Skip to content
ژوئن 4, 2026
   ارتباط با ما       در باره ما       فیسبوک       تلگرام   

احترام به تفاوت اندیشه، همیاری و تلاش مشترک در راه تحقق آزادی

  • خانه
  • ایران
  • جهان
  • ویژه اندیشهٔ نو
  • اجتماعی
    • زحمتکشان
    • جوانان و دانشجویان
    • زنان
  • اقتصادی
  • فرهنگی – ادبی
  • محیط زیست
  • تاریخی
  • علوم اجتماعی
  • دیدگاه‌ها
  • Home
  • چپ دنبال خائنان می‌گردد؛ راست دنبال کسانی که تغییر موضع داده‌اند
  • اجتماعی
  • ویژه اندیشهٔ نو

چپ دنبال خائنان می‌گردد؛ راست دنبال کسانی که تغییر موضع داده‌اند

Recently updated on می 23rd, 2025 at 06:30 ب.ظ

پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴

مصاحبه با جورج مونبیو‎‎، روزنامه‌نگار، نویسنده، و فعال سیاسی و زیست‌محیطی انگلیسی ‏
مترجم: مینا آگاه‎

مصاحبه‌گر: در کتابتان اشاره می‌کنید که تغییرات گاهی بسیار سریع رخ می‌دهند و به نقطه اوجی می‌رسند که همه‌چیز ‏دگرگون می‌شود. مثلاً سی سال پیش، بسیاری ممکن بود بگویند: «نه، من از ازدواج همجنس‌گرایان حمایت نمی‌کنم»، اما ‏امروز تقریباً اکثر مردم از آن حمایت می‌کنند. ‏
جورج مونبیو: چنین تغییراتی می‌توانند به سرعت اتفاق بیفتند. نکته دیگر این است که طبقهٔ حاکم چیزی را درک کرده بود که ‏ما نکرده بودیم: سیستم‌های پیچیده و نحوه تغییر آنها. در سیستم‌های پیچیده همیشه تا قبل از وقوع، تغییر غیرممکن به نظر ‏می‌رسد. آنها این را می‌دانستند. آنها می دانستند که چگونه سیستم را از یک حالت تعادل به حالت دیگر منتقل کنند. آنها فهمیده ‏بودند که حتی یک ایده به‌ظاهر منفور و غیرمحبوب می‌تواند روزی، کاملاً برخلاف انتظار، پیروز شود- آن هم درست زمانی ‏که غیرممکن به نظر می‌رسد. آن‌ها می‌دانستند در چنین حالتی چگونه سیستم را از یک وضعیت تعادل به وضعیت تعادل دیگر ‏منتقل کنند. جامعه یک سیستم پیچیده ای است. جامعه با قوانین سیستم‌های پیچیده عمل می کند. و این به این معنی است که ‏جامعه به صورت تدریجی و خطی تغییر نمی کند. جامعه به صورت غیر خطی تغییر می کند. چنین سیستمی ویژگی‌های ‏نوظهوری دارد که نتیجه میلیاردها برهم‌کنش تصادفی است و الگوهای تازه ای را شکل می‌دهد. اگر به اندازه کافی هوشمند ‏باشید، می‌توانید وارد شوید و شروع به هدایت برخی از تغییر الگوها کنید تا به نقطه‌ای برسید که جامعه ناگهان به سمت یک ‏وضعیت تعادل جدید فرا روید.‏
