محمد مالجو
یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
یادداشت مهدی محمدی، مشاور باقر قالیباف، هستهای دارد هم ساده هم سادهانگارانه: ایران در موضع قدرت است، آمریکا شکست خورده، و توافق اگر هم رخ دهد فقط ابزاری تاکتیکی برای تقویت قدرت در جنگی ادامهدار است. میگوید هم مفاد توافق باید بهروشنی نشانۀ پیروزی ایران باشد و هم در واقعیت سیاسی نباید به دشمن اعتماد کرد. هدف یادداشتِ من اما دقیقاً وارونهسازی نتایج محمدی است. میکوشم نشان دهم تصویرِ مطمئنی که جناب مشاور از پیروزی ما به دست میدهد بر زمینی سست ایستاده است.
اولین خطای راهبردی تحلیل محمدی عبارت است از همارزگرفتن «شکست آمریکا» با «پیروزی ما». در سیاست بینالملل، شکستِ رقیب لزوماً به معنای تثبیت موقعیتِ خودی نیست. فرسایشِ دشمن الزاماً به انباشتِ قدرت در سوی مقابل تبدیل نمیشود. آنچه محمدی شکست مفتضحانۀ آمریکا تلقی میکند حتی اگر بخشی از واقعیت باشد هنوز هیچ چیزی دربارۀ کیفیتِ موقعیت ایران نمیگوید. اینجا یک پرش تحلیلی از «آنها ناتواناند» به «ما مسلطایم» رخ داده است.
برای درک عمق مسئله باید سه سطحِ بازتولید را از یکدیگر تفکیک کرد. بازتولید زیستی به معنای تضمین بقا در ابتداییترین سطح است: تداوم حیات جمعی، حفظ زیرساختهای حیاتی، جلوگیری از فروپاشی نظم زیستی جامعه، حفظ تمامیت سرزمینی. این سطح از بازتولید مشخصاً پاسخ به این پرسش است که «آیا زنده میمانیم؟».
بازتولید سیاسی اما سطحی کاملاً متفاوت است. اینجا مسئله صرفاً زندهماندن نیست بلکه چگونگی دوامآوردن است: حفظ انسجام اجتماعی، بازتولید مشروعیت، توانایی مدیریت تعارضهای درونی، ظرفیت بسیج نیروها برای اهداف مشترک. جامعهای چهبسا از حیث زیستی بقا یابد اما از حیث سیاسی بهتمامی فرسود و متلاشی و بیافق شود. این سطح از بازتولید مشخصاً پاسخ به این پرسش است که «آیا دوام میآوریم؟».
سرانجام نیز بازتولید راهبردی به افقمندی این دوام میپردازد: این که این تداوم به چه مقصدی ختم میشود، چه چشماندازی را تعقیب میکند، و چگونه در یک مسیر درازمدت به انباشت قدرت و مکنت و منزلت میانجامد. این سطح از بازتولید نیز پاسخ به این پرسش است که «این دوام به کجا میرسد؟».
اکنون اگر با این تمایز به صحنه بنگریم، تصویر کاملاً دگرگون میشود. از آغاز جنگ چهلروزه تا امروز میتوان گفت ما در سطح بازتولید زیستی موفقیت نسبی حاصل کردهایم: کشور از فروپاشی مصون ماند و تمامیت سرزمینی از بین نرفت و حداقلی از بقا تضمین شد. اما محمدی همین موفقیت حداقلی را نشانهای از «پیروزی» جلوه میدهد گویی صِرفِ این که از خطر نابودی عجالتاً رهیدهایم یعنی به موقعیت برتر هم رسیدهایم.
در سطح بازتولید سیاسی اما چشمانداز بهمراتب تیرهتر است. یادداشت محمدی با تقلیل سیاست به «صورتبندی مفاد توافق» عملاً این سطح را نادیده میگیرد. گویی اگر در سندی بنویسیم که ما برندهایم جامعه نیز این پیروزی را زیست خواهد کرد. اما واقعیت سیاسی نه در جملات یک توافقنامه بلکه در وضعیت عینی جامعه انعکاس مییابد: میزان انسجام، سطح اعتماد، و توان تحمل فشارهای تداومی. حذف این واقعیت و جایگزینیاش با یک روایت دلخواه از قدرت دقیقاً همان نقطۀ کور تحلیل محمدی است.
در سطح بازتولید راهبردی نیز خلأ حتی آشکارتر است. اگر توافق صرفاً تاکتیک باشد و تقابل اما افقِ دائمی، پس استراتژی چیست؟ انباشت قدرت برای چه مقصدی صورت میگیرد؟ پاسخ ضمنی محمدی انگار چیزی جز تداوم رویارویی نیست. اما تداومِ بیافق نه استراتژی که تعلیق استراتژی است. کشوری که افق خود را به «رویارویی بعدی» تقلیل میدهد در چرخهای از بازتولید بحران گرفتار میشود.
بر این مبنا، یادداشت محمدی بر یک خطای سهلایه بنا شده است: در سطح بازتولید زیستی، بقا را با پیروزی اشتباه میگیرد؛ در سطح بازتولید سیاسی، مسئلۀ دوام را به مفاد توافق فرو میکاهد؛ و در سطح بازتولید راهبردی، فقدان افق را با لفاظی دربارۀ قدرت میپوشاند.
اگر بقا را با پیروزی خلط کنیم، اگر دوام را به زبان اسناد تقلیل دهیم، و اگر افق را به تعویق بیندازیم، حتی در شرایطی که دشمنِ متجاوز نیز دچار فرسایش است، خود را در یک بنبست بازتولیدی گرفتار خواهیم کرد. مسئلۀ ما امروز نه اثبات شکست آمریکا بلکه تعریف مسیر خودمان است، مسیری که فقط با اتصال همزمانِ سطوح سهگانۀ بازتولید زیستی و سیاسی و راهبردی به یکدیگر میتواند از چرخۀ فرسایش عبور کند و به افق تبدیل شود.