Skip to content
می 16, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • پاییز آیت‌الله‌ها: چه نوع تغییری در ایران در راه است؟
  • ایران
  • نوار متحرک

پاییز آیت‌الله‌ها: چه نوع تغییری در ایران در راه است؟

کریم سجادپور

پنجشنبه اول آبان ۱۴۰۴

برای اولین بار در نزدیک به چهار دهه، ایران در آستانهٔ تغییر رهبری- و شاید حتی تغییر رژیم- قرار دارد.  هم‌زمان با نزدیک شدن به پایان سلطنت آیت‌الله علی خامنه‌ای، «رهبر انقلاب»، جنگ دوازده‌روزه در ماه ژوئن شکنندگی «نظام»ی را که او ساخته بود آشکار کرد. اسرائیل به شهرها و تأسیسات نظامی ایران حمله کرد و راه را برای آمریکا هموار کرد که چهارده بمب سنگرشکن به روی سایت‌های هسته‌یی ایران بریزد. این جنگ شکاف عظیم بین هیاهوی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی و قابلیت‌های محدود رژیمی را آشکار کرد که بخش زیادی از قدرت منطقه‌یی‌اش را از دست داده است، دیگر آسمانش را نمی‌تواند کنترل کند، و کنترل کمتری بر خیابان‌هایش اعمال می‌کند. در پایان جنگ، خامنه‌ای ۸۶ساله از مخفیگاهش بیرون آمد و با صدایی گرفته اعلام پیروزی کرد- نمایشی که قرار بود نمایانگر قدرت باشد، در عوض بر شکنندگی رژیم تأکید داشت.

در پاییز آیت‌الله، سؤال اصلی این است که آیا رژیم مذهبی‌ای که او از سال ۱۹۸۹ بر آن حکومت می‌کند دوام خواهد آورد، تغییر خواهد کرد، یا از درون فرو خواهد پاشید- و چه نوع نظم سیاسی ممکن است در پی آن پدیدار شود.
انقلاب ۱۹۷۹/۱۳۵۷ حکومت ایران را از سلطنتی همسو با غرب به رژیم مذهبی اسلام‌گرا تبدیل کرد و آن را عملاً یک‌شبه از متحد آمریکا به دشمن قسم‌خورده تبدیل کرد. از آنجا که ایران امروز همچنان کشوری محوری است- ابرقدرت انرژی که سیاست‌های داخلی‌اش شکل‌دهندهٔ امنیت و نظم سیاسی خاورمیانه است و در سراسر سیستم جهانی موج می‌زند- این موضوع که چه کسی (یا چه چیزی) جانشین خامنه‌ای می‌شود اهمیت زیادی دارد.

در دو سال گذشته- از زمان حملهٔ حماس به اسرائیل در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، که خامنه‌ای به‌تنهایی در میان رهبران جهان آشکارا از آن حمایت کرد- حاصل عمر او را اسرائیل و آمریکا به خاکستر تبدیل کرده‌اند. نزدیک‌ترین افراد مورد حمایت نظامی و سیاسی او کشته یا ترور شده‌اند. نیروهای نیابتی منطقه‌یی‌اش فلج شده‌اند. شرکت هسته‌یی عظیم او که با هزینهٔ سرسام‌آوری برای اقتصاد ایران ساخته شده بود زیر آوار دفن شده است.
جمهوری اسلامی تلاش کرده است تا تحقیر نظامی‌اش را به فرصتی برای گرد هم آوردن کشور به دور پرچمش تبدیل کند، اما تحقیرهای زندگی روزمره اجتناب‌ناپذیر است. جمعیت۹۲میلیون نفری ایران ده‌ها سال از نظام مالی و سیاسی جهانی جدا بوده‌ است. اقتصاد ایران در میان تحریم‌شده‌ترین اقتصادهای جهان است. پول رایج ایران جزو بی‌ارزش‌ترین پول‌های جهان است. گذرنامهٔ جمهوری اسلامی جزو محروم‌ترین گذرنامه‌های جهان است. اینترنتش جزو سانسورشده‌ترین اینترنت‌های جهان است. هوایش جزو آلوده‌ترین هواهای جهان است. شعارهای دیرینهٔ رژیم- «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل»، اما نه هرگز «زنده باد ایران»- روشن می‌کند که اولویت آن مقاومت است، نه توسعه. قطعی برق و جیره‌بندی آب به بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی روزمرهٔ مردم تبدیل شده‌ است.

یکی از نمادهای اصلی انقلاب- حجاب اجباری- که آیت‌الله روح‌الله خمینی، اولین رهبر جمهوری اسلامی، زمانی آن را «پرچم انقلاب» نامیده بود، اکنون در حال فروپاشی است، زیرا تعداد فزاینده‌ای از زنان آشکارا از اجبار پوشاندن موها سرپیچی می‌کنند. مردسالارانِ ایران، همان‌طور که نمی‌توانند حریم هوایی کشور را کنترل کنند، زنان کشور را نیز نمی‌توانند کنترل کنند.
برای درک چگونگی رسیدن ایران به اینجا، بررسی اصول راهنمای حکومت ۳۶سالهٔ خامنه‌ای ضروری است. دوران حکومت او بر دو ستون استوار بوده است: تعهد تزلزل‌ناپذیر به اصول انقلابی در داخل و خارج از کشور و رد آشکار اصلاحات سیاسی.

خامنه‌ای مدت‌هاست معتقد است که تضعیف آرمان‌ها و سخت‌گیری‌های جمهوری اسلامی همان کاری را با جمهوری اسلامی می‌کند که گلاسنوست میخائیل گورباچف، رهبر شوروی، با کشورش کرد و به‌جای طولانی کردن عمر آن کشور، مرگش را تسریع کرد. خامنه‌ای در مخالفت با عادی‌سازی روابط با آمریکا نیز تردید نکرده است.

