جمعه ۳ مرداد ۱۴۰۴
راه نجات خاورمیانه نه در اتکا به ارتشها، نه در دخالت خارجی، و نه در بقای دولتهای سرکوبگر است. تنها راه بازگشت به نیروی ذاتی خلقهاست، نیرویی که همواره توسط دولتها به حاشیه رانده شده، اما هنوز زنده است: در زبانهای ممنوع، در اعتراضهای خیابانی، در شبکههای همیاری، در هنر مقاومت، و در خاطرهٔ مبارزات فراموششده.
وریشه مرادی، زندانی سیاسی کُرد محکوم به اعدام و محبوس در زندان قرچک، اخیراً نامهای در ارتباط با درگیریهای جمهوری اسلامی و اسرائیل و جنگ دوازدهروزهٔ اخیر میان این دو منتشر کرده است. وریشه مرادی با اشاره به نقش اسرائیل بهعنوان محصول یک طراحی ژئوپلیتیکی با حمایت ساختارهای سرمایهداری امپریالیستی غربی و نیز سرکوبهای گسترده در جمهوری اسلامی، از جمله اعدام و زنستیزی و حذف اقوام و ملیتهای ساکن ایران، تأکید کرده است که هیچیک از دو ساختار جمهوری اسلامی و حکومت صهیونیستی و شبهفاشیستی اسرائیل نمایندهٔ خواست واقعی خلقها نیستند.
او مینویسد: «در نزاع میان ایران و اسرائیل، تنها راه خلق خط سوم است: راه ملت دموکراتیک، خودسازماندهی، جامعه، و سیاستی که از دل زندگی برمیخیزد.»
متن کامل نامهٔ او را در ادامه میخوانید.
اکنون که آتش جنگ دوازدهروزه میان ایران و اسرائیل موقتاً فروکش کرده، روشنتر میتوان به لایههای عمیق این تقابل نگریست، جنگی که در ظاهر به پایان رسیده، اما در واقع ادامهٔ یک منازعهٔ فرسایشی و ساختاری است: نبردی میان دو پروژهٔ ایدئولوژیک که روایتهای متضادی از قدرت، هویت، و آیندهٔ خاورمیانه را در برابر هم قرار میدهند.
تقابل و جنگ ایران و اسرائیل، در سطحی که رسانههای رسمی مینمایانند، منازعهای بر سر مرزهای ژئوپلیتیکی، پروندههای هستهای، و نفوذ منطقهای است. اما در سطحی عمیقتر، این منازعه بازتاب تلاقی دو پروژهٔ ایدئولوژیک برای شکلدهی به آیندهٔ خاورمیانه است، پروژههایی که در نهایت جامعه را از ساحت کنشگری بیرون میرانند و ارادهٔ خلقها را به گروگان میگیرند.
اسرائیل تنها یک دولت-ملت نیست، بلکه برآمده از بازطراحی ژئوپلیتیکی پس از جنگ جهانی دوم است، طراحیای با حمایت ساختارهای سرمایهداری غربی، بهویژه ایالات متحده و بریتانیا، که هدف آن تثبیت یک پایگاه دائمی امپریالیستی در قلب خاورمیانه بود. همانطور که در تحلیلهای تمدنی آمده است، شکلگیری دولت اسرائیل نه یک پاسخ به رنج یهودیان، بلکه استفاده از آن رنج برای خلق یک دولت مأموریتدار بود، دولتی که با پیوند سرمایه، نظامیگری، و دین به ابزاری برای مهار هرگونه خیزش مستقل در منطقه تبدیل شود.
از نگاه انتقادی، این ساختار اسرائیل را از ابتدا در برابر مفهوم همزیستی، مشارکت اجتماعی، و چندفرهنگی بودن قرار داد. پروژهای که بهجای بازسازی زندگی، بر پاکسازی قومی، اشغال، و گسترش کنترل مبتنی بود. به همین دلیل، مسئلهٔ اسرائیل صرفاً فلسطین نیست، بلکه نوعی بحران ساختاری درون منطق جهانی دولت-ملت مدرن است.
در سوی دیگر، جمهوری اسلامی ایران- که خود را در جبههٔ مقاومت تعریف میکند- پروژهای متفاوت را پیش میبرد، اما نه لزوماً در تضاد ریشهای با منطق سلطه. این نظام در حالی پرچم مخالفت با امپریالیسم را در دست دارد که در داخل جامعهٔ خود را در معرض سرکوب سیستماتیک، زنستیزی نهادینه، و حذف اقوام، زبانها، و مذاهب، و سبکهای زندگی متفاوت قرار داده است. ماشین اعدام، یکی از بازوهای اصلی حکمرانی جمهوری اسلامی، از دههٔ شصت تا کنون هزاران نفرا را قربانی کرده: از مخالفان سیاسی گرفته تا معترضان خیابانی، از فعالان کارگری تا زنان معترض، و از اقلیتهای مذهبی و ملی- از کُردها، بلوچها، عربها، تا بهائیان، دراویش، و سنّیها، سالهاست که نهتنها از حقوق شهروندی محروماند، بلکه هستی سیاسی و فرهنگیشان همواره در خطر است.
ایران با بهرهگیری از زبان مقاومت شکل جدیدی از اقتدار ایدئولوژیک را بنیان نهاده، اقتداری که هم در خدمت بقای دولت-ملت است و هم در هماوردی با غرب جامعه را به ابزار مشروعیت بدل میسازد، نه به سوژهٔ سیاست.
از نگاه تمدنی، که فراتر از صفبندیهای دولتی میاندیشد، هر دو پروژه، چه اسرائیل و چه جمهوری اسلامی، بخشی از بحران بزرگتریاند، بحرانی که حاصل سیطرهٔ منطق دولت-ملت، حذف تنوع، و نابودی ارادهٔ خلقهاست.
عبدالله اوجالان در دفاعیات تمدنی خود بارها به این امر اشاره کرده که تنها بدیل حقیقی در برابر نظم جهانی سرمایهداری و اقتدارگرایی داخلی پروژهٔ ملت دموکراتیک است، ملتی که نه از دل مرزهای جغرافیایی، زبان واحد، یا مذهب رسمی، بلکه از دل پیوند داوطلبانهٔ انسانها با پذیرش تفاوتها و در مشارکت سیاسی مستقیم شکل میگیرد.
در چشمانداز چنین تحلیلی، راه نجات خاورمیانه نه در اتکا به ارتشها، نه در دخالت خارجی، و نه در بقای دولتهای سرکوبگر است. تنها راه بازگشت به نیروی ذاتی خلقهاست، نیرویی که همواره توسط دولتها به حاشیه رانده شده، اما هنوز زنده است: در زبانهای ممنوع، در اعتراضهای خیابانی، در شبکههای همیاری، در هنر مقاومت، و در خاطرهٔ مبارزات فراموششده.
خلق ایران- با همهٔ تنوعهایش، اکنون در نقطهای ایستاده است که باید بهجای امید بستن به نجات از بالا، به بازآفرینی سیاست از پایین بیندیشد. در برابر رژیمی که با مرگ و حذف زیست میکند، و در برابر نظمی جهانی که با سلاح و پول سلطه میسازد، تنها راه خلق خط سوم است: راه ملت دموکراتیک، خودسازماندهی، جامعه و سیاسی که از دل زندگی برمیخیزد. این راه آسان نیست، اما ممکن است. و مهمتر از همه، تنها راهی است که میتواند آزادی را با کرامت انسانی پیوند زند.
وریشه مرادی
زندانی اعدامی در بند زندان قرچک
تیر ۱۴۰۴
نقل از اینستاگرام کلکتیو۹۸