فریبا منتظرظهور
عکسها: ابوالفضل نسائی
شنبه ۸ فروردین ۱۴۰۵
کانون زنان ایرانی
از خانه تا خیابان؛ زندگی در جنگ چطور میگذرد
ما تهرانیم، شهری که همسایه هایت را نمی شناسی. اگر خیلی اجتماعی باشی؛ سلام و علیکی در آسانسور دارید وگرنه هیچ. از شغل هم مطلع نیستیم. احترامی از نوع غربی بینمان وجود دارد.شارژ هر ماه را به کارت مدیر ساختمان که زیاد هم نمیشناسیم واریز میکنیم. ما غرب تهرانیم. شرق تهران داستانش کمی متفاوت است؛آدمهای گرمتری هستند؛ شاید چون خورشید زودتر به شرق می تابد. من نیمی از عمرم را در شرق تهران زیسته ام و نیمه دوم را در غرب تهران. در شرق تهران همسایه ها هم را میشناسند و آمدن هر تازه واردی به آپارتمان یا کوچه، موضوع مهمی است و بالاخره از طریقی مثل سوپر محله یا سبزی فروشی مطلع میشوی. کیست و چه کاره است و کم کم با نگاهی از گوشه ی پرده، فامیلهایش را هم میشناسی.
روز اول جنگ

روز اول جنگ پرس وجو کردیم کدام طبقه ساکنانش در خانه هستند تا اگر موشکی اینطرفی آمد بدانیم کی هست و نیست و اگر مثلا زنده بودیم نقش ناجی را بازی کنیم! در جنگ وقتی وسط معرکه هستی ناخوداگاه حس قهرمانها را داری. یک جور ایستادگی ست. حالا به دردی هم میخورد یا نه را جامعهشناسها بهتر میتوانند بگویند. مقاومت شهری! میگفتم، روز اول پرس و جو کردیم و فهمیدیم همه رفته اند و فقط ما هستیم و یک خانم تنها با سگ کوچولویش. در جنگ دوازده روزه هم فقط او ماند و ما. هر کدام به دلایل خودمان. آن دفعه انقدر کوچه خلوت بود که کسی را در کوچه میدیدیم همراه با مکث سلام میکردیم و شبی که گفتند منطقه را تخلیه کنید او را هم نیمه شب بیدار کردیم و نقش منجی ایفا کردیم و رفت خانه خواهرش. حالا هم خواستیم نقشی داشته باشیم. آدم همیشه فکر میکند که برای من اتفاق نمیافتد اما این طور نیست.
زندگی خشن تر از این حرفهاست
زندگی خشن تر از این حرفهاست، بخصوص زندگی در جنگ. در ظاهر زندگی عادی روزانه داریم؛خرید، پخت و پز، شستن، خوابیدن و اخبار اخبار اخبار و چاشنی همه اش صدای انفجار از چپ و راست. چاشنی همه اش اضطراب است.
با اینکه وقت زیادی دارم اما همه را با عجله انجام میدهم چون شاید برق نباشد شاید آب قطع شود. صداها گاهی نزدیکتر گاهی دور. هر کداممان از خانه بیرون میرود بقیه تا برگشتنش نگران. و او که رفته نگران آنها که مانده اند، هیچ کجا امن نیست. مهم نیست کجا میروی موشک همه جا هست.گوشیها را مدام شارژ نگه میداریم و کنارمان. با بله و روبیکا ( دو پیام رسان ایرانی)به اخبار در حد کمی دسترسی داریم. با عزیزان خارج از ایران صبح تا عصر با بله چند خط رد و بدل میکنیم و میگوییم عالی هستیم و همه چیز خوب است. تماس صوتی برای ما آدم معمولی ها بسیار گران است آنهم در این بیکاری عمومی.
بعداز هر انفجار
بعد از هر انفجار تلفن ها زنگ میخورد و عشاق جوان خبر سلامتی هم را میگیرند ، مسنتر ها حال فرزندان شان را. بچه ها در خود فرو میروند و نمیتوانند درست تحلیل کنند چه خبر است و میخزند کنار مادر یا پدر.
جنون در اوج
در تلویزیون ماهواره ای اینترنشنال ایرانیهایی را نشان میدهد که دورشان پرچم اسرائیل پیچیدهاند و میرقصند. جنون در اوج! جنون جمعی! خاموش میکنم. ما روزی چند بار از هم می پاشیم
.
به گلدانها آب میدهم شاید آخرین بار باشد. غذا میپزم شاید آخرین باشد. وقتی میخوابم همین حس هست. ما روزی چند بار از هم میپاشیم با دیدن ویرانی ها،کشته شدهها، ناوی ها، بچههای میناب، با شنیدن صدای هر انفجار که معنایش خرابی ومرگ است از هم می پاشیم.
اگر از عراق نخوانده باشی
با دیدن بناهای تاریخی که ویران شده اند. اگر تعلقی به این موضوع ها نداشته باشی راحت تر میگذرد. تعلقی به هنر،به اقتصاد و سیاست. اگر از عراق نخوانده باشی کمتر میترسی و دلت خوش میشود که زیرساخت نمیزنند،دانشمند نمیزنند، ویرانه به جا نمیگذارند.
در بازار روز میوه میخرم. خلاف تصورم همه چیز هست، مواد غذایی و بهداشتی و انواع آب معدنی
زنی که کنارم سیب جدا میکرد؛ گفت: پسر پنج ساله اش لکنت گرفته. انفجاری نزدیکشان رخ داده و بچه با خواهر دوسال بزرگترش در خانه تنها بوده وقتی برگشتند لکنت گرفته. گفتم دکتر بردیش؟ گفت: نه. حالا میرویم شهرستان و وقتی برگشتیم میبرم.
گفتم :کاش تنها نمیگذاشتیشان در این وضعیت! گفت:کارگرم بیشتر درامدم در ایام شب عید است ،خانههای مردم را تمیز میکنم .
خیابانهای لسآنجس و کودک پنجساله
در خیابانهای لس آنجلس میرقصند. شبکه ایران اینترنشنال زیرنویس میزند: جنگ امریکا با حکومت ایران!
بچه پنجساله هم معنای یک حکومت است؟! سیب پوست میگیرم و به همه تعارف میکنم.
با صدای انفجار بشقاب و چاقو و پوست سیب ها می ریزد زمین. تکه های بشقاب و پوست سیبها را با هم جمع میکنیم. ما سربازان خط مقدمیم در شهر . ما گوشتهای دم توپ هستیم و امریکا و اسرائیل قرار است از روی ما عبور کنند و به نفت برسند. داستان یک خطی و ساده است
میخوابم هر چه باداباد .
سیمون دوبووار کتابی دارد به نام همه میمیرند. در داستانش یک نفر عمر جاودانه دارد . نمی میرد و رنج نمردن را در داستان روایت میکند.
نارنج کاشتم مثل هر سال،اما امسال هنوز سبز نشده.

پیرمردی در فروشگاه بزرگ شهروند توی صف صندوق گفت: میگذره…راستش!نگفت، من هم نگفتم. اما به هم نگاه کردیم، غم و سکوت توأمان و البته از اینکه همه چیز هنوز هست ، انگار احساس غرور میکنیم.
دوست داشتم وقتی نگاهم کرد و لبخند زد چیزی میگفت. این روزها آدم نیاز دارد حرف بزند، اما نمیزند. انگار همه گیج هستند و عصبانی. خیلی عصبانی. خیلی ها نمیتوانند و نمیدانند کجای قضیه هستند. جاها به هم ریخته، کسانی را میدیدم سلطنت طلب شدند که باور کردنی نبود، «چپ»که پشت ایران ایستاده، وقتی نظامیها را میکشند به جای خوشحالی غمگین میشود. اینها میدانند کجا بایستند ، خیلی ها نمیدانند کجا بایستند. نمیشود بحث کرد، فوری دعوا بالا میگیرد . خب ساده نیست جای خود را پیدا کردن. مثلا وقتی مردمی را میبینم در خیابان با اتومبیل رژه میروند و الله اکبر میگویند و پرچم تکان میدهند ، خوشحال میشوم اما ناگهان صدها دلخوری یادم می آید . دل ما صاف نیست. ما مردم ستم دیدهای هستیم این واقعیت است. گاه به بهانه های مسخره و نا موجه دخترها و پسرهایمان زندان رفته اند. آزادی های اجتماعی و سیاسی محدود بود.
برخی از ما بیکاری و فقر کشیدیم. سانسور و منزوی شدیم شاید چون با باندها کنار نیامدیم. ما گوشهای زندگی کردیم و نشستیم آن پایینها،چون عده ای بسیار باز نشستند و جای زیادی را گرفتند.
واقعیت اینکه اینجا آدمها جای خودشان نبوده اند. هر کی بیشتر و بهتر کار کرده، در پایین ترین جایگاه نگه داشته شده با حداقل حقوق در هر حوزه ای . خب ما یا من دلم صاف نیست.اما میدانم ستم عمیق تر زیر بار استعمار رفتن دسته جمعی و بدبختی دسته جمعی است، نابودی کشور. خرابی با نابودی یکی نیست. خرابی درست میشود شاید بشود اما نبودن یک کشور و یک ملت با نبودن آزادی یکسان نیست. پس حالا کنار همانهایی می ایستم که سر ایران هم صداییم.
