Andisheh Nou

چین سرمایه داری، سوسیالیستی و یا چیز دیگری است؟ سخنرانی ریچارد ولف – برگردان: مینا آگاه

 

برنامه ی امروز به موضوع مهمی اختصاص دارد: جمهوری دموکراتیک چین. چین بخش مهمی از زندگی ما شده است و حتی اگر نقشش بیشتر هم نشود، به همین‌ صورت خواهد ماند.

مردم از من راجع به چین سوال می کنند، مردم درمورد آن صحبت می کنند، و رئیس جمهور کشور آمریکا به آن کشور حمله می کند. خلاصه، توجه ما به این که در این کشور چه می گذرد، دلایل زیادی دارد. چین کشوری است که دارد به مقام اول اقتصادی جهان می رسد، اینطور زمانبندی کرده که در عرض یک دهه، نقش مهمتری از آمریکا در جهان اقتصاد داشته باشد، و اولین کشوری شود که آمریکا  را، از زمانی که  آمریکا بازیگر مسلط در دنیای اقتصادی شده است، پشت سر بگذارد. بنابراین، من می خواهم با شما درباره ی چین صحبت کنم. می خواهم اول براین موضوع متمرکز شوم که چین چی هست؟ چین کجای طیف سرمایه داری، سوسیالیستی و کمونیستی قرارگرفته است؟ و سپس می خواهم بیشتر در مورد روابط بین چین و آمریکا، بویژه نقشی متمرکز شوم که در دوران زندگی ما بازی می کند.

یکی از دلایلی که باید در آغاز از چین شروع کنم، تاثیر جنگ سرد است – آن نزاعی که بین آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی شروع شد و بیشتر نیمه ی دوم قرن بیست را به خود اختصاص داد. یکی از نتایج جنگ گرم و سرد که اکثر اوقات صورت می گیرد، قربانی شدن حقیقت است. جنگ مردم را وادار می کند طوری فکر کنند و حرف بزنند که واقعیت ندارد، زیرا امید دارند که طرف مورد نظرشان برنده شود؛ و در این بین حقیقت گم می شود. این مسئله از دوره ی ۱۹۴۵ تا پایان قرن بیستم، در مورد هر چیزی که ربطی به سوسیالیسم و کمونیسم دارد، برای بسیاری از جمله آمریکایی ها، این اتفاق افتاده و هنوز هم متوقف نشده است. بگذارید مثال هایی برای شما بزنم. یک مثالی که به چین هم ربط پیدا می کند.

