
به نظر می رسد دونالد ترامپ در مورد جنگ تجاری خود علیه کانادا و مکزیک و همچنین تهدیدات خود مبنی بر حمله آتی علیه اتحادیه اروپا و سایر متحدان ظاهری، همه جا را فرا گرفته است.
واردکنندگان آمریکایی محصولات چینی – که از زمان اولین دولت ترامپ در لیست تعرفهها قرار دارند – هنوز با افزایش مالیات روبرو هستند. به نظر می رسد پاناما با خروج از طرح کمربند و جاده چین، فعلاً خود را از لیست سیاه ترامپ خارج کرده است.
اما اینکه فکر کنیم مهاجرت و مواد مخدر غیرقانونی دلایل واقعی جنگ های تجاری ترامپ هستند، به معنای از دست دادن کامل تصویر بزرگ است. آنچه در این لحظه واقعاً شاهد آن هستیم، بازی کردن مبارزه در طبقه حاکم بر سر این است که آینده سرمایه داری ایالات متحده – در واقع سرمایه داری جهانی – چگونه باید باشد.
دوگانگی سرمایه داری: تجارت آزاد در مقابل حمایت گرایی
کارل مارکس و فردریش انگلس در «مانیفست کمونیست» در سال 1848 نوشتند که «نیاز به یک بازار دائما در حال گسترش برای محصولاتش، بورژوازی را در تمام سطح جهان تعقیب میکند».
مارکس در کاپیتال این پدیده را نتیجه انحصار در بازار داخلی توصیف کرد: «دست در دست تمرکز سرمایه، … فرآیند درهمتنیدگی همه ملتها در شبکه بازار جهانی، و در نتیجه، خصلت بینالمللی رژیم سرمایهداری توسعه مییابد.»
تجزیه و تحلیل آنها نشان داد که هم دستیابی به منابع مورد نیاز برای تولید کالا و هم راه های فروش آن کالاها، سرمایه داری را وادار کرد که دائماً به خارج از محدوده بازارهای ملی گسترش یابد.
این دو در زمانی می نوشتند که مبارزه بین سرمایه داران بر سر مسئله تجارت آزاد در مقابل حمایت گرایی بر بحث های اقتصادی غالب بود، دوره ای که سرمایه داری بریتانیا نیروی مسلط در جهان بود اما سرمایه بر سر بهترین سیاست تجاری برای دنبال کردن در قبال مستعمرات و قدرت های اقتصادی رقیب تقسیم شد.
برخی از سرمایه داران برای تولید و بازاریابی کالاهای خود به بازار داخلی متکی بودند. آنها تعرفه های حمایتی می خواستند تا از آنها در برابر رقابت محافظت کنند. بخش دیگری – به ویژه سرمایه تولیدی بزرگ – آنقدر بزرگ شده بود که برای انجام کارآمد و سودآور عملیات به تامین کنندگان، مشتریان و حتی نیروی کار در خارج از کشور نیاز داشت.
کارگران تحت فشار قرار می گرفتند تا طرفی را انتخاب کنند. مارکس و انگلس به عنوان رهبران جنبش بینالمللی کارگری حاضر نشدند به دوگانگی جناحهای رقیب طبقه حاکم کشیده شوند.
انگلس در آن زمان نوشت: «ما به جز تجارت آزاد قصد دفاع از تعرفههای حمایتی نداریم، بلکه قصد انتقاد از هر دو سیستم را نداریم.» این دو نفر به ریاکاری موجود در این «مناظره» اشاره کردند و گفتند که سرمایهداران هیچ اصولی ندارند و بسته به اینکه در هر لحظه چه سودی برایشان داشته باشد، با باد میوزیدند.
همه سرمایه داران در زمانی که صنایعشان در ابتدای راه بودند – یا زمانی که در معرض خطر افزایش رقابت قرار گرفتند، خواهان پناهگاه حمایت گرایی بودند. در ایدئولوژی آلمانی، بنیانگذاران سوسیالیسم علمی نوشتند:
«تولید [منظور سرمایه صنعتی است] در تمام مدت تحت پوشش وظایف حفاظتی در بازار داخلی، انحصارات در بازار استعماری، و تا حد امکان در خارج از کشور با وظایف متفاوت قرار داشت. بدون حمایت نمیتوان ساخت را ادامه داد، زیرا اگر کوچکترین تغییری در کشورهای دیگر رخ دهد، ممکن است بازار خود را از دست بدهد و نابود شود.»
