یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴
ترجمهٔ مینا آگاه – اندیشهٔ نو
مصاحبهگر: آیا نگران هستید که چین هژمون بعدی در جهان باشد؟
پراشاد: اصلاً. من فکر نمیکنم که چین جاهطلبی تبدیل شدن به ابرقدرت را داشته باشد. به نظر من چین متعهد به چیزی جز چندجانبهگرایی نیست.
مصاحبهگر: آیا فکر میکنید چین هنوز کشوری سوسیالیستی است؟
پراشاد: پاسخ ساده این است که چین در فرایند بسیار مهمی برای ساخت سوسیالیسم قرار دارد. در چین، سرمایهداران وجود دارند، اما طبقهٔ سرمایهدار وجود ندارد. آنها اجازه ندارند رسانههای خودشان را ایجاد کنند، یا احزاب سیاسی را کنترل کنند، یا نظام انتخاباتی را بخرند. آنها بهعنوان یک طبقه عمل نمیکنند، بلکه صرفاً بهعنوان سرمایهدار وجود دارند.
جهان در یک بزنگاه قرار دارد و با افزایش عدمقطعیتها و چالشهای جهانی روبهروست. برخی مردم به فقر کشیده میشوند، در حالی که برخی دیگر ثروت نامحدود به دست میآورند. برخی کشورها پرچم استقلال را به دست آوردهاند، اما همچنان در زیر استعمار نوین زندگی میکنند. آنها کنترل منابع، اقتصاد، نظام مالی یا حتی سیاست خارجی خودشان را در اختیار ندارند. برخی کشورها در زنجیرهٔ ارزش جهانی در جایگاهی پایین گرفتار شدهاند، زیرا نظامی ناعادلانه طوری طراحی شده که آنها را در قعر این زنجیره نگه میدارد.
مصاحبهگر: ما با چالشهای جهانی فراوانی روبهرو هستیم، اما بهنوعی چین از این دام گریخت. از کشوری جنگزده به یکی از موفقترین اقتصادهای جهان با نفوذی روبهافزایش در سطح بینالمللی بدل شد. بسیاری از مردم در کشورهای مختلف به چین مینگرند و میاندیشند که شاید بتوانند از تجربههای آن بیاموزند. از همین رو، آنها میخواهند چین را درک کنند. آنها به چین میآیند. من امروز در «مجمع جهانی سوسیالیسم» حضور دارم. برای کمک به درک چین امروز، من چهرهای بسیار تأثیرگذار را دعوت کردهام. او نویسنده و تاریخنگار و مدیر «مؤسسهٔ سهقارهای پژوهشهای اجتماعی»۱ است: ویجی پِراشاد. ویجی! از دیدار دوبارهات در چین بسیار خوشحالم. به نظر میرسد تو بیش از بسیاری از دیگران به چین سفر میکنی.
پراشاد: من واقعاً از بودن در چین لذت میبرم، بنابراین از حضورم در اینجا خوشحالم. فضای فوقالعادهای است. کشور بسیار زیبایی است. از نظر جغرافیایی شگفتانگیز است و کاری که مردم برای جامعهشان انجام دادهاند، واقعاً الهامبخش است. بودن در اینجا و تجربهٔ احساس امنیت شخصی که مردم دارند، برایم خوشایند است. بنابراین، از بودن در اینجا خوشحالم.
مصاحبهگر: بله، دیدار و گفتوگو با شما همیشه مایهٔ خوشوقتی است، و واقعاً میخواهم این پرسش را از شما بپرسم، چون دنبالکنندگان بسیاری دارم که به سوسیالیسم و کمونیسم باور دارند. همیشه میبینم که افرادی چپگرا از سراسر جهان. دربارهٔ این موضوع بسیار مهم بحث میکنند. پس به نمایندگی از چپگرایانی که به سوسیالیسم و کمونیسم باور دارند، اجازه دهید این پرسش را مطرح کنم: آیا فکر میکنید چین هنوز کشوری سوسیالیستی است؟
پراشاد: این پرسش بسیار مهمی است. پاسخ ساده این است که چین در فرایند بسیار مهمی برای ساخت سوسیالیسم قرار دارد. دو دلیل دارم که پاسخ را بهصورت «بله یا خیر» نمیدهم. نخست اینکه تقریباً تمام انقلابهایی که از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در امپراتوری تزار تا انقلاب چین و انقلاب کوبا رخ دادند، همگی در جوامع فقیر و روستایی روی دادند، نه در جوامع ثروتمند و دارای سرمایهداری پیشرفته که بتوان در آن بلافاصله یا در مدت کوتاهی ابزار تولید را اجتماعی کرد یا ثروت را توزیع نمود و جامعهای بسیار مرفه و پیشرفته ساخت؛ جامعهای که مارکس آن را «قلمرو آزادی» مینامید. آن کشورها در «قلمرو ضرورت» بودند، بنابراین باید برای ساختن فرایند سوسیالیستی بهشدت تلاش میکردند.
