زندهیادان اردشیر (سمت چپ) و فریدون ابراهیمی.
جواد عقیلی
شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵
«من بهترین سالهای عمرم را در راه آزادی و سعادت زحمتکشان آذربایجان و سراسر ایران صرف نمودهام. در این مدت تلاش کردهام این وظیفهام را شرافتمندانه انجام دهم. من در میان شعلههای مبارزات خلق تربیت شدهام. از این رو خود را در خدمت خلق میدانم و به راه مبارزهٔ مقدسی که در پیش گرفتهام افتخار میکنم. در این مراحل آخر مبارزه نیز اراده و جسارت خود را حفظ خواهم کرد.» (زندهیاد فریدون ابراهیمی)
فریدون ابراهیمی و انوشیروان ابراهیمی، دو برادر شهید
فریدون ابراهیمی را شاه و انوشیروان ابراهیمی را دژخیمان رژیم خمینی به شهادت رساند.
سحرگاه اول خرداد سال ۱۳۲۶ خیابان ستارخان تبریز شاهد به دار آویختن مردی بود که با پوشیدن پیراهن سفید و کت وشلوار مشکی و سر و صورت صفا داده با گام های استوار و چشمانی پر از امید به آینده بهپای چوبهٔ دار رسید و هنگامی که ترس را در چشمان جلادان دید، دستور داد تا طناب را به گردنش بیندازند.
شهید فریدون ابراهیمی از تبار دلیرمردان و شیرزنانی بود که جان باختن در راه آرمانهای مردم را خدمت به خلق زحمتکشان میدانست.
سخنان فریدون ابراهیمی در زندان ستمشاهی، که به بخشی از خاطرات فراموشناشدنی زندانیان همرزم او تبدیل شده بود، نشان از روحیه و اعتقاد او به مردم و راهی دارد که رفته است.
او بارها تأکید کرده بود:
من بهترین سالهای زندگیام را در راه آزادی زحمتکشان آذربایجان صرف نمودهام.
بازخوانی زندگی و شهادت انوشیروان ابراهیمی
«رفقا، ما رفتیم، شما راه ما را ادامه دهید»
۲۲ شهریور ۱۳۶۶، حوالی ظهر. لحظهای که نام انوشیروان در سلول اوین صدا زده شد، سکوتی سنگین همه را فراگرفت. آن لحظه برای همبندان روشن بود: زمان تیرباران فرارسیده است. او را حتی فرصت ندادند لقمهای از غذای ناهارش بردارد. پیش از رفتن، کوتاه اما عمیق گفت:
رفقا، ما رفتیم، شما راه ما را ادامه دهید. من با سربلندی و با عشق به حزبم راه مرگ را میروم. تا آخرین لحظه از آرمانم دفاع میکنم.
این آخرین کلمات رفیق انوشیروان ابراهیمی بود، مردی که زندگیاش از آغاز تا پایان در خدمت آرمان آزادی و عدالت سپری شد و مرگش مُهر تأییدی بود بر وفاداری بیچونوچرایش به حزب، به مردم، و به خلق آذربایجان.
ریشههای خانوادگی و نخستین گامها
انوشیروان در سال ۱۳۰۵ در خانوادهای مبارز و آگاه چشم به جهان گشود. در خانهای که پدرش به جرم آزادیخواهی بهدست رضا شاه تیرباران شد و برادرش فریدون نیز در سال ۱۳۲۵ در صف تیربارانشدگان جنبش خلق آذربایجان قرار گرفت. او از همان نوجوانی با تلخی تبعید و مهاجرت آشنا شد و از همانجا روحیهای سرسخت و مقاوم در او شکل گرفت.
در ۱۷ سالگی به سازمان جوانان حزب تودهٔ ایران پیوست، در ۱۸ سالگی ناچار به مهاجرت شد و اندکی بعد به فرقهٔ دمکرات آذربایجان ملحق گردید. او تحصیلات عالی را در رشتهٔ زبان انگلیسی و سپس در آکادمی علوم اجتماعی به پایان رساند و دکتری تاریخ گرفت. اما تحصیلات برای او نه وسیلهٔ ارتقا فردی، بلکه ابزاری برای خدمت کردن به مبارزهٔ جمعی بود.
