Skip to content
آوریل 28, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • دل‌نوشته‌ای برای وطنم: «ملتِ بی‌دولت – دولتِ بدون مرز»
  • اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • نوار متحرک

دل‌نوشته‌ای برای وطنم: «ملتِ بی‌دولت – دولتِ بدون مرز»

نوشتهٔ نوشین احمدی خراسانی در وبلاگ شخصی

جمعه ۳ مرداد ۱۴۰۴

در هنگامهٔ نبرد ۱۲روزهٔ موشک‌ها، درحالی که آسمان ایران همچون شهروندانِ سرگردان‌اش در ‏بی‌دفاعی مطلق به سر می‌برد، احساس بی‌پناهی همراه با قطع ۴روزهٔ آب به‌دلیل اصابت ‏موشک تلنگری جدّی بر تخیل‌ام از آینده می‌زد و آیندهٔ نه‌چندان دورِ خشک‌سالی را به‌وضوح ‏برایم به تصویر می‌کشید که چطور بی‌آبی می‌تواند همچون بمباران ۱۲روزه، و حتا بیش از آن، ‏‏«زندگی» را به بن‌بست بکشاند‎.

خالی‌شدنِ محله‌ از سکنه، تاریکی کم و بیش مطلقِ کوچه‌ها در نبود کورسوی روشنایی‌بخشِ ‏خانه‌ها، تعطیلی مغازه‌ها و پاساژها، خالی بودنِ میدان‌های تره‌بار از مواد غذایی و خریداران، ‏جای خالی نیروهای پشتیبان «نظم» به منظور حضور در بی‌نظمی جنگ، و شکایتِ رئیس بانکی ‏که به خاطر کمبود پرسنل نیروی انتظامی، گِله داشت که «حتا یک سرباز هم ندارند که به ما ‏بدهند تا از بانک مراقبت کنیم»، همگی تصویر ترسناکی بود از «آینده فروپاشیده‌شده» و ‏احساس بی‌پناهی مطلق! آینده‌ای که در آن قفل‌های خانه‌ها بازدارندهٔ اشرار، خشونت‌گران و ‏سارقان برای سرک کشیدن در هر گوشه‌ای از خانه و زندگی و بدن‌ات نخواهند بود. همین ‏احساس بی‌پناهی که باعث می‌شد در کمال تعجب مرا به سمت دل‌تنگی برای «حافظان نظم» ‏بکشاند یعنی کسانی که تا آن‌ روز، برای من به عنوان یک زن، نشانه‌ای بودند از ناامنی‎!‎
همه این‌ها بیش از مرگ مرا می‌ترساند چون این‌ها همه نشانه‌ای از بی‌آینده‌گی سرزمینی بود ‏که قرار بود فرزندان‌مان در آن ببالند و آن‌چه را که گذشتگان‌مان و ما کاشته‌ایم و خودشان نیز به ‏آن کاشته‌ها افزوده‌اند به فرزندان‌شان بسپارند و «سرزمین» را آبادتر کنند. برای همین بود که ‏وقتی در بیرون مرزها عده‌ای می‌گفتند «کشته‌های جنگ کم‌تر از کشته‌های سوانح رانندگی ‏است»! مرا با این پرسش درگیر می‌کرد که مگر اثرات شوم جنگ فقط تعدادی کشته ‌است؟ و در ‏عین حال مرا به این فکر فرو می‌برد که به راستی چقدر من با هموطن ایرانی‌ام که در بیرون ‏مرزها نشسته است «هم‌سرنوشت»ام و «جغرافیای‌مان» چه معنایی در این هم‌سرنوشتی ‏دارد؟ پیش خودم می‌گفتم در این لحظه آیا با همسایه و هم‌محله‌ای‌ام بیشتر هم‌سرنوشت‌ام ‏که زیر سایه این «آسمان بی‌پناه» و در درون «خاکی مشترک» (که قرار است با بی‌آبی، ‏بی‌برقی و «نظم فروپاشیده‌شده»، تمدن‌زدایی شود) کنار هم زندگی می‌کنیم یا با خواهرم ‏یعنی «هم‌خون»ام که پاسپورت ایرانی دارد و از آن سوی دنیا دارد عکس‌های زیبای مسافرت‌اش ‏را پست می‌کند؟ از خودم می‌پرسیدم آیا خاک و شهروندانی که در همین «خاک» زندگی ‏می‌کنند، معنایی بیش از «خون» دارد؟