در چین، برای نمونه، در پایان جنگ جهانی دوم ـ که جنگی بسیار طولانی بود و بیش از ۲۵ میلیون نفر در آن جان باختند و کشاورزی تقریباً از میان رفت ـ همهچیز باید از نو ساخته میشد. پس اگر در سال ۱۹۴۹ از رفیق مائو میپرسیدید «آیا سوسیالیسم را ایجاد کردهاید؟»، احتمالاً به شما میخندید. بههرحال، آنان کشور را «جمهوری خلق چین» نامیدند، نه «جمهوری سوسیالیستی». آنها درک میکردند که این راهی طولانی است. این نخستین دلیلی است که چنین میگویم: کشوری فقیر بود که در تلاش بود ثروتمند کردن خودش را در قالب فرایند سوسیالیستی بسازد.
اما دلیل دوم اینکه پاسخ من ساده «بله» یا «خیر» نیست، این است که سوسیالیسم چیزی شبیه کلید برق نیست که وقتی خاموش است سرمایهداری باشد و وقتی روشن میشود سوسیالیسم گردد. سوسیالیسم همواره فرایندی طولانی و دشوار است. باید ذهن و قلب مردم را تغییر داد، و زیرساختها را بهشیوهای پیچیده بنا کرد.
و در چین، این موضوع بهویژه به دلیل نقش حزب کمونیست چین اهمیت دارد؛ حزبی که عملاً از شکلگیری طبقهٔ سرمایهدار جلوگیری میکند. در چین، سرمایهداران وجود دارند، اما طبقهٔ سرمایهدار وجود ندارد. آنان اجازه ندارند رسانههای خودشان را ایجاد کنند، احزاب سیاسی را کنترل کنند، یا نظام انتخاباتی را بخرند. بهعنوان یک طبقه عمل نمیکنند؛ بلکه صرفاً بهعنوان سرمایهدار وجود دارند. و این امر نتیجهٔ نقش سیاسی حزب کمونیست چین است. بنابراین، بهسبب همین نقش سیاسی حزب کمونیست چین، چین بیتردید کشوری سوسیالیستی است که در مسیر ساخت سوسیالیسم گام برمیدارد.
مصاحبهگر: همچنین به نکتهای اشاره کردید که بسیاری در شبکههای اجتماعی مطرح میکنند: اینکه در چین سرمایهداران وجود دارند، یا بیخانمان دیده نمیشود، و چین دارای آسمانخراشهایی در کلانشهرهایی چون شانگهای است، پس ظاهراً کشور پیشرفته و ثروتمندی است؛ بنابراین سوسیالیستی نیست. این دیدگاهی است که از زبان بسیاری از افرادی شنیدهام که خودشان را سوسیالیست یا چپگرا از کشورهای مختلف میدانند. نظر شما دربارهٔ این دیدگاهها چیست و در پاسخ به آنان چه میگویید؟
پراشاد: نه سوسیالیسم و نه سرمایهداری را نمیتوان با ساختمانها توصیف کرد. وجود ساختمانها در هر شهر آن شهر را نه سرمایهدارانه میکند و نه سوسیالیستی. این دیدگاهی سطحی است. بله، چین جامعهای پیشرفته است با سازهها، بناها، قطارها و ساختارهای مدرن؛ جادههایی زیبا و با کیفیت. اما اینها بهخودیِخود دلیل نمیشوند که کشوری را در یکی از این دو دسته جای دهیم.
آنچه ملاک سنجش است، این است که «چه کسی مالک چه چیزی است». باید به واقعیتهایی چون حذف فقر در جامعه نگاه کرد. صادقانه بگویم، اگر یک جامعهٔ سرمایهداری- مثلاً ایالات متحده- بتواند فقر را از میان بردارد، من میگویم آفرین، سرمایهداری توانسته فقر را ریشهکن کند. اما واقعیت این است که سرمایهداری از انجام چنین کاری ناتوان است، زیرا ثروتمندان در ایالات متحده سیاست را در اختیار دارند و اجازه نمیدهند سیاستهایی اجرا شود که به رفع گرسنگی، بیسوادی و فقر بینجامد.
