ترانه بنییعقوب، کانون زنانی ایرانی
شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴
چهاردهم بهمن بازارچهٔ جنتآباد تهران در آتش سوخت. دو هفته گذشته است، اما برای کسانی که آن روز ایستاده بودند و شعلهها را نگاه میکردند زمان همانجا متوقف شد. این فقط سوختن یک غرفه نبود؛ سوختن یک سال رفتوآمد، چند ماه دوندگی برای گرفتن مجوز، و ساعتهای بیپایان طراحی و ساخت بود. غرفهای که با دوندگیهای رایگان گرفته بودند، اما برایش بهای سنگینی پرداختند، با انرژی، با آبرو، و با امید.

این غرفهٔ کوچک در بازارچهٔ جنتآباد متعلق به گروهی از قربانیان اسیدپاشی و افراد دارای معلولیت بود، آدمهایی که هر کدامشان پیش از این هم یک بار در زندگی سوختهاند. این بار فقط مغازهشان نبود که خاکستر شد.
انگار فرزند نوپایمان را از دست دادیم
آرزو هاشمینژاد، قربانی اسیدپاشی، از همان روز اول، طراحی غرفه را با وسواس آغاز کرد. ستایش و نادیا کنارش بودند؛ از چیدمان قفسهها تا نور، از رنگ دیوار تا جای هر اثر، همهچیز حسابشده بود. آثار هنری مختلف در این غرفه گرد هم آمده بود؛ از تابلوهای نقاشی و صنایعدستی تا کار چوب، مجسمههای خمیری، میناکاری، سنگ مصنوعی، نقره، شمع، اکسسوری، سوزندوزی و چرمدوزی. آنقدر اثر آورده بودند که دیوارها را با هنرشان «کاغذ» کرده بودند.
برای دکور حتی وسایل شخصیشان را آوردند؛ لامپ، قفسه و جزئیاتی که یک غرفه ساده را به خانه تبدیل میکرد. بارها با ماشین شخصیشان وسایل را جابهجا کردند. در همین دو هفته کوتاه، همسایهها از متفاوت بودن مغازهشان میگفتند. مشتریها میایستادند، نگاه میکردند و سفارش میدادند و همهچیز بهظاهر خوب پیش میرفت. هر روز یک ساعت و نیم از محل زندگیشان تا اینجا در راه بودند و تا نیمهشب کار میکردند، اما خسته نمیشدند.
آرزو میگوید: «آن روز که مغازه سوخت، انگار بچهمان را از دست دادیم. گفتیم شاید چیزی مانده باشد، اما هیچچیز نمانده بود. آتش از پشت غرفه ما شروع شد و خیلی به ما نزدیک بود.»
برآورد خسارت بیش از یک میلیارد تومان است، اما عدد چیزی را توضیح نمیدهد. چطور میشود برای جایی که با عشق ساختهشده قیمت تعیین کرد؟
هویت دوباره سوخت

محسن مرتضوی، ۴۰ ساله، در این آتشسوزی تابلوی معرق خود را از دست داد. او میگوید: «کسی که قربانی اسیدپاشی میشود، هویتش تغییر میکند. این تابلوها بخشی از خودم بودند و هیچوقت از خودم جدایشان نمیکردم. همزمان با جابهجایی دفتر انجمن تصمیم گرفتم آنها را بیاورم اینجا. حاصل کار یک آدم سوخته بود و باز هم سوخت.» دیوارهای غرفه را با تابلوهایش پوشانده بودند؛ حالا نه دیواری مانده و نه تابلویی.
سه روز برای هر کیف

کبری پورمحمد اورنگی با معلولیت سی پی زندگی میکند؛ اختلالی که از بدو تولد حرکت و گفتارش را تحت تأثیر قرار داده است. او ۱۸ کیف دستدوز به بازارچه آورده بود. هزینه مواد اولیه آنها حدود ۲۳ میلیون تومان میشد، اما هزینه اصلی زمان بود. برای دوخت هر کیف حدود سه روز وقت میگذاشت؛ از برش و لیزر تا دوخت و پرداخت نهایی. همه مراحل را خودش انجام میداد.
کبری میگوید: «بهترین کارهایمان را آوردیم. توقع حمایت داریم. مقصر دانستن کسی چیزی را برنمیگرداند. باید این هزینهها جبران شود.» خسارت فقط مالی نیست؛ وقتی کسی با چنین شرایطی ماهها زمان صرف میکند، سوختن آثارش یعنی سوختن بخشی از اعتمادبهنفس، امیدش و زندگیاش
امیدمان در آتش این بازارچه سوخت

یزدان کاویاننژاد از سال ۹۲ و پس از یک تصادف ویلچرنشین شد. هشت سال است کارگاه تولید صنایعدستی دارد؛ معرق، مشبک، رزین و منبت. برای ثبت مؤسسهای باهدف توانافزایی افراد دارای معلولیت اقدام کردهاند، اما هنوز پاسخی دریافت نکردهاند. اینطوری بود که در کنار بچههای برخاسته از اسیدپاشی قرار گرفتند و تصمیم گرفتند در کنار هم آثارشان را ارائه دهند. «بعد از پیگیریهای زیاد توانستیم این غرفه را بگیریم. بچهها کارهایی که شاید یک سال رویش کار کرده بودند، آوردند. امید داشتیم شاید فروش شب عید دستمان را بگیرد و انگیزهای برای ادامه باشد.»
یزدان میگوید: «جز ضرر مالی، ضرر معنوی هم دیدیم. امیدمان در آتش این بازارچه سوخت.»
از همان روز اول گفتیم برق مشکل دارد
سید مهدی موسوی که از بدو تولد پای چپش قطع است، برای قفسهبندی و کانتر غرفه سرمایهگذاری کرده بود. او میگوید از همان ابتدا متوجه مشکل سیستم برق و اتصالیها شده بودند. اطلاع دادند و پیگیری کردند، اما توجهی نشد.

بچهها ساعتها در راه بودند تا به بازار برسند. بسیاری از این آثار در گوشه خانهها و با وجود معلولیتهای شدید ساختهشده بود. حالا چیزی جز خاکستر از آنها باقی نمانده است. خوشبختانه کسی آسیب جسمی ندید، اما آسیبی که بر روح و انگیزه آنها وارد شده، به این سادگی جبران نمیشود.
ما زندهایم؛ باید دوباره بلند شویم
این روایت برای جلب ترحم نیست. این افراد پیش از این هم از دل فاجعه برخاستهاند و بلدند دوباره بایستند، اما ایستادن بی هزینه نیست. امروز آنها نیاز به حمایت دارند؛ نه برای شروع از صفر، بلکه برای ادامه مسیری که با زحمت ساختهاند. این حمایت میتواند به شکل جبران خسارت مالی، تأمین مواد اولیه، در اختیار گذاشتن فضایی امن و استاندارد یا حتی خرید آثارشان باشد.

این غرفه فقط یک مغازه نبود؛ نشانهای بود از اینکه معلولیت ناتوانی نیست و قربانی اسیدپاشی بودن پایان زندگی نیست. هنر برای آنها راهی است برای بازسازی هویت و بازگشت به جامعه.
آنها میگویند: «اگر حمایت شویم، دوبارهکار میکنیم.»
دیگر پرسش این نیست که چه کسی مقصر بود؛ سؤال این است که ما، بعد از این آتش، چه مسئولیتی بر عهدهداریم و برای روشن ماندن این چراغ چه خواهیم کرد؟
