Skip to content
آوریل 18, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • چهار مردم در مواجهه با انقلاب، براندازی و جنگ
  • اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • نوار متحرک

چهار مردم در مواجهه با انقلاب، براندازی و جنگ

یاشار دارالشفاء

شنبه ۸ فروردین ۱۴۰۵

این متن با حرکت از توصیف موقعیت‌های عینی ــ از خیابان و جنگ تا تجربه‌های زیسته‌ی طبقات مختلف ــ می‌کوشد نشان دهد که چگونه دست‌کم چهار صورت‌بندی متفاوت از «مردم» در ایران امروز قابل تشخیص است؛ چهار منطقی که نه‌تنها در نسبت با رژیم سیاسی، بلکه در فهم جنگ، مداخله خارجی، و امکان یا امتناع تغییر، از یک‌دیگر فاصله می‌گیرند.

کدام مردم؟

در بزنگاه‌های تاریخی، جوامع بیش از هر زمان دیگری نه فقط به لحاظ سیاسی، بلکه در سطحی عمیق‌تر، در ساحت «خودفهمی جمعی» دچار چندپارگی می‌شوند. جنگ، انقلاب و امکان فروپاشی یا بازتولید نظم سیاسی، لحظاتی‌اند که در آن‌ها شکاف‌های پنهان به سطح می‌آیند و آن‌چه پیش‌تر به‌صورت اختلاف نظرهای پراکنده وجود داشت، به صورت‌بندی‌های نسبتاً منسجم از «ما»های متکثر بدل می‌شود. در چنین لحظاتی، دیگر نمی‌توان از «مردم» به‌مثابه یک کل یک‌دست سخن گفت؛ بلکه باید از «مردم‌ها» سخن گفت: سوژه‌های جمعی‌ای که هر یک، جهان را از منظر خاص خود می‌فهمند، دشمن و دوست را به شیوه‌ای متفاوت تعریف می‌کنند، و برای آینده افقی متمایز ترسیم می‌نمایند.

جنگ جاری و هم‌زمانی آن با تجربه‌های زیسته‌ی اعتراض، سرکوب و بحران مشروعیت سیاسی، موقعیتی کم‌سابقه فراهم آورده است که در آن، نسبت میان «بقا»، «آزادی» و «تغییر» به مسئله‌ای فوری و ملموس بدل شده است. در این میان، پرسش اصلی دیگر صرفاً این نیست که «چه کسی حق دارد؟»، بلکه این است که «هر گروه اساساً مسئله را چگونه تعریف می‌کند؟»؛ چه چیزی را «هزینه» می‌داند و چه چیزی را «ضرورت»؛ کجا مرز اخلاق را ترسیم می‌کند و کجا آن را به تعویق می‌اندازد. از دل این تفاوت‌هاست که صورت‌بندی‌های متعارضی از واقعیت زاده می‌شوند ــ صورت‌بندی‌هایی که گاه چنان از هم دورند که گویی در یک جغرافیا اما در جهان‌هایی متفاوت زیست می‌کنند.

در چنین بزنگاه‌هایی، سنت‌های مختلف جامعه‌شناسی ــ از کارکردگرایی محافظه‌کار تا گونه‌های کلاسیکِ جامعه‌شناسی انتقادی ــ معمولاً با نوعی نگرانی به این وضعیت می‌نگرند. در روایت‌های پارسونزی، جامعه هم‌چون کلیتی است که بقایش در گرو نوعی تعادل و انسجام میان اجزاست؛ از این منظر، برجسته شدن شکاف‌ها و آشتی‌ناپذیری‌های درونی، نشانه‌ی اختلال در کارکردهای حیاتی سیستم اجتماعی تلقی می‌شود. حتی در خوانش‌های دورکمی نیز، هرچند با حساسیت بیش‌تر نسبت به تحول تاریخی اشکال همبستگی، هم‌چنان نوعی دغدغه نسبت به گسیختگی پیوندهای اجتماعی و خطر «آنومی» به‌چشم می‌خورد: این‌که جامعه‌ای که دیگر بر سر حداقلی از معانی مشترک توافق ندارد، چگونه می‌تواند خود را بازتولید کند؟

با این‌حال، می‌توان خودِ این دستگاه نگرانی را به پرسش کشید. آیا هر شکافی لزوماً نشانه‌ی بیماری است؟ یا برعکس، برخی شکاف‌ها می‌توانند نشانه‌ی برآمدن امکان‌های نو باشند؟ همان‌طور که در خوانش‌های فمینیستی، افزایش نرخ طلاق صرفاً به‌معنای آسیب‌شناسانه‌ی «فروپاشی خانواده» فهم نمی‌شود، بلکه می‌تواند نشانه‌ای از گشوده شدن امکان رهایی زنان از ساختارهای مردسالارانه باشد، شاید باید در مورد این چندپارگی‌های سیاسی نیز مکثی مشابه کرد. چه ‌بسا آن‌چه از منظر یک نگاه محافظه‌کار «فروپاشی همبستگی» خوانده می‌شود، از منظری دیگر، نشانه‌ی به‌چالش کشیده شدن نوعی همبستگی تحمیلی، خاموش و سرکوبگر باشد.

