Recently updated on می 23rd, 2025 at 06:30 ب.ظ
پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴
مصاحبه با جورج مونبیو، روزنامهنگار، نویسنده، و فعال سیاسی و زیستمحیطی انگلیسی
مترجم: مینا آگاه
مصاحبهگر: در کتابتان اشاره میکنید که تغییرات گاهی بسیار سریع رخ میدهند و به نقطه اوجی میرسند که همهچیز دگرگون میشود. مثلاً سی سال پیش، بسیاری ممکن بود بگویند: «نه، من از ازدواج همجنسگرایان حمایت نمیکنم»، اما امروز تقریباً اکثر مردم از آن حمایت میکنند.
جورج مونبیو: چنین تغییراتی میتوانند به سرعت اتفاق بیفتند. نکته دیگر این است که طبقهٔ حاکم چیزی را درک کرده بود که ما نکرده بودیم: سیستمهای پیچیده و نحوه تغییر آنها. در سیستمهای پیچیده همیشه تا قبل از وقوع، تغییر غیرممکن به نظر میرسد. آنها این را میدانستند. آنها می دانستند که چگونه سیستم را از یک حالت تعادل به حالت دیگر منتقل کنند. آنها فهمیده بودند که حتی یک ایده بهظاهر منفور و غیرمحبوب میتواند روزی، کاملاً برخلاف انتظار، پیروز شود- آن هم درست زمانی که غیرممکن به نظر میرسد. آنها میدانستند در چنین حالتی چگونه سیستم را از یک وضعیت تعادل به وضعیت تعادل دیگر منتقل کنند. جامعه یک سیستم پیچیده ای است. جامعه با قوانین سیستمهای پیچیده عمل می کند. و این به این معنی است که جامعه به صورت تدریجی و خطی تغییر نمی کند. جامعه به صورت غیر خطی تغییر می کند. چنین سیستمی ویژگیهای نوظهوری دارد که نتیجه میلیاردها برهمکنش تصادفی است و الگوهای تازه ای را شکل میدهد. اگر به اندازه کافی هوشمند باشید، میتوانید وارد شوید و شروع به هدایت برخی از تغییر الگوها کنید تا به نقطهای برسید که جامعه ناگهان به سمت یک وضعیت تعادل جدید فرا روید.
دموکراسی اجتماعی کینزی این طوری شکل گرفت. اینطوری بود که نئولیبرالیسم حاکم شد. و متاسفانه، امروز هم همین مکانیسم باعث قدرتگیری راست افراطی و تندرو شده است. البته از همین راه میتوان قدرت را پس گرفت. این کار همیشه غیرممکن به نظر میرسد، چون فکر میکنیم تغییر فقط بهصورت تدریجی و خطی ممکن است و باید همه را قانع کنیم. اما واقعاً اینطور نیست. فقط نیاز داریم تعداد کافی را متقاعد کنیم. بر اساس تحقیقات اولیه، این عدد حدود ۲۵٪ از جمعیت است، و ناگهان سیستم به نقطه اوج میرسد.
بخشی از این پدیده به دینامیک ذاتی سیستمهای پیچیده برمیگردد، اما بخش دیگرش به این دلیل است که ما، به عنوان اجتماعیترین پستانداران (شاید به جز برخی موشخرماها)، مدام در حال سنجش جهتگیری افکار عمومی هستیم. نمیخواهیم عقب بمانیم. و این همان چیزی است که کتاب «دموکراسی برای واقعگرایان: چرا انتخابات به یک دولت پاسخگو نمیانجامد»۱ به آن اشاره میکند.