سن زیاد خامنه‌ای و انعطاف‌ناپذیری و فوت قریب‌الوقوع او ایران را بین فروپاشی تدریجی و طولانی و تحول ناگهانی معلق کرده است.
پس از رفتن خامنه‌ای، چند آیندهٔ محتمل را می‌توان پیش‌بینی کرد. ایدئولوژی تمامیت‌خواه جمهوری اسلامی ممکن است به بدبینیِ مرد قدرتمندی که مشخصهٔ روسیهٔ پس از شوروی بوده است فرو بریزد. مانند چین پس از مرگ مائو تسه‌تونگ، ایران نیز ممکن است با تغییر ایدئولوژی سفت‌وسخت به منافع ملی عمل‌گرایانه خودش را بازتنظیم کند. ممکن است سرکوب و انزوا را دو چندان کند، همان‌طور که کره شمالی دهه‌ها کرده است. حکومت روحانیون ممکن است به سلطهٔ نظامی منجر شود، همان‌طور که در پاکستان شد. و اگرچه خیلی بعید است، ایران هنوز هم ممکن است به‌سمت دولت نماینده [مردم] متمایل شود- مبارزه‌ای که به انقلاب مشروطهٔ ۱۹۰۶/۱۲۸۵ بازمی‌گردد. مسیر ایران منحصربه‌فرد خواهد بود و نه‌تنها زندگی ایرانیان، بلکه ثبات خاورمیانه و نظم جهانی گسترده‌تر را نیز شکل خواهد داد.

بد گمانی و تئوری توطئه

ایرانیان اغلب خود را وارث یک امپراتوری بزرگ می‌دانند، با این حال، تاریخ مدرن آنها با تهاجم‌های مکرر، تحقیرها، و خیانت‌ها مشخص شده است. در قرن نوزدهم ایران تقریباً نیمی از قلمروش را به همسایگان غارتگر واگذار کرد؛ قفقاز (شامل ارمنستان، آذربایجان، گرجستان و داغستان امروزی) را به روسیه واگذار کرد و هرات را زیر فشار بریتانیا به افغانستان واگذار کرد. در اوایل قرن بیستم، روسیه و بریتانیا کشور را به حوزه‌های نفوذ خودشان تقسیم کرده بودند. در سال ۱۹۴۶، نیروهای شوروی آذربایجان ایران را اشغال و تلاش کردند آن را ضمیمهٔ خاک خودشان کنند و در سال ۱۹۵۳، بریتانیا و آمریکا کودتایی را ترتیب دادند که به سرنگونی نخست‌وزیر محمد مصدق کمک کرد.

این میراث نسل‌هایی از حاکمان ایرانی را پرورش داده است که همه‌جا توطئه می‌بینند و حتی نزدیک‌ترین دستیاران خودشان را عوامل خارجی مظنون می‌دانند. رضاشاه، بنیان‌گذار سلسلهٔ پهلوی و رهبری که بسیاری از ایرانیان هنوز هم به او احترام می‌گذارند، در طول جنگ جهانی دوم به درخواست قدرت‌های متفقین مجبور به کناره‌گیری شد، زیرا به وابستگی او به آلمان نازی مشکوک بودند. او به گفتهٔ مشاورش عبدالحسین تیمورتاش به «همه‌کس و همه‌چیز» مشکوک بود. «واقعاً هیچ‌کس در کل کشور نبود که اعلیحضرت به او اعتماد داشته باشد.» پسرش محمدرضاشاه نیز همین احساس را داشت. او پس از عزل شدن در پی انقلاب ۱۹۷۹ نتیجه گرفت که وعده‌های دروغین آمریکا «به قیمت از دست دادن تاج و تختم تمام شد». خمینی پس از به قدرت رسیدن هزاران مخالف را به اتهام خدمت به عوامل خارجی اعدام کرد؛ جانشین او خامنه‌ای نیز تقریباً در هر سخنرانی‌اش به توطئه‌های آمریکایی و صهیونیستی اشاره می‌کند.

این بی‌اعتمادی عمیق محدود به صاحب‌منصبان نیست، بلکه در رگ‌های حیاتی بدنهٔ سیاسی جریان دارد. در داستان «دایی جان ناپلئون» اثر ایرج پزشکزاد- رمان محبوب ایرانی که بعداً در سال ۱۹۷۶ به سریال تلویزیونی نمادین تبدیل شد- یک پدرسالار پارانوئید خانواده را به سُخره می‌گیرد که توطئه‌های خارجی و به‌ویژه توطئه‌های بریتانیایی را همه‌جا می‌بیند. این رمان همچنان یک سنگ بنای فرهنگی است و طرز فکر توطئه‌گرایانه‌ای را که هنوز سیاست و جامعه ایران را شکل می‌دهد تداعی می‌کند. یک نظرسنجی ارزش‌های جهانی در سال ۲۰۲۰ نشان داد که کمتر از ۱۵ درصد از ایرانیان معتقدند که «به اکثر مردم می‌توان اعتماد کرد» – که جزو پایین‌ترین نرخ‌ها در جهان است.

ایران در آستانه تغییر رهبری – و شاید حتی تغییر رژیم – است

در سبک پارانوئید ایران، بیگانگان به عنوان شکارچیان، خودی‌ها به عنوان خائن و نهادها به سمت حکومت شخصی متمایل می‌شوند. در طول قرن گذشته، تنها چهار مرد بر کشور حکومت کرده‌اند، و کیش شخصیت جایگزین نهادهای پایدار شده و سیاست بین دوره‌های کوتاه سرخوشی و سال‌های طولانی سرخوردگی در نوسان بوده است. جمهوری اسلامی با تقسیم رسمی شهروندان خود به «خودی» و «غیرخودی» این الگو را تشدید کرده است. در چنین فضایی از بی‌اعتمادی، انتخاب منفی غالب است: به متوسط ​​بودن پاداش داده می‌شود، گمنامی ترویج می‌شود و وفاداری بر شایستگی ارجحیت دارد. ظهور خامنه‌ای در سال ۱۹۸۹ نمونه بارز این پویایی بود و احتمالاً همین معیارها، برنامه جانشینی مورد نظر او را شکل خواهند داد. این فرهنگ ریشه‌دار بی‌اعتمادی – که توسط تاریخ شکل گرفته، توسط حاکمان تقویت شده و توسط جامعه درونی شده است – نه تنها حکومت استبدادی را تداوم می‌بخشد، بلکه مانع از سازماندهی جمعی مورد نیاز برای دولت نماینده نیز می‌شود. این امر همچنان سایه طولانی بر آینده ایران خواهد انداخت. انتقال‌های اقتدارگرایانه به ندرت از یک سناریو پیروی می‌کنند و ایران نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود. مرگ یا ناتوانی خامنه‌ای آشکارترین عامل تغییر خواهد بود. شوک‌های خارجی – سقوط قیمت نفت، تشدید تحریم‌ها، حملات نظامی مجدد توسط اسرائیل یا ایالات متحده – می‌تواند رژیم را بیشتر بی‌ثبات کند. اما تاریخ نشان می‌دهد که جرقه‌های داخلی غیرمنتظره – یک فاجعه طبیعی، خودسوزی یک میوه‌فروش، کشته شدن یک زن جوان به دلیل نشان دادن موهای زیاد – می‌توانند به همان اندازه مهم باشند.

