ف. کنجکاو
شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
مقدمه
در بسیاری از نظامهای توتالیتر مفهوم «دشمن» صرفاً عنصری فرعی در سیاست خارجی نیست، بلکه به بخشی از معماری قدرت تبدیل میشود. این نظامها اغلب برای حفظ انسجام داخلی، مشروعیت سیاسی، و تداوم بسیج اجتماعی به بازتولید مداومِ وضعیت تهدید نیاز دارند. در چنین ساختاری دشمن خارجی فقط رقیب ژئوپلیتیک نیست، بلکه ابزاری برای تعریف هویت جمعی، توجیه سرکوب، و تثبیت اقتدار سیاسی است.
با این حال، این پرسش مطرح میشود که آیا تمام نظامهای توتالیتر الزاماً به «دشمن خارجی» نیاز دارند؟ یا آنچه برای آنها حیاتی است نه خودِ دشمن خارجی، بلکه وجود دائمی «دشمن» بهعنوان سازوکاری روانی و سیاسی است، خواه این دشمن بیرونی باشد یا در درون مرزهای جامعه تعریف شود.
در این نوشته تلاش میشود نشان داده شود که بسیاری از نظامهای توتالیتر برای بقای ساختار قدرتشان به تولید و بازتولید مستمر تهدید گرایش دارند. در این میان دشمن خارجی نقشی محوری ایفا میکند، زیرا میتواند هم جامعه را حول محور ترس و امنیت بسیج کند و هم بحرانهای داخلی را به عوامل بیرونی نسبت دهد. اما در عین حال، دشمن داخلی نیز در این نظامها اهمیتی بنیادین دارد و اغلب بهمثابهٔ امتداد و ادامه یا نمایندهٔ دشمن خارجی معرفی میشود.
توتالیتاریسم و منطق «وضعیت اضطراری دائمی»
نظام توتالیتر فقط به کنترل سیاسی اکتفا نمیکند، بلکه میکوشد همهٔ حوزههای زندگی اجتماعی، فرهنگی، و حتی ذهنی را به زیر سلطهاش درآورد. به همین دلیل، این نظامها اغلب به فضایی نیاز دارند که در آن جامعه دائم احساس کند در معرض تهدیدی حیاتی قرار دارد.
هانا آرنت (Hannah Arendt) در تحلیل مشهورش از توتالیتاریسم توضیح میدهد که این نظامها بر پایهٔ «جنبش دائمی» عمل میکنند، نه صرفاً بر اساس ثبات نهادی. چنین جنبشی بدون وجود بحران و تهدید انرژی سیاسیاش را از دست میدهد. در نتیجه، توتالیتاریسم تمایل دارد جامعه را در وضعیت اضطراری مستمر نگه دارد.
در چنین وضعیتی ترس به ابزار حکومتداری تبدیل میشود. حکومت با برجستهسازی خطرهای خارجی یا داخلی تمرکز قدرت را توجیه میکند و هرگونه مخالفت را تهدیدی علیه بقای جمعی توصیف میکند. از این منظر، دشمن نه پدیدهای تصادفی، بلکه بخشی از منطق درونیِ قدرت توتالیتر است.
دشمن خارجی: ابزار انسجام و مشروعیت
دشمن خارجی در نظامهای توتالیتر چند کارکرد همزمان دارد.
نخست، موجب ایجاد انسجام روانی و عاطفی در جامعه میشود. هنگامی که یک ملت احساس کند مورد محاصره یا تهدید است، اختلافهای داخلی کاهش مییابد و جامعه بیشتر بهسوی همبستگی اجباری سوق پیدا میکند. حکومت نیز خود را «تنها نیروی محافظ» معرفی میکند.
دوم، دشمن خارجی امکان میدهد بحرانهای اقتصادی، اجتماعی، یا سیاسی به عوامل بیرونی نسبت داده شوند. در چنین شرایطی، ناکارآمدی داخلی به «توطئه»، «تحریم»، «نفوذ»، یا «جنگ ترکیبی» نسبت داده میشود. به این ترتیب، حکومت از پاسخگویی مستقیم به مردم طفره میرود و پرهیز میکند.
سوم، وجود تهدید خارجی فضایی امنیتی ایجاد میکند که در آن محدود شدن آزادیهای مدنی، سانسور رسانهها، و گسترش دستگاههای امنیتی امری ضروری و حتی اخلاقی جلوه داده میشود.
جورج اورول (George Orwell) در رمان معروف ۱۹۸۴ تصویری افراطی اما عمیق از این منطق ارائه میدهد. در جهان اورول، جنگ دائمی نه برای پیروزی، بلکه برای حفظ ساختار قدرت ادامه مییابد. دشمن دائم تغییر میکند، اما اصلِ وجود دشمن هرگز از میان نمیرود، زیرا بقای نظام به بقای ترس وابسته است.
دشمن داخلی: امتداد دشمن خارجی
با وجود اهمیت دشمن خارجی، بسیاری از نظامهای توتالیتر فقط به تهدید بیرونی اکتفا نمیکنند. در واقع، دشمن داخلی اغلب نقش مهمتری ایفا میکند، زیرا حکومت میتواند او را مستقیماً در درون جامعه شناسایی و سرکوب کند.