ترس از عقب ماندن، محرک بزرگی در سیاست است. اگر حس کنید جریان تغییر کرده، ناگهان خودتان را با آن همسو میکنید، حتی اگر دقیقاً ندانید آن تغییر چیست. فقط یک «حس» دارید که باد به سمتی دیگر وزیده، و نمیخواهید در سمت اشتباه بایستید. به همین خاطر است که این تغییرات ناگهانی اجتماعی رخ میدهند، مثل ازدواج همجنسگرایان که حتی دیوید کامرون (با تمام محافظهکاریاش) مجبور شد قانون برابری ازدواج را تصویب کند. چرا؟ چون جهان تغییر کرده بود. مثل اتفاقی که درباره سیگار کشیدن افتاد (و مثالهای زیاد دیگر)، ما هم میتوانیم این کار را در مقیاس سیاسی بزرگ انجام دهیم، همانطور که نئولیبرالها انجام دادند.
مصاحبهگر: حالا به سوال استوارت لی میرسیم. راستش خیلی صریح پرسیده، نه؟ سوالش اینه: «آیا ضرورت گذار به رشد منفی بیش از هر زمان دیگری احساس نمیشود؟»
مونبیو: به نظرم اشتباه بزرگیه – حتی یه خطای مفهومی – که «رشد» رو به عنوان هدف سیاسی در نظر بگیریم. متأسفانه به نظر میرسد این تنها هدف کلانی است که دولت فعلی داره. اولش میگفتند «تغییر»، حالا فقط میگویند «رشد». انگار فقط برای رشد اینجاییم!
اما یه لحظه صبر کنید… جدا از این که رشد بینهایت در یه سیاره محدود در نهایت غیرممکنه و همه چیز رو نابود میکنه، اصلاً دارین چی رو رشد میدهید و برای کی؟ چون در طول دوران نئولیبرالیسم، ما شاهد رشد مستمر بودیم – نه به سریعی دوران کینزی، ولی رشد ادامه داشت. اما در عین حال، شاهد افت شدید سطح زندگی و وضعیت فقیرترین اقشار جامعه هم بودیم، چون بخش عمدهای از این رشد به ثروتمندترین افراد رسیده.
وقتی شما «رشد» اقتصادی را با ساخت باند سوم در فرودگاه هیترو پیش میبرید، با تخریب مقررات زیست محیطی و شهرسازی، و با دادن مجوز به ثروتمندان برای انجام هرچه دلشان میخواهد، و یا این ادعا که «هوش مصنوعی» مانند یک عصای جادویی همه چیز را تغییر خواهد داد، آیا واقعاً داریم به رفاه عمومی یا بهبود کیفیت زندگی مردم کمک میکنیم؟ حتی سیمون کوزنتس (کسی که اولین بار مفهوم رشد تولید ناخالص داخلی را فرموله کرد) گفته بود که این شاخص نباید به عنوان معیار رفاه ملی استفاده شود. اما چه اتفاقی افتاد؟ همه آن را به عنوان معیار رفاه ملی به کار گرفتند!
مسئله این نیست که لزوماً به «کاهش رشد» نیاز داریم، بلکه باید «رشد» را از جایگاه اهداف اصلی فعلی پایین بکشیم. هدف ما باید چیزهای دیگری باشد:
● بهبود رفاه واقعی.
● پایداری زیست محیطی
● ارتقای خدمات عمومی
و غیره و غیره. معیارهایی که واقعاً به زندگی مردم مربوط میشود.
اگر این سیاستها به رشد اقتصادی منجر شد، خوب است؛ اگر هم نشد، مهم نیست! چون ما داریم به اهداف اساسیای دست پیدا میکنیم که باید دنبال آن باشیم؛ نه به یک هدف فرعی که ممکنه ما را به آن اهداف برساند یا نرساند، و ما را قطعاً به فاجعه زیست محیطی نزدیکتر میکند.
