Andisheh Nou

سرمایه داری، بیگانگی و کوید ۱۹

نوشته ی: مایکل جیمز[1]      

برگردان: مینا آگاه

زندگی پیش از کوید ۱۹ را یادتان است؟ اینطور فکر نکنید که آن روزها “روزهای خوب قدیمی” بودند. حتی پیش از فاصله گیری اجتماعی، آیا حس تنهائی، افسردگی، و انزوا نمی کردید؟  احساس بی اهمیتی و بی هدفی نمی کردید؟ جامعه ی ما پیش از کوید ۱۹ هم بیمار بود.

آخرین شماره ی مجله ی رولینگ استون مقاله ای درباره ی پاندمیک بعنوان ” هزینه ی انزوا” دارد، و تصریح می کند که “آمریکایی ها به عنوان یک ملت به علت مسلح نبودن به وسایلی که بتوانند از پس آن بر بیایند، دچار این پاندمیک شدند. برای سال ها ما درگیر …. “اپیدمی انزواگرایی بوده ایم” “[1]. واژه ی مارکسیستی برای این انزوای شخصی و سیاسی الیناسیون (بیگانگی یا از خود بیگانگی) است. انواع مختلفی بیگانگی در سرمایه داری وجود دارد که ما از آن در عذابیم.

بیگانگی از همدیگر

دو ارزش غالب در جامعه ی سرمایه داری، فردگرایی شدید و رقابت است. آن ها ارزش هایی ضد اجتماعی هستند. چیزی که از بین می رود جامعه و همکاری است. در یک مسابقه ی فوتبال رقابت خوب است، اما کارگران در آمریکا، یعنی جامعه ای که ثروت در آن به اشتراک گذاشته نمی شود، باید بر سر شغل، مراقبت های بهداشتی، و امنیت اقتصادی به رقابت بپردازند. این ناپایداری و تزلزل مانع همبستگی کارگران می شود و از آنجایی که کارگران می ترسند شغل خود را از دست بدهند، به نژاد پرستی و ترس و تبعیض جنسیتی دامن می زنند، و از “دیگری” می ترسانند. اکنون آمریکا درگیر مبارزه با کوید ۱۹ است، زیرا که بسیاری از اشخاص برای اثبات آزادی فردی خود، در مقابل زدن ماسک و فاصله گیری از همدیگر مقاومت می کنند.  صفت ضداجتماعی سرمایه داری ” من” است و نه ” ما”. اینکه آزادی های فردی را تابع نیاز جمعی کنی، خیلی ساده غیر آمریکایی ست.

اعتماد کردن سخت است. همزمان که خود را برای موج بعدی فشار و فریب آماده می کنیم، مراقب هستیم، حالت دفاعی می گیریم و مظنون هستیم.  فریب ممکن است از سوی شرکت ها یا آدم بغل دستی صورت بگیرد، ولی گاهی به نظر می آید که در جامعه ی سرمایه داری هرکسی دستی در این کار دارد. بسیاری از روی بدبینی طبیعت بشر را مقصر می دانند، و می گویند که انسان ذاتا حریص است. مارکس به عنوان یک ماتریالیست طبیعت بشر را مورد تایید قرار می دهد. او توضیح می دهد که آگاهی زندگی را تعیین نمی کند، بلکه این زندگی است که آگاهی و روابط انسان را تعریف می کند. نکته این است که روابط تولیدی مرحله ی  آگاهی و روابط بشر را تعیین می کند. تنها هدف سرمایه داری استثمار است. بنابراین استثمار مشخصه ی روابط انسانی در این جامعه است. مارکس بطور درخشانی تباهی و شرارت روابط سرمایه داران را دریافت و نوشت که بورژوازی” هیچ رابطه ای بین انسان با انسان بجز منافع فردی و وجه نقدِ بدون احساس باقی نگذاشته است.[2] “همانطور که آلدوس هاکسلی[3] نویسنده تاکید می کند، ” اقتصاد، جامعه و روابط بین المللی  ما اکنون به میزان زیادی بر اساس بی عاطفگی سازمان یافته است.”

در واقع این شرایط مادی ای است که توسط سرمایه داری ایجاد شده و باعث می شود که بسیاری این کلیشه را که در جامعه ی انسانی دو نقش وجوددارد یعنی “شکار یا شکارچی” را  تکرار کنند. ماهی های بزرگ ماهی های کوچک را می بلعند. سگ ها سگ ها را میدرند. پیش از این که دیگران بهت نارو بزنند، تو بهشون نارو بزن و یا هر تکه کلام دیگری که شما موافق باشید. مطمئن باشید این سرمایه داری است که مانع روابط انسانی در آمریکا شده است. 