از این منظر، بروز آشتی‌ناپذیری‌های صریح میان «مردم‌ها» نه لزوماً یک خطر، بلکه می‌تواند علامتی از زنده بودن جامعه باشد؛ جامعه‌ای که در آن تضادها دیگر به زیرزمین رانده نمی‌شوند، بلکه امکان بیان می‌یابند، صورت‌بندی می‌شوند و به میدان نزاع علنی قدم می‌گذارند. شاید مسئله نه حذف این شکاف‌ها، بلکه فهم دقیق‌تر آن‌ها و دیدن این نکته باشد که هر یک حامل چه افق‌هایی از امکان و چه شکل‌هایی از بن‌بست‌اند. این‌جا هم‌چنین نمی‌توان به اسم «تکثر»، این سطح از تضادِ منافع میان «مردم‌ها» را پایه‌ای دانست برای توجیهِ جمهوری‌خواهانه‌ی «ضرورت گذار به دموکراسی متکثر». مسأله این‌جا کشف مؤلفه‌ی عجیب و غریبی به‌نام «تکثر» در یک جامعه نیست؛ مسأله از قضا درک این ضرورت است که پیروزی سیاسی صورت‌بندی هر یک از این مردم‌ها، حاوی نتایجی است، که می‌بایست در مواجهه با آن‌ها دست به انتخاب زد.

متنی که پیشِ رو دارید، در چنین افقی نوشته شده است: تلاشی برای نام‌گذاری و تفکیک این «جهان‌های هم‌زمان اما ناهم‌فهم». تلاشی برای دیدن آن‌چه در زیر عنوان کلی و فریبنده‌ی «مردم» پنهان می‌شود. این متن با حرکت از توصیف موقعیت‌های عینی ــ از خیابان و جنگ تا تجربه‌های زیسته‌ی طبقات مختلف ــ می‌کوشد نشان دهد که چگونه دست‌کم چهار صورت‌بندی متفاوت از «مردم» در ایران امروز قابل تشخیص است؛ چهار منطقی که نه‌تنها در نسبت با رژیم سیاسی، بلکه در فهم جنگ، مداخله خارجی، و امکان یا امتناع تغییر، از یک‌دیگر فاصله می‌گیرند.

آن‌چه در ادامه می‌آید، نه یک طبقه‌بندی صلب و نهایی، بلکه کوششی تحلیلی برای فهم این چندپارگی است؛ کوششی که در پی روشن کردن خطوط گسل است؛ گسل‌هایی که سرنوشت سیاسی آینده، ناگزیر بر بستر آن‌ها رقم خواهد خورد.

سه مردم و یک رژیم

ویدئوهای راهپیمایی مردم در روز قدس امسال حاوی مؤلفه‌هایی‌ست که آن را با راهپیمایی‌های اعتراضی مردم علیه جمهوری اسلامی در داخل کشور قابل مقایسه می‌کند: راهپیمایی روز قدس حین بمباران روزهای جنگ است و در جریان تجمع مردم در تهران، در حوالی میدان فردوسی و تقاطع نواب و آزادی بمب زده شد و واکنش حاضران در راهپیمایی سر دادن «الله اکبر» و «حیدر حیدر» بود و هم‌چنان به تجمع ادامه دادند. در این تجمع کودکان و سال‌مندان حضور داشتند. نکته‌ی قابل توجه دیگر این‌که در حالی که انتظار می‌رود در یک شرایط جنگی و ترور مقام‌های حکومت، چهره‌های مهم و هدف احتمالی ترور در چنین شلوغی‌هایی حضور پیدا نکنند، از لاریجانی تا اژه‌ای و رادان و مخبر و پزشکیان در تجمع حاضر شدند. اهمیت این توصیفات از آن‌جایی است که ما در موارد بسیاری از تجمعات اعتراضی مردم علیه حاکمیت هم صحنه‌هایی مشابه دیده‌ایم: این‌که مردم علی‌رغم شلیک گاز اشک‌آور، دوشگاه و گلوله‌های جنگی، میدان  اعتراض را ترک نمی‌کنند و حتی با قاطعیت بیش‌تری تصمیم می‌گیرند که به‌سوی نیروهای سرکوب یورش ببرند و ایشان را از میدان به‌در کنند. این‌جا هم چهره‌های شناخته‌شده‌ی مبارز که بارها به زندان افتادند، از حضور در خیابان نمی‌ترسند و علی‌رغم احتمال بالای دستگیری یا حتی مرگ، به حضور کنار مردم ادامه می‌دهند.

حالا دیگر در وهله‌ی نخست بیش از پیش می‌توان بر مواجهه‌ی این دو مردم در یک جامعه صحه گذاشت. دو مردمی که هر دو برای هدفی تا پای جان تلاش می‌کنند که به‌وضوح ضد یکدیگر است. آن مردمی که همواره در تجمعات حکومتی حاضرند و در راهپیمایی روز قدس سطح دیگری از التزام عملی داشتن به رژیم محبوب‌شان را نشان دادند. این راهپیمایی خاص نشان داد که مسأله آن‌طور که معترضان حکومت سال‌ها درباره‌ی آن‌ها می‌گفتند، صرفا «ساندیس‌خوری» (به‌ معنای نمادین برخورداری از «رانت») نیست و برای ایشان مسأله هم‌چون جمهوری اسلامی در این جنگ، کاملا «موجودیتی» است؛ یعنی اگر جمهوری اسلامی نباشد، تو گویی که اکسیژنی هم برای تنفس آن‌ها نخواهد بود. در واقع کم نیستند نیروهایی از مردمِ مدافع جمهوری اسلامی که لزوما نمی‌شود دفاع‌شان از رژیم را با مؤلفه‌ی برخورداری از رانت‌های حکومتی توضیح داد. این نیروها نیز مشابه بخش مهمی از بدنه‌ی حاضر در قیام دی ۱۴۰۴ از طبقه‌ی کارگر و فرودست هستند و عموما مبتنی بر منطقی مذهبی، اساس ماهیت رژیم را به‌رغم همه‌ی فسادها و ناکارآمدی‌ها، هم حامی مستضعفین می‌دانند و هم سپری در برابر استکبار جهانی. به بیان دیگر آنان بر مدار آرمان عدالت اجتماعی، هم‌چنان به جمهوری اسلامی دلبسته‌اند.

به همین قیاس مردمی که از سر حس استیصال و ناتوانی برای مبارزه علیه رژیم به قصد سرنگونی‌اش، از بمباران کشوری که در آن زندگی می‌کنند استقبال می‌کنند و در مواجهه با اخبارهای مربوط به کشته شدن مردم عادی و آسیب دیدن نهادهای زیرساختی و غیرحاکمیتی در این جنگ، آن را «هزینه‌ای که برای آزادی از شر رژیم باید پرداخت» عنوان می‌کنند. به عبارت دیگر از نظر ایشان مسأله‌ی اخلاقی ناتوانی برای سرنگونی رژیم متوجه‌ی معترضان است. استدلال‌شان چنین است:

«عرضه‌اش را نداشتیم که سرنگون‌شان کنیم، حالا که ترامپ و بی‌بی دارند برای‌مان این کار را می‌کنند، پس بهتر است ناراضی نباشیم و اگر هم این وسط آسیبی می‌بینیم، به این فکر کنیم که بیشترش را رژیم در جریان مبارزات‌مان به ما زده بود. این کشتارهایی هم که از مردم در جریان جنگ اتفاق می‌افتد یا ناخواسته است (یعنی قصد آمریکا و اسرائیل نیست) یا ناشی از حماقت خود ما مردم؛ مثلا وقتی خانه‌ات نزدیک پادگان و کلانتری و نهاد حاکمیتی است، خب باید عقل‌ات می‌رسیده و بعد از روز اول جنگ، به جای دیگری نقل‌ مکان می‌کردی. در خصوص نابودی زیرساخت‌ها هم نباید گول تبلیغات مدافع رژیم را خورد و به خاطرش با حمله به ایران مخالفت کرد. این زیرساخت‌ها را می‌توان بهترش را ظرف دو سال پس از سقوط رژیم ساخت. باید مردمی باشند که از این زیرساخت‌ها بهره‌مند شوند؛ اگر جمهوری اسلامی برقرار بماند این مردم وجود نخواهند داشت که از آن زیرساخت‌ها بهره‌مند شوند.»