مصاحبهگر: این سوال از طرف فردی ناشناس است، اما به خوبی با موضوعی که داریم دربارهاش صحبت میکنیم مرتبط است: جنبش محیطزیست چطوری میتواند به همان اندازه راهبردی و حسابشده عمل کند تا به اهدافش برسد؟ فعالان محیطزیست از چه چیزی میتوانند بیاموزند؟
مونبیو: بله، منظورم این است که قطعاً چیزهایی هست که میتوانیم از آنها یاد بگیریم. مثلاً شیوه ی روایتگری. بعضیها در این زمینه خوب عمل کردهاند. نمیخواهم همهٔ کسانی را که در سیاستهای مبارزاتی فعالیت میکنند زیر سوال ببرم، چون بعضیهایشان واقعاً فوقالعاده و درخشاناند. اما ما هماهنگ عمل نمیکنیم. در جنبشهای سبز هم همینطور است، منظورم جنبشهای سبز و چپگراست. همیشه دربارهٔ همبستگی و جمعگرایی حرف میزنیم، اما مثل گربههایی که در گونی گیر افتاده باشند، با هم میجنگیم. راستگراها مدام از فردگرایی حرف میزنند، اما در عمل جمعگراترین گروه در جامعهاند. برای مثال کافیست یکیشان بگوید: «مشکل اصلی این است که بچههای مدرسهای خودشان را گربه میدانند»، بلافاصله بقیه هم صف میکشند و میگویند: «بله، به نظر من هم مشکل همین است که بچهها فکر میکنند گربهاند!» بقیه می گویند:« بله. شنیدهای در بعضی مدارس اینطور شده؟» منظورم این است که آنها همیشه از روی یک برگه میخوانند، همه با یک صدا. نمیگویم که ما هم باید مثل آنها بیفکر شویم و کورکورانه عمل کنیم، اما باید تلاش کنیم روی چند هدف مشترک به توافق برسیم و به آنها پایبند بمانیم. و ما واقعاً در این کار افتضاح بودهایم. ما باید مهربانتر باشیم، گرمتر و پذیراتر نسبت به هم و بهویژه نسبت به کسانی که ممکن است بخواهند وارد جمع ما شوند، اما ما به آنها میگوییم: «اوه، تو چون کفش چرمی پوشیدی؟ نمیتونی بیای تو.»
این زیاد اتفاق نمیافتد، اما یکجور انحصارطلبی در کار میتواند باشد. منظورم این است که… جولیا استاینبرگر، که بهنظرم استاد فوقالعادهای در فیزیک است و جنبههای شگفتانگیز زیادی هم دارد، اشاره میکند که چیزی که اغلب در سمت چپ، و گاهی در جنبشهای سبز، غایب است، «گرما» ست. ما ممکن است مهربان و خوشآمدگو باشیم، اما آن گرما را نداریم. و به نظرم این جنبه بسیار مهمی است.
در حالیکه وقتی به گردهماییهای محافظهکاران میروی، آنها کاری میکنند که به همدیگر احساس خوبی بدهند. مثلاً میگویند: «هی، تو فوقالعادهای!» یا «وای، ببین چهقدر خوبی!» یا حتی «میتونم موهات رو نوازش کنم؟» یا «میتونم دست روی شونهت بگذارم؟» بله، بله… ولی خب این محافظهکارها هستند دیگر.
اما واقعیت این است که ما تا حدی آن عنصر (یعنی گرما) را از دست دادهایم. و آن کلیشهای که زیاد تکرار میشود، ولی همچنان حقیقت دارد این است که: «چپ دنبال خائنان میگردد؛ راست دنبال تغییر موضع دادهها» و ما باید از این وضعیت عبور کنیم.
