ایرج عابدینی، روانشناس
۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
اخیراً ایرج مصداقی در گفتوگو با مرتضی اسماعیل پور حملهای شدید به منوچهر بختیاری، یکی از زندانیان سیاسی منتقد عملکردهای اقتدارگرایانه رضا پهلوی، انجام داد. این حمله صرفاً یک اختلاف سیاسی روزمره نبود، بلکه بار دیگر پرسشی قدیمی را زنده کرد: چگونه برخی افراد از تجربه زندان و سرکوب نه بهسوی تعمیق اخلاقی و همبستگی انسانی، بلکه بهسمت همانندسازی با قدرت و بازتولید منطق سرکوب حرکت میکنند؟
بسیاری از زندانیان سیاسی هوادار مجاهدین بارها از همکاری این فرد با دستگاه سرکوب سخن گفتهاند و حتی خود او نیز در خاطراتش به نشستن در گشت دادستانی برای شناسایی و شکار نیروهای مخالف اشاره کرده است. این موارد تنها بخشی از سابقهای طولانی از همکاری و خیانت به شمار میرود، از همکاری دیروز با دستگاه سرکوب رژیم ملایان تا همراهی امروز با اشکال دیگری از اقتدارگرایی سیاسی.
نمادینترین جلوه این دگردیسی را میتوان در حضور او در مونیخ دید، جایی که با فریاد شعار «یک میهن، یک پرچم، یک رهبر» عملاً پژواک یکی از خطرناکترین منطقهای تاریخ سیاسی اروپا را تکرار کرد، شعاری که از نظر روانشناسی سیاسی یادآور ساختارهای فاشیستی و میل به تمرکز مطلق قدرت در قالب ناجی واحد است. این لحظه صرفاً هیجان سیاسی نبود، بلکه افشای جایگاه روانی فردی بود که بار دیگر نشان داد آمادگی فروش خودش به استبداد و همکاری با ستمگر نه یک حادثهٔ تاریخی، بلکه بخشی از ساختار پایدار شخصیت اوست.
در مقابل، بسیاری از زندانیان مقاوم همچنان بر آرمانهای سربداران ۶۷ پایدار ماندهاند. کسانی که زیر شدیدترین فشارها، شکنجهها، و تهدید مرگ، انسجام اخلاقی و وفاداری به ارزشهای انسانیشان را حفظ کردند. تفاوت میان این دو مسیر تفاوت میان صرفاً زنده ماندن و انسانی باقی ماندن است.
اعترافهای ایرج مصداقی صرفاً روایتی شخصی یا خاطرهای از دههٔ شصت نیست، بلکه پنجرهای است به فهم یکی از تاریکترین سازوکارهای روانشناسی سیاسی در نظامهای توتالیتر، تبدیل شدن قربانی بالقوه به همکار فعال دستگاه سرکوب.
وقتی فردی با لحنی عادی و بدون آشفتگی اخلاقی میگوید، «هرچه دروغ و تهمت میدانستیم میگفتیم، این کار ما بود»، مسئله فقط خبرچینی نیست، بلکه مشارکت مستقیم در تولید پرونده، ساختن اتهام، و فراهم کردن زمینهٔ بازداشت، شکنجه، اعدام، و حذف دیگری است. در دههٔ شصت، یک تماس تلفنی، یک گزارش ساختگی، یا یک شهادت دروغین میتوانست به معنای پایان زندگی یک انسان باشد. در چنین شرایطی، دروغ صرفاً دروغ نبود، گاه امضای غیرمستقیم حکم مرگ بود.
این همان چیزی است که هانا آرنت در مفهوم «ابتذال شر» توضیح میدهد. شر همیشه با چهرهٔ هیولا ظاهر نمیشود، بلکه گاه در قالب انسانهایی رخ میدهد که جنایت را به کار روزمره، اداری، و حتی نوعی مهارت تبدیل میکنند. وقتی کسی میگوید «ما در این کار خبره بودیم»، شر از سطح اخلاقی به سطح تکنیکی سقوط میکند، جنایت به تخصص بدل میشود.
اما مسئلهٔ مهمتر فقط خودِ عمل نیست، بلکه ساختار روانیای است که چنین همکاریای را ممکن میسازد.
تجربهٔ افرادی مانند ایرج مصداقی نشان میدهد که فرایند خیانت فعال و همانندسازی با سرکوبگر صرفاً واکنشی ساده به فشار محیطی یا شکنجه نیست، بلکه محصول تعامل پیچیدهای از آسیبپذیریهای شخصیتی، مکانیسمهای دفاعی، و زمینهٔ اجتماعی-تاریخی است.
در هستهٔ این ساختار اغلب نوعی خودشیفتگی آسیبپذیر دیده میشود، نه خودشیفتگی نمایشی و پرطمطراق، بلکه شخصیتی که در عمق خودش با اضطراب شدید طرد، ترس از فروپاشی هویت، نیاز وسواسگونه به تأیید، و ناتوانی در تحمل بیقدرتی زندگی میکند. چنین فردی در شرایط فشار شدید بیش از آنکه به اصول اخلاقی متکی باشد، به بقا و حفظ تصویر خودش وابسته میشود.
این الگو همچنین با نوعی عطش برای دیده شدن و لذت قدرت نیابتی همراه است. بسیاری از همکاران دستگاه سرکوب فقط از ترس همکاری نمیکنند، بلکه از احساس نزدیکی به قدرت، از امکان اعمال سلطه بر دیگران، و از تجربهٔ مهم بودن نوعی رضایت روانی دریافت میکنند. برای فردی با ساختار خودشیفتهٔ آسیبپذیر حتی نقش فرعی در دستگاه سرکوب میتواند جایگزینی برای احساس حقارت درونی باشد. او با ایستادن در کنار قدرت توهم ارزشمندی پیدا میکند.