البته که در لحظه‌ی جنگ تفکیک میان «مسأله‌ی موجودیتی ایران» و «مسأله‌ی موجودیتی جمهوری اسلامی» امکان‌پذیر نیست. حالا دیگر بیش از پیش برای جستجوگران حقیقت و دارندگان چشمان بینا روشن شده که ایده‌ی مضحکی چون «نقطه‌زنی مراکز حاکمیتی» یک فریب تبلیغاتی بوده و هست، مسأله نابودی زندگی اجتماعی مردم ساکن در یک سرزمین به منظور وابسته کردن حیات مادی آن‌ها به روابط سلطه‌ی استثماری با سرمایه‌داری غربی (به عوض سرمایه‌داری شرقی) است. جمهوری اسلامی رژیمی‌ست که دوفاکتو زمام‌دار ایران است و لاجرم در حال دفاع از موجودیت خود و نیر کشور در برابر تهاجم امپریالیستی. همین جا خوب است که به این مسأله‌‌ی مورد توجه «چپ محور مقاومتی» هم اشاره کنیم که می‌گویند این سربازان ارتش و سپاه پاسداران هستند که امروز دارند با امپریالیسم می‌جنگند و شهید می‌شوند، نه نیروهای کمونیست، پس بهتر است در برابرشان سر تعظیم فرود بیاوریم و دست از مخالفت با این گزاره برداریم که «جمهوری اسلامی با همه‌ی انتقاداتی که بهش وارد است، یک نیروی ضدامپریالیستی/ضد صهیونیستی است»؛ این‌جا باید گفت که چه پیش از این و چه در حین همین جنگ این کارگران معدن هستند که در سوراخ‌های معادن سرمایه‌داران دولتی و خصوصی بدون هیچ‌گونه تأمین ایمنی می‌روند و جان‌شان را کف دست‌شان می‌گیرند و بی‌آن‌که سهمیه‌ یا دریافتی ویژه‌ای داشته باشند، برای مملکت تولید می‌کنند و به سبب مشمول قراردادهای موقت بودن، به‌راحتی می‌توانند بیکار شوند. به همین منوال کارگران رفتگر شهرداری، کارگران دیگر کارخانه‌ها و یا پرستاران در بیمارستان‌ها و معلمانی که به فرزندان این مملکت آموزش می‌دهند. نظامیانی که سال‌ها آموزش می‌بینند، حقوق مُکفی دریافت می‌کنند و از امتیازهای قابل‌ توجهی برخوردارند که از قضا به عوض سرکوب مردم در خیابان، در همین لحظه‌ها از مملکت‌شان دفاع کنند، در واقع در حال انجام وظیفه‌ای‌ هستند که ازشان انتظار می‌رفت و می‌رود. البته که نباید از کارگرانی که حرفه‌شان تولید ارزش است، انتظار داشت که هم‌چون یک نظامی حرفه‌ای در جنگ هوایی شرکت کنند. پس سعی نکنیم از «انجام وظیفه»ای البته مهم یک فضیلتی بسازیم و به اعتبارش حاکمیتِ سرمایه‌داری ضدکارگر را در جایگاه نیروی ضدامپریالیست برنشانیم. حتما که در مواجهه با چنین تهاجم امپریالیستی/صهیونیستی باید از دفاع از کشور و نیز ضربه زدن به دشمن استقبال کرد. طبیعتا این کار از عهده‌ی نیروهایی ساخته است که برایش آموزش دیده‌اند و حقوق گرفته‌اند. هم‌چنان که کسی از سرهنگ ارتش انتظار ندارد که بتواند کار کارگر معدن را انجام دهد.

به این ترتیب از نظر سیاسی باید گفت، جمهوری اسلامی رژیمی‌ست که سیاست‌گذاری‌های سرمایه‌دارانه‌ی ضدکارگری‌اش در راستای منویات همان امپریالیسم بوده و هست، اما این نافی تضاد ژئوپولتیکش با امپریالیسم/صهیونیسم نیست و مقابله‌ی نظامی جمهوری اسلامی با چنین تهاجمی هم به آن هویت «ضدامپریالیستی» نمی‌بخشد. تنها این موجودیت سوسیالیستی/کمونیستی است که می‌تواند مدعی مبارزه‌ی ضدامپریالیستی باشد (چه پیروز آن باشد و چه نه).

در رابطه با همین موضوع است که بخش دیگری از مردمِ داخل کشور، همان مردمِ سوم که هم ضد رژیم‌اند و هم ضد اسرائیل و آمریکا، اساسا نتوانستند و نمی‌توانند که موضعِ مستقل خود را ابراز کنند. در خارج از کشور هم وضع همین است، با این تفاوت که امکان تجمع و ابرازگری برای مردمِ سوم فراهم است.

تولد مردم چهارم

این سه مردمی که تا به این‌جا از آن یاد کردیم، هر کدام مایل‌اند خود را به نحوی متمایز نام‌گذاری کنند:

مردمِ خواهان براندازی رژیم به میانجی این جنگ، حالا به ویژه متأثر از قیام دی ماه خود را «ملت شیر و خورشید» می‌فهمند.