نکتهٔ جالب این است که در جهان، کشورهایی که توانستهاند فقر، گرسنگی و بیخانمانی را پشت سر بگذارند، عموماً در مسیر سوسیالیستی حرکت میکنند. چین یکی از آنهاست. ایالت «کرالا» در هند نیز بهتازگی فقر مطلق را از میان برده است؛ ایالتی که توسط «جبههٔ دموکراتیک چپ» اداره میشود، نه از طریق روندی سرمایهدارانه. یا برای نمونه، ویتنام نیز بسیار به ریشهکنی فقر و گرسنگی نزدیک است؛ کشوری که رهبری آن در دست حزب کارگری، یعنی حزب کمونیست ویتنام، است.
پس اگر سرمایهداری میتوانست گرسنگی، بیخانمانی و فقر را از میان ببرد، من آن را تحسین میکردم. اما نتوانسته است. موضوع ساختمانها نیست؛ مسئله شکم است. به ساختمانها نگاه نکن، به شکم مردم نگاه کن.
مصاحبهگر: در جهان بحثهای بسیاری در جریان است، چرا که نفوذ چین در عرصهٔ بینالمللی روزبهروز در حال افزایش است. بسیاری از مردم نگراناند که چین به کشوری امپریالیستی بدل شود. پس اجازه دهید این پرسش را از شما بپرسم: آیا نگران هستید که چین هژمون بعدی در جهان باشد؟
پراشاد: اصلاً نگران نیستم. اجازه دهید اینگونه بگویم: چین کشوری بسیار بزرگ است؛ با جمعیتی حدود یکمیلیارد و چهارصد تا یکمیلیارد و پانصدمیلیون نفر. این کشور بخش بزرگی از آسیا را در بر میگیرد و با کشورهای بسیار کوچکتری احاطه شده است. طبیعی است که کشورهای کوچک هممرز با کشوری بزرگ، احساس نگرانی یا اضطراب داشته باشند و بخواهند بدانند چه میگذرد. من این احساس را درک میکنم؛ این وضعیت در همه جای جهان میان کشورهای کوچک و بزرگ وجود دارد و ربطی به کمونیسم، سوسیالیسم یا سرمایهداری ندارد. این مسئلهای طبیعی است که کشورها در چنین شرایطی احساس ناآرامی کنند.
اما من فکر نمیکنم چین جاهطلبی تبدیل شدن به ابرقدرت را داشته باشد. دلیلش هم این است که چین هیچ اقدامی برای ساخت ظرفیت نظامی تهاجمی انجام نداده است. بخش عمدهٔ توان نظامی چین برای دفاع از خود در برابر حملهٔ احتمالی ایالات متحده و متحدانش است. این ایالات متحده است که ۹۰۰ پایگاه نظامی خارجی ایجاد کرده است، از جمله پایگاههای متعدد در اطراف چین. چین هیچ علاقهای ندارد که در دریای کارائیب پایگاه نظامی بسازد تا ایالات متحده را تهدید کند و از این دست کارها.
من بههیچوجه فکر نمیکنم که چین متعهد به چیزی جز چندجانبهگرایی باشد. این مسئله در سخنرانیهای عمومی رئیسجمهور شی جینپینگ و دیگر مقامات بهروشنی بیان شده است. آنها به منشور سازمان ملل متحد و به چندجانبهگرایی پایبندند، و من گفتههایشان را باور دارم. چین در حال ساخت ارتشی برای تسخیر جهان نیست.
در مورد قارهٔ آفریقا نیز بهصراحت گفته است: «ما خواهان صنعتیسازی آفریقا هستیم، نه صرفاً استخراج مواد خام.» من فکر میکنم تمام این موارد، دستکم در حال حاضر، شواهد روشنی است که نشان میدهد چین قطعاً به دنبال سلطهٔ جهانی نیست. در این مخاطره ای نیست.
مصاحبهگر: بله، به همین دلیل است که فکر میکنم ترامپ اخیراً گفت دیدارش با رهبر چین در چارچوب «جی۲» است. اما از نظر ما، چنین توصیفی را باور نداریم، زیرا «جی۲» به این معناست که دو ابرقدرت بر جهان سلطه دارند. این تعبیر چنین القا میکند که ایالات متحده آماده است سلطهاش را با قدرت دیگری تقسیم کند، در حالی که، دستکم بر اساس آنچه من از مطالعهٔ اسناد، سیاستها و سخنان مقامات رسمی دولت چین دریافتهام، چین هیچ علاقهای به سلطه بر جهان ندارد و قصد ندارد کشوری امپریالیستی باشد.
در واقع، اگر به سخنرانیهای رئیسجمهور چین در نشستهای بینالمللی گوناگون گوش دهید ـ چه در اجلاس اخیر اَپک در کره و چه در سایر کنفرانسهای بزرگ ـ همواره بر این نکته تأکید کرده است که «باید از نظام تجارت بینالمللی چندجانبه محافظت کنیم» و «باید چندجانبهگرایی را در جهان تقویت نماییم».
