عکس از محمدحسین عبداللهی.
ژیلا بنییعقوب – روزنامهنگار و زندانی سیاسی سابق
شنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
یک هفته، شاید هم بیشتر، شده که پردهٔ اتاق را کنار نکشیدهام. با خودم میگویم بالاخره خود این پردهها حفاظی برای شیشههاست برای زمانی که صدای جنگنده یا موج انفجار باعث شکستنشان شود. امروز چندبار با خودم گفتم پردهها رو بزن کنار تا آفتاب زیبای بهاری راهش را به داخل پیدا کند. یک صدایی از درون مقاومت میکرد: «نه! بذار همینطور بمونند. حادثه، اونم از نوع جنگیاش، خبر نمیکنه.»
اما بالاخره آفتاب پیروز میشود. چه آفتاب درخشانی! درختان روبهروی پنجرهمان کی اینقدر سرسبز شدند! انگار هنوز هم زور آفتاب و رویش زیاد است.
هیچ دلم نمیخواهد خرابیهای تهران را ببینم. یعنی از مواجهه با آن میترسم… اما تا به حال چند بار بر این ترس غلبه کردهام.
یک بار برای دیدن خیابان نیلوفر رفتم، جایی که چند بار با دوستداشتنیترین کودکان و نوجوانان دور و اطرافم به آنجا رفتهایم: امیر و ستوده و صائمه و شکران و الکا و… حالا همانجا، که انگار خوشمزهترین ساندویج دنیا را از آن خریدهبودیم، تخریب شده… برای زدن یک کلانتری (که اصلاً چرا دشمن همان را هم باید بزند) چقدر دقیق نقطهزنی کردهاند! لعنتیها نهفقط این همه خانه و کسبوکارهای مردم را زدهاند، که خاطرات چند نسل را هم زدهاند.
از مواجه شدن با خیابانهای اطراف میدان انقلاب بیشتر میترسیدم. جایی که بیشترین کتابهای کتابخانهام را از آنجا خریدهام. نخستین بار معلم کلاس پنجم ابتدایی تور گردشگریمان را آنجا برگزار کرد. خیابان انقلاب از دیرباز مرکز بهترین و خاطرهانگیزترین کتابفروشیهای پایتخت بوده است. خانم معلم ما زن بسیار جالبی بود. بقیهٔ معلمها دانشآموزانشان را به باغوحش و پارک و سینما میبردند؛ این یکی با ذوق میگفت: «پولهاتون رو جمع کنید میخوام ببرمتون میدون انقلاب کتاب بخرید…» و چه کیفی داشت کتاب خریدن از پاساژی که بازارچهٔ کتاب نام داشت، کتابفروشی دنیا، ققنوس، اطهری، و البته دستفروشها… حتی حالا که با ترس زیاد برای دیدن خرابیهای جنگ به اینجا آمدهام آن خاطرات قدیمی لبخند به لبم میآورد و بعد ناگهان دیدن خرابیها انگار همهٔ آن خاطرات شیرین را در من فرو میریزد!
لعنتیهای متجاوز! این است نقطهزنیتان!
بیشتر کتابفروشیها تعطیلاند، اما تعدادی از دستفروشان هستند.
به یکیشان میگویم: «نمیترسید توی این شرایط جنگی که هر لحظه ممکنه بمبی یا موشکی این اطراف فرود بیاد اونم در فضای باز بساط کردید؟»
یکیشان میگوید: «زندگیمقاومت است… روزی که اونطرف میدون انقلاب رو زدند هم ما اینجا بودیم؛ سرتاپامون خاک شد؛ عین مجسمههای گلی شده بودیم.»
بیشترشان جوان هستند؛ لهجههای متفاوت دارند و از شهرهای مختلف ایران هستند.
میپرسم: حتما صداهای انفجار خیلی شدید بود… نترسیدید؟
میخندند و میگویند: «مرگ که ترس نداره.»
میگویم: اصلاً در این شرایط کی کتاب میخره که شما اینجایید؟
یکیشان میگوید: «چرا! میخرند مثلاً همین شما.»
با این حرفش آنقدر توی رودربایستی قرار میگیرم که با خودم میگویم حتماً باید کتاب بخرم. تند و تند کتاب معرفی میکنند، با توضیحاتی که معلوم است خیلی کتابخوان هستند. کمکم حتی درباره کتابهایی که ندارند هم حرف میزنند و میگویند اگر نخوندید حتما بخونید: «خاطرات زندان نوال سعداوی… در اینجا دختران نمیمیرند.»
اگر این روزها گذرتان به خیابان انقلاب افتاد سری به آنها بزنید، هم کتابهای خوب با قیمت مناسب دارند هم خیلی خوش صحبتاند. یکیشان که نامش با پ شروع میشود آنقدر کتاب خوانده که شگفتزده میشوید. کلی کتابهای خوب هم به شما معرفی میکند. به من این کتابها را معرفی کرد:
سرزمین گوجههای سبز، یک مشت تمشک، دانه زیر برف، و چند کتاب دیگر از اینیاتسیو سیلونه… وقتی میگویم: این کتابها را خواندهام، میخندد و میگوید: «پس اینکارهاید.»
پدران و پسران، شهرزاد، پروژهٔ اضطراری و… را هم معرفی میکند که میگویم: نه! نخواندهام و این بار من میخندم و میگویم: پس به اندازهٔ شما اینکاره نیستم.
کتاب آزادی در نیمه شب و…. را میخرم و خداحافظی میکنم.
برگرفته از کانون زنان ایرانی