سعیده شفیعی*
دوشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۵
کانون زنان ایرانی
یک روز به پایان اردیبهشت مانده. روز چهل و سوم آتشبس است؛ آتشبس که نه، بهتر است بگویم روز چهل و سوم نه جنگ نه صلح. هر چند ترامپ دوباره تهدید کرده که جاهایی را مورد اصابت قرار میدهد که در دور قبلی مورد حمله قرار نگرفتهاند. بعد از هشت سال مجبور شدم ماشین زیر پایم را بفروشم. ماشینی که برای من نماد استقلال و مقاومت بود. سالها پیش با آن از خانهای بیرون زده بودم که در آن امنیت نداشتم. یادم هست روزی که بازجوها برای بازداشتم آمده بودند هم به ماشین قدیمیام اشاره کردند. در دوران زندان هم مدتها توی پارکینگ خاک خورد و دیگر توان نگهداریش را نداشتم، چون با افزایش قیمت دلار قطعاتش یا پیدا نمیشد یا خیلی گران شده بود. نرخ تورم این روزها رکورد هشتاد سالهٔ خودش را زده. افزایش قیمت اقلام خوراکی سر به فلک کشیده و مرز روانی صددرصد را هم رد کرده است. نه، این آتشبس نیست. این یک جنگ تمامعیار است که نیازی به موشک و پهپاد ندارد و ذرهذره شیرهٔ جان ما را در این سالها مکیده است.
مصرع «کاشکی وصل شود عشق تو به آزادی» را توی استوری بله میگذارم. آدمها میبینند و رد میشوند، ولی خانم «ک» میبیند و رد نمیشود. سریع واکنش نشان میدهد: – آزادی؟!!!! یا پیروزی بر جبههٔ باطل؟؟؟ جواب میدهم: – آزادی ایران عزیز ما. در جنگ هیچ پیروزی وجود ندارد. میگوید: – عججججب! در آشوب خیابانی چطور؟ در عملیات زامبیوار به آتش کشیدن زیرساختهای شهری و مراکز اداری در هفدهم و هجدهم دی چطور؟ اینا با چه هدفی بود؟ حتما در راستای آزادی بدون جنگ بوده؟ چت را میبندم. به یک زبان حرف میزنیم، اما کلمات دیگر کارکردی ندارند. وقتی زبان مشترک بمیرد، جنگ تنبهتن شروع میشود و من نمیخواهم توی این جنگ شرکت کنم. این فقط یک نمونه از جدال بین مردم است.
حالا کشتهشدههای جنگ و اعتراضات شدهاند سوژهٔ جدال طرفداران حکومت و اپوزیسیون. هر کدام میخواهند بگویند خون این گروه رنگینتر است. اما مگر جان با جان فرق دارد؟ مادرم هم با دایی دعوایش شده چون دایی گفته بچههای میناب یک سری بچه روستایی بودهاند و نخبگان ما در دی ماه توسط حکومت کشته شدهاند! سعی میکنم تا مدتی به دایی زنگ نزنم و با خودم میگویم نه، این طرز فکر آن دایی که من میشناسم نیست! اما واقعیت چیز دیگری است. رسانههای جریان اصلی به این دیدگاه دوقطبی دامن میزنند که یا ما یا آنها. انگار هیچ جریان واسطی وجود ندارد که بین آدمها مرز نکشد و خودی و غیرخودی را به رسمیت نشناسد. اگر هم کسی در این میان پیدا شود و بین خونهای ریختهشده تفاوتی قائل نشود، انگ و تهمت و فحش در انتظارش است. از خانه بیرون میزنم. در ضلع شمالی میدان انقلاب، کلی زن و مرد با لباسهای مشکی تجمع کردهاند و پرچم تکان میدهند. عدهای زن جوان چادری روی جدول سیمانی نشستهاند. یکیشان گریه میکند. چشم توی چشم میشویم. نه او میتواند بفهمد من چرا نگاهش میکنم و نه من میتوانم بفهمد چرا او گریه میکند، اما هر دو بهخوبی میدانیم که تبلیغات و دیوارکشی ما را برای هم به موجوداتی غریبه و ترسناک تبدیل کرده است. سالهاست بین ما فاصله کشیده شده. یکی را بهعنوان الگوی زن انقلابی، عفیف، و پاکدامن معرفی کردهاند و دیگری را بهعنوان زن مدل غربیشده و طعمهٔ مردها. خودی و غیرخودی بین ما هم دیوار کشیده. دوستی میپرسد فکر میکنی جنگ آدمها را به هم نزدیک میکند یا دور؟ جواب میدهم نمیدانم.
تقریباً با هر زنی حرف میزنم میگوید از ابتدای جنگ پریودش نامنظم شده. حتی زنهای یائسه هم میگویند که خونریزی داشتهاند. خود من هم سه بار در طول ۴۵ روز خون دیدهام. تنها باری که پریودم به هم خورد زمان بازداشت بود. حالا وسط این جنگ و آتشبس بدن دوباره با ما همراهی نمیکند و میخواهد در میانهٔ جنگ یادآوری کند یک فرصت دیگر برای بارداری هم از دست رفت. چه بهتر! برای نسلی که در میانهٔ جنگ هشتساله به دنیا آمد، در جریان انتخابات ۸۸ سرخورده و منزوی شد، و از آینده دست کشید این خون نشانهٔ خوبی است، حتی اگر تهدید شروع جنگ دوباره در میان باشد.
*زندانی سیاسی سابق، روزنامهنگار در تهران.