مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، در همایش داووس، ۳۰ دی ۱۴۰۴ (۲۰ ژانویه ۲۰۲۶)
پنجشنبه ۲ بهمن ۱۴۰۴
ترجمهٔ مینا آگاه – اندیشهٔ نو
توضیح: صحبتهای سیاستمدارانی که درست در وسط کوران حوادث قرار دارند، حتی وقتی تأمین منافع طبقات بالای جامعه را نمایندگی میکنند، گاه بسیار روشنگر و افشاگرانه است. صحبتهای روز سهشنبه ۳۰ دی مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، در همایش داووس را- که حاکی از آن است که کانادا زیر فشار تهدیدهای آمریکا بهدنبال راهکارهایی برای تثبیت وضعیت خودش است- اگرچه پُر از لفاظیهای «آشنا» است، بهدلیل همین روشنگر و افشاگرانه بودن برای ترجمه برگزیدهام. (مینا آگاه)
متن سخنرانی
متشکرم؛ بودن در کنار شما امشب، در این لحظهٔ سرنوشتساز که کانادا و جهان از آن عبور میکنند، هم مایهٔ خرسندی است و هم یک وظیفه.
امروز دربارهٔ گسستی در نظم جهانی سخن خواهم گفت که پایان یک خیالِ خوش و آغاز یک واقعیتِ خشن است؛ واقعیتی که در آن ژئوپلیتیک، یعنی ژئوپلیتیکِ قدرتهای بزرگ و مسلط، دیگر تابع هیچ حد و مرزی و هیچ قید و بندی نیست.
در عین حال، مایلم تأکید کنم که دیگر کشورها، بهویژه قدرتهای میانی مانند کانادا، ناتوان نیستند. آنها این توانایی را دارند که نظمی نو بنا کنند، نظمی که ارزشهای ما را در بر گیرد، از جمله احترام به حقوق بشر، توسعهٔ پایدار، همبستگی، حاکمیت و تمامیت ارضی دولتهای گوناگون. قدرتِ کمقدرتترها از صداقت آغاز میشود.
به نظر میرسد هر روز به ما یادآوری میشود که در دوران رقابت قدرتهای بزرگ زندگی میکنیم؛ اینکه نظم مبتنی بر قواعد رو به افول است؛ اینکه قدرتمندان هر کاری که بتوانند میکنند و ضعیفان ناگزیرند هر آنچه باید تحمل کنند.
و این گفتهٔ منسوب به توسیدید۱ چنین به نظر می آید که گویی بهمثابهٔ منطق طبیعی روابط بینالملل امری اجتنابناپذیر است، که بار دیگر خود را تحمیل میکند. و در برابر این منطق، گرایشی نیرومند شکل میگیرد تا کشورها برای کنار آمدن همراهی کنند، سازش کنند، از دردسر بپرهیزند، و امیدوار باشند که تمکین امنیت به ارمغان آورد. اما چنین نخواهد شد.
پس گزینههای ما چیست؟
در سال ۱۹۷۸، واتسلاو هاول مخالف سیاسی اهل چک- که بعدها رئیسجمهور شد- مقالهای نوشت با عنوان «قدرت بیقدرتان» و در آن پرسشی ساده مطرح کرد: نظام کمونیستی حاکم چگونه خود را حفظ میکرد؟
و پاسخ او با یک بقال آغاز میشود.
هر صبح، این مغازهدار تابلویی در ویترین میگذارد با این شعار: «کارگران جهان متحد شوید». او به آن باور ندارد؛ هیچکس باور ندارد؛ اما با این حال تابلو را نصب میکند تا دردسری پیش نیاید، برای اعلام تمکین، و برای کنار آمدن. و چون هر مغازهداری در هر خیابانی همین کار را میکند، نظام پابرجا میماند- نهفقط از طریق خشونت، بلکه از راه مشارکت مردم عادی در آیینهایی که خودشان در خلوت میدانند دروغین است. هاول این وضع را «زیستن در درون دروغ» نامید.
قدرت نظام نه از حقیقت آن، بلکه از آمادگی همگانی برای ایفای نقشی سرچشمه میگیرد که میگوید آن قدرت حقیقت دارد و شکنندگی آن نیز از همینجا ناشی میشود. وقتی حتی یک نفر از ایفای این نقش دست بکشد، وقتی بقال تابلویش را پایین بیاورد، توهّم آغاز به ترک خوردن میکند. دوستان، زمان آن فرا رسیده است که شرکتها و کشورها تابلوهای خود را پایین بیاورند.