مارکس برای سرمایه داری اعتبار زیادی قائل بود و می گفت: “جوامع بورژوازی توسعه یافته ترین و پیچیده ترین نهاد تولید در تاریخ می باشند.”[4] اما سرمایه داری آمریکا دارای یک دموکراسی اقتصادی نیست. این نیروی تولید عظیم فقط در خدمت منافع تعداد اندکی است. فعال فقید کوام تور ( استوکلی کارمایکل[5] سابق) گفت فقط دو امکان برای هر جامعه وجود دارد: یا وسایل تولید متعلق به بخش خصوصی است یا متعلق به جامعه است. در آمریکا البته که اشخاص اندکی مالک و کنترل کننده ی ابزار تولید هستند. نتیجه چه می شود؟ فاصله ی طبقاتی بین ثروتمندان و فقرا بیشتر از همه ی مواقع است. این شکاف عظیم جامعه را تخریب می کند و به عدم ثبات اجتماعی و بیگانگی منجر می شود. آنهایی که از سرمایه داری دفاع می کنند، این عدم برابری وحشتناک را فقط محصول جانبی  سوداگری می دانند. آن ها بدون هیچ احساس از چیزی دفاع می کنند که مارکس آن را “خشن ترین و پست ترین ابزار نفسانیات در دل انسان، یعنی گرایش به منافع فردی”[6] می خواند.

روانشناس و نویسنده ام اسکات پک[7]، در کتاب خود “ساخت جامعه و صلح”، در مورد قدرت تخریب نابرابری هشدار می دهد: “دشمن بزرگ جامعه انحصار است” و ” انسان تشنه ی جامعه ی واقعی است”. وی می نویسد: “نجات جهان از طریق جامعه ممکن است. هیچ چیز مهمتر از این نیست.” وی قول می دهد که در جامعه ی واقعی “تفاوت‌های میان انسان ها به عنوان یک موهبت شناخته شود و  بیگانگی به آشتی مبدل شود.” دکتر پک اضافه می کند، ” فقط از طریق جامعه است که می توان به سلامت و وحدت رسید.” و ” جامعه راه درمان بزرگترین مشکل معاصر است.” و “ایجاد جامعه تنها راه زندگی در تفاهم و صلح با سایر مردم جهان است.” دکتر پک نمونه‌ی یک انسان فاضل سکولاری است که بدون مارکس راه خود را گم کرده است. وی تظاهر می کند که جامعه با سرمایه داری سازگاری دارد، اما بدون سوسیالیسم، جامعه ی دلخواه او فقط یک رویا است.

آخرین ابزارهایی که توسط نیروهای تولید سرمایه داری ایجاد شده است می تواند باعث فرسایش بیشتر جامعه شده و به بیگانگی از همدیگر کمک کند. محصولات و نوآوری ها بدون درنظر گرفتن تاثیر آن ها بر جامعه و برای کسب سود ارائه می شوند. طبق گفته ی مارکس: “هر محصول جدیدی نشان دهنده ی قدرت جدیدی از تقلب و غارت متقابل است[8]“. برای مثال، اینکه برای تماشای فیلم در سینمای محله از خانه ها با یک حرکت اجتماعی بیرون بیاییم، در حال از بین رفتن است؛ آوردن فیلم به خانه ها راحت تر شده است. در گذشته، اگر من شما را در بیرون می دیدم، می توانستیم با هم سلام و علیکی بکنیم و گپی بزنیم، در حالی که در حال حاضر هر کدام از ماها آرام سر در تلفن های هوشمند خود داریم. این اختراع کوچک، اما اگر ماشین شما خراب شود (و مجبور شوید پیاده راه بروید)، روان انسان را از چند طریق تخریب می کند. این وسیله عدم توانایی تحمل تاخیر در رضایت را ترویج می کند، به از بین بردن مرزها و حریم خصوصی کمک می کند، با دعوت کردن مردم به چند وظیفگی[9] باعث اضطراب می شود،  با دنبال کردن صحبت های خصوصی در مکان های عمومی به گستاخی دامن می زند و “خود مهم دانستن” و خود بزرگ بینی را تشویق می کند، و  با خصوصی سازی مکان های عمومی اجتماعات را تخریب می کند. موبایل ها حتی به اختلال روانی جدید سی پی ا[10] کمک می کنند.