اتهامها و برچسبهایی مانند خائن، عنصر نفوذی، ضدانقلاب، عامل بیگانه، دشمن مردم در بسیاری از حکومتهای توتالیتر مدام بازتولید میشود. استفاده از این مفاهیم موجب میشود که مرز میان مخالفت سیاسی و خیانت ملی از بین برود.
یهودیان را در آلمان نازی نهتنها اقلیتی داخلی، بلکه بخشی از «توطئهٔ جهانی» معرفی میکردند.
در ایتالیای فاشیستی در دورهٔ حکومت بنیتو موسولینی (Benito Mussolini)، با تصویرسازی از «تحقیر تاریخی ایتالیا» و تهدید قدرتهای خارجی تلاش میشد جامعه حول ایدهٔ بازسازی عظمت امپراتوری روم بسیج شود و گسترش اقتدارگرایی و نظامیگری تلاشی برحق و بایسته نشان داده میشد.
در گفتمان رسمی رهبران جمهوری اسلامی ایران نیز مفهوم «دشمن» و «نفوذ خارجی» نقشی محوری در بازنمایی تهدیدهای سیاسی و فرهنگی داشته است که منتقدانش آن را نمونهای از استفادهٔ سیاسی از وضعیت اضطراری و بازتولید احساس محاصره در ساختارهای اقتدارگرا میدانند.
در چنین ساختاری دشمن داخلی و خارجی به هم پیوند میخورند. حکومت ادعا میکند که مخالفان داخلی ابزار دشمنان خارجیاند. این پیوند دادن امکان سرکوب گسترده را فراهم میکند، زیرا مخالفت سیاسی دیگر صرفاً اختلافنظر نیست، بلکه تهدیدی علیه بقای ملت تلقی میشود.
ساختار روانشناختی ترس و اطاعت
یکی از مهمترین جنبههای توتالیتاریسم مدیریت روان جمعی است. نظامهای توتالیتر تنها از طریق زور حکومت نمیکنند، بلکه تلاش میکنند احساسات عمومی را نیز سازماندهی کنند.
ترس مداوم جامعه را بهسمت پذیرش اقتدار سوق میدهد. هنگامی که افراد تصور کنند بقای آنها در خطر است، آزادی را راحتتر با امنیت مبادله میکنند. در چنین فضایی رهبر سیاسی نه بهمثابهٔ مدیر یا سیاستمدار، بلکه در جایگاه و قامت «مُنجی» یا «محافظ ملت» بازنمایی میشود.
کارل اشمیت (Carl Schmitt) معتقد بود که سیاست در نهایت بر تمایز میان «دوست» و «دشمن» استوار است. نظامهای توتالیتر این دوگانه را به شدیدترین شکل ممکن به کار میگیرند و جامعه را وادار میکنند جهان را در قالب نبردی دائمی میان «ما» و «آنها» درک کند.
این دوگانهسازی به تفکر انتقادی لطمه میزند، زیرا هرگونه تردید یا مخالفت میتواند به همدلی با دشمن تعبیر شود.
آیا تهدیدها همیشه خیالیاند؟
تحلیل نقش دشمن در نظامهای توتالیتر نباید به این نتیجهٔ سادهانگارانه بینجامد که همهٔ تهدیدهای خارجی ساختگیاند. بسیاری از حکومتها واقعاً در معرض فشارهای خارجی، جنگ، تحریم، یا رقابتهای ژئوپلیتیک قرار دارند.
اما مسئلهٔ اصلی در نظام توتالیتر نحوهٔ استفاده از این تهدیدهاست. چنین نظامهایی معمولاً تهدید واقعی را به وضعیتی دائم و فراگیر تبدیل میکنند. حتی وقتی خطر کاهش یابد، ساختار تبلیغاتی همچنان به بازتولید احساس محاصره ادامه میدهد، زیرا حفظ این احساس بخشی از سازوکار حفظ قدرت است.
به بیان دیگر، تفاوت اساسی نه در وجود یا نبود تهدید، بلکه در تبدیل کردن آن به منطق دائمی حکومتداری است.
خلاصهٔ کلام
بسیاری از نظامهای توتالیتر برای حفظ انسجام داخلی، مشروعیت سیاسی، و تمرکز قدرت به بازتولید مداوم مفهوم دشمن گرایش دارند. این دشمن میتواند خارجی یا داخلی باشد، اما در هر دو حالت نقش اصلیاش ایجاد وضعیت اضطراری دائمی و مشروع و برحق جلوه دادن اقتدار سیاسی است.
در چنین نظامهایی دشمن صرفاً واقعیتی سیاسی نیست، بلکه به بخشی از ساختار روانی و ایدئولوژیک قدرت تبدیل میشود. ترس، محاصره، و تهدید ابزارهاییاند که از طریق آنها جامعه بسیج، مخالفتها سرکوب، و تمرکز قدرت تثبیت میشود.
از این منظر، میتوان گفت که بسیاری از نظامهای توتالیتر نه لزوماً به «دشمن خارجی»، بلکه به «وجود دائمی دشمن» نیاز دارند، زیرا بدون تهدید بخش مهمی از منطق بقای آنها دچار بحران میشود.
منابع:
1. The Origins of Totalitarianism — Hannah Arendt
2. Nineteen Eighty-Four — George Orwell
3. The Concept of the Political — Carl Schmitt
4. Discipline and Punish — Michel Foucault
5. Prison Notebooks — Antonio Gramsci