بنابراین نمیدانم آیا شما با این دیدگاه موافق هستید یا نه، اما از نگاه منِ چینی، چین با تقویت چندجانبهگرایی در پی آن است که اطمینان حاصل کند هر کشور، کوچک یا بزرگ، در صحنهٔ بینالمللی صدایی برابر و عادلانه داشته باشد.
پراشاد: ببینید، پیش از هر چیز باید بگویم که چین تا سالهای زیادی واقعاً علاقهای به پیوستن به بلوک کشورهای جنوب جهانی نداشت. وقتی کشورهای جنوب جهانی در دههٔ ۱۹۶۰ «گروه ۷۷» را در سازمان ملل متحد تشکیل دادند، چین به آن نپیوست؛ هرچند معمولاً همراه با آن کشورها رأی میداد. ما آن زمان به شوخی میگفتیم: «گروه ۷۷ بهاضافهٔ چین»؛ همیشه یک «بهعلاوهٔ چین» وجود داشت.
اما در سال ۲۰۰۹، پس از بحران مالی جهانی، چین به فرایندی پیوست که «بریکس» نام دارد. در بریکس واقعاً حرف «C» وجود دارد؛ یعنی چین رسماً به آن پیوست، نه اینکه مانند قبل صرفاً «بهعلاوه» باشد. این تحول بسیار جالبی بود. چین در سالهای اخیر بیش از پیش خودش را عضوی از جنوب جهانی [کشورهای در حال توسعه] معرفی کرده است، و این موضوع برای من بسیار قابل توجه است.
همچنین روند رشد و بلوغ «سازمان همکاری شانگهای» نیز برایم جالب است. این سازمان در دههٔ ۱۹۹۰ ابتدا با نگرانی از طالبان شکل گرفت و در آغاز نهادی امنیتی بود. اما اکنون به مرحلهای رسیده که دربارهٔ ایجاد یک پلتفرم توسعه و حتی سازوکارهای مالی در درون خودش فکر میکند. بریکس، سازمان همکاری شانگهای و دیگر ابتکارهای مشابه همگی نشان میدهند که چین بهدنبال تثبیت موقعیتش در جنوب جهانی است و میخواهد روابط بهتری با هند برقرار کند. این موضوع برای من بسیار امیدوارکننده است، زیرا اگر چین و هند بتوانند در چارچوب جنوب جهانی روابطشان را بهبود بخشند، آیندهٔ روشنتری در پیش خواهد بود.
به همین دلیل، من استفاده از اصطلاح «جی۲» را نادرست میدانم، چون «جی۲» به این معناست که تنها دو بازیگر در جهان وجود دارند: ایالات متحده و چین. جالب است بدانیم که اروپاییها در این میان چه احساسی دارند، چون گروهی به نام «جی۷» وجود دارد که آنها نیز در آن هستند. ترامپ نگفت «جی۷ بهاضافهٔ چین» یا «جی۸ با حضور چین»، بلکه بیدقت گفت «جی۲» [گروه۲]. من فکر میکنم این تعبیر اشتباه است. در واقع، ما باید بگوییم «جی۱۹۳»؛ یعنی سازمان ملل متحد که نمایندهٔ همهٔ کشورهاست.
به باور من، تمایل چین به ریشه دواندن در جنوب جهانی و تأکیدش بر اینکه کشوری در حال توسعه است، نشانهٔ بسیار مهمی از نقش رهبری است که چین میتواند در کنار کشورهایی چون هند، برزیل و آفریقای جنوبی در درون سازمان ملل برعهده گیرد.