مردمِ خواهان تداوم رژیم (که ممکن است برخی‌شان به آن انتقاداتی هم داشته باشند) که عموما تحت عنوان نام‌گذاری معروف قاسم سلیمانی مایل‌اند «ملت امام حسین» فهمیده شوند.

مردمِ سوم خواهان تغییر رژیم نه به قیمت مداخله‌ی خارجی (چه از مسیر «انقلاب» و چه از مسیر «گذار مسالمت‌آمیز») هم که گرایش ملی‌گرایانه‌ی غیرسلطنت‌طلب مایل‌ است «ملت ایران» بنامدش، و گرایش غیرملی‌گرا مایل است با نام «مردم ایران» از آن یاد کند.

در جبهه‌ی این مردمِ سوم است که متأثر از همان «مسیر تغییر رژیم» و «کیفیت تغییر رژیم» یک اختلاف باعث تولد «مردمِ چهارم»ی می‌شود. این اختلاف از این‌جا شروع می‌شود که از نظر جناح مدافع «انقلاب»، چیزی تحت عنوان «گذار مسالمت‌آمیز» در مواجهه با جمهوری اسلامی یک شوخی‌ست و آن‌چه عموما تحت عنوان «گذار از طریق اجبار رژیم به برگزاری رفراندوم به میانجی مبارزه‌ی مدنی آرام» از آن یاد می‌شود، در واقع یک گرایش «طبقه‌ی متوسط‌زده» است که دست آخر آلترناتیو محبوبش همان پروژه‌ی دهه‌ی ۱۳۷۰ اصلاح‌طلبان حکومتی است: سکولاریسم به‌اضافه‌ی پارلمانتاریسم اروپایی. اگر کمی دقیق گذشته‌ را مرور کنیم می‌بینیم که اصلاح‌طلبان آن‌ سال‌ها در نشریاتی چون «کیان» و «صبح امروز» و «سلام» و «آفتاب»، اساسا پروژه‌ی روشنفکری دینی را مبتنی بر دو مؤلفه کلید زدند:

اول) شیعه‌زدایی از اسلام به قصد برساخت ایده‌ی «اسلام رحمانی» به میانجی چهره‌هایی چون عابدالجابری و نصر ابوزید. چرا؟ چون اساسا از نگاه‌شان از قرائت شیعه‌ی دوازده امامی تنها دو نیروی سیاسی مشابه هم استعداد برخاستن داشته و دارند: تشیع سیاه به محوریت ولایت فقیه و تشیع سرخ مُدل شریعتی‌ـ‌مجاهدین. اسلام رحمانی‌ای که از آرای سروش و مجتهد شبستری و علوی‌تبار و گنجی بیرون می‌آمد قابلیت هم‌زیستی با لیبرالیسم اقتصادی (بازار آزاد) و حقوق بشر را داشت. برای ایشان «مالزی» ماهاتیر محمد می‌توانست نمونه‌ای مثال‌زدنی باشد.

دوم) سکولاریسم به معنای ضرورت جدایی دین از سیاست و پایان بخشیدن به ولایت فقیه و نظارت استصوابی. سخنرانی‌های پیش از دستور مجلس ششم خاطر همگان هست که چطور بر این مهم پافشاری می‌شد و آخرین تیر خود را در جریان «استعفای نمایندگان مجلس ششم» به خاطر رد صلاحیت‌های گسترده در آستانه‌ی انتخابات مجلس هفتم پرتاب کرد.