دموکراسی اجتماعی کینزی این طوری شکل گرفت. اینطوری بود که نئولیبرالیسم حاکم شد. و متاسفانه، امروز هم همین ‏مکانیسم باعث قدرت‌گیری راست افراطی و تندرو شده است. البته از همین راه می‌توان قدرت را پس گرفت. این کار همیشه ‏غیرممکن به نظر می‌رسد، چون فکر می‌کنیم تغییر فقط به‌صورت تدریجی و خطی ممکن است و باید همه را قانع کنیم. اما ‏واقعاً اینطور نیست. فقط نیاز داریم تعداد کافی را متقاعد کنیم. بر اساس تحقیقات اولیه، این عدد حدود ۲۵٪ از جمعیت است، و ‏ناگهان سیستم به نقطه اوج می‌رسد.‏
بخشی از این پدیده به دینامیک ذاتی سیستم‌های پیچیده برمی‌گردد، اما بخش دیگرش به این دلیل است که ما، به عنوان ‏اجتماعی‌ترین پستانداران (شاید به جز برخی موش‌خرماها)، مدام در حال سنجش جهت‌گیری افکار عمومی هستیم. نمی‌خواهیم ‏عقب بمانیم. و این همان چیزی است که کتاب «دموکراسی برای واقع‌گرایان: چرا انتخابات به یک دولت پاسخگو نمی‌‏انجامد»۱‏‎‏ به آن اشاره می‌کند. ‏
ترس از عقب ماندن، محرک بزرگی در سیاست است. اگر حس کنید جریان تغییر کرده، ناگهان خودتان را با آن همسو ‏می‌کنید، حتی اگر دقیقاً ندانید آن تغییر چیست. فقط یک «حس» دارید که باد به سمتی دیگر وزیده، و نمی‌خواهید در سمت ‏اشتباه بایستید. به همین خاطر است که این تغییرات ناگهانی اجتماعی رخ می‌دهند، مثل ازدواج همجنس‌گرایان که حتی دیوید ‏کامرون (با تمام محافظه‌کاری‌اش) مجبور شد قانون برابری ازدواج را تصویب کند. چرا؟ چون جهان تغییر کرده بود. مثل ‏اتفاقی که درباره سیگار کشیدن افتاد (و مثال‌های زیاد دیگر)، ما هم می‌توانیم این کار را در مقیاس سیاسی بزرگ انجام دهیم، ‏همان‌طور که نئولیبرال‌ها انجام دادند. ‏
مصاحبه‌گر: حالا به سوال استوارت لی می‌رسیم. راستش خیلی صریح پرسیده، نه؟ سوالش اینه: «آیا ضرورت گذار به رشد ‏منفی بیش از هر زمان دیگری احساس نمی‌شود؟»‏
مونبیو: به نظرم اشتباه بزرگیه – حتی یه خطای مفهومی – که «رشد» رو به عنوان هدف سیاسی در نظر بگیریم. متأسفانه ‏به نظر می‌رسد این تنها هدف کلانی است که دولت فعلی داره. اولش می‌گفتند «تغییر»، حالا فقط می‌گویند «رشد». انگار فقط ‏برای رشد اینجاییم!‏
اما یه لحظه صبر کنید… جدا از این که رشد بی‌نهایت در یه سیاره محدود در نهایت غیرممکنه و همه چیز رو نابود می‌کنه، ‏اصلاً دارین چی رو رشد می‌دهید و برای کی؟ چون در طول دوران نئولیبرالیسم، ما شاهد رشد مستمر بودیم – نه به سریعی ‏دوران کینزی، ولی رشد ادامه داشت. اما در عین حال، شاهد افت شدید سطح زندگی و وضعیت فقیرترین اقشار جامعه هم ‏بودیم، چون بخش عمده‌ای از این رشد به ثروتمندترین افراد رسیده.