کشورهایی مانند کانادا دههها در چارچوب آنچه «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد» مینامیدیم شکوفا شدند. ما به نهادهای آن پیوستیم، اصولش را ستودیم، و از قابلیت پیشبینی آن بهرهمند شدیم. و بهواسطهٔ همین امر توانستیم تحت چتر حمایتی آن سیاستهای خارجی مبتنی بر ارزشهایمان را دنبال کنیم.
ما میدانستیم که روایت نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد تا حدی نادرست است؛ اینکه قدرتمندترینها هرگاه بهصرفه باشد خود را از قواعد مستثنا میکنند؛ اینکه قواعد تجاری بهصورت نامتقارن اجرا میشود. و میدانستیم که حقوق بینالملل با شدت و سختگیری متفاوتی اعمال میشود، بسته به اینکه متهم یا قربانی چه کسی باشد. اما این خیال مفید بود، و بهویژه هژمونی آمریکا به فراهمسازی کالاهای عمومی به ما کمک کرد: آبراههای آزاد، نظام مالی با ثبات، امنیت جمعی، و پشتیبانی از چارچوبهای حلوفصل اختلافها.
پس ما تابلو را در ویترین گذاشتیم. در آیینها مشارکت کردیم و تا حد زیادی از نشان دادن شکاف میان شعار و واقعیت پرهیز نمودیم. این معامله دیگر کارآمد نیست. بگذارید صریح باشم: ما در میانهٔ یک گسست قرار داریم، نه یک گذار.
در دو دههٔ گذشته، مجموعهای از بحرانها در حوزههای مالی، بهداشتی، انرژی، و ژئوپلیتیک خطرات ادغام افراطی جهانی را آشکار کردهاند.
در دورهٔ اخیر، قدرتهای بزرگ آغاز کردهاند به استفاده از ادغام اقتصادی بهمثابهٔ سلاح؛ عوارض (تعرفههای) گمرکی بهعنوان اهرم فشار، زیرساختهای مالی بهعنوان ابزار اجبار، و زنجیرههای تأمین بهعنوان آسیبپذیریهایی برای بهرهبرداری. وقتی ادغام باعث وابستگی و زیر سلطه شدن شما شود، دیگر نمیتوان در توهّم «منفعت متقابل از طریق ادغام» زندگی کرد.
نهادهای چندجانبهای که قدرتهای میانی بر آنها تکیه کردهاند- سازمان تجارت جهانی، سازمان ملل متحد، و کنفرانس تغییرات آبوهوایی (COP)- خودِ ساختار، و بهطور دقیقتر، معماری حل جمعی مسائل در معرض تهدید قرار گرفته است. و در نتیجه، بسیاری از کشورها به این نتیجه رسیدهاند که باید در حوزههای انرژی، غذا، مواد معدنی حیاتی، امور مالی، و زنجیرههای تأمین استقلال راهبردی بیشتری کسب کنند.
و این گرایش قابل درک است. کشوری که نتواند خودش را تغذیه کند، سوخت خودش را تأمین کند یا از خودش دفاع کند گزینههای اندکی دارد. وقتی قواعد موجود دیگر از شما محافظت نمیکنند، باید خودتان از خودتان محافظت کنید.
اما بیایید با چشمانی باز ببینیم این مسیر به کجا میانجامد.
جهان متشکل از دژها فقیرتر، شکنندهتر، و کمدوامتر خواهد بود. و حقیقت دیگری نیز وجود دارد: اگر قدرتهای بزرگ حتی تظاهر به پایبندی به قواعد و ارزشها را کنار بگذارند و بیمهار در پیِ قدرت و منافع خودشان باشند، دستاوردهای مبتنی بر معاملهگری بهسختی قابل ادامه دادن خواهد بود. هژمونها نمیتوانند روابطشان را بهطور مستمر به منبع درآمد تبدیل کنند. متحدان برای پوشش دادن ریسک ناشی از عدمقطعیت به تنوعبخشی روی خواهند آورد. آنها برای بازسازی حاکمیت- حاکمیتی که زمانی بر قواعد استوار بود و هرچه بیشتر بر توان ایستادگی در برابر فشار متکی خواهد شد- خودشان را بیمه میکنند و گزینههایشان را افزایش میدهند. حاضران در این سالن میدانند که این همان مدیریت کلاسیک ریسک است. مدیریت ریسک هزینه دارد، اما هزینهٔ خودمختاری راهبردی و حاکمیت نیز میتواند بهصورت مشترک تأمین شود.