برای همین بود که وقتی «در مزارآباد شهر بی تپش / وای جغدی هم نمی‌آمد به گوش»۱، ‏تنها دل‌خوشی ما حضور سرایدارهای افغانستانی ساختمان های لوکس در محله‌مان بودند که ‏در طول بمباران‌ها در محله مانده بودند و با چوب‌دستی‌شان از محله‌مان محافظت می‌کردند، از ‏خودم می‌پرسیدم آیا «شهروند بودن» به معنای کسانی نیست که در خاکی مشترک زندگی ‏می‌کنند و درگیر سرنوشت مشترکی هستند؟

با وجود آوار شدنِ همهٔ این احساسات متضاد و عجیب و غریب از بی‌پناهی و ناتوانی، تازه ‏داشتم درک می‌کردم که چرا اخوان ثالث ابیات‌اش را چنین به پایان می‌برد: «کاوه‌ای پیدا نخواهد ‏شد، امید / کاشکی اسکندری پیدا شود». فکر می‌کردم به‌راستی چند بار احساس جمعی ‏استیصال، مردم ما را به «ناکجاآبادها» کشانده است‎.‎

با خودم درگیر بودم که چطور می‌شود برخی از هموطنان‌ام در این لحظه‌های سرنوشت‌سازِ ‏‏«بودن یا نبودنِ» کشور، با مردم مظلوم غزه هم‌سرنوشتی احساس می‌کنند. در صفِ مقابل، ‏برخی دیگر از ههمشهری‌هایم با مردم اسرائیل احساس هم‌سرنوشتی دارند (انگار نه انگار که ‏وقتی یک کشور بزرگ ۹۰میلیونی بر اثر جنگ به فروپاشی برسد، کسی یا گروهی امکان آن را ‏خواهد داشت که به سادگی بر آن ویرانه دولت بسازد). اولی با این استدلال که آن دشمن ‏خارجی بر سر هر دوی‌مان ـ اینجا و غزه ـ بمب می‌ریزد، و دومی با این استدلال که دشمن ‏داخلی، با سیاست‌های ایدئولوژیک‌اش نه‌تنها کمر به نابودی شهروندان‌اش، بلکه کمر به نابودی ‏مردم اسرائیل هم بسته است. گویی هر دو بیش از من و همسایه‌ام که خانه‌اش در بمباران ‏تخریب یا کشته شده بود، با شهروندانی «در سرزمین و مرزی دیگر» احساس هم‌سرنوشتی ‏می‌کردند‎.‎

در سال ۱۳۸۸ و در جنبش سبز وقتی مردم شعار می‌دادند: «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ‏ایران»، منظورِ اکثریت‌شان به‌احتمال آن نبود که مثلاً غزه مورد ظلم و ستم واقع نشده و یا ‏اسرائیل را باید به رسمیت شناخت یا نشناخت، بلکه مسئله محوری‌شان به‌نظرم آن بود که ‏حاکمان به «سیاست ملی» بازگردند و حکومت به راستی «دولت ملی» شود. امروز به نظر ‏می‌رسد که ما هم هنوز «ملی» نشده‌ایم یعنی «ملت» نشده‌ایم و مانند حکومت‌مان مشکلاتِ ‏درونِ مرزهای‌مان را با «دشمن‌سازی بیرونی» فرافکنی می‌کنیم! در واقع به‌جای آن که ‏بنشینیم و برای شکل‌دادن به یک «سیاست ملی مشترک» گفتگو کنیم، دعوای‌مان را به ‏‏«جنگی نیابتی» حول جانب‌داری از فلسطین یا طرف‌داری از اسرائیل (و به معیاری برای ‏وطن‌پرست‌بودن یا وطن‌فروشی) تبدیل کرده‌ایم. بدیهی‌ست که هر شهروندی آزاد است در ‏مسایل جهانی رویکرد خاص خود را داشته باشد و برای آن هم تلاش کند، ولی آن‌چه مهم است ‏‏«دولت» و سیاست‌هایش باید ملی باشد و سیاست ملی باید بر مبنای منافع ملی‌مان استوار ‏شود و منافع ملی هم وقتی «ملت» شویم تشخیص‌اش خیلی پیچیده نخواهد بود حتا اگر این ‏منافع ملی در لحظه‌هایی از تاریخ با منافع مردمان دیگر کشورها در تضاد یا همراستا باشد‎.‎