مارکس و انگلس در حالی که از تلاشهای حمایتگرایانه مستعمرات و کشورهای در حال توسعه برای ایجاد صنایع خود در مواجهه با حملات کوبنده اقتصادی قدرتهای امپراتوری حمایت میکردند، و اگرچه با کارگرانی که به دلیل تجارت با آوارگی مبارزه میکردند، همدردی میکردند و از آنها حمایت میکردند، اما مارکس و انگلس همیشه نسبت به دلایلی که دولتهای سرمایهداری بزرگ هنگام اعمال تعرفهها ارائه میکردند، بدبین بودند. انگلس حمایت گرایی قدرت بزرگ را «بدترین از همه» نامید.
او تأکید کرد که «کسانی که از سیستم حفاظتی دفاع میکنند، هرگز در پیشبرد رفاه طبقه کارگر کوتاهی نمیکنند» بهعنوان یک مزیت فرضی از سیاست ترجیحیشان. او گفت، اما کارگران باهوش، «خوب میدانند که این یک توهم بیهوده است…. چه تعرفه های حمایتی و چه تجارت آزاد و یا ترکیبی از هر دو، کارگر برای کار خود دستمزدی بیشتر از آن دریافت نخواهد کرد که فقط برای ناچیزترین هزینه نگهداری او کفایت می کند.
مارکس و انگلس میدانستند که عموماً صرف نظر از اینکه کدام سیاست در اقتصادهای پیشرو سرمایهداری حاکم باشد، در همه جا به نفع سرمایه و به ضرر نیروی کار استفاده میشود.
آنها همچنین میدانستند که تعرفهها نردبان درگیری بین سرمایهداران کشورهای رقیب است. همانطور که انگلس گفت:
“حفاظت در بهترین حالت یک پیچ بی پایان است و هرگز نمی دانید چه زمانی با آن کار کرده اید. با محافظت از یک صنعت، شما به طور مستقیم یا غیرمستقیم به سایرین صدمه می زنید و بنابراین باید از آنها نیز محافظت کنید. با این کار، دوباره به صنعتی که ابتدا از آن محافظت کرده بودید آسیب میرسانید و باید آن را جبران کنید. اما این غرامت، مانند قبل، در مورد تمام معاملات دیگر واکنش نشان میدهد و به آنها حق جبران خسارت میدهد، و غیره تا بی نهایت.»
و در مورد اختلافات شدید بر سر تجارت، مارکسیست های بعدی هشدار دادند، جنگ اقتصادی می تواند جایگزین جنگ واقعی شود. لنین گفت که حمایتگرایی از سوی قدرتهای بزرگ ماهیت ارتجاعی دارد. این “توسعه اقتصادی کشور را به تعویق می اندازد و نه در خدمت منافع کل طبقه بورژوا” – چه رسد به کل جامعه – “بلکه صرفاً یک مشت نجیب زاده همه کاره را تامین می کند.”
جنگ جهانی اول، که طی آن لنین کتاب کلاسیک خود امپریالیسم: بالاترین مرحله سرمایه داری را نوشت، یک «جنگ غارتگرانه… جنگی برای تقسیم جهان، برای تقسیم مجدد مستعمرات و حوزه های نفوذ سرمایه مالی» بود.
آن جنگ دوره تجارت آزاد و جهانی شدن را که پیش از آن پیش از آن بود، مهار کرد و از بازگشت به تعرفه های حمایتی خبر داد. اقتصادهای ملی قدرت های امپراتوری بزرگ پیروز به سمت تشدید روابط هسته-حومه با مناطق استعماری خود و دوری از تجارت بین امپراتوری تغییر جهت دادند.
در مورد ایالات متحده، این نیز با احیای تفکر سرنوشت آشکار، وسواس به تسلط بر تمام قاره آمریکا، و خروج از تجارت و درگیری های امنیتی اروپا مشخص شد. شکست انکار مستعمرات آلمان و در نتیجه تنزل آن در صفوف قدرت های امپریالیستی جهانی به عامل اصلی چرخش سرمایه داران آلمانی به سمت فاشیسم و توسعه طلبی تبدیل خواهد شد. رکود بزرگ فقط چنین روندهایی را تشدید کرد.
مجری تجارت آزاد
با این حال، جنگ جهانی دوم و پیامدهای آن، فیلمنامه را بار دیگر تغییر داد. سرمایه داری ایالات متحده با تمام رقبای سرمایه دار خود که در اثر ویرانی جنگ ویران یا از بین رفتند، به عنوان قدرت برتر اقتصادی و نظامی جهان ظاهر شد.
در این شرایط بود که سرمایه داری ایالات متحده – که در آن زمان تحت سلطه تولید کالاهای سنگین و مصرفی بود – جهانی شدن را دوباره شعله ور کرد و نیمه سرمایه دار جهان را به سمت تجارت آزادتر و تعرفه های پایین تر سوق داد. نیاز به بازارهای بینالمللی و تامینکنندگان منابع برای تولید کالاهای ایالات متحده، دغدغه اصلی آن روز بود.
در بخش عمده ای از ۸۰ سال آینده، سرمایه داری ایالات متحده نقش مجری تجارت آزاد جهانی را ایفا کرد، سیستمی که حتی بلوک شوروی سابق و چین سوسیالیستی را نیز در بر گرفت. این نظم اقتصادی جهانی در هزاران معاهده و موافقتنامه تجاری و از طریق ایجاد بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، اتحادیه اروپا، نفتا، تأسیس سازمان تجارت جهانی و مواردی از این دست تدوین شد.
شعار تجارت آزاد همیشه این بوده است که رقابت را ترویج می کند و از طریق آن رقابت، نیروهای مولد پیش می روند. ملتها، شرکتها و کارگرانی که خود را ناکافی نشان میدهند تکان خوردهاند.
بنابراین گفته می شود که «دست نامرئی» آدام اسمیت برای همه مفید است زیرا کارآمدترین اشکال تولید همیشه پیروز خواهند شد. با این حال، هنگامی که سیستم سرمایه داری به طور کلی وارد بحران می شود، چنین اصولی اغلب از پنجره بیرون می روند – حداقل برای سرمایه دارانی که در رقابت شکست می خورند.
در چنین لحظاتی، حمایتگرایی به میدان میآید و جایگزینی ارائه میدهد. جنگ های تجاری که توسط ترامپ و جناح MAGA راه اندازی می شود نمونه ای از آن است. بحران فعلی که جنگهای تعرفهای ترامپ امیدوار است حل شود، ریشه در شکست جهانیسازی نئولیبرالی دارد، که خود راهحل منسوخ شده برای بحران سرمایهداری قبلی است.
چرخه بحران
نرخ سود در بخش غیر مالی اقتصاد ایالات متحده، چیست و چگونه در ایالات متحده رفتار کرده است؟
در دهه 1970، بدیهی بود که نرخ سود در اقتصادهای سرمایهداری پیشرفته در حال کاهش است، نتیجه سرمایهگذاری بیش از حد در اتوماسیون، مبارزه ستیزه جویانه با نیروی کار که دستمزدها را بالاتر میبرد، و ادعای حاکمیت اقتصادی در کشورهای تازه استقلال یافته در جهان در حال توسعه.
بخشی از چارهای که طبقه سرمایهدار در آن زمان دنبال میکرد، فرآیندی بود که به عنوان مالیسازی شناخته شد. با گذشت زمان، سرمایهگذاری بیشتر و بیشتری به تدریج از اقتصاد «واقعی» – آن صنایعی که مردم در آن کالاها و خدمات مادی را تولید و میفروشند – به بخش مالی اقتصاد یا آنچه که گاهی به آن اقتصاد «کاغذی» میگویند منتقل شد.
فعالیتها در بخشهایی مانند بانکداری، بیمه و سرمایهگذاری شروع به گسترش گسترده کردند و همه این صنایع به اهرم بازارهای مالی داخلی و بینالمللی وابسته بودند.
وقوع همزمان با این تغییر ساختاری در اقتصاد، یک حمله ایدئولوژیک از جانب راست افراطی بود. بنیادگرایان بازار آزاد مانند میلتون فریدمن اعلام کردند که دولت جایی در اقتصاد ندارد. خواستار خصوصی سازی شرکت ها و خدمات عمومی شد. گفته می شود که حذف نظارت دولت بر بانک ها و شرکت ها بهترین راه برای بازگرداندن سودآوری و رشد اقتصادی است. اتحادیه ها را که مانعی برای تخصیص منابع هستند، نابود کنید. و هرگونه تعرفه باقیمانده و اقدامات حمایتی دوران قبل برای حذف هدف قرار گرفت.
به نظر می رسید همه چیز کار می کند … برای مدتی. نرخ سود یک بار دیگر افزایش یافت (بهخوبی برای امور مالی، ضعیف برای صنعت)، و مصرفگرایی بازگشت. اما بسیاری از جشن ها برای میلیون ها فقیر و کارگر بیهوده بود. مخارج رفاه اجتماعی بیشتر کاهش یافت، و تعداد مشاغل اتحادیهای با درآمد خوب و تمام وقت به فرسایش ادامه داد – اغلب به دلیل برونسپاری و غیرصنعتیسازی زیرا شرکتها به دنبال هزینههای تولید پایینتر در سایر نقاط جهان بودند. طبقه کارگر به طور فزایندهای برای حفظ استانداردهای زندگی به بدهی متکی شد و افراد بیشتری کارتهای اعتباری خود را نصب کردند و وامهای دوم و سوم خانههای خود را دریافت کردند.
با این حال، در سطحی، همه چیز خوب به نظر می رسید. تولید ناخالص داخلی واقعاً در حال رشد بود و همه درباره «اقتصاد جدید» مشاغل خدماتی و فناوری پیشرفته صحبت می کردند. این دوران «خوب» تنها با به تأخیر انداختن مکرر رکودها که بخش اساسی چرخه اقتصاد سرمایهداری است، تداوم یافت – رکودهایی که با دور شدن هرچه بیشتر سرمایهگذاری اقتصادی از کالاها و خدمات واقعی خطرناکتر شدند.
وال استریت انواع روشهای جدیدی را برای انتقال پول از طریق کانالهای مالی بینالمللی ابداع کرد تا در این مدت پرداختهای کلانی ایجاد کند. انواع مختلفی از مشتقات، معاوضه های نکول اعتباری، تعهدات بدهی وثیقه ای (CDOs) و تعداد بی شماری دیگر از ابزارهای مالی پیچیده تر وجود داشت.
بخش اعظم این فعالیت صرفاً برش و خرید و فروش مجدد بی پایان چیزهایی بود که در اصل فقط IOU های پیچیده بودند. چیز کمی در این بخش تولید می شد، اما میلیاردها دلار توسط سرمایه دارانی که بر آن تسلط داشتند به دست می آمد. فاینانس که در گذشته درصد کمی از فعالیت های اقتصادی ایالات متحده را تشکیل می داد، تقریباً یک چهارم کل اقتصاد این کشور را در دهه اول قرن بیست و یکم تشکیل می داد.
سفته بازی های مالی و قمار مستقیم حباب های سرمایه گذاری را یکی پس از دیگری متورم کردند. در ایالات متحده، دولت فدرال از سیاست های مالی و پولی خود برای تشویق چنین فعالیت هایی برای جلوگیری از رکود استفاده کرد. در اواخر دهه 1990، حباب داتکام وجود داشت که شاهد هجوم سرمایههای عظیم به اینترنت و صنایع فناوری پیشرفته بود. با پایان یافتن این تبلیغات، پول شروع به سرازیر شدن دوباره به سهام دیگر کرد. بعداً، آن مسکن و وامهای رهندار کم اعتبار بود – و این زمانی بود که نهایتاً پایین آمد.
چندین ماه طول کشید تا به طور کامل توسعه یابد، اما در پاییز 2008 اثرات آن آشکار شد. بانکها و شرکتهایی که سرمایهگذاری هنگفتی در زمینه وامهای ارزان قیمت کرده بودند، با مشکل بزرگی مواجه بودند. Lehman Brothers، یکی از بزرگترین بانک های جهان، در حالی که دست نامرئی کار خود را انجام می داد، زیر پا رفت. بانک های دیگر در سراسر جهان وحشت کردند. آنها از ترس اینکه هرگز بازپرداخت نشوند از دادن وام به یکدیگر، به مشاغل یا مصرف کنندگان خودداری کردند.
بازارهای اعتباری به سرعت یخ زدند زیرا وام دهندگان پول نقد خود را محکم نگه داشتند. بزرگترین شرکت بیمه جهان، AIG، در لبه پرتگاه فرو رفت و غول های وام مسکن، فانی می و فردی مک آماده سقوط به نظر می رسیدند.
اسطورهشناسی بازار آزاد و پیگیری جهانیسازی مالی بینظم، سرمایهداری را به لبه پرتگاه رسانده بود. تقریباً برای همه آشکار شد که اگر دولت اقدامی نکند، اقتصاد ممکن است سقوط کند. و به این ترتیب، برنامه های نجات آغاز شد. میلیاردها دلار از پول مالیات دهندگان به بانک ها سرازیر شد تا آنها را “تجدید سرمایه” کند. بسیاری از آنها، همراه با شرکت های خصوصی مانند جنرال موتورز، عملاً ملی شدند. مداخله دولت در اقتصاد از نظر همه، حتی جورج دبلیو بوش جمهوری خواه، اجتناب ناپذیر بود.
در پی بحران 2007-2008، بسیاری از مترقیان مشتاقانه مرگ ایدئولوژی نئولیبرال و ترتیبات ساختاری ای که این ایدئولوژی ایجاد کرده بود را اعلام کردند. بسیاری فکر میکردند کمکهای بزرگ، ملیسازیهای جزئی، مخارج کسری بودجه سنگین، تجاوز قانون مراقبت مقرونبهصرفه به بازار بیمه خصوصی و سایر اقدامات، همگی نشاندهنده «بازگشت دولت» و احیای کینزیگرایی پس از جنگ بودند.
با این حال، آنچه تلاشهای طبقه حاکم برای مبارزه با بحران مالی جهانی نشان داد، بهجای کنار گذاشتن بنیادگرایی بازار، این بود که نئولیبرالیسم همیشه به دنبال تحکیم قدرت طبقاتی سرمایهداری بود و این جنبه از سیستم راه به جایی نمیبرد.
هیچ بازسازی عمیقی در مقیاس دهه ۱۹۸۰ وجود نداشت، زمانی که کارخانههای خودروسازی، فولاد و سایر کارخانهها ورشکسته یا خارج شدند. سرمایه داری ایالات متحده به جز چند بانک، سرمایه مرده زیادی را پاک نکرد. در عوض، خون پایدار را از طریق نرخ بهره صفر و خرید بدهی خزانه داری به سیستم پمپاژ کرد. بیشتر هزینههای بحران از طریق پساندازهای بازنشستگی از دست رفته، سلب حق رهن، اخراج، کاهش دستمزدها، و قیف کردن دلارهای مالیاتی عمومی به سمت یارانههای سرمایه خصوصی به طبقه کارگر منتقل شد.
سرمایه داری از یک گلوله طفره رفت، اما مداخلات دولت نتوانست رونق جدیدی را آغاز کند. درعوض، نئولیبرالیسم مانند یک زامبی حرکت کرد. هنوز خیلی زود است که بگوییم، اما سیل نقدینگی امروزی به هوش مصنوعی، تراشههای پرقدرت و بخشهای مشابه ممکن است حباب دیگری باشد.
طبقه سرمایه دار تقسیم شده
اگرچه تهدیدات تعرفهای ترامپ و الحاق با هدف طرح یک سرمایهداری قدرتمند و مطمئن ایالات متحده است، اما واقعیت این است که آنها تلاشی از سوی بخشی از طبقه حاکم برای فرار از این بحران طولانیمدت است، بحرانی که آنها بخش دیگری از طبقه را مقصر میدانند – «ناسیونالیستهای اقتصادی» در مقابل «جهانیگرایان»، به اصطلاح رسانههای رایج.
در پشت پای این نبرد در حال حاضر بنیادگرایان بازار قرار دارند، چهرههای اجماع حاکمیتی که هنوز امیدوارند مدل نئولیبرالیسم در مورد جهانی شدن، تجارت آزاد بینالمللی و اتحادهای نظامی به رهبری ایالات متحده را پشتیبانی کنند – سیستمی که از زمان شروع بحران مالی جهانی و رکود بزرگ 2007-2009 در وضعیت پایانی قرار داشته است.
از بوش گرفته تا اوباما تا بایدن، سیاستمداران هر دو طرف شکاف حزبی برای تقریباً دو دهه تلاش خود را برای نجات نظام از تناقضات خود صرف کرده اند. در حالی که آنها از طریق مداخلات نئوکینزی در اقتصاد و اظهارات گزینشی قدرت امپریالیستی ایالات متحده در خارج از کشور به دورههایی از ثبات دست یافتند، اساساً، تنها کاری که آنها انجام دادند این بود که قوطی را زیر پا بگذارند. بحران سودآوری بلندمدت سرمایه داری ایالات متحده هنوز حل نشده است.
ترامپ و نیروهای جناح MAGA در مقابل جمعیت جهانی سازی قرار گرفته اند – و در حال حاضر با دست روی اهرم های قدرت قرار دارند. آنها شرط میبندند که راه خروج از رکود طولانی سرمایهداری شکل تثبیتشده استراتژی بلوک امپریالیستی و احیای «حوزههای نفوذ» است.
ترامپ از نارضایتی های مشروع طبقه کارگر در مورد جهانی شدن نئولیبرال و تجارت آزاد نامحدود برای ایجاد تفرقه در طبقه کارگر سوء استفاده می کند و به دروغ ادعا می کند که هدفش محافظت از مشاغل آمریکایی است.
ترامپ در جنگ جناحی خود برای تغییر شکل حزب جمهوریخواه از سال ۲۰۱۵ تا مبارزات انتخاباتی ریاستجمهوری ۲۰۲۴، به اصطلاح «بازندگان» جهانیسازی را دوست داشت: سرمایههای کوچک و متوسط داخلی در بخشهایی مانند خدمات، تولید سبک و اکتشاف انرژی منطقهای.
از آنجایی که سرمایه در دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰ به طور فزایندهای بین این بخشها و بخشهای پیشرفتهتر جهانی مانند مالی، فناوری پیشرفته و نفت بزرگ متمایز شد، ترامپ و ایدئولوگهای ناسیونالیست راست افراطی او یک برنامه اقتصادی مبتنی بر حمایتگرایی و «بزرگسازی دوباره آمریکا» طراحی کردند.
برای این بخش از بورژوازی که معتقد بودند سودآوری و توانایی آنها برای رقابت به اقتصاد بسته تر بستگی دارد، ترامپ به جنبش توده ای خود متشکل از طبقه کارگر (عمدتا سفیدپوست) و آمریکایی های با درآمد متوسط پیوست که بسیاری از آنها نیز سود کمی از جهانی شدن می دیدند.
با این حال، آنها تنها نبودند: همان داستان ناامنی و رکود را تقریباً کل طبقه کارگر در بیش از 40 سال گذشته به اشتراک گذاشتند.
با دلار ثابت، دستمزدها برای چهار و نیم دهه به سختی افزایش پیدا کرد، حتی با اینکه تولید ناخالص داخلی ایالات متحده بیش از سه برابر شد. درآمدهای حرفهای و کسبوکارهای کوچک دائماً تحت فشار بودند، در حالی که میزان معافیتهای مالیاتی و ثروت که به بالاترین سطح میرفتند، از طریق «اقتصاد پایینتر» افزایش یافت. منافع عمومی موجودیتی نامطمئن داشته است و دائماً در معرض قرار گرفتن در بلوک خرد کردن است. هزینه های پزشکی، دندانپزشکی، مراقبت از کودکان و آموزشی به شدت افزایش یافت و کارگران خطر جابجایی تکنولوژیکی و بازارهای کار رکود را احساس کردند.
بین دو حزب سیاسی طبقه حاکم، اجماع تقریباً کاملی در مورد تعقیب این نوع سرمایه داری وجود داشت. حزب موسوم به سنتی طبقه کارگر، دموکرات ها، دستکاری در حاشیه ها ارائه کرد اما هیچ جایگزین واقعی برای مدل نئولیبرال نداشت. برخی مانند بیل کلینتون آن را جشن گرفتند و مشتاقانه تبلیغ کردند. تنها برنی سندرز، بخشهایی از کارگری سازمانیافته، جنبشهای چپ سوسیالیست، و تلاشهایی مانند کمپین مردم فقیر آینده متفاوتی را ارائه کردند، اما هنوز جایگاه سیاسی کافی برای تحمیل یک برنامه متفاوت به دست نیاوردهاند.
همهگیری کووید-19 پنجرهای از پرداختهای سخاوتمندانه بیکاری، توقف وامهای دانشجویی، و مزایایی مانند اعتبارات مالیاتی کودکان و مواردی از این دست را بهویژه در دوران ریاستجمهوری بایدن باز کرد، اما همه اینها لحظهای ثابت شد. با انفجار ستیزهجویی طبقه کارگر و شورشهایی مانند زندگی سیاهپوستان مهم است، دوباره در رسانهها صحبتهایی درباره احیای «سوسیالیسم» شنیده شد، اما افزایش شدید نرخ بهره و واکنشهای نظامی پلیس نشان داد که مبارزه طبقاتی و مخالفت همچنان به شدت کنترل میشود.
تقسیم جهان، دوباره
اگر این درست بود که بسیاری از سرمایههای جهانی در سال ۲۰۱۶ نسبت به ترامپ بدبین یا بیطرف بودند، تا سال ۲۰۲۴ آهنگ خود را تغییر دادند.
بخشهایی که مدتها به حمایت از تجارت آزاد نامحدود، بازارهای مالی باز و زنجیرههای عرضه جهانیشده معروف بودند – مانند بانکهای بزرگ، شرکتهای فناوری پیشرفته و تولیدکنندگان فراملیتی – در انتخابات اخیر هم از دموکراتها و هم جمهوریخواهان بازار آزاد حمایت کردهاند و دلارهای کمپین خود را با هر کسی که به نظر میرسد بهترین بازده سیاست را ارائه میدهند، سرمایهگذاری کردهاند.
در انتخابات سال گذشته، چندین غول سرمایهدار همچنان با کامالا هریس و دموکراتها همکاری کردند، از جمله: سام آلتمن از OpenAI، مارک کوبان سرمایهدار، چاد گیفورد از بانک آمریکا، جف بیوکس از تایم وارنر، کن فریزیر از شرکت داروسازی مرک، و بروس هیمن، مدیر سابق گلدمان.
اما قابل توجه تر، هجوم میلیاردرهای برادر فناوری به سمت ترامپ بود – چهره هایی مانند ایلان ماسک از X/Tesla، مارک زاکربرگ از متا، جف بزوس از آمازون و ساندار پیچای از Google/Alphabet. در همین حال، کابینه ترامپ تصویر مشابهی را ارائه میکند که با میلیاردرهایی از دنیای پنهان رمزنگاریها و سازمانهایی مانند صندوق سوروس، کانتور فیتزجرالد، جیپی مورگان چیس و پیپال پر شده است.
چرا این سرمایه داران ظاهراً جهانی محور به حمایت از محافظه کارترین نامزد ریاست جمهوری در یک قرن روی آوردند؟ برای برخی، این در مورد تثبیت نفوذ خود بر هر کسی است که در حال حاضر بر سر کار است، اما برای برخی دیگر، این نیز واکنشی به تغییر اقتصاد جهانی است.
آنها نه تنها به دنبال کاهش مالیات و مقررات زدایی هستند. آنها همچنین ترس مرگباری از رقابت دارند. مانند طبقه سرمایه دار در اوایل قرن بیستم، هنگامی که با خطر مواجه می شود، سهم فزاینده ای از بورژوازی امروزی آماده است تا تجارت آزاد جهانی را به نفع یک بازار بسته تر – یک بلوک امپریالیستی یا حوزه نفوذ – که در آن رقابت کوتاه شده و انحصار تضمین شده است، کنار بگذارد.
آنها معتقدند تقسیم جهان همانطور که لنین در دوران امپریالیسم کلاسیک توصیف می کرد، تنها راه تضمین واقعی تسلط انحصار ایالات متحده است، زیرا آنها تشخیص می دهند که با ظهور چین و رقبای کمتری مانند روسیه و کشورهای بریکس در حال از بین رفتن است.
برای بازگرداندن سود و بازگرداندن کنترل، تعرفهها، جنگهای تجاری و تهدید به تسخیر آشکار سلاحهای ترجیحی این بخش از طبقه حاکم است. گسترش استراتژی آنها به شیوهی رعد و برق همان چیزی است که جهان اکنون در حال تماشای آن است.
و بنابراین، در برابر این پسزمینه وسیعتر، به ظاهر بیمعنا شروع به معنا میکند. مفسران رسانه های جریان اصلی و هک های لیبرال به این فکر می کنند که چرا ترامپ جنگ تجاری را با متحدان و شرکای تجاری اصلی ایالات متحده مانند کانادا، مکزیک و سایر کشورهای آمریکای لاتین آغاز می کند.
اما وقتی بر این باورید که تثبیت و تامین امنیت بلوک منطقهای خود راهی برای کنترل و محدود کردن رقابت است، ادغام اجباری و ارعاب دوستان فرضی که قبلاً با آنها روابط تجاری نزدیک دارید، یک اقدام منطقی است. در مورد گرینلند غنی از منابع، رویکرد نسبت به دانمارک نیز همینطور است. این که آیا همه این تاکتیک ها جواب می دهند یا تا چه حد، یک سوال باز است.
پاناما تحت تهدید، تسلیم شد و اعلام کرد که شراکت اقتصادی کمربند و جاده چین را ترک خواهد کرد. این – و نه نگرانی در مورد کانال پاناما – همان چیزی بود که واقعاً انگیزه تهدیدهای ترامپ علیه آن کشور بود. کلمبیا در مورد شرایطی که بر اساس آن اخراج شدگان به فرودگاه های خود فرستاده می شوند مذاکره کرد، اما اخراج شدگان دقیقاً به همین ترتیب وارد می شوند. در همین حال، رئیس جمهور السالوادور در جبهه تبعید و زندان شریک جرم شد
در مقابل، در کانادا و مکزیک، سیاستمداران در سراسر طیف سیاسی و رسانه ها توانستند حمایت عمومی از اقدامات تلافی جویانه را به هم بزنند و با موفقیت شروع به تعرفه ها را به تعویق بیاندازند. اما آنها نیز به دنبال سازگاری بیشتر با ترامپ خواهند بود و دولتها و شرکتها به طور یکسان در آن کشورها از این وضعیت برای فشار دادن کارگران در کنار مرزها استفاده میکنند و جنگ تجاری را بهانهای برای افزایش استثمار، مسدود کردن بودجهها و کاهش خدمات میدانند.
تقسیم طبقه کارگر
طبقه کارگر در ایالات متحده، کانادا، مکزیک، اروپا و جاهای دیگر در میانه راه، تحت فشار برای انتخاب طرف و تضمین شده برای رسیدن به پایان خام هر معامله قرار دارد. آیا آنها از سرمایه داران «خود» حمایت خواهند کرد و به شعارهای جنون آمیز جنگ های تجاری خواهند پیوست، یا راهی برای ایجاد ارتباطات فرامرزی و ایجاد یک جنبش مقاومت فراملی خواهند یافت؟
این مسئله روز است، و اینکه کارگران چگونه پاسخ میدهند میتواند نقش مهمی در شکلدهی به نتیجه مبارزه کنونی در طبقه حاکم داشته باشد. مارکس هشدار داد که اگر محافظان طبقه سرمایه دار صادقانه و آشکار با کارگران صحبت کنند، می گویند: «بهتر است که توسط هموطنان خود استثمار شوند تا توسط خارجی ها».
مبارزه با چنین تفکری در صفوف طبقه کارگر ایالات متحده مهم است، هرچند ممکن است دشوار باشد. کارگران در ایالات متحده، قابل درک، برای سال ها احساس رها شدن از طرف هر دو حزب سیاسی تثبیت شده دارند، و بسیاری مایلند چیزی را امتحان کنند که به نظر می رسد و ادعا می کند جدید است.
بخشی از کلاس به ترامپ رفته است. آنها پایه MAGA جرمی را تشکیل می دهند. در حالی که آنها بسیاری از نارضایتی ها را مشروع و غیرمشروع می دانند، بحث های انتزاعی در مورد تجارت و تعرفه ها به تنهایی برای حمایت از آنها کافی نبوده است. آنها در مورد چیزهای دیگری مانند نژاد، مذهب، سقط جنین، مهاجرت، تمایلات جنسی، جنسیت، از دست دادن شغل و موارد دیگر مورد تحقیر قرار گرفته اند. آنها در اردوگاهی از وفاداران مستحکم شدهاند که تاکنون از هر تختهای که ترامپ در سکو گذاشته است حمایت کردهاند.
بخش دیگری از طبقه کارگر – اکثر کارگران سازمان یافته، آمریکایی های آفریقایی تبار، و بخش قابل توجهی از جوامع مهاجر و LGBTQ – از تقسیم شدن خودداری کرده اند و در عوض هسته اصلی جنبش مقاومت را تشکیل می دهند که مخالف حرکت ترامپ به سمت سیاست های فاشیستی است. بخش سوم و کاملاً بزرگی از طبقه کارگر از نظر سیاسی درگیر هستند.
دو گروه اخیر پایه اصلی رشد یک جنبش اکثریت ضد ترامپ و ضد فاشیستی هستند، اما در نهایت، اگر واقعاً بخواهیم جریان را تغییر دهیم، حتی به بخشهایی از پایگاه MAGA نیز نیاز خواهد بود.
جنبش ضد MAGA همچنین باید مراقب انشعابات بیشتر در طبقه حاکم باشد. اعمال تعرفه های ترامپ اتفاقی و غیرقابل پیش بینی است – دو چیز که وال استریت را عصبی می کند. بیثباتی، دانستن محل سرمایهگذاری آن را برای آنهایی که پول دارند بسیار دشوار میکند، بنابراین میتوان انتظار داشت که دولت برای مهار هرجومرج تحت فشار فزایندهای از سوی سرمایههای مالی قرار گیرد.
تجربه تاریخی نشان داده است که سیاستهای حمایتگرایانه مانند سیاستهایی که ترامپ دنبال میکند، در درازمدت از کارگران حمایت یا کمک نمیکند، درست همانطور که مارکس و انگلس بیش از 175 سال پیش هشدار دادند. سرمایه داران فقط به فکر حداکثر کردن سود خود هستند و این هدف را نه تنها به قیمت سرمایه داران خارجی بلکه کارگران در همه جا دنبال خواهند کرد.
به همین دلیل است که کارگران باید ارتباطات بینالمللی خود را ایجاد کنند و به دنبال راههایی برای هماهنگ کردن پاسخهای خود به این حملات سرمایهداری باشند. آنها باید مشاهدات مارکس را به خاطر بسپارند:
«تا زمانی که اجازه دهید رابطه کار مزدی با سرمایه وجود داشته باشد، مهم نیست که شرایط مبادله کالا در آن چقدر مساعد است، همیشه طبقه ای خواهد بود که استثمار می کند و طبقه ای استثمار می شود.»
منبع: دنیای مردم