برخلاف شخصیتهای مقاوم که حتی زیر فشار شکنجه میتوانند انسجام هویتی خود را حفظ کنند، شخصیت خودشیفتهٔ آسیبپذیر با نخستین تهدید جدّی به موجودیت روانی بهسرعت مکانیسمهای دفاعی ابتدایی را فعال میکند: انکار، فرافکنی، جابهجایی، توجیه، و در نهایت همانندسازی با مهاجم.
فرد برای آنکه احساس نکند قربانی مطلق است به سرکوبگر نزدیک میشود، ارزشهای او را درونی میکند، زبان او را به کار میگیرد، و حتی در اعمال او مشارکت میکند. این همکاری فقط برای نجات جسم نیست، تلاشی است برای نجات «خودِ روانی». او میخواهد در سمت برنده بایستد، حتی اگر بهای آن خیانت به دوستان، همرزمان، و گذشتهٔ خودش باشد.
اینجا مفهوم «کاپو» معنای عمیقتری پیدا میکند. کاپوها در اردوگاههای نازی زندانیانی بودند که برای کنترل کردن زندانیان دیگر با سیستم همکاری میکردند. آنان خود قربانی بودند، اما برای بقا یا کسب امتیاز به بازوی اجرایی همان ماشین مرگ تبدیل شدند. مسئلهٔ اصلی نهفقط همکاری، بلکه دگردیسی اخلاقی است؛ قربانی به بخشی از سازوکار خشونت بدل میشود.
این همانندسازی فعال بهمرور زمان به تثبیت هویت خیانتکارانه منجر میشود. فرد دیگر فقط کسی نیست که خیانت کرده، بلکه تبدیل به کسی میشود که برای ادامهٔ زیستن باید خیانت خودش را به حقیقتی اخلاقی تبدیل کند. از اینجا بازسازی حافظه آغاز میشود.
او شروع میکند به ساختن روایتهایی که گذشته را توجیه کند:
«همه همین کار را میکردند»
«چارهای نبود»
«من فقط اطلاعات دادم»
«آنها خودشان مقصر بودند»
«من قربانی بودم، نه همکار»
این بازسازی حافظه صرفاً دروغگویی به دیگران نیست، بلکه نوعی بازآرایی روانی برای فرار از فروپاشی درونی است. اگر فرد حقیقت را کامل بپذیرد، باید با احساس شرم، گناه، و ویرانیِ تصویر خویش مواجه شود، بنابراین، ذهن روایت جایگزین تولید میکند. اعتراف بدون مسئولیت بیشتر شبیه به گزارش فنی جنایت است تا توبه.
تفاوت اساسی میان چنین شخصیتی و شخصیتهای مقاوم سیاسی دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود: انسجام هویت.
شخصیتهای مقاوم حتی زیر شدیدترین فشارها توانایی حفظ پیوند میان ارزشها، حافظه، و مسئولیت اخلاقی را دارند. آنان از مکانیسمهای دفاعی بالغتر مانند فراشناخت، بازسازی واقعگرایانه، همدلی، و وفاداری به پیوندهای انسانی استفاده میکنند. مقاومت برای آنان صرفاً شجاعت نیست، بلکه محصول ساختار روانی منسجم، شبکههای عاطفی پایدار، و معنایی عمیق از مسئولیت تاریخی است.
اما خودشیفتهٔ آسیبپذیر بهدلیل ترس عمیق از فروپاشی و نیاز شدید به تأیید ترجیح میدهد بقای کوتاهمدت خودش را از طریق همکاری تضمین کند. همین انتخاب بهتدریج به هویت پایدار تبدیل میشود. حتی سالها بعد، در فضای آزاد و دموکراتیک نیز این الگو بهسادگی تغییر نمیکند، زیرا خیانت دیگر رفتار نیست، بلکه بخشی از ساختار شخصیت شده است.
مشکل فقط شکنجهگر رسمی نیست، مشکل شبکهای از همکاران کوچک و بزرگ است که با تلفن، گزارش، سکوت، تهمت، توجیه، و بازنویسی تاریخ ماشین سرکوب را زنده نگه میدارند. استبداد فقط در زندان ساخته نمیشود، گاهی از پشت یک تلفن آغاز میشود.
و گاهی، سالها بعد، همان تلفن در قالب یک مصاحبه یا یک تریبون سیاسی بازمیگردد، نه برای اعتراف، بلکه برای نمایش مهارتی که هرگز واقعاً ترک نشده است.
این کاپوها را باید بیش از پیش افشا کرد و از آنان فاصله گرفت، بهویژه هنگامی که در کشورهای دموکراتیک زندگی میکنند، اما همچنان تمام توانشان را صرف توجیه خیانت، تطهیر همکاری با جنایت، و بازتولید منطق سرکوب میکنند. افشاگری در اینجا انتقام نیست، بلکه نوعی بهداشت اخلاقی جامعه است.
مسئله فقط قضاوت دربارهٔ گذشته نیست، جلوگیری از بازتولید همان الگوها در آینده است. اگر جامعهای نتواند همکاران شر را بشناسد، دیر یا زود همان شر، با چهرهای تازه، دوباره بازخواهد گشت.
از صفحهٔ فیسبوک نویسنده