مصاحبهگر: به نظرم راستگراها بهراحتی میتوانند شکاف ایجاد کنند، چون خیلی از جنگهای فرهنگی دقیقاً با این شروع میشود که کسی متوجه میشود: «آهان، میتوانیم این دو گروه را به جان هم بیندازیم، تا بر سر این موضوع با هم بجنگند.» و ما به سمت موضوعاتی کشیده میشویم که نمیگم مهم نیستند، اما از موضوعات اصلی ما هم نیستند. ما اشتراکات بسیار بیشتری با هم داریم. پس دقیقاً همین است که باید بتوانیم هدف مشترک را ببینیم. و به نظرم چیزی که مایهٔ امیدواری است این است که مردم کمکم دارند به این نتیجه میرسند که ایدهٔ اینکه میلیاردها دلار در دست یکنفر باشد، چندان عادلانه بهنظر نمیرسد.
مونبیو: باید گفت که شاید ترامپ این نظام را برای ما در هم بشکند. بله، این نگاه خوشبینانهاش است. چون دستکم کاری که کرده این است که نظام را آشکار کرده. چون خیلی از آنچه او انجام میدهد در واقع سیاستهای جریان اصلی آمریکاست، فقط ترمزها برداشته شدهاند، و بدون آن پوشش مشروعیت دموکراتیک ارائه شدهاند. یعنی تفاوت کیفی زیادی ندارد – بله، بسیاری از آن چیزها با همان بیرحمیهای باورنکردنی. میدانی؟ بسیاری از این سیاستها از نظر ماهوی تفاوت چندانی با سیاستهای فوقالعاده بیرحمانه و خشن دولتهای پیشین ندارند؛ فقط حالا به شکلی فراگیرتر و عمومیتر اجرا میشوند. برای مثال سیاستی که نسبت به فلسطینیها در پیش گرفته اند. نسبت به پناهجویان، نسبت به مهاجران، مهاجرانی که از مرز مکزیک می آیند. و این فاجعهایست که دههها ادامه داشته است. و اکنون ترامپ فقط وحشتناک تر عمل می کند. و او می گوید: « این همان چیزیست که ما واقعاً هستیم.»
و خیلیها دارند این را میبینند و با خودشان فکر میکنند: «شاید نباید دیگر اینطور باشیم.»
مصاحبهگر: بله. این سؤال از «آدام لیلاک» است. او میپرسد: «پاسخ به نئولیبرالیسم چیست؟ انقلاب؟»
اما این حس وجود دارد – همانطور که خودت گفتی، جنگ جهانی دوم یک محیط جدید خلق کرد – انگار که با چرخش تاریخ، باید ابتدا یک اتفاق وحشتناک بیفتد تا چیزی خوب رخ دهد. بهنظرت میتوانیم این کار را به شکلی مسالمتآمیز انجام دهیم یا حتماً باید…
مونبیو: خب، نگاه بدبینانه این است که… یک تاریخنگار به نام والتر شیدل کتاب بسیار جالبی به نام «همسطحکنندهٔ بزرگ»۲ نوشته. او میگوید فقط چهار چیز در طول تاریخ توانسته بهطور ریشهای نابرابری را کاهش دهد:
یکی جنگ تمامعیار،
یکی فروپاشی اجتماعی،
یکی انقلاب کامل و خشونتآمیز،
و یکی هم بیماری فراگیر.
خب، انتخاب با شماست!
امید من، چون ذاتاً خوشبینم، این است که ما میتوانیم از تاریخ درس بگیریم. میتوانیم از آنچه جنبشهای سیاسی دیگر انجام دادهاند، یاد بگیریم. میتوانیم از تحولات پیشین یاد بگیریم، و بدون کمک گرفتن از آن چهار نیروی ویرانگر، این تحول را رقم بزنیم.
ولی خب، شاید من زیادی خوشبینم… اما دستکم باید تلاشمان را بکنیم. و من فکر میکنم واقعاً میتوانیم نوعی علم تغییر اجتماعی و سیاسی را توسعه دهیم. در واقع نئولیبرالها چنین علمی را ساختند، و با موفقیت هم این کار را انجام دادند. آنها انقلاب خود را بدون نیاز به هیچیک از آن چهار عامل شکل دادند. پس آنها، بهنوعی، نظریهٔ شیدل را تا حدی رد میکنند.و اگر آنها توانستند، ما هم میتوانیم.