به همین ترتیب کامپیوتر و اینترنت با  احاطه ی ما با اطلاعات بیهوده، و تشویق ارتباطات مجازی به جای ارتباط فرد با فرد به افزایش بیگانگی انسان کمک می کنند. بوجود آمدن نماهنگ های ام تی وی[11]، که حالا دیگر یک پیشرفت برجسته هم نیست، قدم بزرگی در راه بیگانگی  بود. گفته شده که نماهنگ‌ها “مرگ تخیل” اند. زمانی که شما بطور سنتی به موسیقی گوش می‌دهید، تخیل و فانتزی، و همراه کردن آن‌ها به خودمان واگذار می شود، اما اکنون موسیقی و تصاویر تخیلی با هم نشان داده می شود تا ما را به مصرف کننده ی منفعل تبدیل کند. 

جامعه ی رو به سرازیری ما در کتابی با عنوان جذاب ” بولینگ به تنهایی[12]” نشان داده شده که از ناپدید شدن لیگ بولینگ به عنوان معیار کوچکی از بیگانگی استفاده کرده است. خارجی ها از این که بسیاری از ماها همسایه های خود را نمی شناسیم، شوکه می شوند. “ایر بی اند بی”[13] از جمله کارآفرینی هایی است که احساس جامعه را تخریب می کند. حتی اگر شما خوش شانس و یا به اندازه ی کافی مثبت باشید که همسایه ی خود را بشناسید، ممکن است یک روز صبح بیدار شوید و متوجه شوید که یک شخص کاملا بیگانه همسایه ی شما شده است. ناگهان شما از همسایه ی خود بیگانه شده اید. حتی اگر همسایه ی جدید شما رفتاری دوستانه داشته باشد، این واقعیت که همسایه ی شما ملک شخصی اش را به کالایی برای عرضه به دیگران تبدیل کرده است، احساس تعلق و اجتماع را کاهش می دهد.   

“اوبر” نیز یک نوآوری سرمایه داری دیگری است که عواقب اجتماعی دارد. راننده گان تاکسی نیویورک، بعد از سرمایه گذاری زیاد برای یک تاکسی و گرفتن جواز آن در رقابت با راننده گان اوبر پریشان شده‌اند. برخی از آن ها که با ورشکستگی و خراب شدن شرایط مالی مواجه شده‌اند، اقدام به خودکشی کرده‌اند. تکنولوژی غالبا شرایط زندگی را بهبود می دهد، اما انگیزه ی سودبری اجازه نمی دهد که تاثیرات انسانی و اجتماعی آن را مد نظر قرار گیرد. مارکس یک اقتصاددان سیاسی بود، اما توضیح وی در مورد تغییر مستمر که به واسطه ی جستجوی سود در جامعه ی سرمایه داری اتفاق می افتد، درست مثل یک شعر به نظر می رسد: “همه ی آنچه جامد است، تبخیر می شود و به هوا می رود و هر آن چه که مقدس است، خوار می شود”[14]

رنگین پوستان، افراد ال جی بی تی[15] و مهاجران قربانی تعصب و تبعیض هستند، ابزاری که طبقه ی سرمایه دار برای جلوگیری از همبستگی کارگران بکار می برد. این اشخاص به خصوص از توانایی اینکه آزادانه، آشکار و با خیال راحت زندگی کنند، بیگانه اند. سرتیتر هافینگتون پست در سال ۲۰۱۵ در مورد زنان، که نیمی از جمعیت هستند، می گوید: “سازمان ملل سه زن خارجی را برای ارزیابی برابری جنسیتی به آمریکا فرستاد. سه نفر از لهستان، کاستاریکا، و انگلستان که متخصصان حقوق بشر بودند و مطالعه ای را در سازمان ملل به پیش می بردند. آن ها به سراسر آمریکا سفر کردند، از مدارس، زندان ها، حتی به یک کلینیک کورتاژ  در آلاباما رفتند که توسط دو فعال معترض به حقوق باروری حاضر در محل[16]مورد آزار و اذیت قرار گرفتند که آن را بخصوص نوعی تروریسم تعریف کردند. آن ها از دیدن خیلی چیزها در آمریکا شوکه شده بودند. شاید تعجب برانگیزترین چیز در سفر آن ها… این بود که متوجه شدند زنان کشور به نظر نمی رسد بدانند چه چیزهایی را دارند از دست می دهند.”[17] زنان آمریکا – که ایدئولوژی، آموزش، و فرهنگ بورژوازی به آن ها قبولانده شده – از آگاهی اولیه ی حقوق خود نسبت به برابری جنسیتی، پرداخت برابر، پرداخت برای دوران زایمان، مراقبت مقرون به صرفه برای نگهداری کودک و آزادی حقوق باروری بیگانه هستند.