مصاحبهگر: از دید من نیز خوشحالکننده است که در سالهای اخیر شمار زیادی از مردم جنوب جهانی ـ چه به عنوان گردشگر، چه دانشجو و چه نیروی کار ـ به چین میآیند. افزایش حضور مردم از آمریکای لاتین، آفریقا و جهان عرب در چین را میبینم و از بسیاری از آنان شنیدهام که میگویند «توسعهٔ چین معجزه است». بسیاری میگویند ما میتوانیم چیزهایی از چین بیاموزیم تا به مردم خودمان کمک کنیم از فقر بیرون آیند. آیا میتوانید از دیدگاه جنوب جهانی بگویید که آنچه چین انجام داده، چگونه میتواند برای دیگر کشورهای جنوب قابل اقتباس باشد؟
پراشاد: من مدتهاست به این پرسش علاقهمندم که جنوب جهانی چه میتواند از چین بیاموزد و چگونه میتواند برای پیشبرد اهداف مشترک با چین همکاری کند. به همین دلیل، ما در «مؤسسهٔ سهقارهای پژوهش اجتماعی» همکاریای با مجلهٔ چینی «وِنهوا جونگهِن» آغاز کردیم و نسخهای بینالمللی از آن برای جنوب جهانی ساختیم تا پژوهشگران چینی بتوانند به زبانهای انگلیسی، اسپانیایی، پرتغالی و دیگر زبانها بنویسند و توضیح دهند که مثلاً چین چگونه سامانهٔ قطار پُرسرعتش را ساخت؟ روند و مراحل آن چه بود؟ یا چگونه نظام تولید باتری و انرژی برق چنین پیشرفتهای را ایجاد کرد؟
ما به دنبال مقالات کاربردی هستیم. میخواهیم بدانیم درون چین چه بحثها و مناظراتی جریان دارد. مسئله این نیست که مثلاً قطار چینی را برداریم و در آفریقا به راه اندازیم؛ بلکه پرسش این است که کشورهای آفریقایی چگونه میتوانند سامانهٔ ریلی خودشان را بسازند؟ کشورهای آمریکای لاتین چگونه میتوانند روند تولید خودروهای برقی را توسعه دهند؟ این موضوع صرفاً دربارهٔ حضور شرکتهای چینی در آمریکای لاتین برای ساخت خودرو نیست؛ بلکه دربارهٔ آن است که این کشورها چگونه میتوانند اعتمادبهنفس، نظریهها و تجربهٔ عملی لازم برای ساخت جامعهای مدرن، عادلانه و سوسیالیستی را در قارهٔ خودشان به دست آورند.
من فکر میکنم این، کلیدیترین درس از تجربهٔ چین است. چین از ایالات متحده یا آلمان «الگو نگرفت». البته از آلمان، ژاپن و فرانسه انتقال دانش و فناوری صورت گرفت، اما چین سپس توانست بخش علمی و فناورانهاش را بسازد و ظرفیت بومیاش را گسترش دهد. ما هم میخواهیم همین را بیاموزیم: اینکه چگونه میتوانیم چنین کاری انجام دهیم. و به گمان من، این بنیادیترین درس است.
اما در قلب این درس، مسئلهٔ سوسیالیسم نهفته است. موضوع فقط این نیست که چین مهندسان و دانشمندان خوب و جمعیت ۱٫۵میلیاردی دارد؛ بلکه این است که حزبی کمونیست وجود داشت که برنامهریزی میکرد، آیندهنگر بود، منابع را بهدرستی سامان میداد و میدانست چگونه از سازوکار بازار برای منافع اجتماعی بهره بگیرد.
البته در هر جامعهای نابرابریهایی وجود دارد، اما مسئله این است که چگونه میتوان نابرابری را کنترل کرد و اجازه نداد نابرابری به ذاتِ نظام تبدیل شود. من باور ندارم که نابرابری، مشخصهٔ نظام چین باشد. فکر میکنم نابرابری در چین وجود دارد، اما ویژگیِ تعریفکنندهٔ این نظام نیست. به نظر من، سوسیالیسم است که نظام چین را تعریف میکند. نابرابری باید مدیریت شود، کاهش یابد و آثار تند آن مهار گردد، اما نابرابری جوهرهٔ نظام چین نیست.
مصاحبهگر: در واقع، دولت چین کاملاً از نابرابری موجود در جامعه آگاه است و این موضوع را بهعنوان مهمترین چالش پیش رو میداند. به همین دلیل ما طرحهای پنجسالهٔ متعددی داریم و اخیراً نیز پانزدهمین برنامهٔ پنجساله تدوین شده است. در این گزارش دولتی آمده که ما با نابرابری نهتنها میان افراد بلکه میان مناطق نیز روبهرو هستیم. بنابراین باید منابع بیشتری را به شمالغرب و غرب چین اختصاص دهیم تا اطمینان حاصل کنیم که مناطقی که بهتازگی از فقر شدید رهایی یافتهاند بتوانند خودشان را به بخشهای شرقی کشور برسانند.
به عبارت دیگر، تعهد دولت چین در مقابله با نابرابری، گسترش طبقهٔ متوسط، کاهش طبقهٔ بسیار ثروتمند و بهبود سطح زندگی اقشار کمبرخوردار، تعهدی واقعی است. ما میدانیم این مسئله در جامعهٔ ما وجود دارد، آن را پذیرفتهایم و باید آن را حل کنیم یا با آن مقابله کنیم. فکر میکنم شاید این یکی از تفاوتهای ما با برخی دولتهای دیگر باشد.