مصاحبهگر: بله، درست است. خب، اجازه بده ببینم… دارم دوباره دنبال پرسشهایی میگردم که هنوز به آنها نپرداختیم. «دیوید فِت» میپرسد: «آیا فکر میکنی یک رویکرد مثبت به مهاجرت با حس تحسینبرانگیز تو نسبت به تعلق اجتماعی همخوانی دارد؟»
مونبیو: خب، منظورم اینه که ما به یک رویکرد درست در مورد مهاجرت نیاز داریم. این رویکرد نباید مثل وضعیت فعلی باشد که خشن، تنبیهگرایانه و مبتنی بر پیدا کردن گناهکار است – جایی که مهاجران مثل توپ فوتبال اینور و آنور میشوند و مقصر همه شکستهای دولت معرفی میگردند. این به معنای لزوم باز گذاشتن کامل مرزها هم نیست، اما میتوانیم بحثی درباره مهاجرت داشته باشیم که آلوده به پلیدیهای فاشیستی نباشد. متاسفانه، در حال حاضر تنها بحثی که داریم، همین است.
و یکی از ناراحتکنندهترین چیزها در مورد این دولت – که البته من اصلاً به آن امید زیادی نداشتم، فقط از خلاص شدن از دست قبلیها خوشحال بودم – این است که آنها حتی شعارها، نمادها، زبان و سیاستهای «حزب رفرم» [حزب سیاسی راستگرای پوپولیست در بریتانیا] را تقلید کردند. مثلاً گفتند: «ما هم در برخورد با پناهجویان و کسانی که با قایقهای کوچک میآیند، به اندازه حزب رفرم سختگیر خواهیم بود.» این واقعاً تهوعآور است.
اما از آن بدتر، این یک حرکت سیاسی احمقانه است. تحقیقات نشان میدهد که چنین کاری فقط به راستگرایان افراطی کمک میکند، چون شما دارید موضع آنها را مشروعیت میبخشید. یعنی میگویید: «بله، این بچهها حرف درستی میزنند و دیگر خطرناک نیستند، چون ما هم دقیقاً همان کار را میکنیم.» پس حالا آنها جریان اصلی شدهاند و مردم با وجدانی راحت به آنها رای میدهند. اگر مردم بخواهند علیه مهاجران عمل کنند، به تو رای نمی دهند، به حزب رفرم رای می دهند. آره، این واقعاً احمقانه، خودویرانگر و شکستخورده است – شاید بیشتر از هر کار دیگهای که این دولت تا حالا کرده. این مسأله نشاندهندهٔ یک حس کامل از نداشتن جهتگیری است ــ اینکه اصلاً نمیدونند کی هستند. میدونی، حتی هنوز هویت خودشون رو هم تعریف نکردند، چه برسه به اینکه بدونند میخواهند، چه کار کنند. و وقتی چنین اتفاقی میافته، نتیجهاش اینه که باید دنبال قربانی بگردی.
اگر تو مشکلات مردم رو حل نمیکنی، اگر فقط شاهد افول مداوم هستی، اگر بر ریاضت اقتصادی ادامهدار پافشاری میکنی، پس قراره چیکار کنی؟ پس قراره به مردم چی بگی؟
نمیتونی بهشون بگی: «ببخشید، ما حوصله نداریم مشکلات شما رو حل کنیم و قراره این کشور رو همینطوری به حال خودش رها کنیم.» نه، میگویید: «اونا مقصرن. اون آدمهای اونطرف.»