مثلا گفته می شد، اتحاد جماهیر شوروی سیستمی را نمایندگی می کرد که در تقابل با مالکیت خصوصی قرار داشت – مالکیت خصوصی را کنار گذاشته و مالکیت عمومی یا مالکیت دولتی را جانشین مالکیت خصوصی کرده بود. این داستان جالبی هم بود، زیرا شما می توانستید بگویید خدای من اینجا در آمریکا ما به مالکیت خصوصی احترام می گذاریم و از آن محافظت می کنیم، در حالی که اتحاد شوروی آن را کنار گذاشته است. این داستان قشنگی برای گفتن است، اما این هیچ ربطی به واقعیت ندارد. اتحاد شوروی هیچگاه مالکیت خصوصی را کنار نگذاشته بود – این حالا به خاطر آموز یا عدم آموزش درست اینطوری گفته شده است. بگذارید دقیق تر بگویم. بلافاصله بعد از انقلاب ۱۹۱۷ یکی از اولین اعمال دولت جدید اتحاد شوروی  تقسیم زمین بود، بیشتر زمین های روسیه در آن زمان زمین های کشاورزی بود، زمین ها را از زمینداران بزرگ گرفت و به عنوان مالکیت خصوصی  بین خانواده های کشاورز تقسیم کرد. و این  انقلاب بود که به توده ی روستاییان ملک شخصی داد. از آنجائیکه آن ها اکثریت بزرگی بودند، این جملاتی که می خواهم بگویم واقعیت دارد: در نتیجه ی انقلاب بیش از هر زمان دیگر مالکیت خصوصی پدید آمد و مردم بیشتری دارای ملک شخصی شدند. بنابراین نه تنها آن ها مالکیت خصوصی را کنار نگذاشتند، بلکه آن را توسعه دادند. خوب حالا اجازه بدهید ده سال جلوتر برویم. در دهه ی ۱۹۲۰ و اوایل دهه ی ۱۹۳۰ یک نوع اشتراکی کردن زمین های کشاورزی ایجاد شد که دولت مزارع را دور هم جمع کرد، و از مزارع بسیار کوچک مزارع بزرگ پدید آورد. بیشتر آن ها مزارع اشتراکی بودند که گروهی از کشاورزان با یکدیگر کار می کردند، اما زمینی که روی آن کار می کردند، اسب ها و تراکتورهایی  که بکار می گرفتند در تملک خصوصی آن مزارع اشتراکی بود.  آن ها تحت مالکیت دولت نبودند. مزارع دولتی همراه با مزارع اشتراکی خصوصی وجود داشت. اما این تصور که هیچ مالکیت خصوصی ای در ابزار تولید کشاورزی وجودنداشت، واقعیت ندارد. بعضی از شماها ممکن است شنیده باشید که لنین یا استالین که بعد از لنین قدرت را بدست گرفت، گذاشتند که زارعین ملک خصوصی کوچک خود را داشته باشند. آن ها این کار را کردند. می دانید چرا؟ زیرا مجبور بودند. زیرا کشاورزان آن را می خواستند. کشاورزان خواستار ملک خصوصی خود بودند، که استالین مجبور شد به آنها بدهد، زیرا وی  نمی توانست بدون آن کار دولت را بگرداند. بنابراین توافقی صورت گرفت و “قطعات خصوصی” -اینطور می گفتند- در تمام طول تاریخ اتحاد شوروی رسم شد. حال به افسانه ی بعدی قربانی شدن واقعیت در جنگ سرد، میپردازم. دروغ این بود: روس ها برنامه ریزی ای داشتند که  دولت برای همه چیز برنامه ریزی کند. آن ها اجازه ی تشکیل “بازار” را نمی دادند. جایی که مردم  بیایند و تصمیم بگیرند مثلا برای معامله ی یک بوشل سیب زمینی، چقدر گوجه فرنگی بدهند یا هرچیز دیگر. و این نیز صددرصد دروغ بود.

در اتحاد شوروی همیشه بازار وجودداشت، همیشه. برخی اوقات بازار “آزاد” بود، بدین معنی که خریدار پیش یک فروشنده می رفت و با هم مذاکره می کردند که به یک توافقی برسند و اگر به توافق می رسیدند، معامله ای صورت می گرفت و اگر به توافق نمی رسیدند، معامله ای صورت نمی گرفت. بسیاری از کالاها، بخصوص مواد غذایی از این طریق دست بدست می شد. بعضی از بازارها قانونمند سرپرستی می شدند. آن ها بازارهایی بودند که برنامه های دولت در آن وارد عمل می شد. آن ها می گفتند خوب شما می توانید یک بازار داشته باشید، اما قیمت نمی تواند بیشتر یا کمتر از آن بشود. باید این رقم باشد یا در این دامنه ی قیمتی باشد. باید ذکر کنم که ما این بازار را در آمریکا هم داریم. ما حداقلِ دستمزد داریم. شما نمی توانید برای کار به کسی کمتر از حداقل دستمزد بپردازید. و ما حداکثر قیمت برای چیزها داریم و … بنابراین اتحاد شوروی همیشه بازار داشته، همیشه مالکیت خصوصی داشته. چرا این موضوع برای بعضی از شماها تازه است؟ واقعیت این است: به واسطه ی جنگ سرد.