سرمایهگذاریهای جمعی در تابآوری ارزانتر از آن است که هر کشور بهتنهایی قلعهٔ خودش را بسازد. استانداردهای مشترک تکهتکه شدن را کاهش میدهد. مکملها نتیجهٔ جمعی مثبت دارند. مسئله برای قدرتهای میانی مانند کانادا این نیست که آیا باید خودشان را با واقعیت جدید تطبیق دهند یا نه- باید تطبیق دهند. مسئله این است که آیا صرفاً با بلندتر کردن دیوارها واکنش نشان دهیم، یا اینکه بتوانیم اقدامی بلندپروازانهتر و فراتر انجام دهیم.
کانادا از نخستین کشورهایی بود که به این زنگ خطر واکنش نشان داد و ما را به بازنگری بنیادین در موضع راهبردی خودش واداشت. مردم کانادا میدانند که فرضیات قدیمی و راحت ما مبنی بر اینکه جغرافیا و عضویت در اتحادها بهطور خودکار رفاه و امنیت میآورد دیگر معتبر نیست. رویکرد جدید ما بر آن است که هم ارزشها را رعایت کنیم و هم واقعگرایانه عمل کنیم، آنگونه که الکساندر اشتوب، رئیسجمهور فنلاند، آن را «واقعگرایی مبتنی بر ارزشها» نامیده است.
به بیان دیگر، ما میخواهیم هم اصولگرا و هم عملگرا باشیم- اصولگرا در پایبندی به ارزشهای بنیادین، حاکمیت، تمامیت ارضی، منع استفاده از زور مگر در چارچوب منشور سازمان ملل متحد، و احترام به حقوق بشر؛ و عملگرا در اینکه میدانیم پیشرفت اغلب گامبهگام است، منافع کشورها متفاوت است، و همهٔ همتایان ما لزوماً دارای همهٔ ارزشهای ما نیستند.
از این رو، ما بهصورت گسترده و راهبردی با چشمانی باز وارد تعامل میشویم. ما جهان را آنگونه که هست فعالانه میپذیریم، نه اینکه در انتظار جهانی بمانیم که آرزویش را داریم.
ما روابط خودمان را تنظیم میکنیم تا عمق آنها بازتابدهندهٔ ارزشهایمان باشد و با در نظر گرفتن تغییرپذیری جهان، خطرات ناشی از این وضع و اهمیت آن برای آینده، تعامل گسترده را در اولویت قرار میدهیم تا نفوذمان را حداکثر کنیم. و دیگر صرفاً به قدرتِ ارزشهایمان تکیه نمیکنیم، بلکه به ارزشِ قدرتمان نیز اتکا داریم. ما این قدرت را در داخل کشور میسازیم.
از زمان روی کار آمدن دولت من، مالیات بر درآمدها، بر عایدی سرمایه و بر سرمایهگذاریهای کسبوکار، را کاهش دادهایم. همهٔ موانع فدرال بر سر تجارت بیناستانی را برداشتهایم. روند سرمایهگذاریهایی به ارزش یکتریلیون دلار را در حوزههای انرژی، هوش مصنوعی، مواد معدنی حیاتی، کریدورهای تجاری جدید، و فراتر از آن تسریع کردهایم. تا پایان این دهه، هزینههای دفاعیمان را دوبرابر میکنیم و این کار را بهگونهای میکنیم که صنایع داخلی ما تقویت شود.
و در عرصهٔ بینالمللی، بهسرعت در حال تنوعبخشی هستیم. با اتحادیهٔ اروپا به مشارکت راهبردی جامع دست یافتهایم، از جمله پیوستن به سازوکار SAFE برای تدارکات دفاعی اروپا. طی شش ماه، دوازده توافق تجاری و امنیتی دیگر در چهار قاره امضا کردهایم. در روزهای اخیر، مشارکتهای راهبردی جدیدی با چین و قطر را نهایی کردهایم. در حال مذاکره برای پیمانهای تجارت آزاد با هند، آسهآن، تایلند، فیلیپین، و مرکوسور۲ هستیم.
