(تصویر افزودهٔ اندیشهٔ نو است.)
شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴
با کشورم چه رفته است؟
این یکی از تلخترین پارادوکسهای یک جامعهٔ عمیقاً زخمیست؛ آنجا که رنج آنقدر مزمن و افقها آنقدر بسته به نظر می آیند که صدای بمب برای برخی نهفقط نشانهٔ ویرانی، بلکه نشانه «پایانِ یک بنبست» تعبیر میشود. این شادی، که می توان آن را بهعنوان فریادِ یک درماندگی و خستگیِ تاریخیست درک کرد، همزمان واکنشی است که لزوماً از دلِ ماهیتی رهاییبخش یا خصلتی انقلابی برنمیآید. چهبسا بیش از آنکه بیانگر قدرت جمعی باشد، واکنشی دفاعی در برابر احساس انسداد و بیآیندگی است.
تجربههای تاریخی نشان داده است آنچه با عنوان «دخالتِ بشردوستانه» عرضه میشود در عمل غالباً به چرخهای تازه از خشونت، بیثباتی، و ویرانی انجامیده است. این همان تناقضِ دردناک است: جایی که «برای پیروز شدن باید تسلیم شد» به منطقی ناگفته بدل میشود و در سکوت راهنمای تصمیمها میگردد. تسلیم به نیرویی بیرونی با امید گشایش، اما با پیامدهایی که میتواند خانمانسوز باشد.
اما کودکان در میانه این دوگانه میمانند: وحشتِ آژیر و خرابی از یکسو، و هلهله بزرگترها، با فرود آمدن بمب ها، از سوی دیگر. آنان توانِ فهمِ پیچیدگیِ سیاست را ندارند؛ آنچه در ذهنشان شکل میگیرد و در جانشان مینشیند احساسِ ناایمنی و آشفتگیِ معناهاست، وقتی ناامنی و شادی درهم میآمیزد و جهان همزمان ترسناک و شادیآفرین میشود؛ وقتی ذهن میآموزد که مهاجمان میتوانند “دوست” نامیده شوند.
از نگاه روانشناسی، قرار گرفتن کودک در معرض جنگ و همزمان دیدن واکنشهای متناقض بزرگسالان، نوعی تعارض عمیق در ذهن او ایجاد میکند. کودک تهدید واقعی را با بدن و دستگاه عصبی خود حس میکند، اما وقتی همان رویداد از سوی اطرافیان با معنا یا هیجان مثبت همراه میشود، در درک «خطر» و «امنیت» دچار سردرگمی میگردد. پژوهشها نشان میدهد چنین شرایطی خطر شکلگیری دلبستگی ناایمنِ آشفته را افزایش میدهد؛ حالتی که در آن منبع امنیت، همزمان منبع ترس است. پیامد این وضعیت میتواند نشانههای استرس پس از سانحه، گوشبهزنگی مداوم، اختلال در تنظیم هیجان و تزلزل در اعتماد باشد. همچنین وقتی خشونت با برچسبهای مثبت توجیه میشود، دستگاه معنایی و اخلاقی کودک آسیب میبیند و مرزهای خوب و بد در ذهن او دچار ابهام میشود. در بلندمدت، این تجربهها میتواند احساس امنیت بنیادین و انسجام هویت را تضعیف کند.
امروز، در حمله به دبستان دخترانه شجره در میناب، هرمزگان، دهها دانشآموز قربانی شدند؛ ۲۰ دانشآموز کشته و ۶۰ دانشآموز زخمی. این اعداد فقط آمار نیستند؛ هر یک جهانی ناتماماند و هر کلاسِ خالی، نشانی از زخمی ست که بر جان خانواده ها و بر روان یک نسل نقش میبندد.
می گویند جنگ هزینه دارد. بله جنگ هزینه دارد، اما پرسش این است که چه کسی این هزینه را، این قربانیان را انتخاب میکند؟
حتی در چارچوب قواعد جنگ تأکید میشود که غیرنظامیان ، بهویژه کودکان، هرگز موضوع «انتخابِ مشروع» نیستند. با اینحال، آنگاه که خشونت عادیسازی میشود و تصمیمها در هرمهای قدرت، از رأس حاکمیت تا مجریان و توجیهگرانش، گرفته میشود، انسانها آرامآرام به «عدد» فروکاسته میشوند؛ به سطری در گزارشها و به «هزینهٔ جنگ». در چنین منطقِ سرد و ابزاری، ارزش ذاتی انسان در محاسبات قدرت رنگ میبازد و جانها تنها به ارقامی قابل جابهجایی تقلیل مییابند.