قاسم قرهداغی
سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴
در فضای سیاسی امروز، واژه «چپ» بهشکلی عجیب و نگرانکننده از یک مفهوم نظری و تاریخی به یک ناسزا تقلیل یافته است. این تقلیل بیش از آنکه دربارهٔ چپ چیزی بگوید دربارهٔ بحران فهم سیاسی ماست. ما با نسلی از مخالفان جمهوری اسلامی روبهرو هستیم که خود را دشمن استبداد میدانند، اما در زبان و روش همان سازوکار حذف و تحقیر را بازتولید میکنند. هر مخالفتی که با روایت مسلط آنها همخوان نباشد بهسرعت «چپ» خوانده میشود فقط بهعنوان برچسبی برای بیاعتبارسازی.
مسئله این نیست که همهٔ جریانهای چپ بینقص بودهاند. تاریخ قرن بیستم، از اقتدارگرایی شوروی تا تجربههای شکستخوردهٔ سوسیالیسم دولتی، پروندهای پیچیده و گاه تاریک پیش روی ما میگذارد. اما آنچه امروز رخ میدهد نقد مستند آن تجربهها نیست، بلکه تحریف یک سنت فکری چندصدساله و فروکاستن آن به یک فحش خیابانی است. این رفتار نشانهٔ نخواندن تاریخ است، نه نشانهٔ عمق تحلیل.
تناقض وقتی عریانتر میشود که میبینیم بسیاری از کسانی که «چپ» را ناسزا میدانند، خود در کشورهایی زندگی میکنند که ستونهای اصلی نظم اجتماعیشان بر دوش جنبشهای کارگری و احزاب سوسیالدموکرات بنا شده است؛ کشورهایی چون کانادا، آلمان، سوئد، فرانسه یا بریتانیا. ساختار دولت رفاه، بیمههای اجتماعی، نظامهای درمان همگانی، آموزش عمومی گسترده، قوانین ضدتبعیض و حقوق کار، حاصل توافق نخبگان سرمایهدار نبود؛ بلکه نتیجهی دههها اعتصاب، زندان، سرکوب و مبارزه نیروهایی بود که در زمان خود «چپ» نامیده میشدند.
این دستاوردها از آسمان نیفتادهاند. هشت ساعت کار در روز، تعطیلات آخر هفته، مرخصی با حقوق، حداقل دستمزد، بیمه بیکاری، بازنشستگی، ممنوعیت کار کودکان، ایمنی محیط کار، حق اعتصاب و حق تشکیل اتحادیه، همگی محصول کشمکشهای سخت اجتماعی بودهاند. آموزش عمومی و دانشگاههای یارانهای، واٰکسیناسیون سراسری، درمان همگانی، مسکن اجتماعی، مالیات تصاعدی بر ثروتهای کلان و مهار انحصار شرکتهای بزرگ، همه در بستر منازعه میان سرمایه و کار شکل گرفتهاند. حتی بسیاری از حقوق مدنی که امروز بدیهی میپنداریم – از حق رأی عمومی طبقات کارگر و زنان تا قوانین ضدتبعیض نژادی و جنسیتی – بدون فشار جنبشهای عدالتخواه به رسمیت شناخته نمیشدند.
عجیب آنجاست که ما از بیمه بیکاری استفاده میکنیم، از درمان عمومی بهره میبریم، از آزادی تجمع دفاع میکنیم و از حقوق اقلیتهای جنسی در غرب سود میبریم، اما همزمان «چپ» را منشأ ویرانی معرفی میکنیم؛ گویی این ساختارها محصول خیرخواهی ذاتی بازار آزاد یا لطف دولتهای محافظهکار بوده است. این دوگانگی، فقط یک تناقض نظری نیست؛ نشانه نوعی گسست آگاهی تاریخی است.
در سطحی عمیقتر، ما با بحران فهم طیفهای سیاسی روبهرو هستیم. تجربه شخصی ما در بحثهای روزمره نشان میدهد که بسیاری از کسانی که دیگران را «چپ» خطاب میکنند، خود در عمل از سیاستهای بازتوزیعی، حمایتهای اجتماعی و محدودسازی قدرت سرمایه دفاع میکنند؛ یعنی دقیقاً همان مؤلفههایی که در ادبیات علوم سیاسی در حوزه چپ میگنجند. هنگامی که آنها را به انجام آزمون تعیین گرایش سیاسی در سایت politicalcompass.org هدایت میکنیم، نتایج غافلگیرکننده است. برخی با تعجب سکوت میکنند، برخی نتیجه را انکار میکنند. این واکنشها نشان میدهد مسئله، نه صرفاً اختلاف نظر، بلکه ناآگاهی از جایگاه واقعی خود در نقشه سیاست است.
برچسب «چپول» در این میان، بیش از آنکه حمله به یک جریان فکری باشد، ابزار سادهسازی ذهنی است؛ روشی برای فرار از گفتوگوی پیچیده. ما به جای آنکه درباره نسبت دولت و بازار، عدالت و آزادی، دین و سیاست یا مدلهای توسعه بحث کنیم، به یک واژه تحقیرآمیز پناه میبریم. این همان منطق دوگانهسازی است که هر نظام تمامیتخواهی برای حذف مخالف به کار میبرد: یا با ما، یا علیه ما. اگر ما واقعاً مخالف جمهوری اسلامی و هر شکل از دیکتاتوری هستیم، باید نخست این منطق را در زبان و ذهن خود بشکنیم.
نقد چپ، ضروری و مشروع است. همانگونه که نقد راست، لیبرالیسم یا سلطنتطلبی نیز ضروری است. اما نقد، با فحاشی تفاوت دارد. نقد، بر پایه مطالعه و تحلیل تاریخی استوار است؛ فحاشی، بر پایه خشم و هویتسازی. ما اگر مدعی بلوغ سیاسی هستیم، باید بتوانیم هم از خطاهای تاریخی جریانهای چپ سخن بگوییم و هم سهم آنها را در گسترش حقوق اجتماعی انکار نکنیم. حذف یکی به سود دیگری، تحریف تاریخ است.
اگر قرار است آیندهای متفاوت بسازیم، باید از شرم ناآگاهی عبور کنیم و پیش از هر برچسبی، تاریخ بخوانیم. بسیاری از بدیهیاتی که امروز با آن زندگی میکنیم، نتیجه خون و زندان کسانی است که زمانی «چپ» نامیده میشدند. نادیده گرفتن این واقعیت، نه شجاعت سیاسی، بلکه بیانصافی تاریخی است.
برگرفته از کانال تلگرامی آوای بوف