کار دیگری نیز میکنیم. برای کمک به حل کردن مسائل جهانی، رویکرد «هندسهٔ متغیر» را دنبال میکنیم؛ به بیان دیگر، ائتلافهای متفاوت برای مسائل متفاوت، بر پایهٔ ارزشها و منافع مشترک. بنابراین، در موضوع اوکراین، ما عضو اصلی «ائتلاف داوطلبان» هستیم و از بزرگترین مشارکتکنندگان سرانه در حوزهٔ دفاع و امنیت آن به شمار میرویم.
در زمینهٔ حاکمیت قطب شمال، قاطعانه در کنار گرینلند و دانمارک ایستادهایم و بهطور کامل از حق منحصربهفرد آنان برای تعیین آیندهٔ گرینلند حمایت میکنیم.
تعهد ما به مادهٔ ۵ ناتو تزلزلناپذیر است. از این رو، با متحدان ناتوییمان، از جمله چارچوب شمالی–بالتیک، برای تقویت بیشتر جناحهای شمالی و غربی ائتلاف همکاری میکنیم، از جمله از طریق سرمایهگذاریهای بیسابقهٔ کانادا در رادارهای فراتر از افق، زیردریاییها، هواپیماها، و حضور میدانی نیروها، حضور بر زمین و بر یخ. کانادا با اعمال تعرفههای گمرکی در ارتباط با گرینلند کاملاً مخالف است و خواستار گفتوگوهای متمرکز برای دستیابی به اهداف مشترک امنیت و رفاه در قطب شمال است.
در تجارت چندجانبهٔ محدود ما پیشگام تلاشها برای ایجاد پلی میان «مشارکت ترانسپاسیفیک» و اتحادیهٔ اروپا هستیم، اقدامی که یک بلوک تجاری جدید با جمعیتی ۱٫۵میلیارد نفری ایجاد خواهد کرد. در حوزهٔ مواد معدنی حیاتی در حال تشکیل «باشگاههای خریداران» متکی بر گروه هفت هستیم تا جهان بتواند از وابستگی به عرضهٔ متمرکز فاصله بگیرد. و در حوزهٔ هوش مصنوعی با دموکراسیهای همفکر همکاری میکنیم تا در نهایت مجبور نشویم میان قدرتهای برتر (هژمونها) و ابرشرکتهای فناوری (هایپر-اسکیلرها)۳ انتخاب کنیم.
این نه چندجانبهگرایی سادهلوحانه است و نه اتکا به نهادهای آن. این ساختن ائتلافهایی است که کار میکنند- مسئله به مسئله، با شریکانی که از میزان کافیِ اشتراک نظر برخوردارند تا بتوانند بهطور مشترک دست به اقدام بزنند.
در برخی موارد این ائتلافها اکثریت قاطع کشورها را در بر خواهد گرفت. آنچه در عمل رخ میدهد ایجاد شبکهای متراکم از پیوندها در حوزههای تجارت، سرمایهگذاری، و فرهنگ است، شبکهای که میتوان در چالشها و فرصتهای آینده بر آن تکیه کرد. حرف من این است که قدرتهای میانی باید با یکدیگر عمل کنند، زیرا ما اگر بر سر میز نباشیم، در صورتغذای سر میز خواهیم بود.
با این حال، باید گفت که قدرتهای بزرگ، دستکم فعلاً، میتوانند بهتنهایی عمل کنند. آنها اندازهٔ بازار، توان نظامی، و اهرم لازم برای تحمیل شرایط را دارند. قدرتهای میانی چنین امکانی ندارند. بنابراین هنگامی که با یک قدرت هژمون فقط وارد مذاکرهٔ دوجانبه شویم، از موضع ضعف مذاکره میکنیم. آنچه را عرضه میشود میپذیریم و با یکدیگر رقابت میکنیم تا هر کدام بیش از دیگری کوتاه بیاییم و امتیاز بدهیم. یعنی همزمان فرودستی را میپذیریم. این دیگر حاکمیت واقعی نیست، بلکه نمایش حاکمیت است. در جهانی که رقابت قدرتهای بزرگ بر آن حاکم است، کشورهایی که در میانه قرار دارند با یک انتخاب روبهرو هستند: یا برای جلب رضایت قدرتها با یکدیگر رقابت کنند، یا با هم متحد شوند و مسیری سوم و اثرگذار پدید آورند.
