فاطمه بهروزفخر
چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
کانون زنان ایرانی
همدلی مردمی در هتلهای آسیبدیدگان
در روزهای جنگ، در راهروهای هتلهای محل اقامت خانوادههای آسیبدیده از جنگ فقط صدای رفتوآمد شنیده نمیشد؛ صداهای دیگری هم وجود داشت که اگر حوصله به خرج میدادیم، به شکلهای مختلف شنیده میشد. مثلاً صدای پدری که برای قلبدردش به پزشک مراجعه کرده بود و در میان حرفهایش معلوم میشد درد اصلیاش از دستدادن کار و معاش است. صدای مادری که از بههمریختن رابطههای خانوادگی میگفت؛ از اینکه اضطراب و فشار اقتصادی، مهر و مراقبت را به تنش و خستگی تبدیل کرده است. صدای پدر دیگری که بابت آسیبدیدن یکی از وسایل هتل، ناچار شده بود بخشی از پسانداز اندکش برای تعمیر خانه را صرف جبران خسارت کند.
حالا همهٔ ما میدانیم که جنگ فقط دیوارها را خراب نمیکند؛ ریتم زندگی روزمره، امنیت روانی و نظم عاطفی خانواده را هم از هم میپاشد.
*در همین وضعیت بود که شکل تازهای از همدلی و مشارکت جمعی آرامآرام پدیدار شد؛ مدلی که بهسختی میتوان آن را با الگوهای رایج خیریه توضیح داد. *
اینجا ماجرا صرفا جمعآوری کمک یا توزیع بستههای حمایتی نبود. مسئله، «مراقبت» و «ترمیم» بود؛ تلاشی برای بازگرداندن امکان زندگی عادی به خانوادهای که جنگ، آن را از دسترسشان خارج کرده بود.
بسیاری از خانوادههای ساکن در هتلها حالا در آستانه بازگشت به خانههای تعمیرشده یا جایگزین هستند. اما نیازهای واقعی آنها اغلب بیرون از پروتکلهای رسمی تعریف شده است. کمکهزینههای موجود، مثلا برای تعمیر موتور، خودرو یا لپتاپی که ابزار اصلی کار یک فرد بوده، کافی نیست. درمانهای ناشی از موج انفجار یا آسیبهای جسمی، گاه دورهای طولانی و فرساینده دارند و همه آنها تحت پوشش حمایتهای اولیه قرار نمیگیرند. آنچه شکل گرفت، نوعی شبکه مراقبتی مردمی بود؛ شبکهای که تلاش میکرد این خلأها را پر کند.
ویژگی مهم این تجربه، فاصلهگرفتن از شکلهای سنتی و نمایشمحور خیریه بود. تلاش شد کرامت افراد حفظ شود؛ نه گلریزانیای در کار باشد و نه مناسباتی که فرد آسیبدیده را صرفا در موقعیت «دریافتکننده کمک» قرار دهد. تاکید بیشتر بر توان و عاملیت خود افراد بود؛ بر اینکه خانواده، همچنان صاحب تصمیم، شأن و ظرفیت باقی بماند.
مردم در این مسیر بیشتر نقش «تسهیلگر» پیدا کردند تا «منجی». گروههای کوچکی شکل گرفتند؛ چند نفر در هتلها، چند تسهیلگر در بیرون از هتلها، چند گروه مستقل و شبکهای از آدمهایی که بدون ساختار رسمی، اما با اعتماد و شناخت میدانی، تلاش کردند مسیر مراقبت را کاملتر کنند.
شاید بتوان گفت ما در مرحلهای از جنگ و پساجنگ قرار گرفتهایم که کمکهای انبوه و بدون اولویت، راهگشا و اثرگذار نیستند. مسئله امروز، سازماندهی دقیق و انسانیِ حمایتهاست؛ اینکه هر کمک دقیقا در جایی هزینه شود که امکان بازگشت یک خانواده به زندگی عادی را فراهم میکند.
تعمیر یک موتور شاید برای یک خانواده، مهمتر از دریافت چند بسته معیشتی باشد؛ چون امکان کارکردن و بازسازی استقلال اقتصادی را برمیگرداند. این نگاه، از جنس ترحم نیست؛ از جنس بازسازی ظرفیت زندگی است.
این تجربه، هرچند ممکن است هنوز خام و پرنقص باشد، اما واجد یک اهمیت اجتماعی جدی است. سالهاست بخشی از فضای روشنفکری، مدام از چندپارگی جامعه، فروپاشی سرمایه اجتماعی و زوال همبستگی سخن میگوید؛ اما کمتر میتوان در این تحلیلها، نسخهای عملی برای ترمیم دید. درحالیکه در دل همین بحران، مردم بیسروصدا مشغول ساختن شکلهایی از مراقبت جمعیاند. نه از مسیر شعارهای بزرگ، بلکه از مسیر رسیدگی به جزئیترین و روزمرهترین نیازهای یکدیگر.
شاید مهمترین ویژگی این شکل تازه از مشارکت، همین باشد: بازگرداندن زندگی روزمره.
جنگ، زندگی را معلق میکند؛ و مراقبت، دوباره آن را به جریان میاندازد. این شبکههای کوچک مردمی، بیش از آنکه صرفا کمکرسان باشند، دارند امکان تداوم زندگی را حفظ میکنند. و شاید در زمانهای که از شکاف و واگرایی بسیار گفته میشود، همین کنشهای کوچک مراقبتی، واقعیترین صورت همبستگی اجتماعی امروز ما باشند.