روش هایی که ما را نسبت به رفقایمان غریبه کرده، بسیارند. ماهیت جامعه ی ما، اجتماعات ما و همیاری های ما با مانع روبرو و فرسوده شده است. سرمایه داری ماهیت رفاقت، تعلق و اجتماعی بودن نوع بشر را انکار می کند. شاعر آمریکایی والت ویتمن از ” نیاز به رفاقت ” نوشته و روانشناس آبراهام مازلو[18] در هرم سلسله مراتب نیازهای انسان، این نیاز را مورد تایید قرار داده. نیاز اولیه ی انسان نیاز های زیستی می باشد: غذا، آب، خواب و دفع مدفوع.  سطح بعدی نیاز بشر سلامتی و امنیت است. چه نیازی بعد از این نیازهای بسیار حیاتی، برای بشر مهم است؟ تعلق! بر طبق گفته ی مازلو، جایی که بیشتر آمریکایی ها به هنگام تلاش برای تحقق بخشیدن به پیشرفت زندگی تلاش می کنند، از آن باز می مانند تعلق است.  مازلو این را مشخص کرده که بیشتر ماها، به واسطه ی جامعه ی رقابتی، فردگرا، ضد اجتماعی و در جامعه ای بیگانه شده، هیچگاه نیاز خود به تعلق را تشخیص نمی دهیم.[19] مارکس مثل همیشه زمانی که گفت بزرگترین ثروت ما ” شخص دیگر است”[20] آن را به بهترین وجه توصیف کرده است.

بیگانگی از طبیعت 

 ارزش کلیدی دیگری که با سرمایه داری همراه است، تسلط بر طبیعت است. همزیستی محترمانه از بین رفته است. تکریم و احترام به طبیعت زیر پای خواسته ی سیرنشدنی سرمایه داری برای رشد، گسترش، تملک و سود له شده است. طبیعت فقط کالایی شده است برای شرکت ها و افراد که داشته باشند، مصرف کنند، تخریب کنند و آن را آلوده کنند. آلوده کردن سوداگری خوبی است. مارکس این را دیده بود که نوشت:” حالتی که در آن درک طبیعت، تحت فرمان مالکیت خصوصی و پول صورت بگیرد، یک اهانت و تخریب عملی طبیعت است.” توماس مونتسر[21]، که مارکس از وی نقل می کند اعلام کرده که غیرقابل تحمل است که “هر موجودی از ماهی گرفته تا آب ها، پرندگان هوا، تا گیاهان زمین باید به مالکیت دربیاید. این مخلوقات نیز باید آزاد باشند.”[22]

ادوارد ابی[23] نویسنده مشهور طرفدار محیط زیست اشاره کرده که: “رشد فقط برای رشد، ایدئولوژی سلول‌های سرطانی است”[24] چند نفر از ما غصه ی توسعه ی بدخیم و بی پروایی را می خوریم که جامعه ی سرسبز، خوشایند و منحصر بفرد ما را تبدیل به جامعه ای پر زرق و برق و زننده، غیر شخصی، تجاری بدنما کرده است؟ شواهد علمی نشان می دهد که تغییرات آب و هوایی و انقراض جهانی گونه ها بسیار زیاد شده- و هشدار دهنده است. سرمایه داری بطور واضحی ما را به آخرالزمان زیست محیطی کشانده است. برای جلوگیری از نابودی نوع بشر و انواع دیگر به یک کوشش جهانی نیاز است که فراتر از ملی گرایی است. اما ما رئیس جمهور آمریکایی جانی ای داریم که جاهل، متکبر، بی سواد است و بطور برده واری خود را وقف  سرمایه داری مزخرف، شرکت های آنارشیست مقررات زدایی شده، و ثروتمند سازی خودش کرده است. او مقررات مربوط به  سازمان حفاظت محیط زیست آمریکا را به سخره گرفته و معاهدات بین المللی تغییرات آب وهوایی را مسخره کرده و با فریاد جنگ افروزانه ی ” آمریکا را دوباره بزرگ کنیم” از یک ملی گرایی نظامی، ارتجاعی، و خودشیفته دفاع می کند. 

