Andisheh Nou

تنهای دگر منم که چشمم توفان سرشک می گشاید نیما یوشیج – شعر تازه ای از رحمان

باد زوزه می ‏کشد،

چونان سگی درمانده و دردمند

می پیچد میان درختها،

برگها به صدا در می آیند.

! اردیبهشت، چه کند می ‏گذرد

هوای خنکِ غروب

بر تنه ی درخت

و بر چمنِ سبز می‏ نشیند.

وعطر بوته های یاس،

درهوا پخش می شود.

آوای عاشقانه ی مرغی در آسمان،

که امیدوارانه جفتش را می خواند،

در کنار- گوشه های افق محو می شود.

*****

روزگارش به آخر رسیده،

زندان قصر.

به پیشواز موزه رفته،

زندان قصر،

این یادمانِ آزادگان پای دربند،

بی یادی از آن سفرکردگانِ  بی بازگشت.

 

چهار تیرکِ عمود،

فرورفته دردل خاک، تنگِ هم.

یادگاران سروهای ایستاده،

بربسته به تیر‏ها، سحرگهان

آنک، فرمان به جوخه…آتش!

و سربهای آتشین،

که گلهای سرخ را،

در قلبهای عاشق

شعله ور می‏ساخت

 

بوته‏های یاس،

کنار دیوار،

هوا را عطرآگین می‏کند.

غروب اردیبهشت، چه کند می‏گذرد!

تندیس نیم تنه‏ی طالقانی

نگاهی چه اسرار آمیز دارد!

خسته، سنگین، اما پر غرور،

گریزان از سیاهی،

وز اَندُهان دیرپای،

از پسِ هجرت به سپیده دمان.

 

2/2/95 موزه قصر

رحمان

بخش نظر بسته میباشد.

Comments are closed.