نظامیان آرژانتینی در یکی از جزایر فالکلند، سال ۱۹۸۲. عکس از آرشیو ملی آرژانتین.
کریس هِجِز، روزنامهنگار آمریکایی و برندهٔ جایزه پولیتزر*
دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
در سال ۱۹۸۲ جنگی میان آرژانتین و انگلستان بر سر مالکیت جزایر فالکلند (که آرژانتینیها آن را مالویناس مینامند) درگرفت. جنگ ۷۴ روز طول کشید. در آن زمان رژیم دیکتاتوری نظامی در آرژانتین حاکم بود که بهدلیل سرکوب گسترده و کشتار حدود ۲۰هزار شهروند در بحران عمیق سیاسی بود. نظامیان حاکم، که در هفتههای پیش از جنگ با تظاهرات خشونتآمیز خیابانی و اعتصابهای سراسری روبهرو بودن، ناگهان به مُنجی غرورآفرین کشور تبدیل شدند.
مخالفان سیاسی، فعالان اجتماعی، و رهبران اتحادیههای کارگری، که برخی هنوز آثار کبودی ناشی از ضربوجرح و شکنجه بر بدن داشتند، جلوی دوربینها از سلولهای زندان بیرون آورده شدند تا آنچه را که به شعاری جمعی تبدیل شده بود تکرار کنند: «مالویناس متعلق به آرژانتین است.»
کریس هِجِز، روزنامهنگار آمریکایی که نزدیک به دو دهه جنگهای متعددی را در سراسر جهان گزارش کرده بود، آن زمان در بوئنوس آیرس، پایتخت آرژانتین، مستقر بود. او از نزدیک شاهد تحولی بود که جنگ در افکار عمومی و روحیهٔ آرژانتینیها ایجاد کرد. چنانکه هجز در کتابش با عنوان «جنگ نیروییست که به ما معنا میبخشد» مینویسد: «این حمله کشور را دگرگون کرد. یکباره داستانهایی از قهرمانی ارتش آرژانتین رسانهها را پر کرد، همان ارتشی که پیش از آن تنها دستاوردش سرکوب وحشیانهٔ مردم خودش بود.» هِجز از نزدیک شاهد این بود که چگونه جنگ شور ملی را زنده میکند، اولویتها را جابهجا میکند، و موجب میشود که طرح مطالبات سیاسی تا مدتی به تعویق بیفتد.
هجز مینویسد بسیاری از مخالفان حکومت نظامی که تا چند روز پیش از جنگ دیکتاتوری را قاطعانه محکوم میکردند حالا از قابلیتها و شجاعت فرماندهان آرژانتینی تعریف میکردند. داستانهای غیرت و وطنپرستی نظامیان نیز زبانبهزبان میچرخید، از جمله اینکه یکی از ژنرالهای ارتش آرژانتین در جریان اختلافی با کشور شیلی (متحد انگلستان در آن جنگ) با هلیکوپتر از مرز شیلی عبور کرده بود تا روی خاک آن کشور ادرار کند. در خیابانهای بوئنوس آیرس مردم پرچم آرژانتین را تکان میدادند و خودروها بوق میزدند. تماشاچیان در رویدادهای ورزشی ناگهان سرود ملی را میخواندند و بازیکنها را با شور و هیجان تشویق میکردند. حس غرور و همبستگی ملی در سراسر کشور موج میزد.
هجز از شبهای زیادی یاد میکند که تا پیش از جنگ با مخالفان حکومت و روشنفکران ناراضی آرژانتینی گذرانده بود، شبهایی که آنها از آرمانها و آرزوهایشان برای آرژانتینی آزاد و دموکراتیک صحبت میکردند. از آرژانتینی صحبت میکردند که به حقوق بشر احترام میگذارد، آزادیهای بنیادین را میپذیرد، و شاید ژنرالهای مسئول سرکوب و شکنجه و کشتار را محاکمه میکند. اما بهمحض اینکه جنگ شروع شد، چنین صحبتهایی منفور و حتی خیانتآمیز تلقی شد.
در خیابانها هر شکل مخالفت با جنگ میتوانست به خشونت جسمی منجر شود. از قضا، آغازکنندهٔ جنگ خودِ نظامیان آرژانتینی بودند. با این حال، هرگونه اشاره به اینکه این جنگ عاقلانه و مایهٔ سربلندی نیست تحمل نمیشد.
هجز درباره حس بیگانگی و بُهت خودش در این فضای جدید مینویسد: «گویی مانند یکی از شخصیتهای کافکا از خواب بیدار شده بودم و خودم را بهشکل حشرهای عظیم یافته بودم. بعدها در هر کشوری که درگیر جنگ میشد همین احساس را پیدا کردم.»