کار حزبی: انضباط و عشق
رفقا او را بیش از هر چیز بهخاطر دقت، وسواس، و احساس مسئولیت بیپایانش در کار حزبی به یاد میآورند. از جاسازی نشریات مخفی گرفته تا سازماندهی کتابخانه برای هستههای داخل کشور، از آموزش روشهای مبارزهٔ مخفی تا مدیریت بایگانی حزبی؛ همهچیز باید با دقتی بینقص و در بالاترین سطح انجام میشد.
اما این انضباط خشک با روحی سرشار از محبت و انسانیت همراه بود. «انوش» رفیقی بود که همیشه میشد روی یاری بیدریغش حساب کرد. او برای همبندان و همرزمانش نهفقط کادر حزبی، بلکه پناه و تکیهگاهی انسانی بود. از همین رو لقب «دائی» را در میان رفقایش در تبریز گرفته بود.
نقشآفرینی در تحولات سیاسی
انوشیروان در سالهای مهاجرت مسئولیتهای متعددی بر عهده گرفت: از معاونت صدر کمیتهٔ مرکزی فرقهٔ دمکرات آذربایجان (۱۳۴۸) تا عضویت در کمیتهٔ مرکزی و سپس هیئت سیاسی حزب تودهٔ ایران (۱۳۵۴ و ۱۳۵۷).
در پی پیروزی انقلاب بهمن ۵۷ او به ایران بازگشت، بازگشتی آگاهانه و پُرخطر، زیرا که میدانست نظام تازهبرآمده سرکوب را دیر یا زود علیه نیروهای مترقی آغاز خواهد کرد. با این حال، همانند پدر و برادرش آگاهانه راه خطر را برگزید.
زندگی پس از انقلاب برای او سراسر حرکت بود: از تبریز تا تهران، از سازماندهی فعالیتهای علنی حزب تا پشتیبانی از جنبشهای اجتماعی. دشمن هم او را خوب میشناخت: مبارزی سرسخت و آشتیناپذیر.
مرگ و میراث
در پی یورش رژیم ولایت فقیه به حزب تودهٔ ایران، انوشیروان دستگیر شد. همه میدانستند که او کسی نیست که در برابر شکنجه و فشار تسلیم شود. و چنین نیز شد. سرانجام در شهریور ۱۳۶۶ او را همراه با رفیق فدائی محمود زکیپور تیرباران کردند.
خبر اعدام ابتدا در هالهای از شایعه و تردید پیچید. رژیم حتی کوشید وانمود کند او هنوز زنده است تا روحیهٔ زندانیان را در هم بشکند. اما با تحویل وصیتنامه و وسایلش به خانواده حقیقت آشکار شد. انوشیروان نیز همچون پدر و برادرش جانش را در راه آزادی نثار کرد.
تحلیل یک زندگی و یک پیام
زندگی انوشیروان ابراهیمی نشان میدهد که مبارزهٔ سیاسی برای او نه شغل و مقام، بلکه سرشت و سرنوشت بود. او سه نسل از یک خانواده را نمایندگی میکرد که هر یک در برابر سه رژیم سرکوبگرـ رضا شاه، محمدرضا شاه، و جمهوری اسلامی- ایستادند و بهای آن را با خونش پرداختند.
مرگ او صرفاً حذف یک کادر حزبی نبود، بلکه بیانگر ترس رژیم از نمادهایی بود که حتی در بند زندان امید و مقاومت را زنده نگه میداشتند.
کلام آخر او- «ما رفتیم، شما راه ما را ادامه دهید»- نهفقط وصیت به رفقایش، بلکه فراخوانی تاریخی به همهٔ نسلهایی است که پس از او میآیند.
برگرفته از صفحهٔ فیسبوک نویسنده