بگذارید ادامه دهم زیرا در مورد اتحاد شوروی و جنگ سرد درس دومی هم هست که ما را وارد بحث چین می کند.

لنین، اولین رهبر بزرگ اتحاد شوروی، در اواخر زندگیش سخنرانی ای کرد. و در این سخنرانی وی درک خود را از چگونگی جامعه ای که دارند، جامعه ی جدید شوروی که نتیجه ی انقلاب ۱۹۱۷ بوجود آمده بود، را توضیح داد . وی گفت نوع جامعه ای که آن ها دارند- و این خیلی مهم است- “سرمایه داری دولتی” است. منظور وی چه بود؟ وی خیلی واضح گفت ما سوسیالیست ها دولت را بدست گرفتیم. این آن چیزی است که انقلاب انجام داده است. بنابراین اکنون ما شرکت ها را داریم. بعضی از آن شرکت ها را بخش خصوصی، و بعضی ها را دولت می چرخاند. و این خوب است، زیرا ما قدرت دولت را داریم، بنابراین می توانیم این جامعه را بسوی جایی ببریم که ما به عنوان یک سوسیالیست می خواهیم برود. به زبانی دیگر سرمایه داری دولتی که آن ها داشتند، عبارت بود از: سوسیالیست های در خدمت دولت، با شرکت های با مالکیت خصوصی و دولتی زیر نظر آنان. این مرحله ی سرمایه داری دولتی یک مرحله ی انتقالی بود، و این اکنون وظیفه ی دولت بود که آن را بسوی جلو، به جایی شایسته ی سوسیالیسم، پیش ببرد. این ایده ی قدیمی ای بود که سوسیالیست ها داشتند که سرمایه داری چیزی است اساسا  متفاوت از سوسیالیسم.

خوب پس از سوسیالیسم چه خواهد بود؟ کلمه ای که برای آن بکار می بردند ” کمونیسم” بود. کمونیسم جایی است که ما داریم می رویم. آن ها حزب سیاسی خود را حزب کمونیست نامیدند، نه برای این که آن ها به کمونیسم رسیدند. آن ها هیچگاه این ادعا را نکردند. آنها گفتند می خواهند که به کمونیسم برسند. سوسیالیسم یا سرمایه داری دولتی (آن ها – حتی خود لنین- بین این دو اصطلاح حرکت می کردند، طوری که انگار مترادف همدیگر هستند) مرحله ی انتقالی موقت برای توسعه تلقی می شد و وظیفه ی سوسیالیست ها این بود که از مرحله ی انتقالی گذر کنند و به جایی برسند که کمونیسم بتواند به وجودبیاید. کمونیزم چه خواهد بود؟ خوب لنین هیچگاه آن را بیان نکرد.

بگذارید من بگویم. کمونیسم زمانی ست که شما دیگر کارفرما و کارمند نداشته باشید، وقتی شما در محل کار یک جمعی را می سازید که حس برابری را بوجود می آورد. این یک اجتماع دموکراتیک است که با یکدیگر تصمیم می گیرید چه باید تولید شود، چگونه باید تولید شود، کجا باید تولید شود، و با درآمد خالص از فروش محصول خود چه کارکنیم.

به زبانی دیگر، ما یک جمع دمکراتیک را به روشی اداره کنیم که یک مجمع یک ساختمان مسکونی را با آن می گردانیم- تنها تفاوت اینکه اینجا به جای یک مجموعه مسکونی، یک محیط کار است. این کمونیسم است، که هم ریشه با لغت کامیونیتی است. و این یک سیستم اقتصادی جدید است؛ نه ارباب و نه برده، نه فئودال و نه رعیت، نه کارگر و نه کارفرما. یک جامعه ای هست که با یکدیگر کار می کنیم. این چیزی است که ما به آن کمونیسم می گوییم. و این مقصدی است که ما بسوی آن می رویم. سوسیالیسم فقط یک مرحله ی انتقالی بین این دو سیستم است. و اکنون نوبت موضوع اصلی است که ما را به بحث درباره ی چین می کشاند.