وقتی شما «رشد» اقتصادی را با ساخت باند سوم در فرودگاه هیترو پیش می‌برید، با تخریب مقررات زیست محیطی و ‏شهرسازی، و با دادن مجوز به ثروتمندان برای انجام هرچه دلشان می‌خواهد، و یا این ادعا که «هوش مصنوعی» مانند یک ‏عصای جادویی همه چیز را تغییر خواهد داد، آیا واقعاً داریم به رفاه عمومی یا بهبود کیفیت زندگی مردم کمک می‌کنیم؟ حتی ‏سیمون کوزنتس (کسی که اولین بار مفهوم رشد تولید ناخالص داخلی را فرموله کرد) گفته بود که این شاخص نباید به عنوان ‏معیار رفاه ملی استفاده شود. اما چه اتفاقی افتاد؟ همه آن را به عنوان معیار رفاه ملی به کار گرفتند!‏
مسئله این نیست که لزوماً به «کاهش رشد» نیاز داریم، بلکه باید «رشد» را از جایگاه اهداف اصلی فعلی پایین بکشیم. هدف ‏ما باید چیزهای دیگری باشد:‏
‏●‏ بهبود رفاه واقعی. ‏
‏●‏ پایداری زیست محیطی
‏●‏ ارتقای خدمات عمومی ‏
و غیره و غیره. معیارهایی که واقعاً به زندگی مردم مربوط می‌شود.‏
اگر این سیاست‌ها به رشد اقتصادی منجر شد، خوب است؛ اگر هم نشد، مهم نیست! چون ما داریم به اهداف اساسی‌ای دست پیدا ‏می‌کنیم که باید دنبال آن باشیم؛ نه به یک هدف فرعی که ممکنه ما را به آن اهداف برساند یا نرساند، و ما را قطعاً به فاجعه ‏زیست محیطی نزدیکتر می‌کند. ‏
مصاحبه‌گر: این سوال از طرف فردی ناشناس است، اما به خوبی با موضوعی که داریم درباره‌اش صحبت می‌کنیم مرتبط ‏است: جنبش محیط‌زیست چطوری می‌تواند به همان اندازه راهبردی و حساب‌شده عمل کند تا به اهدافش برسد؟ فعالان ‏محیط‌زیست از چه چیزی می‌توانند بیاموزند؟
مونبیو: بله، منظورم این است که قطعاً چیزهایی هست که می‌توانیم از آن‌ها یاد بگیریم. مثلاً شیوه ی روایت‌گری. ‏بعضی‌ها در این زمینه خوب عمل کرده‌اند. نمی‌خواهم همهٔ کسانی را که در سیاست‌های مبارزاتی فعالیت می‌کنند زیر سوال ‏ببرم، چون بعضی‌هایشان واقعاً فوق‌العاده و درخشان‌اند. اما ما هماهنگ عمل نمی‌کنیم. در جنبش‌های سبز هم همین‌طور است، ‏منظورم جنبش‌های سبز و چپ‌گراست. همیشه دربارهٔ همبستگی و جمع‌گرایی حرف می‌زنیم، اما مثل گربه‌هایی که در گونی ‏گیر افتاده باشند، با هم می‌جنگیم. راست‌گراها مدام از فردگرایی حرف می‌زنند، اما در عمل جمع‌گراترین گروه در جامعه‌اند. ‏برای مثال کافی‌ست یکی‌شان بگوید: «مشکل اصلی این است که بچه‌های مدرسه‌ای خودشان را گربه می‌دانند»، بلافاصله بقیه ‏هم صف می‌کشند و می‌گویند: «بله، به نظر من هم مشکل همین است که بچه‌ها فکر می‌کنند گربه‌اند!» بقیه می گویند:« بله. ‏شنیده‌ای در بعضی مدارس این‌طور شده؟» منظورم این است که آن‌ها همیشه از روی یک برگه می‌خوانند، همه با یک صدا. ‏نمی‌گویم که ما هم باید مثل آن‌ها بی‌فکر شویم و کورکورانه عمل کنیم، اما باید تلاش کنیم روی چند هدف مشترک به توافق ‏برسیم و به آن‌ها پایبند بمانیم. و ما واقعاً در این کار افتضاح بوده‌ایم. ما باید مهربان‌تر باشیم، گرم‌تر و پذیرا‌تر نسبت به هم و ‏به‌ویژه نسبت به کسانی که ممکن است بخواهند وارد جمع ما شوند، اما ما به آن‌ها می‌گوییم: «اوه، تو چون کفش چرمی ‏پوشیدی؟ نمی‌تونی بیای تو.»‏