نباید اوجگیری قدرت سخت ما را از این واقعیت غافل کند که قدرتِ مشروعیت، یکپارچگی اخلاقی، و قواعد، در صورتی که بهطور جمعی به کار گرفته شوند، همچنان نیرومند باقی میمانند؛ و این ما را به هاول بازمیگرداند.
زندگی در حقیقت برای قدرتهای میانه به چه معناست؟
این در درجهٔ نخست به معنای نامگذاری واقعیت است. باید دست از این برداریم که نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد را چنان بازگو کنیم که گویی هنوز همانگونه که وعده داده میشد کار میکند. باید آن را همانگونه که هست بنامیم: نظامی از تشدید رقابت میان قدرتهای بزرگ که در آن نیرومندترین بازیگران منافع خودشان را پی میگیرند و از ادغام اقتصادی بهعنوان ابزار فشار و اجبار استفاده میکنند.
به معنای رفتار منسجم نیز هست، یعنی بهکارگیری معیارهای یکسان در قبال متحدان و رقیبان. هنگامی که قدرتهای میانه فشار اقتصادی را از یک سو محکوم میکنند، اما در برابر همان رفتار از سوی دیگر سکوت اختیار میکنند، در واقع همان تابلو را همچنان پشت ویترین نگه داشتهاند.
همچنین، به معنای ساختن آن چیزی است که مدعی هستیم که باور داریم، نه انتظار کشیدن برای بازگشت نظم پیشین. یعنی ایجاد نهادها و توافقهایی که واقعاً همانگونه عمل کنند که توصیف میشوند. و نیز به معنای کاهش اهرمهایی است که امکان اعمال فشار را فراهم میکنند، و این یعنی ساختن یک اقتصاد داخلی قدرتمند. این باید اولویت فوری هر دولتی باشد.
تنوعبخشی در روابط بینالمللی صرفاً احتیاط اقتصادی نیست، بلکه بنیان مادّی سیاست خارجی صادقانه است، زیرا کشورها فقط زمانی میتوانند مواضع اصولی اتخاذ کنند که آسیبپذیریشان را در برابر تلافی کاهش داده باشند.
و این ما را به کانادا میرساند.
کانادا دارای آن چیزهایی است که جهان به آن نیاز دارد. ما یک قدرت بزرگ انرژی هستیم. ذخایر عظیمی از مواد معدنی حیاتی در اختیار داریم. آموزشدیدهترین جمعیت جهان را داریم. صندوقهای بازنشستگی ما از بزرگترین و پیشرفتهترین سرمایهگذاران جهاناند. به بیان دیگر، ما سرمایه داریم، استعداد داریم، و دولتی داریم با توان مالی گسترده برای اقدام قاطع. و نیز ارزشهایی داریم که بسیاری دیگر در پی آن هستند.
کانادا جامعهای کثرتگراست که کار میکند. عرصهٔ عمومی ما پُرهیاهو، متنوع، و آزاد است. کاناداییها همچنان به پایداری متعهدند. ما شریکی باثبات و قابل اعتماد در جهانی هستیم که بهشدت بیثبات است، شریکی که روابط را در افق بلندمدت میسازد و قدر مینهد.
و چیز دیگری نیز داریم: درک آنچه در حال وقوع است و ارادهای راسخ برای اقدام متناسب با آن. ما میدانیم که این گسست چیزی فراتر از سازگاری میطلبد؛ مستلزم صداقت است در مواجهه با جهان آنگونه که هست.
ما تابلو را از پشت ویترین برمیداریم. میدانیم که نظم قدیمی بازنخواهد گشت. نباید برای آن سوگواری کنیم. نوستالژی راهبرد نیست. اما باور داریم که از دل این گسست میتوان چیزی بزرگتر، بهتر، نیرومندتر، و عادلانهتر ساخت.
این مأموریت قدرتهای میانه است، کشورهایی که در جهانی متشکل از دژها بیشترین زیان را میبینند و از همکاری واقعی بیشترین سود را میبرند. قدرتهای بزرگ قدرت خود را دارند. اما ما نیز چیزهایی داریم: توانایی کنار گذاشتن تظاهر، نامگذاری واقعیت، ساختن قدرت خودمان در داخل، و عمل کردن در کنار یکدیگر.
این مسیر کاناداست. ما آن را آگاهانه و با اعتمادبهنفس برمیگزینیم؛ و این مسیری است که به روی هر کشوری که بخواهد همراه ما گام بردارد گشوده است.
سپاسگزارم.