(تصویر ساختهٔ هوش مصنوعی است)
الف. هوشیار – اندیشهٔ نو
سهشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴
درک استعاری از جهان به شکل دو قطبی، با وجود منسوخ شدن پایهٔ عینی آن، یکی از قویترین و در عین حال گمراهکنندهترین چارچوبهای ذهنی در تحلیل روابط بین کشورها در روزگار ماست.
فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ جهان دوقطبی را به جهانی تکقطبی تبدیل کرد و این جهانی بود که در واقع به معنای قبلی قطبی نداشت و سلسلهمراتبی به رهبری آمریکا آن را مدیریت میکرد. با این حال، از همان ابتدا شبح «جهان دوقطبی» همچنان در ذهنیت سیاسی و گفتمان رسانهای ما حضوری قدرتمند داشته است. با پیدایش قدرتهای نوظهور نظیر چین و هند و روسیه و به چالش گرفته شدن جهان تکقطبی در دهههای بعد، سایهٔ این درک استعاری پُررنگتر شد و نقشآفرینی بیشتری پیدا کرد. این مقاله به بررسی تأثیرهای منفی این درک استعاری میپردازد و بیان میکند که تقلیل پیچیدگی جهان معاصر به یک دوگانگی ساده («غرب در مقابل شرق») درکی غیرواقعبینانه ایجاد کرده است که مانع تحلیل دقیق، دیپلماسی مؤثر، و در نهایت تأمین امنیت جمعی فراگیر میشود.
مقدمه: جهان بهمثابهٔ صفحه شطرنج
به مدت دههها سال جهان صفحهٔ شطرنجی بود با دو شاه: ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی. هر کشور، جنبش، و ایدئولوژی ناچار در یکی از این دو اردوگاه جای میگرفت. این چارچوب اگرچه سادهسازی بود، اما برای درک کلان جنگ سرد کاربردی تاریخی داشت. مشکل زمانی آغاز شد که این صفحهٔ شطرنج برچیده شد، ولی ما همچنان به دنبال دو شاه جدید در این صفحه میگردیم. اینجاست که «استعارهٔ دوقطبی» از تاریخ فراتر میرود و به ذهنیتی تبدیل میشود که ادراک ما را تحریف میکند.
تأثیرهای منفی درک استعاری دوقطبی
۱. سادهسازی افراطی و نادیده گرفتن پیچیدگیها
جهان امروز نه دوقطبی، که چندقطبی و حتی بهنوعی «بیقطبی» است. قدرت در میان بازیگران متنوعی مانند آمریکا، چین (که نه کمونیست به سبک قدیمی است و نه کاپیتالیست به سبک غربی)، اتحادیهٔ اروپا، روسیه (بازیگری با قدرت نظامی بسیار، اما اقتصادی ضعیف)، هند، و قدرتهای منطقهای مانند برزیل، ترکیه، عربستان سعودی، و ایران پراکنده شده است. استعارهٔ دوقطبی همهٔ این بازیگران را مجبور میکند که در یکی از دو نقش «بلوک غرب» یا «بلوک مخالف غرب» قرار گیرند. در این نگاه، انگیزهها و هدفها و استقلال عمل این کشورها در هر دو بلوک نادیده گرفته میشود. برای مثال، رابطهٔ پیچیده هند با روسیه و آمریکا بهسادگی در هیچیک از دو قطب قدیمی جای نمیگیرد. این تعبیر توضیحدهندهٔ رابطهٔ چین با آمریکا هم نیست. این دو کشور، در حین داشتن چالشهای بسیار شدید، همکاریهای اقتصادی مهم و تعیینکنندهای با یکدیگر دارند و چین مخالف دوپاره شدن نظام سیاسی اقتصادی جهان مانند جهان دوقطبی گذشته است.
۲. ایجاد دشمنیهای مصنوعی و تشدید تنش
هنگامی که جهان را به دو اردوگاه «خودی» و «غیرخودی» تقسیم کنیم، تمایل ذاتی به دشمنتراشی و بلوکبندی با «دیگری» به وجود میآید. در این نگاه، هر کشور یا جنبشی که با سیاستهای غرب مخالف باشد ناچار در اردوگاه متحدان دشمن فرضی (مثلاً «محور مقاومت» یا «بلوک شرق جدید») قرار میگیرد. این کار نهتنها واقعیت ندارد، بلکه با تبدیل کردن رقابتهای طبیعی بینالمللی به نبرد تمدنی وجودی، زمینه را برای تنشهای غیرضروری و حتی درگیریهای خشونتبار فراهم میکند.
۳. تضعیف دیپلماسی و گفتوگو
دیپلماسی بر اساس شناخت مبتنی بر جزئیات و یافتن زمینههای مشترک، حتی در میان رقیبان، استوار است. در استعارهٔ دوقطبی، هرگونه تعامل با کشوری که در «قطب مخالف» فرض شده است بهمنزلهٔ خیانت یا ضعف قلمداد میشود. این نگرش فضایی ایجاد میکند که در آن هرگونه گفتوگو و سازش سیاسی، چه در سطح داخلی و چه بینالمللی، غیرممکن یا بسیار دشوار میشود. نتیجهٔ آن بازی مجموع-صفر است که در آن فقط دو حالت «پیروزی» یا «شکست» وجود دارد و هیچ جایی برای همکاریهای موردی باقی نمیماند.
۴. انفعال فکری و بازتولید گفتمانهای کهنه
تکیه بر این استعاره ما را از ابداع چارچوبهای تحلیلی جدید برای درک جهان ناتوان میکند. بهجای تحلیل شرایط منحصربهفرد هر بحران (مانند اوکراین، تنش در تایوان، یا تحولات خاورمیانه)، آن را فوری در قالب کهنهٔ «رقابت غرب و شرق» میگنجانیم. این کار نوعی تنبلی فکری است که مانع درک نیروهای عمیقتر اقتصادی، اجتماعی، زیستمحیطی، و هویتی میشود که واقعاً جهان را میگردانند.
۵. نادیده گرفتن چالشهای فراملی مشترک
بزرگترین تهدیدهای پیش روی بشر در قرن بیست و یکم- مانند تغییرات اقلیمی/آبوهوایی، همهگیری بیماریها، تروریسم فراملی، شکاف طبقاتی میان فقر و ثروت، چالشهای ناشی از فناوریهای نوین- به هیچیک از «قطبها» تعلق ندارند. این چالشها مستلزم همکاری جمعی تمام جهان است. استعارهٔ دوقطبی، با تقسیم جهان به دو بلوک متخاصم، همبستگی جهانی لازم برای مقابله با این تهدیدهای وجودی را ضعیف و آنها را به موضوعی جناحی تبدیل میکند.
نتیجهگیری: فراتر از دوگانگی
استعارهٔ جهان دوقطبی اگرچه زمانی ابزار تحلیلی مفیدی برای مبارزهٔ سیاسی تلقی میشد، اکنون به زندان فکریای تبدیل شده است که بیشتر به درد اتاقهای فکر مدافع سرمایههای نظامی برای طرحریزی تحلیلهای ژئوپلیتیکی کاذب با هدف دامن زدن به تقابلهای نظامی و تأمین چرخهٔ اقتصاد نظامی میخورد. این درک استعاری شناخت ما از واقعیتهای پیچیده، پُر از تضاد، و درهمتنیدهٔ جهان معاصر را محدود میکند. برای حرکت کردن به جلو باید این قالب ذهنی را بشکنیم و جهان را نه یک صفحهٔ شطرنج با دو بازیکن، بلکه شبکهای پیچیده از بازیگران مستقل، وابسته به هم، و آن هم با منافع متفاوت و متغیر، ببینیم. پذیرش این چندگانگی و پیچیدگی اگرچه سخت است، تنها راه برای درک واقعبینانهتر جهان، پیشبرد تحولات ترقیخواهانه، اجرای دیپلماسی مؤثر، و حل کردن چالشهای مشترک جامعهٔ بشری است.