انقلاب ۱۳۵۷ آبرویش را از دستداده و هرکس که گذرش میافتد، تلنگری، تیپایی و توسریی بهش میزند. انقلاب بنیاد استبداد را از جا برکند. این استبداد از پشتِ عینکِ خاکگرفته و کهنهی سال ۱۴۰۴، بیمعنی، پیشپا افتاده و بالکل اشتباه دیده میشود. استبدادِ افسار گسیختهی تا بنِ دندان مسلح و بهقصدِ کشتن بهمیدانآمده را در قوطی خاطرات نوستالژی زمان چپاندند.
آن، معلمِ این بود. این، سرِ کلاسِ همان استبداد نشسته بود و با اینکه در سرش پندار دیگر بود، دستش که رسید، خودش هم زد و کشت، چون چیزی بیش از این نیاموخته بود.
ملتی که یکبار با دست خالی جلوی این استبداد قرارگرفت و جان داد و برای جان دوید و زمین خورد، بار دیگر زیر یوغ این استبداد نخواهد رفت. جمهوری اسلامی با وجود خونخواهیاش، با وجود شدت جنایاتش همچنان برچیدن این استبداد سلطنتی، وابسته و نوکرگونه را با خود یدک میکشد (جمهوری اسلامی مانند خواستگاری است که محض پافشاریاش آخر بله را میگیرد و بعد از ازدواج دختر خانواده را به قصدِ کشت میزند ولی خانواده برای حفظ آبرو صدایش را در نمیآورد و تحمل میکند)، ولی وعدهی آزادی داد و زنجیر به پا کرد؛ زنجیرِ همان استبدادی که خود سرنگونش کرد.
انقلاب در خیابان رخ داد و نه در دل مردم. مردم آمدند و اعتصاب کردند، شعار دادند و مبارزه کردند و روزهایی که ارتش در مقابلشان ایستاد، سنگ پرتاب کردند و جنگیدند تا ارتش عقبنشینی کرد. انقلاب شد. هرج و مرج شد. هرکس دستش رسید گوشهای از این سفره را به تاراج برد.
مردم رفتند که در خانهها بنشینند و نتیجه را ببینند. تودهی عظیم، در خانه مانده بود و اقلیتِ غالب، زمام امور را به دست گرفت و انتقام ستاند. انتقام از هر آنکه یک پله بالاتر بود و چندین پله بالاتر. کینهها و عقدهها ریختند به خیابان.
در ذاتِ مردم، انقلابی ننشست. در بر همان پاشنه چرخید. طبقات جابهجا شدند، مفعول فاعل شد و فاعل خودش فعل. ظلم و ظالم جابهجا شدند و ظلمت برفراز کوهها آمد که چون غباری شهرها را ببلعد.
آن روز که کلمات انقلاب و فرهنگ به هم رسیدند، ترکیبش فقط فرهنگ را توقیف کرد و انقلاب را بیفرهنگ کرد.
انقلابِ نوزاد رفت که مانند کودک خودخواه ولجوج هر آنچه کم داشت، با زور و لجاجت بگیرد. به آن کودک هر چه خواست دادند. در مقابلش عقبنشینی کردند تا مبادا اهالی خانه را عاصی کند. میز و صندلی پرت میکرد، از جلویش برداشتند.
چهرهی انقلاب، چهرهی آخوندی بود که نه رفعت و نه رأفتی در خود داشت. همان خشم و کینه را که به جان مردم افتاده بود، تصویر میکرد. با الفاظ «تو دهنش میزنم» و «غلط میکنند» آمد تا جای ارباب دیگر را بگیرد. در ذهنها انقلاب تبدیل شد به غلبهی مستضعفین بر طاغوتیها. نه بخششی درکار بود و نه ملایمتی.
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.
آن نسلی که انقلاب کرد، امروز هفتاد-هشتاد ساله است. نسلهای بعدی، همهی کسانی که در جمهوری اسلامی بزرگ شدند و جز جمهوری اسلامی چیزی نمیشناسند، هیچ تصور واقعی از دوران پیش ندارند. آنها با همان فرهنگ جامعه عقبافتاده و رشد نکرده بزرگ شدند. همان که پیش از جمهوری اسلامی هم برقرار بود. همان جامعه ایلاتی و فئودال-مذهبی بدون شناخت هیچ حق حیات برای دگراندیشان و دگرگونه بودن در جامعه، بر اساس همان زورگویی و حق برتری قوی بر ضعیف. انقلاب جز منقلب شدن لایههای سطحی اجتماعی هیچگاه راه به ریشه جامعه نیافت و در واقع اختلافات را عمیقتر کرد. ولی در عقلها و فکرها هم چنان انقلابی رخ نداده بود.
شاهی که همسر عوض میکند چون همسر پسری برایش بدنیا نمیآورد. آخوندی که دخترانش را در سنین پایین به این و آن وعده میدهد تا دامنهی قدرت، قلمرو و تأثیرش را گسترش دهد. هیچ فرقی میان این و آن نیست. جامعهای که انسان را انسان نمیبیند و جنسیت را با هویت و کرامت انسانی اشتباه میگیرد، هنوز فرسنگ ها با تمدن فاصله دارد.
پدری که حق کشتن دخترش را برای نجات ناموسش دارد. برادری که حق توهین به خواهرش را برای حفظ آبرو دارد. در جامعهای که زن برای تجاوزی که بهش شده، محکوم میشود، انقلابی رخ نداده! ما هنوز دچار همان عقبافتادگی و ارتجاع هستیم که در دوران رضاشاه دچارش بودیم. در همان جامعه این یک متر و نیمپارجه نقش اساسی بازی کرد. یکی آمد که از سر بردارد و دیگر آمد که با زور تو سری به سر بگذارد.
جامعهای که دههها شاهد توهین سیستماتیک به زنان بود، از کتک زدن برای حجاب تا حق ارث و ناموس، خود دیکتاتوری است که در خانه مرتکب همان جنایاتی می شود که در جامعه با ژست روشنفکری به آن خرده می گیرد. آنها که ایستادند و در سکوت تماشا کردند، همانقدر تقصیر دارند، که جلاد و آمران جلاد تقصیر دارند.
مشکل اصلی، همان جامعهی ایران است که بعد از انقلاب با اولین ترورها، جنگ و تمام حوادث سالهای جنگ، بارش را بست و رفت به خانه و در تشکل جامعه نقش فعالی نداشت. تمام اتفاقات خیابان فقط دیده شد و عکسالعملها در حد غر زدن و زیر زبانی فحش دادن بود. ترس جای خود را باز کرد. جامعه هر روز قدمبهقدم عقبنشینی کرد و افسار امور را کاملا به حکومتی سپرد که روز به روز بیشتر شگرد خودکامگی را آموخت. هر از چند گاهی در انتخابات شرکت کردند و با طنز و تعریف زندگی روزانه را با وجود تمام مشکلات گذراندند. بیست سال پیش با خانمی که تحصیلکردهی ایران بود و تمام عمرش را در ایران گذرانده بود صحبت میکردم و اشارهای به حوادث سال ۱۳۶۷ کردم. روحش همخبر نداشت و درآخر باور نکرد که این اتفاقات رخداده است.
انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ بعد از سالها تلنگری بود به مردمی که ناگهان گشایش را تجربه کردند و شاهد تغییرات ظاهری در زندگی روزمره شدند. ترسها کمتر شدند ولی بعد از مدت کوتاهی با قتل های زنجیرهای، حمله به کوی دانشگاه و … ترس دوباره حاکم شد و مردم خیابان را ترک کردند.
نسلی پا به سن گذاشت که دور و اطرافش را رصد میکرد و از خود میپرسید، چرا در این گوشه دنیا به دنیا آمدم!
این تضادها با موفقیت عناصری مانند احمدینژاد عریانتر شد. احمدینژاد از قلب این جامعه برخاست. آینهی اکثریت بود. زبان و ادبیاتش همان بود که هرروز دیده و شنیده میشد. یکی از ما …
سال ۱۳۸۸ تبدیل شد به سال بیداری. ناگهان جرقهای اکثریتی را بیدار کرد. یک نفر آمد که تحمل ایستادگی داشت. بیرون و اندرون حکومت تجزیه و تحلیل شد. کسی آمد که ناگهان از عزت ملی و کرامت انسانی و مشارکت مردم سخن گفت. کسی که دستش به کیسهی ثروت آویزان نبود و قصدش را با کیسهی ثروت نمیشد خرید. کسی که سالها شاهد دزدیها و فربه شدن طیفی بود که دم از پشتیبانی تنگدستان میزد و میخواست آب و برق را مجانی کند!
مردم وارد صحنه شدند. انتخابات تبدیل شد به دریچهی امید برای تغییر و بهبودی و سطح مشارکت در جامعه بالا رفت. نیروی به خواب رفته بیدار شد. نسلی از ایرانیان که فقط جمهوری اسلامی را میشناختند و دنبال زندگی بهتر در این گوشهی دنیا بودند، جرقهی تحول را دیدند.
آن سوی مرزها مدتها بود که با نشخوار گذشتهی پر طمطراق سعی بر تلقین این بود که هر چه بود، گل و بلبل بود و نظام فاسد و مستبد گذشته، پر زرق و برق و با آبرو و حیثیت بود. در برابرِ سران جمهوری اسلامی که جلوهی ظاهری و تبلیغاتی برای عرضه نداشتند، شاه و فرح و تاجگذاری و جشن این و آن به رخ مردم کشیده شد که ایها الناس چه نشستهاید که جلال و شکوه از دستتان رفت.
ماهها و هفتههای پیرامون مبارزات انتخاباتی سال ۱۳۸۸ بحثها و مناظرات تلویزیونی به محیطی تبدیل شد که حرفهایی بیمحابا و بیترس بیان شوند، که جمهوری اسلامی به فراموشی سپرده بود. برای اولین بار کشتار ۱۳۶۷ در ملأ عام مطرح شد، سؤالها طرح شدند.
سرکوبِ سختِ پس از انتخابات ۱۳۸۸ و آخر حصر رهبران جنبش سبز باز لحاف ناامیدی و یأس را بر کل جامعه پهن کرد و مردم خیابان را ترک کردند. ۸ سال کشور در دست احمدینژاد و باند دزدها و غارتگران بود. ملت به خس و خاشاک سپرده شد و هر نوع روزنهی امید با شدت سرکوب شد.
انتخاباتِ سال ۱۳۹۲ باز روزنهی امیدی را گشود. روحانی با نمادهای آشنای جنبش سبز با وعدهی گشایش و تعامل سازنده در چهارچوب دولت توسعهگرا. در حد سیاست خارجی توانست مذاکرات برجام را بالاخره به سرانجامی برای ملت ایران برساند. بهنظر میرسید وعدهی گشایش محقق شود ولی یکپارچه نبودن دستگاه حاکمیت و همسو نبودن اهداف دولتش با دستچیدهشدههای بیت رهبری به ورشکستگی سیاستش ختم شد و برجام هم با نتیجهی شوکآورِ انتخابات در آمریکا به دست ترامپ لغو شد. سیل تحریمها سرازیر شد و مردمِ سرخورده از دو دوره ریاست روحانی باز روبرگرداندند و راهی خانههایشان شدند. انتخابات بعدی کمترین درصد مشارکت را داشت و رئیسی منتخب محبوب رهبری آمد تا سیزدهمین دولت جمهوری اسلامی را به نحسی یدک بکشد. سرنوشت او دچار همان شومی نحس سیزده شد.
دولت رئیسی با طوفانِ «زن، زندگی، آزادی» مواجه شد. جنبش زن، زندگی، آزادی مانند زمینلرزهای تمام کشور را تحتالشعاع قرار داد. غیرممکن، ممکن شد. حجاب، آن یک متر و نیم پارچه، ظاهراً یکی از آخرین سنگرهای جمهوری اسلامی واژگون شد.
بعد از ۴۶ سال فشار و توهین و بیارزش قلمداد کردن این جمعیت زنان و دختران جوان، بعد از سالها کشمکش بر سر یک متر و نیم پارچه، عاقبت تمامیت سر و موی خود را پس گرفتند.
شعار زن، زندگی، آزادی مترقیترین شعار جوامع بشریست. شعاری که حتی هنوز در جوامع متمدن و مدرن دنیای غرب هم به موانع بسیاری برخورد میکند. شعاری کلیدی برای برقرای عدالت اجتماعی. شعاری که در ایران از شدت تبعیضها و بیعدالتیهای عریان بر علیه زنان بوجود آمد. تمام قوانینی که ۴۶ سال و حتی ۱۰۰ سال در جامعه برقرار بودند و به زن نگاه سخیف، ضعیف و کثیف داشتند.
دولت پزشکیان با استخارهی طولانی و بغرنج مردم که رأی بدهند یا ندهند آخر با مشارکت بسیار پایین سر کار آمد. انگار که زمینلرزهی جنبش زنان که برای اولین بار گروهی از مردان را هم به خیابان کشاند، باعث شد که حاکمان درک کنند که دری که باز شده را نمیشود بر همان پاشنه بست.
جمهوری اسلامی بعد از ۴۶ سال ورشکسته، زخمدیده و از درون فاسد در خمرهی دگرگونیای افتاده که دچار کپک و تعفن است. هرجایش را که دست میزنی جز رکود و تعفن، بوی دیگر به مشام نمیرسد. ۴۶ سال مورها و ملخ ها جویدند و نابود کردند و اربابِ خانه نشسته بر سکوی دیگر همچنان در اندیشهی آن فرش مرغوبِ خیالاتش است و به بوی تعفن روزانه عادت کرده. خبر میآورند و دروغ میگویند. شعار را با شعر اشتباه میگیرند.
صدای بمبها و انفجارها و توهین حمله خارجی است که نشئهی خوابت را میپراند.
جمهوری اسلامی تبدیل به پهلوان پنبهای میشود که از بس رجزخوانی کرد، خودش مبالغههایش را باور کرد و جز «چنانوچنین میکنم»، شعاری نداشت.
اگر خونخواری جمهوری اسلامی تا امروز چاشنی استقلال وتمامیت ارضی را به یدک میکشید، در راه است که همان را هم به باد دهد به قیمت گران زیر چتر این نیرو یا آن کشور رفتن؛ به قیمتِ تاراج و سرسپردگی محضِ بقا.
در حال حاضر دوگروه نابرابر در مسابقه با هم هستند. یک طرف پهلوی، با تمام اطرافیانش که به هر دری کوبیدند برای ارباب جدید پیدا کردن و فدا کردن ایران به بهای بازگشت استبداد و استثمار و نوکری که انگار در ژن این خانواده است؛ طرف دیگر، حاکمیت که پشت درهای بسته به هر توافقی راضی خواهد شد، محضِ ماندن.
این وسط مردم نظارهگر همیشگی، باز درگیرِ مشکلات معیشتی و بیبرقی، بیآبی و بیآیندگی، سردرگمِ زندگی از این روز تا به روز بعد، ببینیم چه خواهد شد!
در این منجلاب دمی مرواریدی نهان شد. همه دیدندش. زلالیاش را دیدند. امید بدان بستند و باز با هالهای از این امید به خواب سنگین رفتند. در بیداری میدانند، کور سویی بود ولی نمیدانند رؤیا بود یا خیالی؟
تنها شانس بقای مردم و ایران با کل تمامیت ارضی و استقلالش، گشایش است. گشایش، از زندانها تا حصر. گذار از این منجلاب از درون ایران بدون حق دستدرازی نیرو، گروه و یا کشوری از خارج.
حریم آسمانی را فقط با نیروی مردمی بر روی زمین میشود حفظ کرد. تنها مردم هستند که نیروی بازدارنده هستند، و نه اورانیوم غنیشده و موشک و پدافند. بگذارید انقلاب در مغزها باشد و نه در جابهجایی طبقات. کرامت انسانی، جنسیت ندارد. کینه، عاقبت ندارد.
راهِ رفته بازگشت ندارد. زمانِ رفته بازگشت ندارد. اگر چیزی را از دست دادیم، یا عمرش تمام شده بود و یا خودمان دورش انداختیم.
به قول پدرم: چیزی را که من دور انداختم، کسی نمیتواند به من پس بدهد
زیتون – تاریخ انتشار: 6 مرداد 1404
چهارشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۴