پراشاد: منظورم این است که مشکلاتی وجود دارد که باید با آنها روبرو شد. بله، کاملاً درست است. در پانزده تا بیست سال گذشته، دولت چین تمرکز قابلتوجهی بر نابرابریهای منطقهای داشته است. نکتهٔ جالب اینجاست که زمانی که «هو جینتائو» و دیگران شعار «به سوی غرب برویم» را مطرح کردند، یعنی باید سینکیانگ را در مسیر توسعهٔ اقتصادی کشور ادغام کنیم، تبت را در مسیر شکوفایی ملی وارد کنیم، درست در همان زمان بود که ناگهان غرب به سینکیانگ توجه نشان داد و گفت: «آنجا مشکلاتی وجود دارد». این همزمانی همیشه برایم بسیار جالب بوده است.
خُب، همهٔ اینها درست است، اما در مسیر پیش رو، چین با مشکلاتی نیز روبهرو خواهد شد. برای مثال، با رشد طبقهٔ متوسط، باید اطمینان حاصل شود که کشور دچار «بحران آرزوها» نشود؛ یعنی خانوادههای طبقهٔ متوسط نگویند: «ما نمیخواهیم فرزندانمان برخی شغلها را انجام دهند.» در چنین حالتی، برخی مشاغل کمارزش شمرده میشوند و جامعه تمایلی به انجام آنها ندارد، و این امر ممکن است دولت را مجبور کند برای پر کردن این خلأ، نیروی کار مهاجر وارد کند. این دقیقاً همان اتفاقی است که در جوامع سرمایهداری افتاد: طبقهٔ متوسط رشد کرد و مردم گفتند «ما نمیخواهیم ساختمان تمیز کنیم، نمیخواهیم توتفرنگی بچینیم» و در نتیجه مهاجران جایگزین آنها شدند.
باید ارزشی تازه برای کار و نیروی کار ایجاد شود؛ مشاغلی که از نظر اجتماعی کماعتبار تلقی میشوند باید به شکل شایسته جبران و با احترام برخورد شوند. این وظیفهٔ حزب کمونیست است که نگذارد مردم بگویند: «کسانی که ساختمان تمیز میکنند، کاری پست انجام میدهند و ما بهعنوان خانوادهٔ طبقهٔ متوسط نمیخواهیم فرزندانمان چنین کاری کنند.» این نگرش باید تغییر کند.
در عین حال، جامعه بهسمت مکانیزه شدن هرچه بیشتر پیش میرود و بسیاری از کارها با ماشین انجام میشوند. با این حال، باید بهصورت آگاهانه مراقب بود که ایدهٔ «کارهای پست مخصوص مهاجران است» در جامعه ریشه نگیرد. این مسئله حتی در داخل کشور نیز بروز میکند، جایی که مهاجران از مناطق روستایی بهعنوان نیروی کار ارزان و کماحترام وارد شهرها میشوند. این مسئله باید از نظر سیاسی مدیریت شود؛ در غیر این صورت، کشور با مشکل مواجه خواهد شد.
مسئلهٔ دیگر این است که با گسترش طبقهٔ متوسط، آرزوها و توقعات آنان نیز بیپایان میشود و این آرزوها باید از نظر فرهنگی مدیریت شوند. به همین دلیل، «فرهنگ سرخ» اهمیت زیادی دارد، نه فقط در جامعهٔ چین، بلکه در هر کشور سوسیالیستی. بسیار مهم است که مردم مارکسیسم را مطالعه کنند و درک کنند که هدف زندگی انسانی صرفاً افزایش مصرف کالاها نیست، بلکه هدف واقعی زندگی انسانی، دستیابی به بهروزی اجتماعی و زیستن در جامعهای شاد است.
یکی از جنبههای شگفتانگیز جامعهٔ چین همین است: در مکانهایی که من در آن حضور داشتهام، هرگز احساس نگرانی از نظر امنیت شخصی نداشتهام. و هرگز روح من از دیدن بیخانمانها در خیابان، یا کسی که گرسنه و محتاج است، آزرده نشده است؛ زیرا دیگر چنین صحنههایی دیده نمیشود. این خودش یک پیروزی اجتماعی است و به گمانم باید در فرهنگ نیز گرامی داشته شود. فکر میکنم بسیاری از مردم اهمیت دستاوردی را که به آن رسیدهاند، درک نمیکنند.
میپندارم مردم آن را امری بدیهی میدانند و این خطرناک است. زمانی که چیزی را بدیهی میپندارید و ارزش پیروزی فرهنگی بزرگی را که به دست آوردهاید نمیدانید، آغاز میکنید به اینکه بگویید «خُب، اینها که عادی است، من چیز بیشتری میخواهم.» باید با این طرز فکر مقابله کرد. اما این مبارزهای سیاسی است.