این زیاد اتفاق نمی‌افتد، اما یک‌جور انحصارطلبی در کار می‌تواند باشد. منظورم این است که… جولیا استاینبرگر، که به‌نظرم ‏استاد فوق‌العاده‌ای در فیزیک است و جنبه‌های شگفت‌انگیز زیادی هم دارد، اشاره می‌کند که چیزی که اغلب در سمت چپ، و ‏گاهی در جنبش‌های سبز، غایب است، «گرما» ست. ما ممکن است مهربان و خوش‌آمدگو باشیم، اما آن گرما را نداریم. و به ‏نظرم این جنبه بسیار مهمی است.‏
در حالی‌که وقتی به گردهمایی‌های محافظه‌کاران می‌روی، آن‌ها کاری می‌کنند که به همدیگر احساس خوبی بدهند. مثلاً ‏می‌گویند: «هی، تو فوق‌العاده‌ای!» یا «وای، ببین چه‌قدر خوبی!» یا حتی «می‌تونم موهات رو نوازش کنم؟» یا «می‌تونم ‏دست روی شونه‌ت بگذارم؟» بله، بله… ولی خب این محافظه‌کارها هستند دیگر.‏
اما واقعیت این است که ما تا حدی آن عنصر (یعنی گرما) را از دست داده‌ایم. و آن کلیشه‌ای که زیاد تکرار می‌شود، ولی ‏همچنان حقیقت دارد این است که: «چپ دنبال خائنان می‌گردد؛ راست دنبال تغییر موضع داده‌ها» و ما باید از این ‏وضعیت عبور کنیم.‏
مصاحبه‌گر: به نظرم راست‌گراها به‌راحتی می‌توانند شکاف ایجاد کنند، چون خیلی از جنگ‌های فرهنگی دقیقاً با این شروع ‏می‌شود که کسی متوجه می‌شود: «آهان، می‌توانیم این دو گروه را به جان هم بیندازیم، تا بر سر این موضوع با هم بجنگند.» ‏و ما به سمت موضوعاتی کشیده می‌شویم که نمی‌گم مهم نیستند، اما از موضوعات اصلی ما هم نیستند. ما اشتراکات بسیار ‏بیشتری با هم داریم. پس دقیقاً همین است که باید بتوانیم هدف مشترک را ببینیم. و به نظرم چیزی که مایهٔ امیدواری است این ‏است که مردم کم‌کم دارند به این نتیجه می‌رسند که ایدهٔ اینکه میلیاردها دلار در دست یک‌نفر باشد، چندان عادلانه به‌نظر ‏نمی‌رسد.‏
مونبیو: باید گفت که شاید ترامپ این نظام را برای ما در هم بشکند. بله، این نگاه خوش‌بینانه‌اش است. چون دست‌کم ‏کاری که کرده این است که نظام را آشکار کرده. چون خیلی از آنچه او انجام می‌دهد در واقع سیاست‌های جریان اصلی ‏آمریکاست، فقط ترمزها برداشته شده‌اند، و بدون آن پوشش مشروعیت دموکراتیک ارائه شده‌اند. یعنی تفاوت کیفی زیادی ‏ندارد – بله، بسیاری از آن چیزها با همان بی‌رحمی‌های باورنکردنی. می‌دانی؟ بسیاری از این سیاست‌ها از نظر ماهوی ‏تفاوت چندانی با سیاست‌های فوق‌العاده بی‌رحمانه و خشن دولت‌های پیشین ندارند؛ فقط حالا به شکلی فراگیرتر و عمومی‌تر ‏اجرا می‌شوند. برای مثال سیاستی که نسبت به فلسطینی‌ها در پیش گرفته اند. نسبت به پناهجویان، نسبت به مهاجران، ‏مهاجرانی که از مرز مکزیک می آیند. و این فاجعه‌ای‌ست که دهه‌ها ادامه داشته است. و اکنون ترامپ فقط وحشتناک تر عمل ‏می کند. و او می گوید: « این همان چیزی‌ست که ما واقعاً هستیم.»‏
و خیلی‌ها دارند این را می‌بینند و با خودشان فکر می‌کنند: «شاید نباید دیگر این‌طور باشیم.»