از سویی دیگر فکر می‌کردم آیا در این لحظه همان‌طور که من با آن «زن کورد» در کوردستان ‏به‌واسطه قرارگرفتن زیر یک آسمان مشترک بی‌دفاع و «بی دولتی» و نداشتنِ نماینده و صدا در ‏‏«دولت‌مان»، احساس هم‌سرنوشتی دارم، او هم چنین حسی دارد؟ یا او همچون من که ‏‏«دولتی» برای نمایندگی ندارد، در پی آن است که دولت‌اش را در ورای «خاک» و «شهروندان ‏این خاک» جستجو کند، و به‌جای مرزبندی شهروندی، مرزبندی قومی را برمی‌گزیند، چراکه ‏احساس می‌کند با آن «زن کورد» در کوردستان سوریه به‌خاطر «قومیت و زبان» هم‌سرنوشتی ‏بیش‌تری دارد؟

فکر می‌کردم در این میانه برخی دیگر از هموطنان‌ام، به جای «ملت» و شهروندانی که در این ‏خاک زندگی می‌کنند با «حکومت» هم‌سرنوشتی احساس می‌کنند با این استدلال که حکومت ‏را با ملت در مواقع «حمله خارجی به خاک» یکی می‌انگارند و در پاسداشت از خاک میهن، او را ‏هم‌سنگر خود علیه دشمن بیرونی می‌دانند؛ غافل از آن که چنین جنگی اساساً از جنس ‏‏«گرفتن خاک» نیست و از همه مهم‌تر حکومت چنین تصوری از خود ندارد و سرنوشت‌اش را نه ‏با «ملت» و درون چارچوب مرز و خاک که در گستره‌ای فرامرزی با «امت اسلام» گِره زده است. ‏بنابراین چطور می‌شود وقتی دولتِ یک کشور که قرار بوده طبیعتاً نماینده ملت باشد، با ‏شهروندان این مرز و بوم احساس هم‌سرنوشتی ندارد و «نمایندگی امت اسلامی در جهان» را ‏برعهده گرفته (و سرنوشت‌اش را با امت اسلام در بیرون مرزها گره زده)، ملت‌ بتواند با دولت‌اش ‏هم‌سرنوشتی پیدا کند حتا اگر عزم و انگیزه‌اش را داشته باشد؟

از سوی دیگر فکر می‌کردم چرا برخی از هموطنان‌ام، به‌جای حساسیت نسبت به مرز و خاک ‏مشخص و شهروندان رنج‌کشیدهٔ آن، به «هویتی تمدنی» که مابه‌ازای بیرونی برای شکل‌دادن ‏به آینده ندارد امید بسته‌اند و با یک امپراطوری باستانی یعنی «تمدن ایرانشهری» احساس ‏هم‌سرنوشتی می‌کنند؟ تمدنی که نه تنها دیگر وجود خارجی ندارد بلکه از آن جایی که این ‏تمدن مبتنی بر امپراطوری بوده، دیگر عناصر سازنده آن، شیوه زیست و مدیریت آن، و ‏سازوکارهایش با جهان امروزی که مبتنی بر «دولت – ملت» است سازگار نیست و از این رو ‏پاسخی گره‌گشا برای بحران‌های امروز جامعه نمی‌تواند ارائه کند و صرفاً ما را در رویای شیرینِ ‏عظمتِ اسطوره‌ها و افسانه‌ها و نمادها و سنگواره‌های گذشته نگه می‌دارد و ناخواسته بر ‏بحران‌های‌مان می‌افزاید، چرا که مانعی می‌شود در برابر جستجو برای پاسخ‌های مناسب به ‏بحران‌های معاصرمان‎.‎

