الف. هوشیار
دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴
جبههٔ جنگ همواره دو سوی آشکار دارد، اما حقیقت این است که جنگ هرگز منحصر به دو اردوگاه نمیماند. هر جنگی شبکهای از ذینفعان، روایتها، متحدان، و ماشینهای تبلیغاتی را با خود میکشد که گاه در یک سوی میدان متمرکز است و گاه در هر دو سو ریشه دوانده است. در این قمارخانهٔ بزرگ برخی همهچیزشان را میبازند- خانه، جان، آینده- و برخی دیگر، دور از خط آتش، سود و امتیاز میاندوزند. همینجاست که افسانهٔ «پیروزی قاطع» در خط مقدم نبرد رنگ میبازد: جنگهای بیپایان نه برای پایان دادن به تخاصم از طریق نظامی، بلکه برای تداوم طراحی میشوند.
روایت مسلط میگوید صلح از دل شکست نظامی زاده میشود، گویی باید یکی از دو طرف به زانو درآید تا صلح ممکن شود. اما تجربهٔ دههها جنگ چیز دیگری میگوید. ذینفعان جنگ با یافتن متحدان تازه، تزریق نیرو، و گسترش جغرافیای منازعه پایان را به عقب میاندازند، زیرا تداوم جنگ برای آنها سودهای نجومی میآورد. از این رو، صلح اگر قرار است بیاید، اغلب از جبههای دیگر میآید: از بیرون میدانهای رسمی نبرد.
بدیل جنگ صلح است، نه بهعنوان آرزویی انتزاعی، بلکه بهمثابهٔ جنبشی اجتماعی. در پی برافروخته شدن هر جنگی، صلح نیز- دیرتر، اما پایدارتر- قد علم میکند. نیروی آن نه در توپ و تانک، که در همدلی و کنش جمعی است. سربازانش یونیفرم ندارند، بلکه مردم کوچه و خیاباناند که درد دیگری را درد خود میدانند و داوطلبانه به میدان میآیند. آنها میدانند با چه حریف قدرتمندی روبهرو هستند: ماشینهای تبلیغاتی، لابیهای نظامی، و اقتصاد جنگ. اما یقین دارند که جنگ اصلی میان جنگ و صلح است و از میان جنگ و صلح یکی باید پیروز شود؛ و پیروزی صلح، بیش از هر چیز، کار آنان است.
نمونهٔ روشن این حقیقت را میتوان در جنبشهای صلحی دید که در برابر روایتهای رسمی ایستادند و هزینه دادند، اما فضا را تغییر دادند. در قبال جنگ در غزه، فشار افکار عمومی جهانی– راهپیماییها، تحریمها، و نافرمانیهای مدنی، شکستن سکوت رسانهیی- توانست ماشین تبلیغاتی را زمینگیر کند و توقفهایی هرچند شکننده تحمیل کند. آتشبسها شاید پایدار نباشند، اما حتی یک روز توقف ماشین مرگ یک روز زندگی است. همین «یک روز»هاست که جنگطلبان را بیاعتبار و منطق غارتگرانهٔ جنگهای بیپایان را عریان میکند.
امروزه جنبش صلح البته به غزه محدود نیست. جنگ در اوکراین، درگیریهای خونین در سودان، و تنشهای مُزمن در پیرامون ونزوئلا یا میان پاکستان و هند و افغانستان، یا تایلند و کامبوج همه حلقههای زنجیریاند که از یک منطق مشترک تغذیه میکند: اقتصاد جنگ و سیاست ترس.
در برابر این منطق، صلح نیز شبکهای است از شهروندان، اتحادیهها، دانشگاهیان، هنرمندان، و خبرنگاران مستقل که با ابزارهای نرم، اما مؤثر، میجنگند: افشاگری، روایت بدیل، همبستگی فراملی، و فشار اخلاقی.
منتقدان میگویند جنبشهای صلح «بیقدرت»اند. تاریخ خلافش را نشان میدهد. این «بیقدرتان» بارها توانستهاند دستور کار عمومی را تغییر دهند، هزینهٔ سیاسی جنگ را بالا ببرند، و دستکم سرعت ماشین مرگ را کم کنند. شاید همیشه نتوانسته باشند فوری جنگی را پایان دهند، اما در هر جا که به هدف نهایی نرسیدهاند جنگطلبان را بیاعتبار کردهاند و این نیرویی است که در بزنگاهها به کار میآید.
امروزه مسئولیت هر یک از ما روشن است. حفظ پیوند با جنبش صلح به معنای کنارهگیری از واقعیت نیست، بلکه به معنای ورود به واقعیت از دری دیگر است. هر جا جنگطلبان دوباره آغاز میکنند، ما نیز باید دوباره آغاز کنیم: با پرسشگری، با ایستادن کنار قربانیان، با شکستن روایتهای سادهساز و با مطالبهٔ آتشبس، پاسخگویی و عدالت. صلح پروژهای لحظهای نیست، فرایندی است جمعی و پیوسته. اگر جنگ قمارخانهای است که عدهای در آن میبرند، صلح جنبشی است که میکوشد بازی را از اساس عوض کند- به سود زندگی.