فعال محیط زیست گرتا تونبرگ[25] با هیجان، شجاعت، و خشمی اخلاقی صحبت می کند؛ اما به هر حال وی و تمام طرفداران محیط زیستی باید آگاه باشند، برای نجات سیاره، آن ها باید همت خود را در راه از بین بردن سرمایه داری و ملی گرایی بکار ببرند. کتاب سرمایه و ایدئولوژی توماس پیکتی این را خوب بیان می کند :” آشکار به نظر می رسد که تنها راه گذر از سرمایه داری و به مالکیت اجتماعی رسیدن، رفتن راهی فراتر از  ساختارهای مبتنی بر دولت-ملت است. ما به مشارکت و سوسیالیسم بین المللی واقعی نیاز داریم تا بشریت را آزاد کنیم.”[26] با درنظر داشتن ناسیونالیسم، مارکس از تمام کارگران همه کشورها، با اعلام زیبا و ساده : کارگران ” کشوری ندارند[27]” می خواست که متحد شوند. 

یک جنبه از بیگانگی از طبیعت دور از دسترس بودن آن است. بسیاری از ماها چنان مضطرب و خسته ایم، و یا  کار زیادی سرمان ریخته که نسبت به طبیعت و زیبایی های آن بی حس شده ایم. تکنولوژی در فاصله انداختن بین ما و طبیعت نقش دارد. روانشناسان مشاهده کرده اند که با جذب هرچه بیشتر بچه ها به کامپیوتر، تلویزیون، و تلفن های هوشمند  هشیاری به محیط و کاهش جالب بودن طبیعت در آن ها مشاهده شده است. دل آدم از دیدن بچه ها و بزرگ هایی می گیرد که دیگر از خواندن یک پرنده، پیچیدگی تارهای عنکبوت، شکل ابرها، یا رنگ گل ها شگفت زده نمی شوند. بومی آمریکایی کروفوت[28] نگاهی بومی را بیان کرده  است:” زندگی مثل درخشش شب تابی در شب، نفس یک بوفالو در زمستان است”.

بیگانگی کارگر از کار و ثروتی که خلق می کند.

ما حتی از کار خود بیگانه هستیم. مارکس می دانست که کار ما عصاره ای از خود ما است. کار ما امری مقدس و عمیق و تبلور اساسی انرژی، ایده، قدرت، و خلاقیت ما است. سرمایه داری کار را بی حرمت می کند و مانع آن می شود. زمانی که ما نیروی فکری و بدنی خود را در بازار کار به خریدار می فروشیم، کار ما کالا شده است. بسیاری از مردم از کار خود وحشت دارند و آن را تحقیر می کنند و بطور روانی یا جسمانی مریض می شوند. در راهنمای تشخیص انجمن روانشناسان آمریکا مرضی به نام ” تمارض”[29] است که عبارت است از بهانه کردن مریضی برای کار نکردن. نرفتن سر کار.

یک نگرانی جزیی. در جامعه ی ما، بیشتر ماها از فعالیت کاری خود و از محصول کار فکری و یدی خود بیگانه هستیم. حاصل کار ما مال خود ما نیست، محصول خلق شده ی ما مال خود ما نیست، و ثروتی که از آن بدست می آید نیز مال خود ما نیست. ما از عرقی که می ریزیم هم بیگانه هستیم.  کار شما تجلی ای از شما، عمیق ترین و واقعی ترین تبلور شما است، اما مارکس آن را در جامعه ی سرمایه داری اینطور دیده است: “فعالیت کارگران…. که به کسی دیگر تعلق دارد، از دست دادن خود است.”[30] تمام ثروت را کارگر تولید می کند، اما زمانی که کار شما مال کس دیگری است، هیچ چیز دست شما را نمی گیرد. شما هیچ نیستید. بنابراین، مارکس از کارگران می خواهد که  بانگ بزنند: “من چیزی نیستم و باید همه چیز باشم.”[31]