‏ مصاحبه‌گر: بله. این سؤال از «آدام لیلاک» است. او می‌پرسد: «پاسخ به نئولیبرالیسم چیست؟ انقلاب؟»
‏ اما این حس وجود دارد – همان‌طور که خودت گفتی، جنگ جهانی دوم یک محیط جدید خلق کرد – انگار که با چرخش تاریخ، ‏باید ابتدا یک اتفاق وحشتناک بیفتد تا چیزی خوب رخ دهد. به‌نظرت می‌توانیم این کار را به شکلی مسالمت‌آمیز انجام دهیم یا ‏حتماً باید…‏
مونبیو: خب، نگاه بدبینانه این است که… یک تاریخ‌نگار به نام والتر شیدل کتاب بسیار جالبی به نام «هم‌سطح‌‌کنندهٔ ‏بزرگ‎‏»۲ نوشته. او می‌گوید فقط چهار چیز در طول تاریخ توانسته‌ به‌طور ریشه‌ای نابرابری را کاهش دهد:
‏ یکی جنگ تمام‌عیار،
‏ یکی فروپاشی اجتماعی،
‏ یکی انقلاب کامل و خشونت‌آمیز،
‏ و یکی هم بیماری فراگیر.‏
خب، انتخاب با شماست!‏
امید من، چون ذاتاً خوش‌بینم، این است که ما می‌توانیم از تاریخ درس بگیریم. می‌توانیم از آنچه جنبش‌های سیاسی دیگر انجام ‏داده‌اند، یاد بگیریم. می‌توانیم از تحولات پیشین یاد بگیریم، و بدون کمک گرفتن از آن چهار نیروی ویرانگر، این تحول را ‏رقم بزنیم.‏
ولی خب، شاید من زیادی خوش‌بینم… اما دست‌کم باید تلاش‌مان را بکنیم. و من فکر می‌کنم واقعاً می‌توانیم نوعی علم تغییر ‏اجتماعی و سیاسی را توسعه دهیم. در واقع نئولیبرال‌ها چنین علمی را ساختند، و با موفقیت هم این کار را انجام دادند. آن‌ها ‏انقلاب خود را بدون نیاز به هیچ‌یک از آن چهار عامل شکل دادند. پس آن‌ها، به‌نوعی، نظریهٔ شیدل را تا حدی رد می‌کنند.و ‏اگر آن‌ها توانستند، ما هم می‌توانیم.‏
مصاحبه‌گر: بله، درست است. خب، اجازه بده ببینم… دارم دوباره دنبال پرسش‌هایی می‌گردم که هنوز به آنها نپرداختیم. ‏‏«دیوید فِت» می‌پرسد: «آیا فکر می‌کنی یک رویکرد مثبت به مهاجرت با حس تحسین‌برانگیز تو نسبت به تعلق اجتماعی ‏هم‌خوانی دارد؟»‏
مونبیو: خب، منظورم اینه که ما به یک رویکرد درست در مورد مهاجرت نیاز داریم. این رویکرد نباید مثل وضعیت ‏فعلی باشد که خشن، تنبیه‌گرایانه و مبتنی بر پیدا کردن گناهکار است – جایی که مهاجران مثل توپ فوتبال اینور و آنور ‏می‌شوند و مقصر همه شکست‌های دولت معرفی می‌گردند. این به معنای لزوم باز گذاشتن کامل مرزها هم نیست، اما می‌توانیم ‏بحثی درباره مهاجرت داشته باشیم که آلوده به پلیدی‌های فاشیستی نباشد. متاسفانه، در حال حاضر تنها بحثی که داریم، همین ‏است.‏
و یکی از ناراحت‌کننده‌ترین چیزها در مورد این دولت – که البته من اصلاً به آن امید زیادی نداشتم، فقط از خلاص شدن از ‏دست قبلی‌ها خوشحال بودم – این است که آنها حتی شعارها، نمادها، زبان و سیاست‌های «حزب رفرم‎» [حزب سیاسی راست‌گرای پوپولیست در بریتانیا] را ‏تقلید کردند. مثلاً گفتند: «ما هم در برخورد با پناهجویان و کسانی که با قایق‌های کوچک می‌آیند، به اندازه حزب رفرم ‏سخت‌گیر خواهیم بود.» این واقعاً تهوع‌آور است.‏