اما نمیدانم آدمهایی که نمیدانند را باید درک کرد، حماقتها را درک کرد یا از اطراف خود حذف کرد؟
..،
صبح زود است.انفجار های پشت هم در مخازن نفت تهران! دود سیاه را میبینم، پخش میشود و شهر را میگیرد. آسمان آبی سیاه میشود، روز است و شب! تاریک و سیاه. مردم بیرون هستند… این سم وارد ریه ها میشود … میشود سرطان . آسم. مرضهای جدید.
ناگهان باران میگیرد . قطره های باران سمی میچسبد به شیشه ها.صحنه ای آخرالزمانی! پنجره ها را میبندیم. خانه میمانیم. هواکش ها خاموش. شهر ترسناک شده. ماشینها که اغلب رنگ سفید دارند حالا خاکستری و سیاه شده اند. در اخبار هشدار میدهند لباسهای آغشته به باران سمی را داخل کیسه بریزید و با سایر لباسها نشویید. برخی میگویندحالا سم وارد آبهای زیرزمینی شده و کسانی هم تکذیب میکنند.لباسهایی که بیرون پهن بود جمع میکنم و دوباره میشورم. پشت شیشه ها را پاک میکنم؛ دستمال را می اندازم دور. چند پرنده نای پرواز ندارند. یکی یکی می افتند پایین. صحنه های آخرالزمانی.
برخی ایرانیان خارج از کشور در لس آنجلس میرقصند و پرچم اسرائیل را تکان میدهند. در یونان کنار سفارت اسرائیل برای نتانیاهو گل سرخ برای تشکر میگذارند. این ایرانیها! را باید درک کرد یا حذف؟!
نفرت در من هر روز بیشتر اوج میگیرد. ما آدمهای دیروز نیستیم. ما شهروند معمولی نیستیم.یکایک ما سربازیم.
باید خودم را آرام کنم. نقاشی میکشم. شهری که میبینم را میکشم. نقاشی را هل میدهم زیر میز. خوش خیالم! شاید ماند! امید خوب است. هیوز هم درباره امید شعری گفته… امیدت را از دست نده…امیدت را از دست بدی زندگی بیابون برهوتی میشه…. یادم هست نوار کاست این دکلمه را داشتم و در جنگ ایران و عراق نوجوان بودم و بمباران بود و رفته بودیم شهریار، آنجا گوش میدادم.
روز قبل سال نو

روز قبل از سال نو است. رفتم خیابان. گفتند دستفروشها بساط کرده اند.
خرید نداشتم. هدفم پیدا کردن دوباره امید بود، امید به زندگی. دستفروشها ردیف چیده بودند. مردم میدیدند و بعضی میخریدند. لباس های نخی، گل تازه، وسایل هفت سین نوروز، کیف های رنگارنگ نه خیلی مرغوب، انباشته روی هم با قیمتهای نه چندان ارزان. برای عزیزانشان هدیه می خریدند. اولین سال بود بعد از نیم ساعت تحملم تمام شد و رفتم سمت خالی خیابان. سمنو و دو تا نان خریدم و برگشتم. پیاده. طولانی. دست یافتن به امید خیلی هم ساده نیست.
صبح که بیدار میشوم بیمارم. مثل سرماخوردگی. مدارا میکنم. روز بعد بدتر میشوم. روز سوم خیلی بد. گوش و سر درگیر شده. میرویم درمانگاه. خانم جوانی با روپوش سفید جلوی درمانگاه به گربه ها غذا میدهد. لابد از کارکنان درمانگاه است. گربه ها را با اسم صدا میکند. میروم اتاق دکتر منتظرش میمانم. میبینم همان خانم می آید روی صندلی پزشک می نشیند. به احترامش می ایستم.
نرفته شمال، مانده پای کار، پای بیماران و درمانگاهش. سه دختر کل درمانگاه را میچرخانند. موبایلش زنگ میخورد. دکتر دیگری است، خانم دکتر عزیزم تلاش میکند با مهربانی راضیش کند که ۱۵ فروردین بیاید سر کار. راضی نمیشود، اصرار میکند …
سرم برایم مینویسد. زیر سرم هستم صدای سه انفجار می آید. نزدیک درمانگاه همه چیز هست، هر چیزی که شاید هدف باشد. شهر این شکلی است مدرسه و بانک و مسجد و پادگان ودرمانگاه و خانه ها در هم تنیده. مسخره است هشدارهای تلویزیونهای خارجی.
