود.
«فقط این سوال رو مدام میپرسیدم: نفس میکشه یا نه؟»
پاسخ را از صورتش میفهمد، نه از کلمات: «نگاهش رو که دیدم، فهمیدم… که نفس نمیکشه.»
«مادر حلما گفت بچههامون تموم کردن… ولی من نمیتونستم این رو بپذیرم. مادر سیده حلما احمدیزاده که الان شهید شده. فقط میشنیدم که بهم میگفت بچههامون، دخترامون تموم کردن و همینطور که خودش جیغ میزد و گریه میکرد، مدام میگفت دخترامون تموم کردن. من فقط بهش میگفتم نه. نه. نه. نباید ناامید باشی. بالای سر دخترش نشسته بود، خیلی با نهال روی زمین فاصله نداشت. داشتند احیاش میکردند که شهید شد، به خاطر اینکه مستقیم یک ترکش خورده بود توی قلبش، حتی اصلاً جایی از بدنش زخم نبود، فقط کمی سر زانوهاش که معلوم بود زمین خورده…»
لحظههای احیا، طولانیتر از زمان واقعیشان میشوند: «فقط ایستاده بودم. دعا میکردم. هیچ کاری از دستم برنمیاومد. بعد شنیدم گفتند خسخس میکنه. نفس برگشته.من همینطور دنبالشون میدویدم. گریه میکردم. جیغ میزدم. فقط همکارم برگشت نگاهم کرد و گفت: «دیگه جیغ نزن، نهال داره نفس میکشه، الان صداتو میشنوه. اگه نمیتونی آروم باشی از بیمارستان برو بیرون.» نمیتونستم اصلا طاقت بیارم، چون نمیدونستم چه اتفاقی برای دخترم میافته. خلاصه، من رو از اون قسمت بیمارستان بیرونم کردند. اومدم بیرون دیدم مامان حلما تنها نشسته روی صندلی، چون خانوادهشون شیراز بودند. اومدم جلوی پاش نشستم. من همینطور گریه میکردم، ولی حالا یه خرده انگار ته دلم آروم شده بود، فقط یک ذره، چون نهال نفس کشیده بود. به مامان حلما میگفتم ناامید نباش، ناامید نباش، اما مدام میگفت دخترش رفته…هنوز بهش نگفته بودند. نشستم پیشش، بغلش کردم.»
نهال بعد از اینکه نفس کشید، برایش سونوگرافی کامل انجام شد. سیتی انجام دادند. دست نهال از روی بازو، از بالا تا پایین، ترکش خورده بود و کامل زخم شده بود: «یک قسمتی هم کامل گوشتش برداشته شده بود. یعنی گوشت نداشت، دیگه به استخوان تقریبا رسیده بود. از دهنش خون میاومد. فکر میکردند چون دندوناش شکسته، گفتند شاید از دندون باشه، اما بعد که نیم ساعت، یک ساعتی گذشت، خون بیشتری از دهن اومد. از نوع خون گفتند نه، این خون از دندون نمیتونه باشه. اونجا تشخیص دادند که فک نهال شکسته و همون لحظه با حالت خیلی اورژانسی نهال رو اینتوبه کردند و به اتاق عمل بردند. ما رو همون شب به شیراز اعزام کردند.»
نهال ۱۲ ساله با ترکشی که خورد، دچار شکستگی فک شد. رگ زیر گردنش آسیب دید و لخته خون وارد مغزش شد و قسمت راست بدن را کاملاً از کار انداخت و فلج کرد. او در این سه ماه فیزیوتراپی، کاردرمانی و گفتاردرمانی انجام داده، الان دوباره راه میرود. حرکت دست راستش هم تا مچ برگشته، انگشتانش هم کمکم جانی دوباره گرفتهاند.
مادر نهال میگوید: «من هیچ وقت حس خوبی نسبت به جنگ نداشتم. حتی قبل از اینکه جنگ شروع بشه، با همکارهام توی آزمایشگاه مینشستیم، همیشه میگفتم جنگ به هیچ عنوان شوخی نداره. همون موقع هم البته بیشترین نگرانیم برای نهال بود. بعد که برگشتیم خونه، همیشه توی چشماش نگاه میکردم و غصه میخوردم و با خودم میگفتم نه تنها نهال، که همه بچههایی که اونجا بودند بیگناه بودند و این چشمان معصوم نباید این اتفاق براشون میافتاد.»

نهال قبل از این حادثه پنج سال بدمینتون کار کرده بود. ۱۱ مدال داشت. از سهسالگی سنتور میزد. حالا، آن زندگی متوقف شده است: «تقریباً همه اینها از بین رفته… یا فعلاً متوقف شده.»
در میان تمام تصویرهایی که از آن روز در ذهنش مانده، یک چیز از همه پررنگتر است؛ نفس کشیدن نهال. نفسهایی که با سختی برگشتند، بریدهبریده و ناپایدار. برای مادری که فقط یک سؤال را مدام از خودش میپرسید—«نفس میکشه یا نه؟»—حالا همین نفسها، همین بالا و پایین رفتن سینهی دخترش، همهچیز است؛ نفسهایی که برگشتند.
اما برای مادر حلما، آن نفسها هرگز برنگشت…شاید برای خیلیها جنگ فقط خبر باشد یا تحلیلی در میان انبوه خبرها، اما جنگ همان چند دقیقهای است که ناگهان از راه میرسد و یک زندگی را برای همیشه زیر و رو میکند و نفسهای دخترکی را میبرد؛ نفسهایی که دیگر هیچگاه باز نمی گردد…
پینویس:
*گزارش مورد اشاره در تاریخ ۱۰ آوریل ۲۰۲۶ (۲۱ فروردین ۱۴۰۵) در نیویورک تایمز منتشر شده است. گزارش را میتوانید در لینک زیر ببینید:
https://www.nytimes.com/2026/04/10/world/middleeast/iran-us-missle-strike-civilians-lamerd.html