تقریباً پنج دهه است که ایران توسط ایدئولوژی اداره می‌شود. با این حال، آینده آن به لجستیک بستگی دارد – مهمتر از همه، چه کسی می‌تواند کشوری تقریباً پنج برابر بزرگتر از آلمان را که از منابع عظیمی برخوردار است اما با چالش‌های دلهره‌آوری روبروست، به طور مؤثر مدیریت کند. از دل این نوسانات، نظم پس از خامنه‌ای ایران می‌تواند اشکال مختلفی به خود بگیرد: حکومت ملی‌گرایان قدرتمند، تداوم روحانیت، تسلط نظامی، احیای پوپولیست یا ترکیبی منحصر به فرد از این موارد. چنین احتمالاتی منعکس کننده جناح‌گرایی کشور است. روحانیون مصمم به حفظ ایدئولوژی جمهوری اسلامی هستند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (IRGC) به دنبال تثبیت قدرت خود است. شهروندان محروم، از جمله اقلیت‌های قومی، خواستار عزت و فرصت هستند. مخالفان بیش از حد پراکنده هستند که بتوانند متحد شوند، اما بیش از حد سرسخت هستند که به سادگی ناپدید شوند. هیچ یک از این جناح‌ها یکپارچه نیستند، اما آرمان‌ها و اعمال آنهاست که مبارزه بر سر نوع کشوری که ایران به آن تبدیل خواهد شد را تعریف می‌کند.

ایران به مثابه روسیه

جمهوری اسلامی امروز به اتحاد جماهیر شوروی در مراحل پایانی خود شباهت دارد: ایدئولوژی فرسوده خود را از طریق اجبار حفظ می‌کند، رهبری متصلب آن از اصلاحات می‌ترسد و جامعه آن تا حد زیادی از دولت رویگردان شده است. هم ایران و هم روسیه کشورهایی غنی از منابع با تاریخ‌های پرافتخار، فرهنگ‌های ادبی معروف و قرن‌ها نارضایتی انباشته هستند. هر دو توسط یک انقلاب ایدئولوژیک – روسیه در سال ۱۹۱۷، ایران در سال ۱۹۷۹ – که به دنبال گسستن تاریخ و ایجاد یک نظم کاملاً جدید بود، متحول شدند. هر دو سعی کردند از گذشته انتقام بگیرند و دیدگاه جدیدی را در داخل و خارج از کشور تحمیل کنند و نه تنها مردم خود، بلکه کشورهای همسایه را نیز ویران کنند. علیرغم ایدئولوژی‌های متضادشان – یکی به شدت خداناباور و دیگری خداسالار – شباهت‌ها قابل توجه است. جمهوری اسلامی، مانند اتحاد جماهیر شوروی، نمی‌تواند به یک توافق ایدئولوژیک با ایالات متحده برسد، پارانویای آن خودکامبخش است و رژیم بذرهای فروپاشی خود را در درون خود حمل می‌کند.

فروپاشی شوروی با اصلاحات گورباچف ​​​​تسریع شد، که کنترل مرکزی را سست کرد و نیروهایی را که سیستم نمی‌توانست مهار کند، آزاد کرد. در دهه 1990، بی‌قانونی، غارت الیگارشی و نابرابری سرسام‌آور، خشم و سرخوردگی را دامن زد. از دل آن آشفتگی، ولادیمیر پوتین، افسر سابق کا گ ب، آژانس امنیتی شوروی، برخاست که وعده ثبات و غرور را داد و ایدئولوژی کمونیستی را با ملی‌گرایی مبتنی بر خشم جایگزین کرد.
او به عنوان رئیس جمهور، خود را به عنوان احیاکننده‌ی شأن و جایگاه شایسته‌ی روسیه در جهان معرفی کرده است.
مسیر مشابهی در ایران نیز محتمل است. رژیم از نظر ایدئولوژیکی و مالی ورشکسته، در برابر اصلاحات واقعی نفوذناپذیر و در معرض فروپاشی زیر بار فشار خارجی و نارضایتی داخلی است. این فروپاشی می‌تواند خلائی ایجاد کند که نخبگان امنیتی و الیگارشی برای پر کردن آن هجوم خواهند آورد.

یک مرد قدرتمند ایرانی – فارغ‌التحصیل سپاه پاسداران یا سرویس‌های اطلاعاتی – می‌تواند ظهور کند و ایدئولوژی شیعه را به نفع ملی‌گرایی ایرانیِ مبتنی بر نارضایتی به عنوان عقیده‌ی سازمان‌دهنده‌ی یک نظم استبدادی جدید کنار بگذارد. برخی از مقامات برجسته ممکن است چنین جاه‌طلبی‌هایی را در سر بپرورانند، از جمله محمد باقر قالیباف، رئیس فعلی مجلس ایران و یک مقام ارشد سابق سپاه پاسداران. با این حال، ارتباط طولانی مدت آنها با سیستم فعلی، بعید است که چنین چهره‌های آشنایی را پرچمداران یک نظام جدید بدانند. آینده به احتمال زیاد متعلق به کسی است که امروز کمتر دیده می‌شود، کسی که به اندازه کافی جوان است تا از سرزنش عمومی برای فاجعه‌ی فعلی فرار کند، اما به اندازه کافی باتجربه است تا از میان ویرانه‌ها برخیزد.