و یکی از کشفیات دوبارهٔ سیاست در سالهای اخیر این بوده که موقعیت مطلق مردم آنقدرها مهم نیست، بلکه موقعیت نسبیشونه که مهمه. در هر جامعهای همیشه یک بخش بزرگ از مردم هستند که اگرچه شرایط زندگیشون بهتر نمیشه، اما اگر ببینند که گروهی دیگه بهطور آشکار تحقیر و سرکوب میشوند، و بهشون گفته بشه: «ببین، حداقل از اینا وضعتون بهتره»، میگن: «خب، پس ما برندهایم» و به همون سیاستمدار رأی میدهند.
مصاحبهگر: بله، کاملاً موافقم. من چند روز پیش برای یک برنامه رادیویی رفته بودم جلسه پرسش و پاسخ نخستوزیر و واقعاً نمیتونستم باور کنم که استارمر چقدر داره از سیاستهای حزب رفرم حمایت میکنه. تو کاملاً درست میگی: حالا که اون چنین حرفهایی میزنه، مردم نمیگن «خب پس به حزب کارگر رای میدیم»، بلکه میگن «خب، پس دیگه مستقیماً به رفرم رای میدیم».
هیچ تغییری در کار نخواهد بود. یعنی واقعاً من انتظار زیادی نداشتم، ولی فکر نمیکردم تا این حد عقبنشینی کنه. و البته میفهمم داره به چی فکر میکنه، ولی خب، اشتباهه.
خب، بله… اینم از این. داریم به پایان میرسیم. شاید این سؤال رو پیش از این تا حدی پاسخ دادیم، ولی خب… این سؤال از یک فرد ناشناس اومده:
«از اینجا به بعد باید چه کار کرد؟»
مونبیو: خب ببین، من فکر میکنم یکی از مشکلات اساسی چپ در گذشته این بوده که محل کار و نقطه تمرکز ما برای سازماندهی سیاسی بود. و این فینفسه لزوماً مشکلزا نیست، چون در واقع، جنبش کارگری و خیلی چیزهای دیگه هم دقیقاً همینطور شکل گرفتند.
در درجه اول در صنایع سنگین بود که شکل گرفتند؛ جایی که، همانطور که مارکس و انگلس هم اشاره کردند، تعداد زیادی از کارگران در یک محل جمع میشن ــ و خب، قراره چه کار کنند؟
قراره دور هم جمع بشن تا سرمایهداری رو سرنگون کنند و موقعیت خودشون رو بهبود بدهند، درسته؟
و خب، این همیشه یک نیروی سیاسی بسیار قدرتمند بوده.
اما مشکل اینجاست که حتی در اوج قدرتش هم، این نوع سازماندهی خیلیها را از دایرهٔ خود بیرون نگه میداشت. مثلاً در اوج صنعتیشدن در بریتانیا، تعداد زنانی که در خدمتکاری خانگی کار میکردند، بیشتر از مردانی بود که در صنایع سنگین مشغول بودند. و این زنان هیچ صدایی نداشتند، چون مرکز سازماندهی در صنایع سنگین بود.
تعداد بسیار زیادی از افراد دیگه هم، هیچ صدایی نداشتند: کارگران مزرعه، پیشهوران، و بسیاری دیگر. چون در مراکز خاص بطور متمرکز کار نمیکردند، پس نمیتونستند به راحتی وارد آن بسیج عمومی شوند. آنها باید بخشی از نیروی کار صنایع سنگین می بودند تا وارد این جنبش می شدند.
برای اینکه بتونی بهعنوان نیروی کار صنعتی بسیج بشی، باید عضو آن نیروی کار صنعتی باشی.
و الان دیگه نمیتونی چنین کاری رو در مقیاس گسترده انجام دهیم.
ما هنوز هم بهشدت به اتحادیههای کارگری نیاز داریم. باید سعی کنیم تمام اشکال کاری رو که میتونیم، اتحادیهای کنیم. اما با موقتیشدن کارها، تکهتکه شدن مجدد ساختار اشتغال، و با پدیدههایی مثل اقتصاد گیگ، این کار خیلی خیلی سختتر شده.
ولی همهٔ ما، حتی برای مدت کوتاهی هم که شده، در یک مکان خاص زندگی میکنیم. همهمون یک محله داریم. و آنهایی که برای مدت بیشتری در یک محل زندگی میکنند، میتوانند شروع کنند به ساختن یک محلهٔ خوشامدگو، یک محلهٔ فراگیر، بر اساس اصولی که ما تعریف کردیم: «سادهزیستی در زندگی شخصی، رفاه در فضای عمومی».
الان وقت نیست که عمیق وارد این موضوع بشم، ولی ما فکر میکنیم به چیزی رسیدیم که میتونه بهعنوان یک اصل سازماندهی اجتماعی عمل کنه. اصل سازماندهیای که میتونه شروع کنه به ساختن جوامع واقعی در سطح محله ــ و بعد، این جوامع میتونن بر اساس همین اصول، قدرت سیاسی واقعی به دست بیاورند:
واگذاری قدرت به کوچکترین واحدهای ممکن، و اجرای دموکراسی مشارکتی و شورایی در همان سطح. و با این کار، میتونیم شروع کنیم به توسعهٔ یک شیوهٔ جدید از سازماندهی سیاسی. نه چیزی کاملاً نو، چون نمونههاش در جاهایی از دنیا انجام شده و ما هم به برخی از این نمونهها اشاره کردیم و توضیح دادیم که چطور اتفاق افتاده.
ولی ما میتونیم بر پایهٔ این نمونهها، چیزی بسیار گستردهتر و اثرگذارتر بسازیم. و نکتهٔ قشنگ ماجرا اینه که همهچیز میتونه از دم در خونهات شروع بشه: برگزاری یک وعده غذا برای همسایهها، جمع کردن مردم دور چند هدف مشترک. همه دوست دارن غذا بخورن!
اصلاً ریشهٔ واژهٔ همنشین یا رفیق (companion) از لاتین میاد: com (با) + panis (نان). یعنی کسی که باهاش نون میخوری.
با هم نان قسمت می کنیم. خیلی سادهست. بعدش میگی: «ببین، این تکه چمن جلوی خونه که پر از فضله سگ شده و شهرداری هیچوقت بهش نرسیده…»، و از همین جا میتونه شروع بشه. چی کار میتونیم کنیم؟ چطور میشه اینجا اوضاع رو بهتر کرد؟
خب، حالا یه چیزی به اسم «حق خرید جامعهمحور»۳ داره وارد میشه. این ابزار مفیدیه. شاید بتونیم دور هم جمع بشیم، یه تیکه زمین بخریم و اون رو به چیزی تبدیل کنیم که خودمون میخوایم. و کمکم، شما شروع میکنید به ساختن قدرت اجتماعی ــ قدرتی که از دل جامعه در میاد.
شروع میکنید به دادن یک حس تعلق به مردم. این حس که اینجا چیزی هست که بهش تعلق داری و در عین حال، اون چیز هم به تو تعلق داره. این حس که: تو مهمی. تو توی ذهن بقیه، بهطور مثبت حضور داری. آدمهایی دور و برت هستن که ازت محافظت میکنن از بدترین چیزهای زندگی. یا دستکم، کسایی هستن که باهاشون میتونی سختیهای زندگی رو تقسیم کنی. دیگه تنها نیستی. و این، شروع یک سیاست جدید و متفاوت خواهد بود.
پانوشتها:
۱. Democracy for Realists: Why Elections Do Not Produce Responsive Government
۲. The Great Leveler, by Walter Sheidel
۳. حق خرید اجتماعی Community right to buy به ساکنان منطقه این اجازه را میدهد که در صورت فروختن هر ملک یا زمین، برای خریدن آن در اولویت قرار بگیرند تا بتوانند از آن برای منافع عمومی، مانند ایجاد فضاهای سبز، مراکز اجتماعی، یا پروژههای زیستپذیر استفاده کنند.