حتی وقتی که نیروهای بریتانیایی در فالکلند پیاده شدند و سربازان آرژانتینی را که تجهیزات ناکافی و یونیفورمهای نامناسب داشتند بهراحتی شکست دادند، در مطبوعات ملی همچنان هیچ نشانهای از شکست خوردن نیروهای آرژانتینی دیده نمیشد. برعکس، از پوشش رسانهها چنین به نظر میرسید که بریتانیا در حال باختن جنگ است.
وقتی نیروهای آرژانتینی بالاخره تسلیم شدند، این واقعه مانند موجی سهمگین بر کشور فرود آمد. سقوط جزایر فالکلند (مالویناس) باعث شد صدها هزار آرژانتینی خشمگین به میدان معروف «پلازا دِ مایو» در برابر کاخ ریاستجمهوری در بوئنوس آیرس سرازیر شوند و خواستار دریافت سلاح برای جنگیدن شوند.
خبرنگاران خارجی مورد حمله قرار گرفتند و خودروهایشان واژگون و به آتش کشیده شد. صبح روز بعد، مطبوعاتِ زیر نظارت دولت شروع کردند به توجیه آنچه رخ داده بود. گفتند که آمریکا به آرژانتین خیانت کرده و پشتش را خالی کرده است. در سرمقالهٔ یکی از روزنامهها آمده بود: «ما میتوانیم یک ابرقدرت [انگلستان] را شکست دهیم، اما نمیتوانیم از پس دو تا برآییم.»
نکتهٔ جالب به عقیدهٔ کریس هجز این بود که آرژانتینیها لزوماً به تبلیغات خودشان باور نداشتند. بسیاری از آنها به هجز گفته بودند که میدانند بخش زیادی از آنچه در رسانههای داخلی میبینند و میشنوند دروغ است. آنها به رادیوهای خارجی دسترسی داشتند و میدانستند بریتانیاییها دربارهٔ جنگ چه میگویند.
اما در مورد جنگ فرض میکردند که هر دو طرف دروغ میگویند. آنها ترجیح میدادند گزینشی عمل کنند. مرتباً بخشی از تبلیغات رژیم را رد میکردند، اما پیام اصلی را نه: اینکه آرژانتین پیروزِ جنگ است. هجز مینویسد: «مردمی که پیشتر برای تغییر به پا خاسته بودند، اکنون از یکدیگر پیشی میگرفتند تا قاتلان یونیفورمپوش را ستایش کنند. همه در برابر دولت سر فرود آوردند.»
هجز مینویسد که جنگ آرژانتین درسی مهم به او داد که بعدتر در هر درگیری نظامی دیگر هم برایش تکرار شد: دولتها در زمان جنگ توانایی چشمگیری دارند که مردم را به شور و هیجان جمعی برای دفاع از آرمانی ملیگرایانه بکشانند. جنگ قادر است آرمانی بسازد که اضطرابهای فردی را فرو مینشاند و افراد را در تلاشی مشترک و بیچونوچرا به هم پیوند میدهد. پس از جنگ کمتر کسی مایل است به شرایط پُرمکافات جنگ بازگردد، اما خیلیها از آن دوره بهعنوان یکی از پُرمایهترین دورههای زندگیشان یاد میکنند. در چنین وضعی، حقیقت یا منطق معمول تأثیر چندانی در تغییر این تجربهٔ جمعی ندارند.
فقط پس از پایان جنگ است که میتوان دوباره انگیزهها و اقدامات دولت را به پرسش کشید. در آرژانتین همینطور شد. وقتی آتشبس برقرار شد، مخالفان و ناراضیان آرژانتینی نقد حکومت را از سر گرفتند و مبارزهٔ سیاسی را درست از همانجایی ادامه دادند که هنگام جنگ رها کرده بودند. هجز مینویسد: «گویی هرگز جنگی در کار نبوده است. گویی آن خلسهٔ جمعی چیزی بیش از یک رؤیای بد یا آشفته نبود؛ یک شب بدمستی، که بهتر است فراموش شود، و صحبت کردن دربارهٔ آن دور از ادب است.»
دو روز پس از پایان جنگ، اعتراضهای گستردهای در بوئنوس آیرس آغاز شد که بزرگترین تظاهرات ضدّدولتی از زمان کودتای نظامی سال ۱۹۷۶ به شمار میرفت. هزاران شهروند خشمگین در «پلازا دِ مایو» تجمع کردند، شعار «خائن، خائن» سر دادند، و خواستار پایان یافتن حکومت نظامی به رهبری لئوپولدو گالتییری کاستلی و برقراری دموکراسی شدند. یک سال بعد حکومت نظامی بهسادگی از صحنه محو شد.
*این گزارش مختصری است از بخشی از این کتاب کریس هجز:
Hedges, Chris. War is a Force That Gives Us Meaning. Anchor, 2003
برگرفته از وبگاه دانشکده