(تصویر افزودهٔ اندیشهٔ نو است.)
آرش محمدی – خط صلح
پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۴
حالا که رسیدهام به بازنشستگی، نشستهام و یکییکی فکر میکنم به همهٔ بدبختیهایی که برای رفعشان سی سال به مدرسه رفتم و آمدم؛ گچ خوردم، لرزش زانو پیدا کردم، بیماری اعصاب گرفتم، اما این بدبختیها تمام نشد. نشستهام و فکر میکنم که با این چندرغاز بازنشستگی کدام زخمهای زندگیام را ببندم.
نشستهام و فکر میکنم به کلاههایی که دولتهای جمهوری اسلامی بر سر ما مردم، از جمله من بهعنوان عضوی از این جامعه، گذاشتند. یکی از این کلاههای سنگین صندوق ذخیرهٔ فرهنگیان بود که ما معلمان با وعدهٔ تسکین دردهای روزهای بازنشستگی عضو آن شدیم، اما تبدیل شد به یک هُلدینگ اقتصادی بزرگ که فقط جیب مافیای حاکم بر صندوق را پُر میکند. بیست سال پیش که عضو صندوق شدم، و از آن زمان تا کنون پنجدرصد از حقوقم را به دولت دادهام، امیدوار بودم که هنگام بازنشستگی بشود با آنچه پرداخت میکنند کسبوکاری برای روزهای بازنشستگیام راه بیندازم. اما با این صدمیلیون تومانی که بعد از بیست سال پرداخت جلویم پرتاب کردهاند، آن هم در این روزگار دلار بالای صدهزار تومان، شاید فقط بشود یکی از آن زخمهای کوچک را مرهم گذاشت.
شاید بپرسید که از اول میدانستید و آگاهانه عضو چنین صندوقی شدید و شرایطش را پذیرفتید؟ نه، واقعاً چنین نبود، و برای همین گفتم که سر ما معلمان کلاه گشادی گذاشتهاند. اجازه بدهید توضیح بدهم.
من یک فرهنگیام. تحصیلات مالی ندارم. وظیفهٔ من این بود که سر کلاس بروم و تدریس کنم. قرار بود متخصصانی باشند که با پولی که هر ماه از فیش حقوقی من- با رضایت من- برداشت میشود سرمایهگذاری کنند. هدف چه بود؟ اینکه وقتی در ۵۰سالگی بازنشسته شدم، تا پایان عمر (مثلاً تا ۷۰ سالگی) دغدغهٔ معیشتی نداشته باشم. یعنی ۲۰ سال زندگی پس از بازنشستگی را صندوق تأمین کند. اما حالا چه شده؟ حالا که بازنشسته شدهام، نهایتاً صدمیلیون تومان دادهاند و میگویند: «این سهمالشرکهٔ شماست، بروید خوش باشید!»
واقعاً این صدمیلیون تومان کدام گره زندگی یک بازنشسته را باز میکند؟ بدتر اینکه وقتی به صندوق سر میزنیم، میبینیم متوسط حقوق کارکنان حدود ۵۰میلیون تومان است و برخی مدیران بالای ۱۵۰میلیون تومان در ماه حقوق میگیرند. یعنی به من که ۲۰ سال سرمایهگذاری کردهام بعد از همهٔ این سالها صدمیلیون میدهند، اما خودشان ماهانه ۱۵۰میلیون میگیرند. و وقتی بیشتر جستوجو میکنیم تازه میفهمیم که ای کاش فقط همین حقوقهای نجومی بود. نه. انواع رانتها و فسادهای مالی و اداری هم در صندوق ریشه دوانده است. میگوییم آقایان این هُلدینگ بزرگ اقتصادی که حداقل پانصدهزار میلیارد تومان ارزش داراییهای آن است با پول ما فرهنگیان بهوجود آمده، پس سهم ما از این همه ثروت چه میشود؟ اما نهتنها پاسخی نمیدهند، که تهدید هم میکنند که اگر زیاد شلوغش کنید، موضوع امنیتی میشود و برایتان بد میشود.
واقعیت این است که صندوق ذخیرهٔ فرهنگیان هم تبدیل شده است به یکی دیگر از همان هزاران شرکت و مؤسسه و صندوقی که نهادهای امنیتی و نظامی بر روی آن چنبره زدهاند. صندوق ذخیره را محلی برای چپاول اموال معلمان کردهاند و نورچشمیها را استخدام میکنند تا به خودیها بگویند هوایتان را داریم، شما هم هوای ما را داشته باشید.
سالهاست که فسادهای گسترده و تعارض منافع شفاف در صندوق ذخیرهٔ فرهنگیان وجود دارد. اما سؤال اینجاست: چرا هیچ نهادی برای رفع این فسادها ورود نمیکند؟ واقعاً چرا؟ آیا غیر از این است که همان نهادهای قضایی و امنیتی خودشان شریک این چپاولها هستند؟ برای همین میگویم که کلاه گشادی سر معلمان گذاشتهاند. کلاهی گذاشتهاند که جز با همّت معلمان شاغل و بازنشسته رفع نخواهد شد.
باید کاری کرد کارستان. این ستم جز با حضور خیابانی، آن هم گسترده، رفع نخواهد شد. باید همّت کنیم برای قطع کردن دست این دزدان از صندوق ذخیرهٔ فرهنگیان که حق واقعی ما معلمان است.