مطمئناً، این تشابهات ناقص هستند. زمانی که اتحاد جماهیر شوروی فروپاشید، وارد نسل سوم رهبران خود شده بود، در حالی که ایران تازه وارد نسل دوم خود شده است. و ایران گورباچفی نداشته است: خامنه‌ای اصلاحات را دقیقاً به این دلیل مسدود کرده است که معتقد است این امر باعث تسریع سقوط جمهوری می‌شود.
با این حال، حقیقت بزرگتر همچنان پابرجاست: وقتی یک ایدئولوژی تمامیت‌خواه فرو می‌ریزد، اغلب نه نوسازی مدنی، بلکه بدبینی و پوچ‌گرایی را به جا می‌گذارد. روسیه پس از شوروی کمتر با شکوفایی دموکراتیک و بیشتر با جستجوی ثروت به هر قیمتی مشخص می‌شد. یک ایران پس از حکومت دینی می‌تواند الگوهای مشابهی را نشان دهد: مصرف‌گرایی و مصرف‌گرایی آشکار به عنوان جایگزین‌هایی برای ایمان از دست رفته و هدف جمعی
یک پوتین ایرانی می‌تواند برخی از تاکتیک‌های جمهوری اسلامی را به عاریت بگیرد، با ایجاد بی‌ثباتی در میان همسایگان ایران، تهدید جریان‌های جهانی انرژی، پوشاندن تجاوز در یک ایدئولوژی جدید و ثروتمند شدن با سایر نخبگان، به دنبال ثبات باشد و در عین حال وعده دهد که عزت ایران را بازگرداند. برای ایالات متحده و همسایگان ایران، درس روسیه بسیار مهم است: مرگ ایدئولوژی، دموکراسی را تضمین نمی‌کند. این [مرگ] می‌تواند به راحتی یک مرد قدرتمند جدید را به وجود آورد که به همان اندازه بی‌قیدوبند، مسلح به نارضایتی‌های تازه و با انگیزه‌های تازه باشد.

ایران به مثابه چین

در حالی که اتحاد جماهیر شوروی تا زمانی که خیلی دیر شده بود، نتوانست خود را وفق دهد، چین با تغییر عمل‌گرایانه در دهه‌های پس از مرگ مائو، در سال ۱۹۷۶، با اولویت دادن به رشد اقتصادی بر خلوص انقلابی، جان سالم به در برد. «مدل چین» مدت‌هاست که برای خودی‌های جمهوری اسلامی که می‌خواهند سیستم را حفظ کنند، جذاب بوده است، اما می‌دانند که اقتصاد رو به زوال و نارضایتی گسترده عمومی، تلاشی برای اصلاحات را می‌طلبد. در این سناریو، رژیم همچنان سرکوبگر و خودکامه باقی خواهد ماند، اما اصول انقلابی و محافظه‌کاری اجتماعی خود را به نفع نزدیکی با ایالات متحده، ادغام گسترده‌تر با جهان و گذار تدریجی از حکومت دینی به تکنوکراسی، نرم‌تر خواهد کرد. سپاه پاسداران قدرت و سود خود را حفظ خواهد کرد، اما مانند ارتش آزادی‌بخش خلق چین، از ستیزه‌جویی انقلابی به شرکت‌گرایی ملی‌گرایانه روی خواهد آورد.

ایران برای دنبال کردن این مدل با دو مانع روبرو است: ایجاد آن و حفظ آن. در چین، عادی‌سازی روابط با ایالات متحده در دهه ۱۹۷۰ توسط مائو، بنیانگذار انقلاب کمونیستی و اولین رهبر رژیم جدید، آغاز شد. اما جانشین نهایی او، دنگ شیائوپینگ، بود که از این فرصت برای تغییر جهت کشور از ارتدوکسی ایدئولوژیک به عمل‌گرایی و آغاز اصلاحات تحول‌آفرین استفاده کرد. ایران افرادی را به عنوان دنگ معرفی کرده است – از جمله حسن روحانی، رئیس جمهور سابق و حسن خمینی، نوه بنیانگذار انقلاب – اما هیچ‌کدام نتوانستند بر خامنه‌ای و تندروهای همفکر خود غلبه کنند، کسانی که مدت‌ها معتقد بودند هرگونه سازش در مورد ایدئولوژی انقلابی، به ویژه نزدیکی با ایالات متحده، به بی‌ثبات کردن سیستم به جای تقویت آن منجر می شود.

در چین، نزدیکی به واشنگتن به دلیل دشمن مشترک در اتحاد جماهیر شوروی آسان‌تر شد. در مقابل، اگرچه ایران و ایالات متحده گهگاه با دشمنان مشترک – از جمله دیکتاتور عراق صدام حسین و گروه‌های شبه‌نظامی مانند القاعده، طالبان و داعش – روبرو بوده‌اند، اما برای خامنه‌ای، خصومت با ایالات متحده و اسرائیل همیشه از اهمیت بالایی برخوردار بوده است. تلاش برای مدل چین مستلزم آن است که یا خامنه‌ای در حال مرگ، مخالفت مادام‌العمر خود با واشنگتن را کنار بگذارد، که بسیار بعید است، یا جانشینی طراحی شده به نفع رهبری کم‌سروصداتر.
حتی در آن صورت، ایران ممکن است برای دنبال کردن مسیر چین با مشکل مواجه شود. نیروی کار عظیم چین به آن اجازه داد تا صدها میلیون نفر را از فقر نجات دهد و مشروعیت تجدید شده‌ای برای دولت و اعتماد عمومی به دست آورد. در مقابل، ایران اقتصادی رانتی دارد که بیشتر شبیه به اقتصاد روسیه است. اگر رژیم بدون ارائه پیشرفت‌های مادی، ایدئولوژی را کنار بگذارد، بدون جلب حمایت‌های جدید، پایگاه موجود خود را از دست می‌دهد. یک ایران کمتر ایدئولوژیک که روابط با ایالات متحده را عادی‌سازی کند و مخالفت خود را با موجودیت اسرائیل کنار بگذارد، پیشرفت قابل توجهی نسبت به وضع موجود خواهد بود. با این حال، همانطور که تجربه چین نشان می‌دهد، رشد اقتصادی و ادغام بین‌المللی همچنین می‌تواند جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای و جهانی بیشتری را تقویت کند – و چالش‌های امروز را با چالش‌های جدید جایگزین کند. و به هیچ وجه مشخص نیست که ایران بتواند ثبات داخلی را از طریق چنین گذار آشفته‌ای حفظ کند.

ایران به مثابه کره شمالی

اگر جمهوری اسلامی همچنان ایدئولوژی را بر منافع ملی مقدم بدارد، آینده آن می‌تواند شبیه به کره شمالی فعلی باشد: رژیمی که نه از طریق مشروعیت مردمی، بلکه از طریق وحشیگری و انزوا دوام می‌آورد. ترجیح خامنه‌ای مدت‌هاست که تداوم حکومت یک رهبر عالی، یک روحانی سختگیر متعهد به اصول انقلابی مقاومت در برابر ایالات متحده و اسرائیل و حفظ ارتدکس اسلامی در داخل کشور بوده است. با این حال، تقریباً پنج دهه پس از سال ۱۹۷۹، تعداد کمی از ایرانیان می‌خواهند تحت سیستمی زندگی کنند که آنها را از کرامت اقتصادی و آزادی‌های سیاسی و اجتماعی محروم می‌کند. حفظ چنین رژیمی مستلزم کنترل تمامیت‌خواهانه – و احتمالاً سلاح هسته‌ای برای جلوگیری از فشار خارجی – است. در این سناریو، قدرت در دست یک گروه کوچک یا حتی یک خانواده واحد باقی خواهد ماند. اگرچه خامنه‌ای ممکن است سعی کند جانشینی را به نفع کسی که به اصول انقلابی وفادار خواهد ماند، مهندسی کند، اما تعداد نامزدهای مناسب اندک است، زیرا تعداد کمی از روحانیون تندرو، اگر نگوییم هیچ، پایگاه حمایت مردمی یا مشروعیت دارند. ابراهیم رئیسی، که زمانی رقیب اصلی محسوب می‌شد، در ماه مه ۲۰۲۴ در حالی که به عنوان رئیس جمهور ایران خدمت می‌کرد، در یک سانحه هلیکوپتر درگذشت. این امر پسر ۵۶ ساله خامنه‌ای، مجتبی، را به عنوان برجسته‌ترین رقیب باقی می‌گذارد. با این حال، جانشینی موروثی مستقیماً به یکی از اصول بنیادی انقلاب خیانت می‌کند: اصرار خمینی مبنی بر اینکه سلطنت «غیراسلامی» است.

مجتبی هرگز منصبی انتخابی نداشته است، عملاً هیچ چهره عمومی ندارد و عمدتاً به خاطر روابط پشت پرده‌اش با سپاه پاسداران شناخته می‌شود. تصویر او تداعی‌کننده تداوم نسل پدرش است، نه پویایی یک دوره جدید. تلاش‌های مضحک هوادارانش برای تشبیه او به محمد بن سلمان، ولیعهد پویای عربستان سعودی – از جمله کمپین‌هایی در رسانه‌های اجتماعی با هشتگ #مجتبی_بن_سلمان به زبان فارسی – نشان می‌دهد که حتی پایگاه انقلابی خامنه‌ای نیز تشخیص می‌دهد که یک دیدگاه آینده‌نگر جذاب‌تر از یک دیدگاه گذشته‌نگر است.

بی‌اعتمادی عمیق در رگ‌های حیاتی بدنه سیاسی جریان دارد

سایر مدعیان تندرو اعتماد به نفس کمتری ایجاد می‌کنند. غلامحسین محسنی اژه‌ای، رئیس ۶۹ ساله و لجباز قوه قضائیه کشور، چیزی بیش از یک قاضی اعدام نیست که در ده‌ها اعدام دست داشته است. شاید به یاد ماندنی‌ترین اقدام عمومی او گاز گرفتن روزنامه‌نگاری بود که از سانسور انتقاد کرده بود. هر جانشینی که شامل چنین شخصیتی باشد، نه بر رضایت عمومی، بلکه بر وفاداری سپاه پاسداران استوار خواهد بود.
اما مشخص نیست که آیا سپاه پاسداران همچنان به روحانیون سالخورده مجلس خبرگان، نهادی که وظیفه تعیین رهبر عالی بعدی را بر عهده دارد، تمکین خواهد کرد یا اینکه وقتی زمانش فرا برسد، خودشان به سادگی فرمانده کل قوای بعدی جمهوری را انتخاب خواهند کرد.

مدل کره شمالی همچنین با جامعه‌ای که آرزوی باز بودن و رفاه کره جنوبی را دارد، برخورد خواهد کرد. تعداد کمی از ایرانیان سیستمی را تحمل خواهند کرد که ایدئولوژی را بر رفاه اقتصادی و امنیت شخصی، حتی شدیدتر از سیستم فعلی، ارجحیت می‌دهد. حکومت تمامیت‌خواه مستلزم حبس گسترده در داخل، مهاجرت گسترده متخصصان به خارج از کشور و شاید یک سپر هسته‌ای برای جلوگیری از فشار خارجی است. با این حال، برخلاف کره شمالی، ایران نمی‌تواند خود را کاملاً محصور کند: اسرائیل بر آسمان آن تسلط دارد و بارها توانایی خود را در حمله به سایت‌های هسته‌ای، پایگاه‌های موشکی و فرماندهان ارشد نشان داده است.

اگر رهبر بعدی یک تندروی دیگر باشد، احتمالاً یک چهره انتقالی خواهد بود – سیستم را برای مدتی حفظ می‌کند اما نظم جدیدی با ثبات ایجاد نمی‌کند. احمد کسروی، روشنفکر سکولار ایرانی که در سال ۱۹۴۶ توسط اسلام‌گرایان ترور شد، زمانی نوشت که ایران به روحانیون «بدهکار» یک فرصت برای حکومت است تا شکست‌هایشان آشکار شود. پس از نزدیک به پنج دهه سوءمدیریت مذهبی، این بدهی تسویه شده است. اگر عصر بعدی ایران متعلق به یک مرد قدرتمند دیگر باشد، بعید است که او عمامه به سر کند.

ایران به عنوان پاکستان

اگر آینده ایران در دست سپاه پاسداران باشد، پاکستان ممکن است نزدیک‌ترین نمونه باشد. از زمان انقلاب، جمهوری اسلامی به تدریج از یک دولت روحانی به یک دولت امنیتی تحت سلطه سپاه پاسداران تبدیل شده است. سپاه پاسداران که در سال ۱۹۷۹ به عنوان «نگهبانان انقلاب» – برای محافظت در برابر کودتاهای خارجی، مخالفت‌های داخلی و عدم وفاداری بالقوه در ارتش شاه – متولد شد، در طول جنگ ایران و عراق به طور چشمگیری گسترش یافت. پس از آن، به تجارت، بنادر، ساخت و ساز، قاچاق و رسانه‌ها روی آورد و به یک خیال واهی تبدیل شد: بخشی از نیروی نظامی، بخشی از یک شرکت بزرگ تجاری و بخشی از یک ماشین سیاسی. امروز، سپاه پاسداران بر برنامه هسته‌ای ایران نظارت دارد، شبه‌نظامیان نیابتی را در سراسر منطقه فرماندهی می‌کند و بر بخش‌های بزرگی از اقتصاد تسلط دارد. دامنه وسیع نفوذ آن، ایرانی را به وجود آورده است که ضرب‌المثل پاکستان در مورد آن به طور فزاینده‌ای صدق می‌کند: «نه کشوری با ارتش، بلکه ارتشی با یک کشور.»

ناامنی‌های خامنه‌ای، حکومت او را به سپاه پاسداران پیوند می‌دهد. تهاجم ایالات متحده به افغانستان و عراق به سپاه پاسداران اجازه داد تا بودجه خود را گسترش دهد و نیروهای نیابتی خود را در خارج از کشور تأمین مالی و تجهیز کند، در حالی که تحریم‌ها با تبدیل بنادر ایران به مجاری قاچاق غیرقانونی، این سازمان را غنی‌تر کرد. اما سپاه پاسداران یک بلوک منسجم نیست: این یک مجموعه از کارتل‌های رقیب است که رقابت‌های آنها – نسلی، نهادی و تجاری – تحت اقتدار خامنه‌ای مهار شده است. رفتن او احتمالاً این دشمنی‌ها را آشکار خواهد کرد.
یک سناریو که در آن سپاه پاسداران ممکن است از تسلط به حکومت مطلق تغییر کند، این است که سپاه پاسداران اجازه دهد ناآرامی‌ها تشدید شوند، سپس به عنوان «ناجیان ملت» وارد عمل شوند. این امر، بازتابی از ارتش پاکستان خواهد بود که مدت‌هاست سلطه خود را با معرفی خود به عنوان نگهبان وحدت ملی در برابر هند و تجزیه داخلی توجیه کرده است. برای سپاه پاسداران، چنین استراتژی نه تنها مستلزم کنار گذاشتن روحانیت، بلکه تغییر اصل سازماندهی خود دولت از ایدئولوژی انقلابی شیعه به ملی‌گرایی ایرانی است. روحانیون به خدا متوسل می‌شوند؛ پاسداران به کشور متوسل می‌شوند.

اما سلطه فعلی سپاه را نباید با محبوبیت اشتباه گرفت. رهبری ارشد آن توسط خامنه‌ای انتخاب می‌شود، مرتباً برای جلوگیری از اعطای قدرت بیش از حد به مقامات فردی، تغییر می‌کند و به طور گسترده با سرکوب، فساد و بی‌کفایتی مرتبط است. همانطور که سیامک نمازی، آمریکایی که هشت سال توسط این سازمان گروگان گرفته شده بود، به من گفت: «ایران امروز مجموعه‌ای از مافیاهای رقیب – تحت سلطه سپاه و فارغ التحصیلان آن – است که بالاترین وفاداری آنها نه به ملت، مذهب یا ایدئولوژی، بلکه به ثروت‌اندوزی شخصی است.»
ترور نزدیک به بیست و چهار فرمانده ارشد سپاه پاسداران توسط اسرائیل در سنگرها و اتاق‌های خوابشان، هم آسیب‌پذیری این گروه در برابر نفوذ و هم ضعف نهادی را که وفاداری ایدئولوژیک را بر شایستگی اولویت می‌دهد، برجسته کرد. برای اینکه رژیم سپاه پاسداران دوام بیاورد، تقریباً مطمئناً به نسل جدیدی از رهبران نیاز دارد که کمتر از رهبران پرورش‌یافته توسط خامنه‌ای متعصب باشند و بتوانند از طریق ملی‌گرایی به جای ایدئولوژی مذهبی، برای مردم جذاب باشند.

اگر سپاه پاسداران به عنوان حاکمان ایران ظهور کند، خیلی چیزها به نوع رهبری که پا پیش می‌گذارد بستگی دارد. یک فرمانده شاکی می‌تواند خود را به عنوان یک پوتین ایرانی معرفی کند و ملی‌گرایی را جایگزین اسلام‌گرایی کند و در عین حال به تقابل با غرب ادامه دهد. یک افسر عمل‌گراتر ممکن است شبیه عبدالفتاح السیسی ایرانی باشد و در عین حال که به دنبال اتحاد با غرب است، حکومت استبدادی را حفظ کند، همانطور که رئیس جمهور مصر انجام داده است. مسئله هسته‌ای محوری خواهد بود. استراتژیست‌های سپاه پاسداران در نوشته‌های خود اغلب سرنوشت صدام و معمر قذافی، دیکتاتور لیبی – که هر دو فاقد سلاح هسته‌ای بودند و سقوط کردند – را با رژیم کره شمالی که سلاح هسته‌ای دارد و زنده مانده است، مقایسه می‌کنند.

ایران تحت رهبری سپاه پاسداران با همین دوراهی روبرو خواهد بود: برای بقا به دنبال بمب باشد یا آن را به خاطر مزایای به رسمیت شناخته شدن رها کند.
مانند پاکستان، چنین ایرانی کمتر توسط روحانیون و بیشتر توسط ژنرال‌ها تعریف می‌شود – ملی‌گرایانی که مشتاق برانگیختن شور و شوق مردم خود هستند و دائماً بین رویارویی و سازش با غرب در نوسانند.

ایران به مثابه ترکیه

از نظر قلمرو، جمعیت، فرهنگ و تاریخ، ایران پسرعموهای نزدیک‌تری نسبت به ترکیه، یکی دیگر از کشورهای مسلمان غیرعرب و به شدت مغرور که میراث طولانی بی‌اعتمادی به قدرت‌های بزرگ را به دوش می‌کشد، ندارد. تجربه ترکیه تحت ریاست جمهوری رجب طیب اردوغان یک نمونه مشابه احتمالی را ارائه می‌دهد: انتخاباتی که یک رهبر محبوب را به قدرت می‌رساند، اصلاحات اولیه‌ای که با شهروندان عادی طنین‌انداز می‌شود، و سپس لغزش تدریجی به سوی اقتدارگرایی اکثریتی که در پوشش زبان دموکراسی پنهان شده است.
با این حال، برای اینکه ایران چنین مسیری را دنبال کند، تغییرات نهادی عمده‌ای لازم است. لایه‌های قدرت بیزانسی جمهوری اسلامی – از جمله دفتر رهبری، شورای نگهبان و مجلس خبرگان – باید منحل شوند، سپاه پاسداران در ارتش حرفه‌ای ادغام شود و نهادهای منتخب عمدتاً توخالی کشور توانمند شوند. بدون این پیش‌نیازها، سیاست‌های رقابتی و پاسخگو نمی‌توانند ریشه بدوانند.

با این حال، ایران از صفر شروع نمی‌کند. همانطور که کیان تاجبخش، دانشمند علوم اجتماعی، اشاره کرده است، ایجاد هزاران شورای محلی و نهادهای شهری توسط رژیم، «نهادهای دوگانه‌ای را ایجاد کرده است: برای خدمت به یک نظم استبدادی ایجاد شده‌اند، اما از نظر ساختاری برای حمایت از گذار دموکراتیک – در صورت وجود فرصت – در دسترس هستند.» در واقع، ایرانیان مدت‌هاست که اشکال حکومت نمایندگی را بدون بهره‌گیری از جوهره آنها به کار گرفته‌اند.
یک رهبر پوپولیست می‌تواند از هر انتخابات نسبتاً عادلانه‌ای ظهور کند. در کشوری که هم منابع قابل توجه و هم نابرابری عمیق دارد، پوپولیسم نیرویی تکرارشونده در سیاست مدرن ایران بوده است. در سال ۱۹۷۹، خمینی در حالی که وعده آب و برق رایگان، مسکن برای همه و ثروت نفتی که به جای نخبگان فاسد به مردم سرازیر می‌شود را می‌داد، به شاه و حامیان خارجی‌اش حمله کرد. یک نسل بعد، محمود احمدی‌نژاد، شهردار کمتر شناخته‌شده تهران، در سال ۲۰۰۵ با وعده «آوردن پول نفت بر سر سفره‌های شام مردم» به ریاست جمهوری رسید. چه از طریق انتخابات آزاد و چه رقابتی، ایران پس از خامنه‌ای می‌تواند دوباره شاهد ظهور یک فرد پوپولیست خارجی با اعتبار ملی‌گرایانه و توانایی بسیج خشم علیه نخبگان و دشمنان خارجی باشد. چنین مسیری ایران را به دموکراسی لیبرال نمی‌رساند، اما حکومت روحانیون را نیز ادامه نخواهد داد. این امر مشروعیت مردمی را با اقتدار متمرکز، توزیع مجدد را با فساد و ملی‌گرایی را با نمادهای مذهبی ترکیب می‌کند. برای بسیاری از ایرانیان، این امر به ادامه حکومت دینی یا نظامی ترجیح داده می‌شود.
با این حال، همانطور که تجربه ترکیه نشان می‌دهد، پوپولیسم می‌تواند نه در را به روی کثرت‌گرایی، بلکه به روی شکل جدیدی از اقتدارگرایی – اقتداری با حمایت توده‌ای و اختیار صندوق‌های رأی – باز کند.

زندگی عادی

تاریخ، فروتنی در پیش‌بینی را توصیه می‌کند. در دسامبر ۱۹۷۸، تنها یک ماه قبل از رفتن شاه، جیمز بیل، محقق برجسته آمریکایی در امور ایران، در نشریه «فارن افرز» نوشت که «محتمل‌ترین جایگزین» برای شاه «یک گروه چپ‌گرا و مترقی از افسران میان‌رده ارتش» خواهد بود. او سناریوهای دیگری را پیشنهاد کرد که شامل «یک حکومت نظامی راست‌گرا، یک سیستم لیبرال دموکراتیک مبتنی بر مدل‌های غربی و یک دولت کمونیستی» بود. بیل نوشت: «ایالات متحده نباید بترسد که دولت آینده در ایران لزوماً در تضاد با منافع آمریکا خواهد بود.» از همه جالب‌تر، تنها چند هفته قبل از به قدرت رسیدن روحانیون ایران، بیل پیش‌بینی کرد که آنها «هرگز مستقیماً در ساختار رسمی دولت شرکت نخواهند کرد.» روشنفکران ایرانی نیز وقایع را اشتباه ارزیابی کردند. چند هفته پیش از آنکه خمینی حکومت دینی خود را تثبیت کند و اعدام‌های دسته‌جمعی را آغاز کند، یکی از روشنفکران برجسته ایران، فیلسوف داریوش شایگان، اعلام کرد: «خمینی یک گاندی اسلامی است. او محور جنبش ماست.»

همانطور که سال ۱۹۷۹ هم خودی‌ها و هم غیرخودی‌ها را گیج کرد، سناریوهای نامتعارف دوباره قابل تصور هستند. با توجه به فقدان جایگزین، برخی از ایرانیان به رضا پهلوی، پسر تبعیدی شاه، نگاه می‌کنند که شهرت گسترده‌اش به دلیل نوستالژی دوران قبل از انقلاب در فضای مجازی است.
با این حال، او که نزدیک به نیم قرن را در خارج از کشور گذرانده، باید بر فقدان سازماندهی و قدرت میدانی غلبه کند تا در رقابت‌های بی‌رحمانه‌ای که گذارهای اقتدارگرایانه را تعریف می‌کنند، پیروز شود. احتمال دیگر – شاید بزرگترین ترس بسیاری از میهن‌پرستان ایرانی، از جمله حتی مخالفان سرسخت رژیم – تجزیه‌ای به سبک یوگسلاوی در امتداد خطوط قومی است. اقلیت‌های ایران می‌توانند تضعیف مرکز را به عنوان زمینه‌ای برای شورش یا فرصتی برای شروع دوباره ببینند. با این حال، برخلاف یوگسلاوی، ایران با هویتی بسیار قدیمی‌تر و منسجم‌تر تثبیت شده است: بیش از ۸۰ درصد ایرانیان یا فارسی‌زبان هستند یا آذری، تقریباً همه به فارسی به عنوان زبان میانجی صحبت می‌کنند و حتی گروه‌های غیرفارس نیز با کشوری که بیش از ۲۵۰۰ سال سابقه تاریخی دارد، هویت خود را تعریف می‌کنند.

در اصل، به نظر می‌رسد ایران بار دیگر کشوری در معرض خطر است، با آینده‌ای که می‌تواند به طور چشمگیری متفاوت باشد. ایالات متحده و بقیه جهان از یک جمهوری پسااسلامی که بر اساس منافع ملی هدایت می‌شود و نه بر اساس اصول انقلابی، سود خواهند برد. همانطور که هنری کیسینجر، دیپلمات، زمانی اظهار داشت، “کشورهای کمی در جهان وجود دارند که ایالات متحده دلیل کمتری برای اختلاف یا منافع سازگارتری نسبت به ایران با آنها داشته باشد.” با این حال، تجربه ایالات متحده در افغانستان و عراق محدودیت‌های نفوذ خارجی را برجسته کرد: حتی سرمایه‌گذاری‌های عظیم مالی و جانی نیز نمی‌توانند نتایج سیاسی را تعیین کنند. روسیه نیز با محدودیت‌های مشابهی روبرو است. مسکو ممکن است ادامه یک جمهوری اسلامی را ترجیح دهد که می‌تواند به عنوان یک خار دائمی در چشم واشنگتن و منبع بی‌ثباتی باشد که خطرات انرژی جهانی را افزایش می‌دهد. اما علیرغم تمام تلاش‌هایش، مسکو نتوانست از فروپاشی رژیم اسد، موکل خود در سوریه، جلوگیری کند. در مقابل، چین از ایرانی که پتانسیل خود را به عنوان یک نیروگاه انرژی به کار می‌گیرد، بسیار بیشتر از ایرانی که بی‌ثباتی صادر می‌کند، سود می‌برد.

ایران تمام ویژگی‌های یک کشور عضو گروه ۲۰ را دارد

با این حال، هر چقدر هم که قدرت‌های خارجی بخواهند موازنه را به هم بزنند، ایران امروز به اندازه کافی بزرگ و مقاوم است که سرنوشت خود را رقم بزند. این کشور تمام ویژگی‌های یک کشور عضو گروه ۲۰ را دارد: جمعیتی تحصیل‌کرده و متصل به جهان، منابع طبیعی عظیم و هویت تمدنی پرافتخار. با این حال، برای دموکرات‌های ایرانی، فضای بین‌المللی به سختی می‌تواند نامساعدتر باشد. دولت‌های غربی که زمانی از دموکراسی حمایت می‌کردند، منابع خود را کنار گذاشته‌اند و درگیر عقب‌گرد دموکراتیک خود هستند.

ایالات متحده نهادهایی – مانند موقوفه ملی دموکراسی و صدای آمریکا – را که در موفقیت جنگ سرد آن نقش اساسی داشتند، تضعیف کرده است. در این خلاء، ایران به احتمال زیاد از روند جهانی گسترده‌تری پیروی خواهد کرد که در آن افراد قدرتمند با تأکید بر فضایل نظم به جای وعده آزادی، ظهور می‌کنند.
ممکن است نظر اکثریت، گذار ایران را تعیین نکند، اما تا جایی که امیدواران سیاسی به دنبال جلب آن هستند، یک واقعیت واضح به نظر می‌رسد: ایرانیان آرزوی شعارهای توخالی، کیش شخصیت یا حتی مفاهیم والای دموکراسی را ندارند. آنچه آنها بیش از همه می‌خواهند، یک دولت با مدیریت خوب و پاسخگو است که بتواند عزت اقتصادی را بازگرداند و به آنها اجازه دهد یک زندگی عادی – یک “زندگی عادی” عاری از چنگال خفه کننده دولتی که آنچه را که می‌پوشند، آنچه را که تماشا می‌کنند، چگونه دوست دارند، چه کسی را می‌پرستند و حتی آنچه می‌خورند و می‌نوشند – را کنترل می‌کند، داشته باشند.

دوران جمهوری اسلامی برای ایران به نیم قرن از دست رفته تبدیل شده است. در حالی که همسایگان خلیج فارس ایران به مراکز جهانی امور مالی، حمل و نقل و فناوری تبدیل شدند، ایران ثروت خود را در ماجراجویی‌های منطقه‌ای شکست‌خورده و برنامه هسته‌ای که تنها انزوا را به همراه داشت، هدر داد، در حالی که بزرگترین منبع ثروت خود، یعنی مردمش را سرکوب و هدر می‌داد. این کشور هنوز منابع طبیعی و سرمایه انسانی لازم برای قرار گرفتن در میان اقتصادهای پیشرو جهان را دارد. اما اگر تهران از اشتباهات خود درس نگیرد و سیاست‌های خود را از نو تنظیم نکند، مسیر آن به جای تجدید، رو به زوال خواهد بود. سوال این نیست که آیا تغییر از راه خواهد رسید، بلکه این است که آیا سرانجام بهاری که مدت‌ها انتظارش را می‌کشید، فرا خواهد رسید یا صرفاً زمستانی دیگر.

منبع: https://codir.net/?p=4145

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: خانم سخنگوی دولت، چطور خط فقر ۶ میلیون تومان است؟ نسرین هزاره مقدم
Next: خودترغیبی: وقتی صدای خودمان را می‌شنویم
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved