آزاده ثبوت
چهار شنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
صحنههای رقص و شادیِ بخشی از دیاسپورای ایرانی در پی حملات رژیم صهیونسیتی به ایران، صرفاً یک واکنش احساسی نبود؛ نشانهی یک گسست عمیق اخلاقی و سیاسی بود. این لحظه، عریانکنندهی نوعی سیاستِ انکار بود: انکار پیوند، انکار مسئولیت، و انکار سرنوشت مشترک با مردمی که زیر بمباران زندگی میکنند.
تبعید فقط جابهجایی جغرافیایی نیست؛ میتواند به جابهجایی اخلاقی نیز بدل شود. بخشی از دیاسپورا در طول سالها، بهجای بازسازی پیوندی انتقادی با جامعهی ایران، نوعی سیاستِ انتقام را درونی کرده است. در این منطق، «رژیم» چنان با «کشور» یکی میشود که هر ضربهای به خاک ایران، بهمثابه ضربهای به قدرت تلقی میگردد.
آنچه در این لحظه آشکار شد، چیزی فراتر از خشم سیاسی است. نوعی سیاستِ نفی است: اگر من نتوانستم در آنجا زندگی کنم، اگر آن ساختار مرا بیرون راند، پس هیچکس نباید در آنجا زندگیِ قابلتحملی داشته باشد. این منطق، حتی اگر ناخودآگاه باشد، به سیاستِ زمینِ سوخته شباهت دارد. رنج به ابزار مشروعیتبخشِ ویرانی بدل میشود.
دههها سرکوب، زندان، اعدام، سانسور و شکست اصلاحطلبی، بسیاری را به این نقطه رسانده که هرگونه تحول درونی را ناممکن بدانند. این یأس تاریخی واقعی است. اما یأس، مسئولیت اخلاقی را تعلیق نمیکند.
مسئله این است که آیا میتوان برای آزادی، از منطق نابودی استقبال کرد؟ آیا میتوان مدعی رهایی بود و همزمان نسبت به فروپاشی زندگی روزمرهی میلیونها انسان بیتفاوت ماند؟
گفتمان سلطنتطلب در تبعید صرفا از دل «تروما» برنخاسته است. در پس آن، روایتِ ازدسترفتن قدرتِ نخبگان و رؤیای بازگشت به نظمی قرار دارد که ایران را در مدار سرمایهداری جهانی، تحت هدایت یک طبقهی ممتاز، تثبیت میکرد. در این چشمانداز، آنچه سوگوارش هستند صرفاً آزادی نیست، بلکه نوعی اقتدار اقتصادی و ژئوپولیتیکِ ازدسترفته است. بنابراین نزاع کنونی فقط میان «استبداد و دموکراسی» نیست؛ بلکه میان اشکال متفاوتی از قدرت، سرمایه و حاکمیت است.
آنچه در خیابانهای برخی شهرهای اروپایی پس از حمله نظامی به ایران دیدیم، فقط رقص نبود؛ لحظهای از عریانشدن یک حقیقت سیاسی بود. بخشی از دیاسپورای ایرانی نهتنها از جنگ نگران نشد، بلکه آن را جشن گرفت. این دیگر صرفاً اختلاف نظر سیاسی نیست. این نقطهای است که سیاست به بیاعتنایی اخلاقی تبدیل میشود.
بخشی از دیاسپورا به نقطهای رسیده که ایران را تنها از طریق نفی میشناسد. «اگر آنجا برای من قابلزندگی نبود، پس نباید برای هیچکس زیست پذیر باشد.» این منطق، سیاست آزادی نیست؛ سیاست انتقام است. سیاستی که رنج شخصی را به مجوز اخلاقی برای ویرانی جمعی تبدیل میکند.
اقتدارگرایی فقط زندان و سرکوب تولید نمیکند؛ سوژههایی تولید میکند که منطق خشونت را درونی میکنند. سالها تحقیر، شکست سیاسی و تبعید، در برخی موارد به آرزوی فروپاشی کامل جامعه بدل شده است. قربانی، ناخودآگاه زبانِ عامل خشونت را تکرار میکند: نابودی بهعنوان راهحل. این همان لحظهای است که استبداد پیروز میشود، حتی بیرون از مرزهای خود.
کانون زنان ایرانی