جالب است که ذکر کنم چند سال پیش دوست و همکار نزدیک من استیون رزنیک[1] و من کتابی به نام «طبقه، تئوری و تاریخ: سرمایه داری و کمونیسم در اتحاد جماهیر شوروی» چاپ کردیم. و تمام کتاب به جزئیات پیچیده ای پرداخته که من فقط می توانم اینجا خلاصه ی کوچکی از آن را بگویم. این کتاب در سال ۲۰۰۲ توسط نشر روتلج[2] در انگلستان و آمریکا به چاپ رسید. این کتاب به تجزیه و تحلیل دقیق تئوری، طبقه و تاریخ مرحله ی سرمایه داری دولتی در اتحاد شوروی پرداخته است. به نظر من، آنچه در اتحاد شوروی اتفاق افتاد این بود که این انتقال هیچگاه سوسیالیسم را پشت سر نگذاشت که به کمونیسم برسد. مسیر راه به کمونیسم بسته شده بود و نمیتوانستند از آن نقطه بگذرند. زمانی که استالین در اواخر دهه ی ۱۹۲۰ به قدرت رسید،  لنین در ۱۹۲۳ در نتیجه ی انسداد عروقی درگذشت. وقتی این اتفاق افتاد استالین وارد جدال شد. تروتسکی را شکست داد و اتحاد شوروی تصمیم گرفت که آنجا بماند، و نمی توانند این مرحله ی انتقالی را بیش از آن پیش ببرند. آن ها به این اعتراف نکردند، اما این کاری بود که کردند. آن ها سیستم را با مسئولیت حزب کمونیست در مرکز تشکیل دادند و شبکه ای از شرکت ها، که عمدتا در مالکیت دولت بود، ولی بسیاری هم خصوصی بود، تحت نظارت آن قرار گرفت که در آن روابط کارفرمایی و کارگری باقی مانده بود. انتقال صورت نگرفت. در مرحله ی سرمایه داری دولتی منجمد شدند، متوقف و مسدود شدند. و اینجاست که داستان چین شروع می شود.

از این منظر خاص که ما بر اتحاد شوروی متمرکز شدیم، چین هم مشابه اتحاد شوروی است. چین یک سوسیالیسمی است که به سوی کمونیسم حرکت نکرده است. یعنی در مسیر برای انجام انتقال گیرکرده، متوقف شده، و یا مسدود شده است. به عبارتی دیگر، مشابه با اتحاد شوروی، یک گروه سوسیالیست در مرکز دولت قرار گرفته اند. خوب، حزب کمونیست چین طی یک انقلاب در ۱۹۴۹ قدرت دولتی را بدست آورد. مشابه کاری که روس ها در ۱۹۱۷ کردند. در آنجا هم سیستمی از شرکت های دولتی در مالکیت دولت و شرکت هایی در مالکیت شهروندها حول این قدرت مرکزی تشکیل شده است- درست مانند اتحاد شوروی. آن ها هم جلوتر نرفتند. بعضی از تجربه ها مربوط به دهه های ۵۰ و ۶۰ با اجتماعات انجام شد، اما به کنار گذاشته شد. آن ها در چیزی که لنین آن را سرمایه داری دولتی می نامید، موفق هستند. اما بعضی از تفاوت ها با اتحاد شوروی دارند. که ارزش اشاره دارد:

۱- چین تصمیم گرفت که از امکانات اقتصاد جهانی و تجارت جهانی استفاده کند به روشی که اتحاد شوروی نکرد، احتمالا به خاطر این که روس ها نمی توانستند. آن ها منزوی بودند، دنیا با اولین کشور سوسیالیستی جهان خصومت می ورزید. چین زیر این بار سنگین نبود، و با شدت و حدت بسیار بسیار زیادی  وارد اقتصاد جهان شد. بنابراین نقش جهان در موضوع چین بسیار بزرگتر از نقش جهان در موضوع اتحاد شوروی بود و در ضمن چینی ها کاری کردند که هرگز روس ها نکردند. آن ها اجازه دادند  که بخش سرمایه داری خصوصی بسیار بسیار بزرگتر از بخش سرمایه داری خصوصی روس ها شود. بطوری که برای مثال امروزه قسمت بزرگی از اقتصاد چین شرکت های سرمایه داری خصوصی هستند که چینی ها مالک آن هستند و  بطور خصوصی توسط هم چینی ها و هم خارجی ها، آمریکایی ها، انگلیسی ها، ژاپنی ها، فرانسوی ها، آلمانی ها،  و غیره گردانده می شود. پس تفاوت روشنی بین این دو وجوددارد، اما موضوع آن ها به عنوان سوسیالیسم در مقایسه با سرمایه داری یا کمونیسم بسیار ساده، و بسیار مشابه است. آن ها جوامعی هستند که سوسیالیست ها در آن انقلاب کردند، و سرمایه داری دولتی را برقرارکردند. دولت مسلط که توسط سوسیالیست ها کنترل می شد خود را کمونیست خواند، هم روس ها و هم چینی ها، زیرا می خواستند انتقالی را صورت بدهند، ولی هیچگاه نکردند. و آن ها قبول کردند که هیچگاه این کار را نکردند. یکی از دلایلی که ما می دانیم این است که هر دو این جوامع که توسط حزب کمونیست  گردانده می شد و می شود، هرگز جامعه ی خود را کمونیست ننامیدند. به روسیه و چین کمونیست خطاب کردن چیزی بود که در غرب صورت گرفت توسط مردمی که نمی دانستند یا اهمیت نمی دادند که تفاوت بین سوسیالیسم و کمونیسم چیست. اما بسیار واضح است که آن ها خود را کمونیسم ننامیدند، زیرا می خواستند به این نکته توجه شود که سوسیالیسم چیز بیشتری داشت تا سرمایه داری دولتی، که لنین این شهامت را داشت که نامش را ببرد. بعدا این تغییر کرد و گفته شد این فرایند انتقال که ما فراتر از آن نرفته ایم، سوسیالیسم است.

حالا همه این چیزها چگونه ربط پیدا می کند به روابط بین چین و آمریکا ؟ خوب علاوه بر این همه گیجی در آمریکا که چین در کجا سرمایه داری، سوسیالیسم، کمونیسم جای می گیرد، ما یک مشکل رابطه ای منحصربفرد بین این دو کشور داریم. چین بطور واضحی از نظر اقتصادی، سیاسی و فرهنگی قدرت در حال صعود در جهان است. هیچکس نباید در این مورد اشتباه کند. برعکس آمریکا قدرت در حال افول است. این بدین معنی است که جای پای آمریکا در اقتصاد جهانی با هر سالی که می گذرد کوچک و کوچک تر می شود. روزهای اوج تسلط آمریکا کاهش می یابد و نقش اقتصادی، سیاسی و فرهنگی چین در حال افزایش است. همواره در تاریخ جهان اینطوری بوده، بخصوص در تاریخ سرمایه داری این همیشه مسئله ی بزرگی بوده است. من بعدا به آن خواهم پرداخت.

اما من می خواهم به شما نشان دهم که شباهت هایی بین چین و آمریکا وجوددارد. بگذارید اینطوری بگویم. در چین شما می توانید جامعه را به سه بخش تقسیم کنید: در بالا حزب کمونیست قراردارد و دولتی که کاملا کشور را اداره می کند. زیرِ آن شرکت های خصوصی و شرکت های دولتی قراردارند که اقتصاد را به پیش می رانند. در پائین طبقه ی کارگر.  و مسئولیت دولت و حزب سیاسی حاکم پیش بردن تمام این چیزهاست. اطمینان حاصل کردن از این که طبقه ی کارگر برای کار کردن در شرکت های داخلی و خارجی تحصیل کرده، و دارای نظم باشد. آن ها در این زمینه بسیار موفق عمل کردند. این همچنین وظیفه ی آن ها است که توده ی مردم از این سیستم حمایت کنند. بطور کلی طرفدارش باشند، خواستارش باشند؛ کسانی را که در دفاتر کاری حزب، دولت، و محل کار و… انتخاب کردند،  بخواهند و انتخابشان باشد و تصمیمات شان را قبول کنند. و در این زمینه نیز چینی ها موفق بودند.

آمریکا هم را می توان به سه بخش، مشابه چین تقسیم کرد، اما روابط بین این سه بخش متفاوت است.  در آمریکا بخشی که بالا قراردارد،  شرکت های سرمایه داری بخش خصوصی هستند. شرکت های بزرگ، موسسات تجاری که تمام ماها آن ها را می شناسیم، جامعه را می گردانند.  در زیر آن ها احزاب و دولت قراردارد که تحت کنترل این شرکت ها هستند، و در پایین دوباره توده ی طبقه ی کارگر قراردارند. این وظیفه ی سیاستمداران و دولت است که کارکرد همه ی این ها را حفظ کند و آن ها این کار را در این میان انجام می دهند. بدین علت است که این کشور در حال افول و چین در حال صعود است. سیستم چینی که دولت و حزب حاکم در بالا قرار دارد، ثابت کرده کارها را می تواند طوری انجام  دهد که سیستم نه  چندان موفق‌امریکایی نمی تواند. مثال بزنم تا این تفاوت مهم را دریابید.

طی سی سال اخیر، سیستم چینی از نظر اقتصادی بسیار سریع تر از آمریکا رشد کرد. دو تا سه برابر بیشتر. حتی نزدیک بهم هم نیستند. به این علت است که چینی ها اکنون تنها رقیب آمریکا و اتحادیه ی اروپا هستند. و به عنوان رقیب واقعی دارند هر ماه قوی تر می شوند. آن ها رشد اقتصادی سریعتری را مدیریت کردند. اما همه ی موضوع این نیست. آن ها قابلیت بهتری در بسیج کردن جامعه برای حل مسائل کلیدی اجتماعی دارند. یکی از آن ها که اکنون ما درست در وسط آن گیرکردیم، پاندمیک ویروس کرونا است. به تمرکز چینی ها در تعطیل کردن ووهان و تعطیل کردن ایالتی که ووهان مرکز آن بود، فکرکنید. به معنی واقعی این ویروس را کنترل کردند که نتواند پخش شود. برعکس آمریکا. احزاب و دولتش دعوا و نزاع کردند، تاخیرکردند، قصورکردند، و نتوانستند نیروهای لازم را در حد قابل قیاس بسیج کنند. بنابراین ما این جا آمریکایی داریم که ۴ درصد جمعیت جهان را دارد و ۲۵ درصد کرونای جهان  و مرگ بر اثر کرونا را دارد. چینی ها با سیستم خود بهتر می توانند از پس این موارد اورژانس بربیایند. آن ها همچنین توانسته اند تصمیم های بیشماری را بگیرند که مشابه آن را ما نتوانستیم. آن ها بیست سال پیش تصمیم گرفتند زیرساخت های خود یعنی جاده ها، بزرگراه ها، ترن ها، شهرها، آپارتمان ها را توسعه بدهند. آن ها به قدری موفق عمل کردند که از تقاضا پیشی گرفتند. آن ها تمام شهر را با تمام امکانات ساختند، امکاناتی نظیر سیستم حمل و نقل، ساختمان ها و آن ها خالی اند. این ها عدم موفقیت نیست، تهیه ضروریات برای این که کشور به آن حد از رشد برسد، هدفمند بود و یک دستیابی شگفت انگیز است. ما آن را نداریم. آن ها برای خود برنامه ریختند که کمتر وابسته به تجارت جهانی باشند و بیشتر بر اقتصاد داخلی خود متمرکزشوند. و آن ها گام های بسیار بلند فوق العاده ای برداشتند. آن ها خواستند که انرژی خود را بر این متمرکز کنند که با ازهم‌پاشی ۲۰۰۸ و سقوط دوباره ی ۲۰۲۰ تخریب نشوند. و آن ها دوباره این دو سقوط اقتصادی را، بهتر از آمریکا، پشت سرگذاشتند.

اینجا یک طنزی هم هست. بخشی از حرکت بسوی یک دولت قوی و قدرتمند، از آن نوعی که دونالد ترامپ فکرش را می کند، در واقع همان چیزی ست که چینی ها با سیستم شان ایجاد کرده اند و این چیزیست که ضرورت دارد سایر کشورها از چین یادبگیرند. اما نه آقای ترامپ  و نه حزب جمهوریخواه هیچگاه نمی تواند به چیزی که من گفتم گردن بگذارند. بنابراین به آن ها باید بگویم و توضیح دهم که آن ها رقیب چینی ها نیستند، بیشتر ادای یک رقیب را در می آورند.

اکنون دو راه در پیش است، همانطور که قبلا بود. آمریکا و چین می توانند، و من این را با جدیت کامل می گویم، می توانند وارد جنگ علیه همدیگر شوند، هرکدام با سلاح های اتمی خود، و اگر این اتفاق بیفتد همه ی ماها از بین میرویم. اشتباه نکنید، موارد قبلی در تاریخ وجودداشته است. یکی از دلایلی که ما جنگ جهانی اول و دوم را در قرن بیستم داشتیم، قدرت گرفتن آلمان و ژاپن بود که بطور مستقیم تسلط قدرت هایی را که قدرت مسلط بودند، انگلیس، فرانسه و متحد آن ها آمریکا را تهدید می کردند و  در این دو جنگ ده ها میلیون نفر از مردم  را کشتند و قسمت های زیادی از جهان را نابودکردند. دنیا برای جنگ بین نیروهایی که صعود می کردند با نیروهایی که سقوط می کردند، هزینه ی زیادی پرداخته است. آیا این دوباره اتفاق می افتد؟

بَدیل دیگری نیز وجوددارد. و بدیل این است که درک کنیم که می توانیم از نقاط قدرت و ضعف همدیگر چیز یادبگیریم. چینی ها هر دو را دارند. همچنین آمریکا. مبادله در اطلاعات، مبادله محصولات، مبادله تکنولوژی می تواند موجب ادامه همزیستی موفقیت آمیز هر دو جامعه شود که مشخصه ی سی سال گذشته بود و می تواند ادامه یابد. اما ما باید آن را به رسمیت بشناسیم.

و نهایتا انتخاب دیگری هم هست که  هیچکدام از این دو آن را حساب نکردند. یک جنبشی می تواند رشد کند، هم در غرب و هم در چین، و کاری را بکند که من بشما گفته ام و موضوع اصلی تمام این برنامه است. ممکن است این مرحله ی انتقالی به پایان برسد، و نهایتا تمام جامعه ورای روابط کارفرمایی و کارگری، از نوع سرمایه داری خصوصی، و یا سرمایه داری دولتی کنار برود، و این انتقال مسدود شده که بخش اعظم سوسیالیسم در دوران زندگی ما را تشکیل داده، پشت سر گذاشته شود. شاید اکنون ما بتوانیم این دوران انتقال را تمام کنیم و به مرحله ای بهتر از سرمایه داری برویم. بسیار روشن است که این خواسته ی بسیاری از مردم است.


[1] Steven Resnik

[2] Rootledge

                                                                

بخش نظر بسته میباشد.

Comments are closed.