مصاحبهگر: بیایید دربارهٔ جنوب جهانی صحبت کنیم. یادم است در کنفرانس جنوب جهانی، بسیاری از شرکتکنندگان این پرسش را مطرح کردند، زیرا چین و همهٔ کشورهای جنوب جهانی تاریخ مشترکی دارند. همهٔ ما تحت استعمار بودهایم و تحقیر را تجربه کردهایم. اما چگونه چین از خاکستر برخاست و از کشوری تحت استعمار به کشوری مستقل با قدرت اقتصادی و نفوذ جهانی بسیار بالا تبدیل شد؟ پس، چرا چین پس از استعمار و تحقیر توانست برخیزد، اما بسیاری از کشورهای جنوب جهانی هنوز نتوانستهاند؟ تفاوت در چیست؟
پراشاد: یکی از تفاوتهای بزرگ این است که چین انقلاب داشت. انقلاب چین در سال ۱۹۴۹ رخ داد و چین توانست از انقلابش دفاع کند. سایر نقاط تغییرات بزرگی داشتند؛ مثلاً در اندونزی، سوکارنو رهبری یک روند بهسمت چپ را هدایت میکرد. این انقلاب مانند چین نبود، اما روند قابلتوجهی بود. او در سال ۱۹۵۵ کنفرانس باندونگ را برگزار کرد. ده سال بعد، کودتایی رخ داد و یک میلیون کمونیست در اندونزی تنها ظرف چند هفته کشته شدند. آنها نتوانستند آنچه را انجام داده بودند، حفظ کنند.
ببینید، در سال ۱۹۴۹ وقتی چین انقلاب کرد، برای رهبری چین بسیار روشن بود که «باید سریع یاد بگیریم از خودمان دفاع کنیم. ما ارتش سرخ داریم، اما باید یاد بگیریم چگونه خودمان را حفظ کنیم.» فکر کنیم که چوئن لای یا مائو، نه از سر اشتیاق، بلکه از سر اجبار به دنبال ساخت بمب اتمی بودند. آنها مجبور بودند این کار را بکنند. آنها میدانستند که اگر سپری برای حفاظت از انقلاب چین وجود نداشته باشد، انقلاب سرنگون میشود. زمانی که انقلاب در امپراتوری تزاری در سال ۱۹۱۷ رخ داد، همهٔ کشورهای امپریالیست به جمهوری شوروی نوپا حمله کردند. بهطور مشابه، در چین نیز نگرانی بزرگی وجود داشت؛ ارتشهایی که توسط امپریالیستها در برمه حمایت میشدند قصد داشتند از جنوب به چین حمله کنند. حمایت نظامی به استان تایوان ارائه شد و جنگ خطرناک و فعالی در کره رخ داد که چین مجبور شد از آن دفاع کند. همهٔ اینها نشانهای بود که میخواستند انقلاب چین را مورد حمله قرار دهند. چین توانست از انقلابش دفاع کند. این مهم است.
تفاوت بزرگی بین غلبه بر استعمار و ایجاد دولت مستقل وجود دارد، آنطور که فرانس فانون آن را «جمهوری پرچم» مینامد: جایی که پرچم خودتان را برافراشته کنید و واقعاً قادر به اعمال استقلال خودتان باشید. واقعیت این است که حزب کمونیست چین نقش مهمی ایفا کرد و مائو تسه تونگ نقش عظیمی داشت. آنها توانستند از انقلابشان دفاع کنند.
در سال ۱۹۷۸، با اصلاحات دنگ شیائوپینگ و برنامهٔ متفاوت او، حزب کمونیست منحل نشد. در سال ۱۹۹۲، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، جمهوری خلق چین فرو نپاشید و از آن دفاع شد. این دستاورد عظیمی است. و فکر میکنم مردم چین باید به آن افتخار کنند. مردم جنوب جهانی باید درک کنند که موضوع صرفاً توسعهٔ اقتصادی نیست؛ موضوع قدرت سیاسی است.
مصاحبهگر: چه چیزی میتواند باعث انقلاب در کشورهای جنوب جهانی شود؟ به نظر من نیروهای چپ در جهان بسیار پراکندهاند، اختلاف دارند. چطور میتوان آنها را متحد کرد؟
پراشاد: معمولاً گفته میشود یا جداگانه حلقآویز میشوید یا متحدانه با هم میجنگید. این یک اصل سیاسی است. اما مسئله پیچیدهتر از این حرفهاست. اگر به تاریخ چپ نگاه کنیم، چین نمونهٔ خوبی است. سیاست «جبههٔ متحد» میان کومینتانگ و حزب کمونیست در دههٔ ۱۹۲۰ را به یاد بیاوریم؛ در ۱۹۲۷ اختلافات شدید و حتی کشتار کمونیستها رخ داد، اما با این وجود، بعدها آنها جبههای متحد ساختند. ارتش سرخ به ارتش هشتم جبههٔ متحد تبدیل شد و در یِنان در شمال، در کنار کومینتانگ با ژاپنیها جنگید. این نشانهٔ بلوغ سیاسی بود: فهم اینکه گاهی باید اختلافات را کنار گذاشت و برای مقابله با امپریالیسم متحد شد.