سرمایه داری سیستمی است که برای سرقت طراحی شده است. سرقت به قدری عظیم است که نفسگیر است. در آمریکا با کشتار بومیان آمریکا شروع شد، کشتاری همراه با تقریبا ۵۰ میلیون کشته.[32] این سرقت تاریخی با شکار، برده کردن، و فروش آفریقایی ها ادامه یافت. تلاش برای اندازه گیری عظمت این سرقت خصلت هاری سرمایه داری آمریکا را فاش می سازد.:” در ۱۸۶۰ بیش از ۳ میلیارد دلار ارزش بدنی برده های سیاهپوست آمریکایی بود که به عنوان کارگر مجانی بکار گرفته شده بودند” و ” در سال ۱۸۶۱ ارزشی که بر روی پنبه های تولید شده توسط برده های سیاهپوست گذاشته شد،۲۵۰ میلیون دلار بود.” [33] تخمین زده شده  برای جبران خسارت وارد شده به آمریکایی های آفریقایی تبار در ۲۰۱۹ به میزان ۱۷/۱ تریلیون دلار لازم است.

دزدی ثروتی که توسط مردم زحمتکش تولید می شود تا امروزه با یورش به کارگران آمریکایی و خارجی توسط شرکت های چندملیتی یا آنچه به ملایمت “جهانی سازی” می گویند، ادامه دارد. مارکس کاملا سیاست خارجی امپریالیسم آمریکا را توضیح داده است: “ضرورت توسعه ی پیوسته ی بازار برای محصولات خود، بورژوازی را برای پیمودن تمام سطح دنیا به پیش می‌راند”. سرمایه داری ” تمام کشورها را، همراه با درد نابودی، مجبور می کند تا خود را با روش تولید بورژوازی تطبیق دهند. آن ها را مجبور می کند تا چیزی را که آن ها ” تمدن” می گویند در قلب خود جای دهند، و برای مثال خودشان بورژوا شوند. و در یک کلمه، دنیایی را به دنبال تصویر خود می سازد.”[34]

بیگانگی از هویت طبقاتی

 مارکس به ما یاد داد که: سرمایه داری از طریق کنترل خصوصی بر ابزار تولید و با  تصاحب ثروت تولید شده توسط نیروی کار به شکلی مادی از کارگران دزدی می کند، و از کانال فرهنگ، آموزش و اخبار شرکتی و سرگرمی های عوامانه از آن ها سرقت ایدئولوژیکی می کند.

” ایده های طبقه ی حاکم در هر دوره ی ایده های حاکم هستند: برای مثال طبقه ای که نیروی مادی حاکم بر جامعه است، همزمان حاکم نیروی روشنفکری نیز هست. طبقه ای که روش های تولید مادی را در ید قدرت دارد، همزمان بر روش های تولید ذهنی هم کنترل دارد.”[35]

بر اساس آخرین تخمین ها، تمام اخبار و برنامه های سرگرمی ما از حدود شش شرکت اصلی ارائه می شود. پیامدهای تلخ آن را در نظر بگیرید: به عنوان یک کارگر، هر وقت شما تلویزیون را روشن می کنید، روزنامه ای را بر می دارید، یا فیلمی هالیوودی را می بینید شما را به سوی آگاهی دروغین و برده گی ذهنی می برند. همانطور که مالکوم ایکس بزرگ گفت، ” آن ها ذهن ما را در یک کیسه گذاشته و هر کجا که دلشان بخواهد می برند.”[36]

تاریخ طبقه ی کارگر آمریکا نادیده گرفته شده و پاک شده است. روز اول ماه مه، برای مثال، در سراسر دنیا روز تعطیلی طبقه ی کارگر است. آمریکایی ها چه دارند؟ یک روز کارگر طرح ریزی شده که مانند یک تکه غذا به یک سگ دست آموز می دهند. و هر روز در مدارس فرزندان ما با ” برنامه ی آموزشی پنهان” مورد حمله قرار می گیرند”[37] – برنامه ای که ایدئولوژی سرمایه داری را مشروع، طبیعی، و برتر نشان می دهد. به عبارتی دیگر، آموزش قسمتی از ساختار برتر فرهنگ و سیاست است که از یک پایه ی اقتصادی بر می خیزد تا به سرمایه داری مشروعیت ببخشد. ایده های شرکت های حاکم آمریکایی ” جدایی در همه جا، در هر گوشه و کنار است.”[38] ادوکاتور پائولو فریره[39] در نوشته ی معروف خود “آموزش ستمدیدگان”  تایید می کند که “چیزی به عنوان فرایند بی طرفی آموزشی وجود ندارد.” آموزش یا شاگردان را در سیستم جدید ادغام می کند و یا  آن ها به سوی تغییر و انقلاب سوق می دهد.

در مدارس کشور ما هیچ آموزش طبقه ی کارگر وجود ندارد. اهمیت طبقه و مبارزه ی طبقاتی به حداقل رسیده، نقشش کم شده، و نادیده گرفته می شود. واقعیت این است که، طبقه  مشخصه ترین هویت ما است، حتی بیشتر از نژاد، جنس، قومیت، وابستگی های مذهبی، یا گرایش های جنسی. این طور است زیرا ما موجوداتی مادی هستیم. همانطور که انگلس در مراسم تدفین مارکس گفت: “درست مثل داروین که قانون رشد طبیعت را کشف کرد، مارکس نیز قانون رشد تاریخ بشری را کشف کرد. این واقعیت ساده، به واسطه ی تسلط ایدئولوژی پنهان مانده بود که نوع بشر اول باید بخورد، بنوشد، سرپناه و پوششی داشته باشد پیش از این که بتواند سیاست، علم و هنر و مذهب و غیره را دنبال کند”[40].

بنابراین آگاهی طبقاتی برای داشتن یک هویت شخصی اساسی و واقعی ضروریست. اما میلیون ها کارگر آمریکایی، سیاه و سفید، زن و مرد، با گرایشات جنسی گوناگون، جوان و پیر، زحمتکشان یدی و فکری دچار  آگاهی کاذب اند و خیلی ساده نمی دانند چه کسی هستند، ارزش واقعی خود را نمی دانند، تشخیص نمی دهند که آن ها هستند که تمام ثروت را تولید می کنند، و شاید غمناک تر از همه این است که سوسیالیسم را به عنوان تنها راه بدیل استثمار، بی ارزشی، و شرایط پر مخاطره و متزلزل جامعه ی سرمایه داری نمی پذیرند.

سرمایه داری همه چیز را از طبقه ی کارگر می دزد: کار، ثروت، و آگاهی هویت طبقاتی. اگر شما ندانید که چه هستید، نمی توانید صحیح و درست از خود دفاع کنید و برای اصلاح (در همین چارچوب موجود) اقدام خواهید کرد. این یک بیگانگی تمام و کمال است. این از دست دادن اصالت و آگاهی طبقاتی خود است که مارکس آن را “غریبه بودن با خویش[41]” یا “از خود بیگانگی[42]” می نامد.[43] راه حل مسئله کمونیسم یا سوسیالیسم است که مارکس آن را به شکلی ساده “فرارفتن از خود بیگانگی بشری” می نامد[44].

بیگانگی از مقاصد تاریخی خود

آیا طبقه ی کارگر برای این وجود دارد که فقط برای بورژواها تولید ثروت کند، در جنگ های طبقه ی حاکم بجنگد، یا با اخبار و سرگرمی های شرکتی گمراه شود، و تا ابد برده ی آگاهی دروغین باشد؟ آیا طبقه ی کارگر وجود دارد تا با چنگ و دندان  به اصلاح بچسبد؟ آیا سرنوشت طبقه ی کارگر اینست که از تغییرات آب و هوایی و مصیبت محیط زیستی ای که با آلودگی شرکت ها ایجاد شده است، رنج ببرد؟ جواب همه ی این ها منفی است.   

 مارکس متوجه شد که سرمایه داری می تواند آخرین دوره ی ” ستیزه جویانه” باشد که طی آن جامعه به دو طبقه ی با منافع طبقاتی متناقض و غیرقابل مقایسه تقسیم می شود. بنابراین وی یک وظیفه برای طبقه کارگر مورد احترام خود تعیین کرد: انقلاب! وظیفه ی مقدس ما این است که طرفدار براندازی باشیم. ما باید اختلاف طبقاتی، انگیزه سود سازی و کنترل شخصی بر تولید و توزیع را از بین ببریم. ما باید بطور اجتماعی تولید و  توزیع کنیم. ما باید دموکراسی اقتصادی را بنیان بگذاریم. مارکس و انگلس در مانیفست ما را به عمل دعوت کردند: “بگذارید طبقه ی حاکم از یک انقلاب کمونیستی به وحشت بیفتد. پرولتاریا چیزی ندارد از دست بدهد جز زنجیرهایش. آن ها دنیایی را به دست می آورند.” [45]