به این معنا پروژه‌ای که تحت نام «جمهوری‌خواهی» شناخته می‌شود، عموما پی‌گیری همان پروژه‌ی سیاسی قدیمی روشنفکری دینی و اصلاح‌طلبان در دهه‌ی ۱۳۷۰ است. آن زمان هم حجاریان با طرح صورت‌بندی مشهور «فشار از پایین، چانه‌زنی از بالا» به شکلی دقیق استراتژی مدنظر این رویکرد را مطرح کرده بود. اکنون هم تمایلات سیاسی دقیق جمهوری‌خواهی را که برشمریم، خواهان آن است که مبتنی بر آن‌چه «مبارزات مدنی مسالمت‌آمیز» می‌نامد، جمهوری اسلامی در وهله‌ی نخست مجبور شود که سطحی از اصلاحات اساسی را در ساختار حاکمیتی‌اش به‌وجود بیاورد که از نظر «جمهوری‌خواهان» مصادیقش می‌تواند در قالب «رفع حصر»، «آزادی تشکیل احزاب قائل به مبارزه‌ی مسالمت‌آمیز»، «حق تجمع» و دست آخر «به رهبری نظام برگزیده شدن چهره‌‌ی آماده‌ی تعامل با غرب» نمود یابد. این مجموعه‌ی اصلاحات، یقینا راه را برای «برگزاری رفراندوم به منظور تغییر رژیم» هموار خواهد کرد. مجموعه‌ی مطالبات را امروز هم می‌توان در نشریات کسانی چون محمد قوچانی («آگاهی‌نامه»، «سیاست‌نامه») و کارگزارانی‌ها («کارگزاران»، «هم‌میهن» و «شرق») رؤیت کرد. جالب است که حتی روشنفکران غربی مورد علاقه‌ی این طیف هم طی سالیان دراز تغییری نکرده است: دهه‌ی هفتاد شمسی هم چهره‌های محبوب «هانا آرنت» و «هابرماس» و «آیزا برلین» و «واتسلاو هاول» بودند و امروز هم همین‌ها هستند. منبعث از این مؤلفه‌ی اول، نظرگاه‌ این گروه در خصوص ریشه‌های جنگ جاری هم عموما به این قرار است که «شیعیسم» ضدیهود جمهوری اسلامی در قامت ایده‌ی «حذف اسرائیل» و نیز تلاش برای جامه‌ی عمل پوشانیدن به آن از طریق ایده‌ی «عمق استراتژیک» در قالب ایجاد و تقویت نیابتی‌ها در منطقه، و نیز ماجراجویی در رابطه با «انرژی هسته‌ای»، کار را به این نقطه‌ی بی‌بازگشت رسانید. از نظر ایشان در تحلیل نهایی مسبب این جنگ را باید ویژگی‌های برشمرده‌ی جمهوری اسلامی در سیاست خارجی‌اش دانست، هرچند که این نافی جنایتکار بودن اسرائیل و آمریکا نیست. برای مردمِ چهارم اما این موضع به این شکل قابل قبول نیست. آنان ماهیت تهاجمی امپریالیسم آمریکا و نیز صهیونیسم را بیش و پیش از مؤلفه‌های برشمرده‌شده در خصوص سیاست خارجی جمهوری اسلامی مسبب وضعیت می‌بینند. از نظر ایشان، هر چند که می‌بایست تا جای ممکن از دامن زدن به تنش در سیاست‌ خارجی با نیروهایی چون اسرائیل و آمریکا احتراز کرد اما این امر معنایش رفتن به استقبالِ عادی‌سازی روابط با این دو کشور نیست و نباید هم باشد.

لحظه‌ی دوم شکاف «مردم چهارم» با «مردم سوم» به «کیفیت تغییر رژیم» برمی‌گردد: این‌که اگر بنا باشد همین سیاست‌های راستِ نابرابرساز و تبعیض‌زا صرفا در هیئتی «سکولار» بازتولید شود، که پس اساسا برای چه سودای «تغییر» داریم؟ مسأله‌ی اصلی قیام‌های پس از دی ۹۶ تا دی ۱۴۰۴ به حداقل رسیدن شکاف مابین «دستمزد» و «سبد معیشت خانوار»، اداره‌ی صندوق‌های بیمه توسط خود بیمه‌پردازان و مستمری‌ بگیران، حق امنیت شغلی از طریق لغو پیمانکاری‌ها، حق اداره‌ی واحدهای تولیدی و خدماتی و آموزشی توسط نیروهای کار و آموزش‌گیر، حق تعیین سرنوشت برای ملل تحت ستم در ایران، ازبین رفتن سازوکارهای سلطه‌ی جنسی/جنسیتی به شکل قابل لمس برای زنان و کوئیرهای طبقه‌ی کارگر و فرودست و نیز نجات محیط زیست از سلطه‌ی منطق سود و رانت بر زمین بوده است. اگر نتوان انقلابی علیه رژیم حاضر ترتیب داد که بتواند تا حدی به این موارد جامه‌ی عمل بپوشاند یا زمینه‌ی جامه‌ی عمل پوشانیده شدن به آن‌ها را فراهم آورد، هر شکلی از یک تغییر رژیم به معنای رفتن به استقبال یک «ضدانقلاب» است. از نظر «مردم چهارم» روشن است که دسترسی به این خواست‌ها در هیأت یک «پارلمانتاریسم سکولار غربی» نشدنی است. مشکل عمده‌ی «مردم چهارم» با «مردم سوم» این است که تضاد اصلی را نه «سرمایه‌داری» که «حکومت دینی» می‌فهمد. حتی آن‌جایی که «مردم سوم» از اقتصاد سیاسی هم سخن می‌گوید، به تأسی از ایده‌ی «غارت» مهرداد وهابی، مشکل را در «انفال» شیعی جمهوری اسلامی می‌بیند و نه خود سرمایه‌داری؛ چه این‌که «سرمایه‌داری اروپایی» یک سیستم متعارف اقتصادی است که سیستم «انفال شیعی» اساسا آن را کج و معوج کرده است.

البته که گاه بخشی از این صدای مردم چهارم از حنجره‌ی نیروهای موسوم به «چپ محور مقاومتی» هم قابل شنیدن است اما تفاوت آن‌جاست که چنین چپی به‌وضوح حرفی از «ضرورت انقلاب سیاسی» نمی‌زند و می‌پندارد که در جریان استقرار رژیم، می‌توان از طریق بخشی از نیروهای حاضر در جبهه‌ی اصول‌گرایی یا به‌اصطلاح حکومتی، سیاست‌مداران پاکدست و سپاه، جمهوری اسلامی را مشمول یک انقلاب اجتماعی از درون کرد. تفاوت عمده‌ی جبهه‌ی «مردم چهارم» با «چپ محور مقاومتی» و «مردم سوم» در این است که ایشان معتقدند «انقلاب اجتماعی» بدون «انقلاب سیاسی» ممکن نیست، اما «انقلاب سیاسی» بدون «انقلاب اجتماعی» ممکن بوده و هست و خواهد بود، و نام درستش همان «تغییر رژیم» است (که می‌تواند به شکلی غیربراندازانه و توسط مبارزان داخل کشور اتفاق بیفتد) و ربطی به «انقلاب» ندارد.

به این ترتیب شاید بتوان جدولی به صورت زیر در توصیف و تبیین این چهار مردمِ سیاسی ترسیم کرد:

چهار مردم در مواجهه با انقلاب، براندازی و جنگ

چه در انتظار است؟

تمامی شواهد و قرائن، تا این‌جای جنگ جاری، گواه بر آن است که محاسبات نظامی اسرائیل و آمریکا درباره‌ی توان مقاومت جمهوری اسلامی به‌کلی غلط از آب درآمده است. سلطنت‌طلبانِ جنگ‌طلب حالا بیش از پیش مستعد دچار ریزش شدن و فرو رفتن در یک افسردگی عمیق خواهند بود. نه‌تنها با احتمال بالا رژیم سر به سلامت از این جنگ بیرون خواهد آورد، بلکه پروژه‌ی جانشینی رهبر دوم جمهوری اسلامی هم با موفقیت تمام کلید خورد و حتی اگر رهبر سوم تا آخر جنگ کشته هم شود، خط و مسیری که به قرار گرفتنش در موقعیت رهبری نظام منجر شد، تکلیف رهبران بعدی را هم در میان‌مدت روشن کرده است. هر چه که هست ما با تداوم رژیم با همین کیفیتِ تاکنونی‌اش (و چه بسا پس از این سرکوب‌گرتر) مواجه خواهیم بود.

حالا برای مردمِ اول (ملتِ شیر و خورشید) تنها دو گزینه می‌ماند:

اول) مبادرت به یک انتحار از طریق اعلام فراخوانی خیابانی اندکی پس از پایان جنگ با این امید که رژیم تضعیف شده و به اعتبار قیامی ۱۰-۲۰ روزه از جنس دی ۱۴۰۴ کار تمام است. نتیجه‌ی این اقدام کمابیش روشن است: قتل‌عام مجدد معترضان توسط رژیم.

دوم) چه در صورت انتحار کردن و به‌خیابان آمدن و چه در صورت عدم مبادرت به آن، سرزنش پیاپی مردمِ داخل بابت ماندگاری رژیم مبتنی بر این صورت‌بندی که:

«عمو ترامپ و عمو بی‌بی کمک بزرگ‌شان را به اشاره‌ی شاهزاده کردند و ما بی‌لیاقت‌ها نتوانستیم حتی پس از آن هم با کمی از خودگذشتگی کار رژیم را یکسره کنیم. حالا باید با کمال شرمندگی بار دیگر دست به دامان بی‌بی شویم که تو رو خدا یک‌بار دیگر به رژیم حمله کن اما خواهش می‌کنیم خودت کار را یکسره کن چون از ما هیچ کاری ساخته نیست. می‌دانیم که این کار برای ملت اسرائیل هزینه دارد، اما ما حاضریم پس از سقوط رژیم، بهای این هزینه را با منابع کشورمان به شما بدهیم.»

این وسط اما کار بیش از پیش برای «مردم سوم» (ملت ایران یا مردم ایران) و «مردم چهارم» (طبقه‌ی کارگر و تهی‌دستان) به قصد پیش بردن پروژه‌ی تغییر مدنظرشان سخت خواهد شد. حالا آنان تحت یک شرایط امنیتیْ بیش از پیش در معرض بازداشت و سرکوب خواهند بود. کوچک‌ترین اقدامات مبارزاتی علیه رژیم، مستعد خوردن برچسب «جاسوسی» و «هم‌کاری با دولت‌های متخاصم» خواهد بود و همین باعث می‌شود انگیزه‌ی مردمان خواهان عبور از جمهوری اسلامی برای پیوستن به پروژه‌های سیاسی «مردم سوم» و «مردم چهارم» بیش از پیش کاهش یابد.

این یک وضعیت سیاسی جدید است: ترکیبی از ابتدای دهه‌ی ۱۳۶۰ و آغاز دهه‌ی ۱۳۷۰. وضعیتی که به اعتبار تغییر رهبرش می‌توان نامش را «جمهوری اسلامی سوم» گذاشت. رژیمی جا افتاده که در اوج بحرانِ مشروعیت سیاسی، عملا پیروزِ مهم‌ترین جنگ آمریکا و اسرائیل در قرن بیست و یکم است. رژیمی که مهم‌ترین قتل‌عام تاریخ معاصر را از مردمش در جریان قیام دی ماه انجام داده و با موفقیت یک پروژه‌ی سخت جانشینی رهبری‌اش را به‌انجام رسانده است. رژیمی که مشخص شد هسته‌ی سخت قدرتش چند لایه است و شامل گروهی از نام‌ها نیست که قابل جایگزینی نباشند. رژیمی که پروژه‌ی نئولیبرالیسم را در پرتو گفتمان «مستضعفین‌گرایی» با موفقیت پیش برد. و دست آخر «ضدانقلاب»ی که بار دیگر فرصت یافت تا به اعتبار پیروزی در جنگ با بزرگ‌ترین قدرت امپریالیستی جهان (آمریکا) و ارتجاعی‌ترین استعمار (اسرائیل)، خود را «انقلابی» جا بزند.

در این میان برای پروژه‌ی سیاسی «مردمِ چهارم» (طبقه‌ی کارگر و فرودستان)، همه چیز بیش از پیش دشوار و در عین حال در دسترس است:

دشوار است چون باید بتواند بار دیگر نام «انقلاب» و «انقلابی» را از شر «انقلاب ملی» ملت شیر و خورشید و نیز از شر «جمهوری سوم اسلامی» (به مدد پیروزی در جنگ) نجات دهد. دسترس‌پذیر است چون کارگران و فرودستانِ گرایشْ پیداکرده به سلطنت‌طلبی و ضرورت دخالت خارجی، نتایج دل‌بستن به این گرایش را دیدند (تقویت و تداوم رژیم) و یحتمل از دور و بر آن ریزش کنند، و نیز می‌توانند مطمئن باشند که در ادامه‌ی سیاست‌های قبلی رژیم و هم‌چنین تبعات ناشی از جنگ، ریاضت اقتصادی بیش از پیش دامان‌شان را خواهد گرفت، سلطه‌ی جنسی/جنسیتی شدیدتر خواهد شد و در سطح ملل تحت ستم، نگاه امنیتی تحت عنوان «مبارزه با تجزیه‌طلبی» بیش از پیش برقرار خواهد شد. این مجموعه‌ی عوامل، زمینِ شرایط ذهنی ایشان را برای پاشیده شدن بذر تفکر چپ انقلابی بر روی آن، بیش از پیش حاصل‌خیز خواهد کرد. از سوی دیگر هرچند بسیار سخت و دشوار، اما چپ انقلابی باید بتواند به نیروهای کارگر و فرودست به‌اصطلاح «ملت امام حسین» (مردمِ جمهوری اسلامی) نظر داشته باشد و با آن‌ها وارد گفتگو شود.

 استفاده‌ی چپ انقلابی از این فرصت‌ها مرهون «سازمان‌مندی» مؤثر و جذاب است. سازمان‌مندی‌ای که بتواند با پیدا کردن پایگاه طبقاتی مناسب در داخل کشور و پیش گذاشتن برنامه‌های عمل مؤثر پیشِ ‌روی تشنگانِ تغییر کیفی رژیم، ققنوس انقلاب سیاسی/‌اجتماعی طبقاتی را از خاکستر دی ـ ‌اسفند ۱۴۰۴ به پرواز دربیاورد.

منبع: نقد

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: وقاحتِ هموطنان بمباران‌سِتا
Next: میدل‌ایست‌آی: جنگ با ایران به فاجعه‌ای تمام عیار برای ترامپ تبدیل شده است
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved