
این روزها جمله ای از کتاب تسخیر شد گان داستایوسکی، ذهنم را به خود مشغول کرده است: می دانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم. دنیا تمام تلاشش را می کند؛ تا مرا در شرایط او قرار دهد؛ تا به من ثابت کند که همه ی ما در تاریکی شبیه یکدیگر هستیم. نمی دانم شروع تاریکی ما از یک قضاوت شروع شد؛ یا دخالت، شایدم منفعت، هر چیزی که می تواند دلیلی برای این تاریکی باشد. من همیشه از تاریکی گریخته ام و به دنبال روزنه ای نور بوده ام. حرف های من را زنان و دختران افغانستان بیشتر درک می کنند؛ چرا که هر روز در همین تاریکی زندگی می کنند؛ چه آنهایی که در افغانستان هستند و سایه ی نفرت طالبان بر آنها سایه افکنده و چه ماهایی که به عنوان مهاجر، از همان خاک نفرین شده مان دور افتاده ایم؛ به امید فردایی بهتر که شاید هرگز آن را نبینیم.
خانم سمیرا قربانی دانشجوی رشته ی علوم اجتماعی است. او از سختی های تحصیلش می گوید: از بچه گی اشتیاق زیادی به تحصیل داشتم؛ با وجود فقر و مشکلات اقتصادی خانواده ام، به درسم ادامه دادم. از هفت سالگی برای تامین هزینه های تحصیل و فرم مدرسه و کتاب و لوازم التحریر، به کار قالی بافی رو آوردم؛ و در کنار مادرم قالی می بافتم تا خانواده ام کمتر از هزینه های مدرسه ام گلایه کنند.
هر سال را به عنوان دانش آموز ممتاز می گذراندم؛ و دوستان زیادی در مدرسه داشتم. معلم هایم از استعداد و هوشم بسیار تعریف و تمجید می کردند. همه آینده ی خوبی را برایم نوید می دادند. وقتی وارد دبیرستان شدم؛ پدرم بیماری قلبی گرفت و تحت درمان بود. وضع ما بدتر از قبل شده بود.
زمانی که دوستانم از کنکور و رتبه های آزمون هفتگی شان صحبت می کردند؛ و کتاب و سی دی های آموزشی خریداری می کردند؛ و شب و روز درس می خواندند، من دیگر توانی برای رقابت با آنها نداشتم. خانواده و فامیل همه اصرار داشتند؛ تا ترک تحصیل کنم؛ اما دلم هرگز راضی به این کار نبود؛ چرا که تمام خوشی های من، همان مدرسه و کتاب هایم بود. برای اینکه از پس هزینه ها و مخارج زندگی مان بر بیایم؛ یک قالی گل ابریشم نه متری برپا کردم که بافتنش را شروع کنم. هر کس به نقشه ی قالی نگاه می کرد؛ از شلوغی و سختی بافتش وحشت می کرد. چون مزد خوبی داشت؛ ریسک بافتن آن را قبول کرده بودم. مادرم به کارهای خانه و گره زدن ریشه ی قالی که مزد چندانی نداشت؛ مشغول بود. من هم بعد از مدرسه تا نیمه های شب قالی می بافتم؛ و دیگر هیچ وقتی برای درس خواندن و انجام تکالیف نداشتم؛ همین باعث شد افت تحصیلی کنم.
دوستانم حالا با دید تحقیر و دانش آموز کند ذهن، به من نگاه می کردند. سال بعد دوباره تلاشم را بیشتر کردم و معدلم را افزایش دادم. زمانی که بچه ها در تابستان، کتاب ها را بیشتر از ده بار مرور کرده بودند. من حتی یکبار هم نتوانسته بودم؛ تا یک صفحه از آن را بخوانم؛ در عوض دو دوخت از آن قالی را بافته بودم؛ و شماره ی چشمم دو نمره بیشتر شده بود. سیزده روز تعطیلات عید را که به آن ایام طلایی می گفتند، بچه ها درس ها را مرور می کردند؛ و تمرین تست سرعتی انجام می دادند. از کتاب های آموزشی و کار مختلف صحبت می کردند؛ از تفریحات و برنامه های استخر و ورزش، تا استرس کنکور را کمتر کنند. من آن ایام طلایی را در حال بافتن قالی بودم.
در نهایت دانشگاه پیام نور در رشته ی علوم اجتماعی قبول شدم؛ همان را غنیمت شمردم. هزینه های دانشگاه زیاد بود. از همان ترم اول به ما بچه های اتباع گفتند باید کارهای مربوط به روادید تحصیلی مان را انجام دهیم؛ و خبر نداشتیم که این روادید خود یک هفت خوان رستم است. از هزینه هایش بگیر تا رفتن هر چند روز یکبار، به محل امور اتباع ، ستاد مرکزی پیام نور و امور دانشجویی در دانشگاه اصفهان و بعد آن همه دوندگی حالا باید برای گرفتن پاسپورت و باطل کردن کارت آمایش مان به سفارت و وزارت علوم و امور دانشجویی تهران می رفتیم ؛و این هزینه ی دیگری بود که باید می پرداختیم. بیشتر دوستان افغانستانی ام دوست نداشتند؛ کارت اقامت شان را که از اعتبار و مزیت های بیشتری برخوردار بود؛ را باطل کرده وبه جای آن پاسپورت بگیرند؛ که هزینه صدور و تمدید آن را باید، سالانه به دلار پرداخت می کردیم.
در آخر هم یک سفر اجباری برای تکمیل این روادید تحصیلی مان به افغانستان رفتیم؛ با وجود آن که امنیت چندانی وجود نداشت و در جای جای افغانستان انتحاری رخ می داد. علاقه به درس باعث شده بود؛ که کم نیاوریم؛ و هر خان را پشت سر بگذاریم. در این زمان همکلاسی های ایرانی مان مشغول درس خواندن و پاس کردن واحد های درسی شان بودند. و ما مثل حضرت هاجر، به این شهر آن شهر می دویدیم. من برای تامین این هزینه ها دوباره دار قالی گذاشته بودم؛ و روزهایی را که دانشگاه نمی رفتم در خانه قالی می بافتم. در دانشگاه دوستان زیادی از بچه های افغانستان پیدا کرده بودم؛ بیشتر آنها مشکلات مالی و اقتصادی داشتند؛ و در کنار درس کار هم می کردند. از قالی بافی گرفته تا خیاطی یا فروشندگی …هر سال شهریه ها بیشتر می شد. دانشجوهای ایرانی وام تحصیلی از دانشگاه می گرفتند. سال دوم من پولی جهت پرداخت شهریه نداشتم؛ و بدون پرداخت آن نمی توانستم واحد درسی بردارم؛ سیستم انتخاب واحد برایم بسته بود. رفتم تا من هم وام دانشجویی که آن زمان مبلغی ششصد هزار تومان بود را بگیرم اما به علت آنکه اتباع بودم به من وام ندادند.
مجبور شدم یک سال را از دانشگاه مرخصی بگیرم؛ و آن یک سال مشغول قالی بافتن بودم؛ تا بتوانم هزینه های تحصیلم را تامین کنم. از طرف دیگر برای اتمام درس مان فقط پنج سال سنوات داشتیم. در صورت تمام شدن سنوات دیگر نمی توانستیم درس بخوانیم؛ و باید در پنج سال، کارشناسی مان را به پایان می رساندیم. با وجود مرخصی که گرفته بودم و دیگر محدودیت هایی که برای ما وجود داشت؛ مدام غصه می خوردم که از درسم نیفتم؛ آن یک سال به طور شدید دچار افسردگی شدم. دیگر روحیه ی کار کردن را هم نداشتم. با برگشتم به سر کلاس، دوباره انگیزه در من جوشید. در کنار درس کار هم می کردم و روزهای سختی را گذراندم. هیچ وقت کافی برای درس خواندن نداشتم؛ و این حسرتی بود؛ که همیشه به دلم ماند.
بعد از تمام کردن کارشناسی دوست داشتم؛ در مقطع کارشناسی ارشد ثبت نام کنم؛ اما بیشتر دانشجوهای اتباع به همان کارشناسی رضایت می دادند. از همه پرس و جو کردم و متوجه شدم؛ هزینه مقطع کارشناسی ارشد، برای بچه های اتباع نجومی است. بیشتر پسرها که درآمد بهتری داشتند؛ می توانستند به تحصیل شان ادامه دهند. کمتر دختری با وضعیت من، این ریسک را می کرد. خیلی ها هم مجبور به انصراف شده بودند. وقتی در جمع دخترهای دانشجوی اتباع می نشستم تقریبا همه شرایط یکسانی داشتند فقط یک چهارم از ما که حاصل سه نسل زندگی در ایران بودند وضع مناسب تری داشتند. دخترها از سختی هایشان می گفتند از تبعیض ها، محدودیت ها و محرومیت ها…
بعد از لیسانس بیشتر دوستانم مثل من ترک تحصیل کردند. همه می گفتند می خواهند کمی زندگی کنند؛ جسم و روحشان خسته شده بود؛ از آن همه مشکلات. همه مان تفریح هایمان را کشته بودیم تا فقط کار کنیم و درس بخوانیم؛ و این سالها جسم و روح مان را آزرده بود؛ با این وجود خوشحال بودیم که توانسته ایم تا این مرحله را بیاییم؛ و با این آرزو و امید از درس و تحصیل، کنار کشیدیم؛ تا شرایط برایمان بهتر شود. و ما با قدرت بیشتر دوباره شروع کنیم. چرا که عطش ما برای تحصیل و یادگیری علم سیری پذیری نبود؛ اما هیچ وقت آن شرایط خوب برایمان ایجاد نشد.
به دنبال کار به هر جا رفتم. اتباع اجازه ی کار نداشتند و بیشتر رشته های تحصیلی شامل این قانون بود. رشته ی منم از آن دسته بود؛ برای کارهای دیگر هم که می رفتم به علت افغانی بودنم استخدام نمی شدم. بعضی ها می گفتن شما کارت بهداشت ندارین و نمی توانیم استخدام تان کنیم.
یک سال را با حقوق ناچیز، در مغازه ای فروشندگی کردم. از دوستانم هم خبر داشتم؛ آنها هم هیچ جا پذیرفته نشده بودند. یک عده به همان کارهای خیاطی و فروشندگی و دیگر کارهای خانگی روی آورده بودند. من هم دوباره قالی گذاشتم و به همان شغل همیشگی ام روی آوردم. با این امید درس خوانده بودم؛ تا در آینده شغل مناسبی داشته باشم؛ و از کار قالی بافی راحت شوم؛ اما این فقط یک رویا بود و حقیقت زندگی ما اتباع، در کشور دوست و برادر، چیز دیگری بود.
دوستان ایرانی ام را، گه گاهی در کوچه و خیابان می بینم؛ همان دوستانی که از کلاس اول تا دوازدهم با هم درس می خواندیم؛ و در یک شرایط نابرابر رقابت می کردیم. حالا آنها همه شغل دارند؛ سمانه، فاطمه و هانیه پرستار شده اند. یادم هست آن روز که در مغازه کار می کردم؛ و در کنار کار فروش، مهر سازی هم داشتیم. دوستم آمد و سفارش مهر پرستاری اش را داد. من که شاگرد ممتاز بودم؛ حالا در مغازه ای با ساعتی ۴ هزار تومان کار می کردم؛ و او که از شاگردان ضعیف کلاس بود و من در درس هایش کمک می کردم؛ پرستار شده بود؛ به کمک پول پدرش دانشگاه آزاد رفته بود و حالا با آن هانیه ی آن سال ها خیلی فرق می کرد او در عرش بود و من…
لیلا و مریم و چند نفر دیگر از دوستان ایرانی ام، دانشکده تربیت معلم قبول شدند؛ در همان مدرسه که روزی با هم درس می خواندیم مشغول به تدریس هستند؛ و من چقدر غبطه می خورم چون من هم این شغل زیبای معلمی را دوست دارم؛ اما این برای من یک آرزوی ناممکن است البته در ایران …
بعد از چند سال زندگی در اینجا یاد گرفتم؛ که خودم را با دوستان ایرانی ام مقایسه نکنم. همیشه به خودم می گویم سمیرا تو یک افغانستانی هستی و او ایرانی است؛ اینجا کشورش است و باید با تو فرق داشته باشد و حق بیشتری بگیرد.
چند تا از دانشجو ها به افغانستان رفته بودند؛ می گفتند الان دوران جمهوری است؛ وضع کشور خوبه و شرایط کار برای تحصیل کرده ها هم زیاد است. این خبر، باعث امید جدیدی برای بچه های افغانستانی در ایران شده بود؛ تا بعد تحصیل به کشورمان برگردند و حاصل سال ها زحمت شان را ببیند؛ و زکات علم شان را هم بپردازند. چراغ امید تازه ای در روح پژمرده ی ما روشن شده بود. فارق التحصیل ها از طریق اعزام متخصصین ثبت نام می کردند و می رفتند. و کسانی که در حال تحصیل بودند با عشق درس می خواندند. آینده ای جلو چشم ما تعریف شده بود؛ چیزی که سال ها به عنوان مهاجر، از آن محروم بودیم و هر روزمان را با کارگری می گذراندیم.
خبر سقوط افغانستان و روی کار آمدن دوباره ی طالبان، همه ی این امید ها و اروزها را از ما گرفت؛ و ما دوباره در تاریکی های خانه خزیدیم و فراموش شدیم. امروزه من و بقیه ی دوستان تحصیل کرده ی افغانستانی ام، برای نسل کوچکتر مان درس عبرت شده ایم. خیلی ها به خاطر هزینه های تحصیل و نداشتن اجازه کار، از تحصیل دست می کشند؛ یا والدین شان امثال من را برای آنها مثال می زنند؛ دختر فلانی که درس خواند چی شد؟! دکتر شد معلم شد یا وکیل ؟! باز هم همان خیاط است یا همان قالی باف که بود؛ شما با درس نخواندن هم می توانید؛ خیاطی کنید یا قالی ببافید.
این حرف هایی است که از گوشه و کنار می شنوم؛ اما من خوشحالم که در این تاریکی ها، فانوسی جلوی چشمانم روشن است؛ تا من مسیرم را بهتر ببینم.
این فقط حرف های یک دانشجوی دختر افغانستانی در ایران است؛ مثل سمیرا دخترهای زیادی هستند؛ که از این محدودیت ها و سختی ها و محرومیت یشان، سینه ی پری برای گفتن دارند؛ از او تشکر می کنم که وقتش را در اختیار من گذاشت و برایش آرزوی موفقیت می کنم.
با توجه به حرف های خانم قربانی و دیگر دوستانم به این فکر می کنم؛ اگر دخترها و زنان افغانستان، با وجود گروه افراطی طالبان، پاهایشان به زنجیر بسته شده؛ و در گوشه ی خانه هایشان محبوس شده اند؛ امثال ما هم در ایران با وجود فشارهای اقتصادی و محدودیت هایی که برای مهاجرین وجود دارد؛ درخت آرزوهای مان سوخته است؛ و دست هایمان به زنجیر بسته شده است.
هرچند فریاد بزنیم؛ بدویم و تلاش کنیم؛ باز هم به همان نقطه ی شروع مان بر می گردیم. کاش آمدن طالب یک خواب بود؛ و یک کابوس تا بیدار شویم؛ و دختران هم وطنم در افغانستان آزاد زندگی کنند درس بخوانند؛ و خانه، چراغ امیدی برای ما دور افتاده ها، از آن خاک دردمند باشد.
کوچ کردیم تا از درد و رنج، رها شویم
از خانه ی سوخته یمان دور شدیم تا مبادا پرهای مان بسوزد
به اشتباه جای آشیانه انتخاب کردیم
به اشتباه در خاکی جوانه زدیم که حتی علف های هرز هم در آن نمی روید
پرهای مان که سوخت که هیچ، بال هایمان را هم قیچی کردند
دیگر نه توان رفتن به آن کاشانه ی سوخته است و نه بالی برای پرواز…
اسم این آشیانه چیست؟!
همان زندان!!!
زندان بان کیست ؟!
همان که از دید تحقیر به من و ملیتم می نگرد او هر روز برایم زنجیری از فولاد می سازد
که مبادا رنجم کمتر از آن باشد که او به آن می اندیشد
خیالت تخت، ای زندان بان من
من بیشتر از آنچه که تو بدان می اندیشی رنج می برم
سوالی داشتم:
می گویند آن سوها شهری است
به قول سهراب: که در آن، پنجره ها رو به تجلی باز است…
خیال است یا واقعیت ؟!
باز هم زندان دیگری نباشد با صدها زندان بان ؟!!
قایقم را بسازم یا نه ؟!
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید …
*نویسنده افغانستانی
کانون زنان ایرانی