همه این پرسش‌ها و تردیدها و ابهام‌ها همچون بختکی بر سرم هوار شده بود و مدام این ‏پرسش در ذهن‌ام تکرار می‌شد که چرا برای این گروه‌های گوناگونِ هموطن‌ام، خاک و مرز و ‏شهروندان‌اش که در یک «خانه مشترک» هستند معنایی «عملی و قابل لمس» در ‏هم‌سرنوشتی پیدا نمی‌کند؟ آیا برای آن است که چون حکومت ما خود را «دولت این ملت» ‏نمی‌داند بلکه خود را نماینده و دولت «جهان اسلام» تعریف کرده بنابراین ما به «مردمانی بی ‏دولت» تبدیل شده‌ایم؟ و به ناچار هر کدام‌مان دست و پا می‌زنیم که در بی‌دولتی و فقدان ‏‏«نمایندگی‌»، احساس هم سرنوشتی‌مان را به جایی، کسانی، تمدنی، قومی و دولتی دیگر، ‏فرافکنی کنیم و برای غرق نشدن، به آن متوسل شویم تا به این وسیله از فشار خردکنندهٔ ‏بی‌پناهی و استیصال‌مان بکاهیم؟

شاید برای همین است که برخی از ما تلاش می‌کنیم به نوستالژی‌ها پناه ببریم و به جای ‏‏«هویت ملی» به «هویت تمدنی» چنگ بزنیم و گذشته پرافتخارمان و تمدن ایرانشهری‌مان را در ‏ذهن خود احیا کنیم و یا حداکثر «تمدن ایرانشهری» را به قد و قواره «تمدن اسلام» تقلیل یا ‏برکشیم. یا شاید هم برای همین است که برخی از ما، از سر ناچاری، و در بی‌دولتی و فقدان ‏نمایندگی، نمایندگی‌مان را به بیرون از ایران فرافکنی می‌کنیم حالا یا به «دولت اسرائیل» یا به ‏بخش بسیار کوچک قوم‌محور در کشور سوریه؛ یا به «محور مقاومتِ» اسلامی؛ و یا به «سازمان ‏ملل» و درون «همبستگی‌های جهانی» که دیگر «همبستگی» هم نیستند بلکه ابزاری ‏شده‌اند در دست دو «جبهه اسلام / غرب» که هرطرف را بگیری دیگری را تقویت کرده‌ای، ‏درحالی که هیچ‌کدام به «زندگی روزمره» و مشکلات واقعی ما در شرایط جنگی و اضطرار، ‏ارتباطی پیدا نمی‌کنند و راه‌حلی برای بیرون رفتن از این وضعیت نابسامان‌مان نیستند‎.‎

واقعیت این است که اساساً امروز «جبهه جهانی علیه سرمایه‌داری» عملاً وجود خارجی ندارد، ‏بنابراین در نبود آلترناتیو جدی و شکل نگرفتن گفتمانی مناسب با شرایط امروز، فقط می‌توان در ‏خیال با سرمایه‌داری جهانی و با امپریالیسم جنگید و در نهایت هم چیزی در دست نداریم به جز ‏آن که خودمان را در «جبهه مقاومت اسلامی» زور چپان کنیم. گفتمان «سازمان مللی» هم ‏دیگر با توجه به آن که بخشی از سازنده‌های آن یعنی در جهان غرب، خود زیرپایش را خالی ‏کرده‌اند، دچار نوعی زوال و بحران ناکارآمدی شده است. از این رو «همبستگی‌های جهانی» ‏اغلب چیزی نیستند به جز تقویت جبهه متعارض و پرچالشِ «جهان اسلام / جهان غرب». پس در ‏این شرایط جهانی، تنها راه برای مردمان زخم خورده، و تنها جبهه‌ای که باقی مانده، مبارزه‌ای ‏‏«محلی»، سنگر به سنگر، و در چارچوب «دولت – ملت»هاست. در واقع «سیاست‌های ‏محلی» هم اگر در چارچوب دولت – ملت‌های موجود خود را تعریف نکنند، باز هم به ناکجاآباد ره ‏می‌برند، همان‌طور که اغلبِ «سیاست‌های قوم‌محور» چنین شده‌اند. از همین روست که مثلاً ‏عبدالله اوجالان با خِرد و هوش سیاسی‌اش تلاش می‌کند سیاست‌های قوم‌محور را در ترکیه به ‏سیاست‌های محلی حول «دولت – ملت» موجود تبدیل کند‎.‎