اما از آن بدتر، این یک حرکت سیاسی احمقانه است. تحقیقات نشان می‌دهد که چنین کاری فقط به راست‌گرایان افراطی کمک ‏می‌کند، چون شما دارید موضع آنها را مشروعیت می‌بخشید. یعنی می‌گویید: «بله، این بچه‌ها حرف درستی می‌زنند و دیگر ‏خطرناک نیستند، چون ما هم دقیقاً همان کار را می‌کنیم.» پس حالا آنها جریان اصلی شده‌اند و مردم با وجدانی راحت به آنها ‏رای می‌دهند. اگر مردم بخواهند علیه مهاجران عمل کنند، به تو رای نمی دهند، به حزب رفرم رای می دهند. آره، این واقعاً ‏احمقانه، خودویرانگر و شکست‌خورده‌ است – شاید بیشتر از هر کار دیگه‌ای که این دولت تا حالا کرده. این مسأله ‏نشان‌دهندهٔ یک حس کامل از نداشتن جهت‌گیری است ــ اینکه اصلاً نمی‌دونند کی هستند. می‌دونی، حتی هنوز هویت ‏خودشون رو هم تعریف نکردند، چه برسه به اینکه بدونند می‌خواهند، چه کار کنند. و وقتی چنین اتفاقی می‌افته، نتیجه‌اش اینه ‏که باید دنبال قربانی بگردی.‏
اگر تو مشکلات مردم رو حل نمی‌کنی، اگر فقط شاهد افول مداوم هستی، اگر بر ریاضت اقتصادی ادامه‌دار پافشاری می‌کنی، ‏پس قراره چیکار کنی؟ پس قراره به مردم چی بگی؟
نمی‌تونی بهشون بگی: «ببخشید، ما حوصله‌ نداریم مشکلات شما رو حل کنیم و قراره این کشور رو همین‌طوری به حال ‏خودش رها کنیم.» نه، می‌گویید: «اونا مقصرن. اون آدم‌های اون‌طرف.»‏
و یکی از کشفیات دوبارهٔ سیاست در سال‌های اخیر این بوده که موقعیت مطلق مردم آن‌قدرها مهم نیست، بلکه موقعیت ‏نسبی‌شونه که مهمه. در هر جامعه‌ای همیشه یک بخش بزرگ از مردم هستند که اگرچه شرایط زندگی‌شون بهتر نمی‌شه، اما ‏اگر ببینند که گروهی دیگه به‌طور آشکار تحقیر و سرکوب می‌شوند، و بهشون گفته بشه: «ببین، حداقل از اینا وضع‌تون ‏بهتره»، می‌گن: «خب، پس ما برنده‌ایم» و به همون سیاست‌مدار رأی می‌دهند.‏
مصاحبه‌گر: بله، کاملاً موافقم. من چند روز پیش برای یک برنامه رادیویی رفته بودم جلسه پرسش و پاسخ نخست‌وزیر و ‏واقعاً نمی‌تونستم باور کنم که استارمر چقدر داره از سیاست‌های حزب رفرم حمایت می‌کنه. تو کاملاً درست می‌گی: حالا که ‏اون چنین حرف‌هایی می‌زنه، مردم نمی‌گن «خب پس به حزب کارگر رای می‌دیم»، بلکه می‌گن «خب، پس دیگه مستقیماً به ‏رفرم رای می‌دیم».‏
هیچ تغییری در کار نخواهد بود. یعنی واقعاً من انتظار زیادی نداشتم، ولی فکر نمی‌کردم تا این حد عقب‌نشینی کنه. و البته ‏می‌فهمم داره به چی فکر می‌کنه، ولی خب، اشتباهه.‏