به نظر من، اولین درس برای چپ جهانی همین است: باید نگرش جبههٔ متحد داشت و در عین حال اصول خود را نیز حفظ کرد.
در دههٔ ۱۹۳۰ حزب کمونیست چین هیچگاه نگفت «ما دیگر حزب کمونیست نیستیم». بلکه به ژنرال چیانگ کایشک۲ بهصراحت گفت: ما با شما اختلاف داریم، ما مثل هم نیستیم، ولی با همدیگر علیه ژاپنیها، دشمن بزرگتر، میجنگیم. یعنی باید اصول را حفظ کرد، اما با دیگران علیه دشمن قوی تر متحد شد.
متأسفانه امروز فرهنگ متحد شدن خوب گسترش نیافته. بسیاری از مردم فرقهگرا هستند، سخت پایبند به اصول خودشاناند، بدون اینکه دیالکتیکِ میان اصولگرایی و اتحاد را درک کنند. این همان «وحدت اضداد» است: هم باید اصول داشت، هم متحد شد. براساس اصول خود با دیگران متحد شد.
در بیشتر کشورهای جنوب جهانی، مردم در رنجاند و چپ از تودهها جداست چون خط تودهای (mass line) ندارد. چپ باید بتواند خودش را به مردم وصل کند؛ به کارگران، دهقانان، فرودستان و نیروهای ناپایدار کار. وقتی این کار را بکنی، ناگزیر وارد جبههٔ متحد میشوی، چون مردم خودشان فرقهگرا نیستند؛ آنها فقط میخواهند از گرسنگی، ناامیدی و تنهایی رها شوند. ببینید سالانه حدود ۷۰۰هزار نفر از تنهایی میمیرند و این «رسوایی» است. ما باید پیش آنها باشیم، به آنها احساس مفیدبودن بدهیم، و این که دنیا می تواند جهان بهتری باشد و غیره. بنابراین برای تغییر واقعی، هم اصول روشن لازم است و هم جبههٔ متحد.
مصاحبهگر: ویجِی، از گفتوگو با تو واقعاً لذت میبرم. سخنرانیهایت بسیار تأثیرگذار است و من همیشه از آنها یاد میگیرم.
پراشاد: تو هم کارت عالی است. کاری که میکنی، توضیح دادن پیچیدگیهای چین به مخاطبان خارج از چین، بسیار ارزشمند است. بسیاری از مردم تصویری کاریکاتوری از چین دارند. میگویند «چین این است، چین آن است»، در حالی که چین ۱.۵ میلیارد نفر جمعیت دارد، ۱۰۰ میلیون نفر فقط عضو حزب کمونیست هستند! این کشور یکدست نیست، و دیدن یک چینی و قضاوت دربارهٔ کل چین بر اساس آن نوعی نژادپرستی است. باید بپذیریم که چین مانند هر کشور دیگر، مجموعهای از انسانهاست، انسانهایی پیچیده و گاه خطاکار، اما در حال ساختن چیزی اساسی و ماندگار هستند، و تو نمایندهٔ خوبی از این تلاش هستی.
یادداشتها:
۱. «Tricontinental: Institute for Social Research» یک موسسهٔ بینالمللی پژوهشی است که در مارس ۲۰۱۸ بهصورت رسمی راهاندازی شده است (HandWiki+2Tricontinental Institute+2)
۲. ژنرال چیانگ کایشک (۳۱ اکتبر ۱۸۸۷ – ۵ آوریل ۱۹۷۵) رهبر سیاسی و نظامی چینی بود که پس از مرگ سون یاتسن به رهبری حزب کومینتانگ رسید و در سال ۱۹۲۸ بهعنوان رهبر جمهوری چین شناخته شد. او در طول جنگ دوم چین و ژاپن نیروهای چینی را رهبری کرد، اما در جنگ داخلی چین از مائو تسه تونگ و حزب کمونیست شکست خورد و در نهایت به تایوان عقبنشینی کرد و تا پایان عمر در آنجا بهعنوان رئیسجمهور جمهوری چین فعالیت کرد.