دكتر نورايمان قهارى، روانشناس
یکشنبه ۸ تیر ۱۴۰۴
وقتى یک جامعه با شرایطی مواجه میشود که امکان بقا، هویت جمعی، و افق آینده بهگونهای بنیادین زیر سؤال میرود، بحث از سلامت روان در نگاه نخست شاید تجملی یا حتی مضحک جلوه کند. در چنين وضعی، صحبت از رفاه روانی میتواند تداعیگر فاصلهگیری نخبگان از واقعیت تلخ روزمره باشد، بهویژه اگر این بحث در قالبی فردگرایانه و منفک از بافت اجتماعی-سیاسی جامعه مطرح شود. اما این نقد ظاهراً دلسوزانه خود حامل پیشفرضی محدودکننده است: «اینکه سلامت روان یعنی نبود علائم اختلال و توانایی فرد برای سازگاری.» چنین دیدگاهی الگوبرداریای سطحی از مدلهای پزشکی در جوامع توسعهیافته است که زمینههای بومی، تاریخی، و طبقاتی را نادیده میگیرد.
این فهم تقلیلگرایانه انسان را موجودی تکافتاده و بیریشه در روابط اجتماعی میبیند، انگار روان او مستقل از تجربهٔ زیستهٔ جمعی و ساختارهای سلطه شکل میگیرد. حال آنکه روان در واقع در دل مناسباتی چون فقر، خشونت، سرکوب، و همچنین امید جمعی معنا مییابد. آنچه در دل جنگهای خارجی یا سركوب داخلى حكومت تهدید میشود، نهفقط روان فرد، بلکه اساس «یکپارچگی روانی جمعی» است، همان تار و پودی که هویت، معنا، و کرامت انسانی را حفظ میکند.
در چنین فضایی، سلامت روان را نمیتوان بهعنوان ویژگیای فردی درک کرد، بلکه باید آن را کیفیتی دانست از رابطهٔ میان انسانها، تاریخی که در آن زیستهاند، ساختارهایی که بر آنها سلطه دارند، و امیدهایی که در دل مقاومت شکل میگیرد. «حتی نبود علائم روانپزشکی»، در شرایطی که اضطراب، ترس، انزوا، و بیمعنایی تجربهٔ روزمره مردم است، خود میتواند نشانهای از بیماری پنهان اجتماعی باشد، نشانهای از جامعهای که در ظاهر به حیات ادامه میدهد، اما در درون بازتابیست از ساختاری که خود منبع تولید اختلال است و نظمی که با ابزار سرکوب، وارونهسازی حقیقت، و انکار رنج بقای خود را تضمین میکند.
بنابراين، امروز، در شرایطی که شاید جنگ نظامی پایان یافته باشد، جنگی ساختاری و همهجانبه همچنان ادامه دارد، جنگی علیه مردم، علیه نان و امنیتشان، علیه عدالت اجتماعی، کرامت انسانی، و حقیقت. در چنین وضعی، پرداختن به سلامت روان ضرورتی حیاتی و سیاسی است. اما نكتهٔ مهم اين است كه پرداختن به سلامت روان نباید صرفاً تلاشی برای بازگرداندن افراد به «وضع عادی» گذشته تلقی شود، زيرا آن وضعِ پیشین خود بخشی از مشكل بوده است. وضعی كه در آن روان انسان پیش از آنکه بیمار باشد سرکوبشده و تحت اشغال درآمده، اشغالى كه با درونیسازی ترس، شرم، بیقدرتی، و بیمعنایی عمل میکند.
روانشناسیای که بخواهد حقیقتاً در خدمت انسانِ تحت سلطه باشد نمیتواند نسبت به این اشغال روان بیتفاوت بماند و نباید صرفاً ابزاری برای سازگاری با نظم موجود باشد، زيرا سلامت روان، در معنای عمیق خود، نه از راه انطباق با نظمی بیمار، بلکه از دل مقاومت در برابر آن زاده میشود؛ از تلاش برای معنا بخشیدن به رنج، برای بازسازی پیوندهای انسانی، برای بازتعریف ارزشها، و برای خلق چشماندازهایی نو از زندگی مشترک.
در این مسیر، تلاش ستمدیدگان، که نه بهعنوان قربانی، بلکه بهعنوان فاعلان سیاسی وارد میدان میشوند و از دل رنج امید و شکلهای تازهای از زیست جمعی و همبستگی انسانی خلق میکنند، خود شکلی از بازسازی روان فرد و جامعه است. اين فرایندى است که با درک دوبارهٔ خویشتن بهمثابهٔ فاعلِ معنا، مقاومت، و آینده آغاز میشود، نه بهمثابهٔ موجودى منفعل در برابر نظم موجود.
روانشناسیای که بخواهد همراه و ياور ستمديدگان باشد باید همگام و همصدا با این تلاش جمعی دریچهای بهسوی رهایی بگشاید؛ افقی که در آن امکان گفتوگو، همدلی، توانمندسازی، امید، کنش، و خلاقیتی زنده شود که بتواند زیست جمعی را احیا و تغییر را ممکن سازد.