خب، بله… اینم از این. داریم به پایان می‌رسیم. شاید این سؤال رو پیش از این تا حدی پاسخ دادیم، ولی خب… این سؤال از ‏یک فرد ناشناس اومده:‏
‏«از اینجا به بعد باید چه کار کرد؟»‏
مونبیو: خب ببین، من فکر می‌کنم یکی از مشکلات اساسی چپ در گذشته این بوده که محل کار و نقطه تمرکز ما برای ‏سازمان‌دهی سیاسی بود. و این فی‌نفسه لزوماً مشکل‌زا نیست، چون در واقع، جنبش کارگری و خیلی چیزهای دیگه هم دقیقاً ‏همین‌طور شکل گرفتند.‏
در درجه اول در صنایع سنگین بود که شکل گرفتند؛ جایی که، همان‌طور که مارکس و انگلس هم اشاره کردند، تعداد زیادی ‏از کارگران در یک محل جمع می‌شن ــ و خب، قراره چه کار کنند؟
قراره دور هم جمع بشن تا سرمایه‌داری رو سرنگون کنند و موقعیت خودشون رو بهبود بدهند، درسته؟
‏ و خب، این همیشه یک نیروی سیاسی بسیار قدرتمند بوده.‏
اما مشکل اینجاست که حتی در اوج قدرتش هم، این نوع سازمان‌دهی خیلی‌ها را از دایرهٔ خود بیرون نگه می‌داشت. مثلاً در ‏اوج صنعتی‌شدن در بریتانیا، تعداد زنانی که در خدمتکاری خانگی کار می‌کردند، بیشتر از مردانی بود که در صنایع سنگین ‏مشغول بودند. و این زنان هیچ صدایی نداشتند، چون مرکز سازمان‌دهی در صنایع سنگین بود.‏
تعداد بسیار زیادی از افراد دیگه هم، هیچ صدایی نداشتند: کارگران مزرعه، پیشه‌وران، و بسیاری دیگر. چون در مراکز ‏خاص بطور متمرکز کار نمی‌کردند، پس نمی‌تونستند به راحتی وارد آن بسیج عمومی شوند. آنها باید بخشی از نیروی کار ‏صنایع سنگین می بودند تا وارد این جنبش می شدند. ‏
برای اینکه بتونی به‌عنوان نیروی کار صنعتی بسیج بشی، باید عضو آن نیروی کار صنعتی باشی.‏
و الان دیگه نمی‌تونی چنین کاری رو در مقیاس گسترده انجام دهیم.‏
ما هنوز هم به‌شدت به اتحادیه‌های کارگری نیاز داریم. باید سعی کنیم تمام اشکال کاری رو که می‌تونیم، اتحادیه‌ای کنیم. اما با ‏موقتی‌شدن کارها، تکه‌تکه شدن مجدد ساختار اشتغال، و با پدیده‌هایی مثل اقتصاد گیگ، این کار خیلی خیلی سخت‌تر شده.‏
ولی همهٔ ما، حتی برای مدت کوتاهی هم که شده، در یک مکان خاص زندگی می‌کنیم. همه‌مون یک محله داریم. و آن‌هایی ‏که برای مدت بیشتری در یک محل زندگی می‌کنند، می‌توانند شروع کنند به ساختن یک محلهٔ خوشامدگو، یک محلهٔ ‏فراگیر، بر اساس اصولی که ما تعریف کردیم: «ساده‌زیستی در زندگی شخصی، رفاه در فضای عمومی». ‏
الان وقت نیست که عمیق وارد این موضوع بشم، ولی ما فکر می‌کنیم به چیزی رسیدیم که می‌تونه به‌عنوان یک اصل ‏سازمان‌دهی اجتماعی عمل کنه. اصل سازمان‌دهی‌ای که می‌تونه شروع کنه به ساختن جوامع واقعی در سطح محله ــ و بعد، این ‏جوامع می‌تونن بر اساس همین اصول، قدرت سیاسی واقعی به دست بیاورند:‏