شاید همه این فرافکنی‌ها به بیرون از «خود» یعنی بیرون از این چهارچوب دولت – ملت ناشی ‏از آن باشد که همهٔ ما راه‌مان را به واسطه بی‌دولتی وشهروند واقعی و حق‌مدار قلمداد نشدن ‏در این محدوده جغرافیایی گم کرده‌ایم. انگار چون حکومت ما نبردش را جهانی می‌داند و نه ‏مبتنی بر منافع ملی (منافعِ شهروندانی که درون خاکی مشترک زندگی می‌کنند)، همهٔ ما هم ‏به تأسی از حکومت، آینده و سرنوشت‌مان را فراتر از مرزهای ملی و شهروندان‌اش جستجو ‏می‌کنیم و خاک و مرز و شهروندانِ درون این خاک، تعیین کنندگی‌اش را برای‌مان از دست داده ‏است. در واقع تبدیل شده‌ایم به «شهروندانی سرگردان» و مانند حکومت‌مان «بدون مرز» و ‏‏«بدون احساس مشترک برای خاکی مشترک» شده‌ایم، درحالی که قرار بود ما حکومت‌مان را ‏شبیه خودمان کنیم تا بتوانیم احساس نمایندگی کنیم و زندگی مسالمت‌آمیزی را در کنار هم ‏رقم بزنیم. از همین روست که شاید تا وقتی دولت، نمایندگی ملت ایران را برعهده نگیرد و ‏دولتی بر اساس انتخاب آزادِ ملت‌اش تشکیل نشود بدون حضور «شورایی از نگهبانان»؛ تا وقتی ‏نیروهای نظامی ما «ملی» نشوند و پاسداری از منافع شهروندان این مرزوبوم را تنها وظیفه خود ‏ندانند و یا مجلس ما، به جای «شورای اسلامی» مکانی برای نمایندگان ملت نشوند، و قوه ‏قضائیه ما «عدالت خانه» و مستقل نشود، طبعاً نمی‌توان حتا احساس «هم‌سرنوشتی» ایجاد ‏کرد بین «ملت» و بین «ملت و دولت».‎

‎ ‎از همین روست که شاید همه ما به‌عنوان کسانی که در این «خاک» زندگی می‌کنیم چه ‏حکومتیان و چه مردمان، ناگزیریم به فکر آن باشیم که وضعیت و آینده شهروندانی را که درون ‏همین سرزمین و در چهارچوب همین مرزهای‌مان زندگی می‌کنند بهبود ببخشیم و خودمان را ‏‏«شهروند» و «دولت ملی» بدانیم و مرز و خاک و باشندگان‌اش را به رسمیت بشناسیم (همان ‏کاری که همه «دولت – ملت‌ها» می‌کنند) و برای این کار شاید لازم باشد که از شعارهای ‏جهانشمول و اغراق‌آمیزِ مبارزه با استکبار و سلطه جهانی و سرمایه‌داری و امپریالیسم، یا ‏مبارزه با مردسالاری جهانی، یا مبارزه با جهان کافران و ظالمان و… را تا اطلاع ثانوی به نفع ‏ملت‌مان و منافع ملی‌مان، چشم بپوشیم و به این بیاندیشیم که چگونه می‌توانیم ملت و دولتی ‏شویم و در همین تکه کوچک از جهان، زندگی‌ جمعی‌مان را به شکلی مسالمت‌آمیز سر و ‏سامان دهیم. چرا که ناروا نخواهد بود اگر که روشن ماندن «چراغ خانه»، بسته به خاموشی ‏‏«چراغ مسجد» باشد. برای این‌کار هم اگر کمی تواضع به خرج دهیم نیاز به تخیل عجیب و ‏غربی نداریم و علاوه بر تجربه غنی مشروطیت، می‌توانیم از تجارب بسیاری از جوامع گوناگون در ‏جهان بیاموزیم، چرا که بسیاری از آنان این راه‌ها را رفته‌اند و دولت – ملت‌هایی تا جای ممکن ‏منصف و عادل برای مردمان‌شان شکل داده‌اند‎.‎