پرستار و دکتر با شوخی و ترس میگویند پاشیم در بریم! کجا رو زد؟ کجا رو زد؟
کاش جنگ تمام شود و برای خانم دکتری که به گربه ها غذا میداد سبد گل ببرم. کاش جنگ تمام شود و لکنت پسر بچه خوب شود. کاش جنگ تمام شود و نقاشی هایم را بگذارم صفحه ام و با دوستانم درباره شان حرف بزنیم. کاش جنگ تمام شود…حالمان بهتر شود،اما کشته شده ها زنده نمیشوند،بچه های میناب مدرسه نمیروند بزرگ نمیشوند، بعضی خرابیها هرگز درست نمیشوند،مثلا نقاشی های سوخته و مجسمه های شکسته تکرار نمیشود، ساز شکسته تعمیر نمیشود ، مادر و پدر آن دختر یک ساله تبریزی زنده نمیشوند. پرنده ها زنده نمیشوند. اما باز هم ای کاش جنگ تمام شود و کاش حماقت از انسان رخت ببندد و لااقل آدمهای معمولی سرباز آدمکش ها نشوند و در لس آنجلس و برلین و استرالیا با پرچم جنایتکارها نرقصند و التماس جنگ و مرگ نکنند، کاش بفهمند، بفهمند دستشان به خون بسیاری آلوده است.
جنگ شکستن زنهاست و شکستن مردها. شکستن است. شکستن از درون. کاش میشد بلند داد زد. بعد از هر صدای انفجاری بلند داد زد. اما نمیشود.
دختر دوستم بعد از هر انفجار گریه میکند.مادرش گفت. دلداریش میدهند . گفت با هر ساختمان فرو میریزد . پیش از این دختر معمولی بود که یا سولار میرفت یا کاشت ناخن یا سر کارش در بوتیک لباس. حالا فقط در گوشش صدای انفجار است. ماه اسفند نه حقوق گرفته نه عیدی. و شاید بعد از عید هم بیکار شود چون رئیسش گفته باید تعدیل کنیم.
جنگ، دوست من است که پدر بیمارش را بیمارستان جواب کرد چون شرایط جنگی است و آماده باش هستند. پدرش در خانه مرد. جنگ، استادی است که با خانواده اش ترور شد چون دانشمند بود. اینجا دانشمند بودن جرم است، در کشور شماها که شلیک میکنید هم آیا استاد و دانشمند بودن جرم است و سزاوار ترور؟
جنگی ناجوانمردانه بی دلیل ،با بهانه های واهی، که سازمان های حقوق بشری تشویقش کردند، جایزه بگیران صلح ما بی هیچ شرمی تشویقش کردند. عکس جایزه صلح بگیر ما خانم شیرین عبادی را کنار جنگ طلبان میبینم، فرومیپاشم. من از آنهایی هستم که وقتی جایزه گرفت برای استقبالش فرودگاه رفتم، آن روز برایم افتخار بود،اما حالا او آدم دیگری است. چطور انسان اینقدر تنزل میکند. چطور جایزه صلح میگیرد و جنگ طلب میشود؟! حالا شک دارم! شاید امثال او فروپاشیده اند نه من و ما. ما هنوز ایستاده ایم. ما هستیم. در این زمان و مکان جای درست تاریخ هستیم . همین کافیست. وگرنه «همه میمیرند»
.
نخست وزیر اسپانیا زیربار جنگ با ایران هیچجوره نرفته. حرفش را هم عوض نکرده .به افتخارش فیلمی از اسپانیا میبینم. درباره معلمی کاریزماتیک قبل از فاشیسم ژنرال فرانکو. به نام «معلمی که وعده دریا داد»
.
اسفند هر سال نارنج میکارم. امسال هم کاشتم اما سبز نشد .امروز گلدانها با خاک خشک را خم کردم توی سطل زباله، ناامید. دیدم چند هسته سبز شده! ذوق زده و لبخندزنان به اهل خانه نشانشان دادم. نگهشان داشتم، اینها فرق دارند،هر چقدر هم کم باشند مراقبت میکنم بزرگ شوند. اینها معنای امیدند وسط جنگ.
شاید حالمان خوب شد، شاید کم کم دوباره توانستیم به زیست عادی برگردیم، میشنوم جاهایی تظاهرات ضد جنگ شده. میشنوم جاهای برای مقاومت ایران سوت و دست میزنند برای مقاومتی که نمیدانم کجای تاریخ مشابهش هست . ایرانی که سالها مورد تحقیر بوده حتی بعد از مورد حمله قرار گرفتن در سازمان ملل تحقیر شد، حالا سرش بالاست با این همه هزینه، ولی سرش بالاست. مثل سالهای دکتر مصدق و ملی شدن نفت و پایین کشیدن تابلوی انگلیس از شرکت نفت در جنوب. یادش به خیر دکتر مصدق که در سخنرانی اش با بغض گفت «گرچه ملت ایران برهنه و گرسنه است، اما تصمیم دارد به هر قیمت که شده آزادی خود را تحصیل نماید.» او در تالار استقلال آمریکا برای اولین بار چند جمله به فارسی سخن گفت و برای اولین بار از زبان فارسی به سایر زبانها ترجمه کردند.
زنده باد ایران و درود بر انسانهای آزاده. مرگ و ننگ بر استعمار و جنگ و فقر و جهل.
.
بهارتان سبز