واگذاری قدرت به کوچک‌ترین واحدهای ممکن، و اجرای دموکراسی مشارکتی و شورایی در همان سطح. و با این کار، ‏می‌تونیم شروع کنیم به توسعهٔ یک شیوهٔ جدید از سازمان‌دهی سیاسی. نه چیزی کاملاً نو، چون نمونه‌هاش در جاهایی از ‏دنیا انجام شده و ما هم به برخی از این نمونه‌ها اشاره کردیم و توضیح دادیم که چطور اتفاق افتاده.‏
ولی ما می‌تونیم بر پایهٔ این نمونه‌ها، چیزی بسیار گسترده‌تر و اثرگذارتر بسازیم. و نکتهٔ قشنگ ماجرا اینه که همه‌چیز ‏می‌تونه از دم در خونه‌ات شروع بشه: برگزاری یک وعده غذا برای همسایه‌ها، جمع کردن مردم دور چند هدف مشترک. همه ‏دوست دارن غذا بخورن!‏
اصلاً ریشهٔ واژهٔ هم‌نشین یا رفیق (‏companion‏) از لاتین میاد: ‏com‏ (با) + ‏panis‏ (نان). یعنی کسی که باهاش ‏نون می‌خوری.‏
با هم نان قسمت می کنیم. خیلی ساده‌ست. بعدش می‌گی: «ببین، این تکه چمن جلوی خونه که پر از فضله سگ شده و ‏شهرداری هیچ‌وقت بهش نرسیده…»، و از همین جا می‌تونه شروع بشه. چی کار می‌تونیم کنیم؟ چطور می‌شه اینجا اوضاع ‏رو بهتر کرد؟
خب، حالا یه چیزی به اسم «حق خرید جامعه‌محور»۳‎‏ داره وارد می‌شه. این ابزار مفیدیه. شاید بتونیم دور هم جمع بشیم، یه ‏تیکه زمین بخریم و اون رو به چیزی تبدیل کنیم که خودمون می‌خوایم. و کم‌کم، شما شروع می‌کنید به ساختن قدرت اجتماعی ــ ‏قدرتی که از دل جامعه در میاد.‏
شروع می‌کنید به دادن یک حس تعلق به مردم. این حس که اینجا چیزی هست که بهش تعلق داری و در عین حال، اون چیز هم ‏به تو تعلق داره. این حس که: تو مهمی. تو توی ذهن بقیه، به‌طور مثبت حضور داری. آدم‌هایی دور و برت هستن که ازت ‏محافظت می‌کنن از بدترین چیزهای زندگی. یا دست‌کم، کسایی هستن که باهاشون می‌تونی سختی‌های زندگی رو تقسیم کنی. ‏دیگه تنها نیستی. و این، شروع یک سیاست جدید و متفاوت خواهد بود.‏

پانوشت‌ها:

۱. Democracy for Realists: Why Elections Do Not Produce Responsive Government
۲. The Great Leveler, by Walter Sheidel
۳. حق خرید اجتماعی ‏Community right to buy‏ به ساکنان منطقه این اجازه را می‌دهد که در صورت فروختن هر ‏ملک یا زمین، برای خریدن آن در اولویت قرار بگیرند تا بتوانند از آن برای منافع عمومی، مانند ایجاد فضاهای سبز، مراکز ‏اجتماعی، یا پروژه‌های زیست‌پذیر استفاده کنند.

چاپ 🖨

Continue Reading

Previous: مصاحبه محمدرضا قربانی از بازنشستگان متحد تهرانی
Next: اعتراض چین به دستور دولت ترامپ برای محدود کردن استفادهٔ جهانی از تراشه‌های پیشرفتهٔ هواوی ساخت چین
  • تلگرام
  • فیسبوک
  • ارتباط با ما
  • در باره ما
  • فیسبوک
  • تلگرام
Copyright © All rights reserved