به هرحال ما یک خاک مشترک داریم که در حال نابودی است و به تبع آن همه ساکنان‌اش نیز در ‏این سرنوشت مشترک و محتوم درحال نابودی‌اند، چه این قوم و چه آن قوم و چه این زبان و چه ‏آن زبان، چه مسلمان و چه بهایی، چه سنی و چه شیعه، چه با دین و چه بی‌دین، چه زن و چه ‏مرد و… این یک واقعیت دردناک است که بلاخره یک روزی باید ما به عنوان «ملت» (و آنان به ‏عنوان «دولت») بپذیریم و بر سرش توافق کنیم. بی‌شک این، نیاز به میثاق و قرارداد اجتماعی ‏جدید دارد که در آن حاکمیت ملی از سوی هر دو طرف، به رسمیت شناخته شود و همگی ما ‏منافع مشترک درون این مرز مشترک را به رسمیت شناسیم و برای همین خاک و سرزمین و ‏شهروندان بی‌پناه‌اش تلاش کنیم تا دوباره آبادش کنیم و بذرهایی را در این خاک بکاریم، و اگر ‏آبی نبود با « اشک چشم» آبیاری‌اش کنیم، تا نسل‌های آینده محصول‌اش را برداشت کنند، ‏همان‌طور که مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های‌مان در مشروطیت کاشتند و ما امروز هر چیز خوبی ‏داریم از برکت سر آنان است هر چند همین چیزهای «معمولی» که امروز داریم اگر نجنبیم فردا ‏دیگر نخواهیم داشت و حسرت‌اش را خواهیم خورد. بدیهی است که پذیرش «این میثاق و ‏قرارداد جدید»، مهم‌ترین عامل بازدارندهٔ جنگ، فروپاشی و تنش با جهان است‎.‎

حال اگر قرار باشد ثمرهٔ «بزرگسالی» و «بلوغ‌»مان به معنای «شعارها و وظایف کلان و بزرگ ‏جهانی» یا «مبارزات سترگ حق علیه باطل» و «دشمن‌سازی»های بیهوده از مردمان متکثرمان ‏در درون این مرز و مردمانی خارج از آن باشد، شاید مفیدتر باشیم به جهان آرزوهای زیبای ‏کودکی‌مان رجوع کنیم و برای عشق به وطن بخوانیم:«دست در دست هم دهیم به مهر، میهن ‏خویش را کنیم آباد / یار و غمخوار همدگر باشیم، تا بمانیم خرم و آزاد».۲

پانوشت‌ها‎:‎
۱ – ‎بیتی از شعر اخوان ثالث با نام «کاوه یا اسکندر» که در سال ۱۳۳۵ سروده شده است‎.‎
۲ – ‎شعر «میهن خویش را کنیم آباد» از عباس یمینی شریف در سال ۱۳۲۹ در کتاب «صدای ‏کودک» به چاپ رسید و بعدها به کتاب درسی دوران دبستان‌مان وارد شد‎.‎

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: میرحسین و سیاست رادیکال – علیرضا رجایی
Next: لباسی نو بر تن اندیشهٔ کهنهٔ کنترل‌گری
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved