Andisheh Nou

استخوانها سخن می گویند – شعر مشترک رحمان و آزرنگ

استخوانها سخن می گویند.

تاریخنگاران از پس سکوتی سنگین
وقایع تاریخیش می نامند و از کنارش می گذرند،
سخنی گفته باشند.تنها بدان سبب که
اما ما هرگزازیاد نمی بریم.
که فاجعه چگونه فاجعه شکل گرفت و ماند.

هنوزهم

می شماریم آن زخمها را
که با خاک در آمیختند

زمین غمناک خاوران را  و می بینیم
مرثیه خوان جانهای بیدار به خون خفته
اماهیچگاه فراموش نمی کنیم
گذرایام را،
و به فراموشی نمی سپاریم چهره شیاطین را
و رطیلان اماده ی شکار را
هردم به گونه ای آشکار می شوند
تا ان رخداد ازکنج فراموشی به درآید …
حتی اگر در زیر خروارها حاک پنهانش کنند.

خاطره ی نازدودنی آن شهریور نحس
که ماه مرگبود
در یادها می ماند
وزیر انبوهی از خاک تفته
درقلب تپان جانباختگان می ماند
و ما همچنان ازکنارشان می گذریم
و گهکاه
با سرودن مرثیه ای
وبغضی نشسته برگلو
اتش درون را فرومی نشانیم.

اماعمق فاجعه را
چگونه باید یا فت؟،
باعمق اندوه مردم، شاید
یا سوته دلان همواره سوگوار
که دریا صدای آهشان را شنیدو واپس نشست….
غمی فراموش نشدنی
درژرفای جان آدمی
که اسمان را به غرش دراورد و اشکبار کرد.

ایا این تنها واقعه ای تاریخی بود؟
که تارخنگاران گفتتند
وشاعران دررثایش سرودند
مرگ شراره های خورشیدرا ببین
تا ژرفای فاجعه را دریابی.

یادارتابستان سال67 را،
وان حمام خون را،…
که برزمین تشنه
جاری شد ،
و آن استخوانها را ببین
که سخن می گویند
و آن گلهای سرخ را ببین،

شکفته بر پهندشت میهن

رحمان و آذرنگ

7شهریور 95

بخش نظر بسته میباشد.

Comments are closed.