کوید ۱۹ (کرونا) ما را به سطح دوم هرم مازلو پایین کشیده است: نیاز به سلامتی و امنیت. حتی زمانی که ما با عواقب فوری و مرگبار ویروس کلنجار می رویم، مسلم است که تاثیر بلند مدت آن بیگانگی ما را بیشتر می کند. طبقه ی سرمایه دار مطمئنا برای چنگ انداختن بر تولید، تحمیل جنگ های خود به طبقه ی کارگر و فرسودن و تخریب هرچه بیشتر طبقه ی کارگر از این ویروس استفاده می کند. بنابراین ما باید به وظیفه ی تاریخی خود برای غلبه بر  بیگانگی و ساختن یک جامعه ی سوسیالیستی آگاه و آماده باشیم.


[1] Alex Morris, “The Price of Isolation,” Rolling Stone, July 2020, p. 63.

[2] مارکس و انگلس مانیفست کمونیست ۱۸۴۸

[3] Aldous Huxley, The Perennial Philosophy.

[4] گروندریسه.

[5]Stokely Carmichael (ژوئن ۱۹۴۱ – ۱۵ نوامبر ۱۹۹۸) اهل ترینیداد و توباگو یک شخصیت برجسته جنبش حقوق مدنی و جنبش جهانی پان آفریقایی بود.

[6] Marx, Preface to Capital, vol. 1.

[7] M. Scott Peck, The Different Drum: Community-Making and Peace, Simon & Schuster, 1987.

[8] Marx, Economic and Philosophical Manuscripts of 1844.

[9] چند وظیفگی multi-task به شرایطی گفته می‌شود که یک فرد به ظاهر به صورت همزمان در حال انجام چندین وظیفه است.

[10] Continuous partial attention

[11] MTV (originally an initialism of Music Television) is an American multinational cable channel, launched on August 1, 1981.

[12] Bowling Alone: The Collapse and Revival of American Community

by Robert D. Putnam

[13] ایربی‌ان‌بی (به انگلیسی: Airbnb) وب‌گاهی برای کرایه مکان‌های اقامتی است. این وب‌گاه دارای بیش از ۷٬۰۰۰٬۰۰۰ مکان فهرست شده در ۳۳٬۰۰۰ شهر و ۲۲۰ کشور است.

[14] Marx and Engels, Communist Manifesto, 1848.

[15] ال‌جی‌بی‌تی (به انگلیسی: LGBT) اصطلاحی است برای اشاره به افرادی که گرایش جنسی و رفتار جنسی به غیر از دگرجنس‌گرایی دارند.

[16] (reproductive right) حقوق باروری به حقوق و آزادی‌های قانونی مربوط به باروری و بهداشت باروری گفته می‌شود. سازمان بهداشت جهانی، حقوق باروری را چنین تعریف می‌کند:

حقوق باروری بر مبنای به رسمیت شناختن حق اساسی تمام زوجین و افراد برای تصمیم‌گیری آزادانه و مسئولانه دربارهٔ تعداد و اختلاف سنی فرزندانشان، و برای داشتن اطلاعات و وسایل کافی برای تحقق این موضوع، و داشتن حق برای دستیابی به بالاترین استانداردهای بهداشت جنسی و باروری تعریف می‌شود. این حقوق همچنین شامل حق تمامی افراد برای تصمیم‌گیری دربارهٔ باروری عاری از هرگونه تبعیض، اجبار و خشونت می‌گردد.

[17] Laura Bassett, “The U.N. Sent 3 Foreign Women to the U.S. to Assess Gender Equality. They Were Horrified.” Huffington Post, September 22, 2015.

[18] Abraham Maslow

[19] B. R. Hergenhahn, An Introduction to Theories of Personality. Englewood Cliffs, NJ: Prentice-Hall, 1984.

[20] Erich Fromm, Marx’s Concept of Man. New York: Continuum, 1992, p. v.

[21] توماس مونتسر (آلمانی: Thomas Müntzer‎؛ ۲۱ دسامبر ۱۴۸۹ – ۲۷ می ۱۵۲۵ (۳۵-۳۶ ساله)) که با نام پیشگام اصلاحات مسیحی نیز شناخته می‌شود، کشیشی آلمانی است که در سال ۱۵۲۴ رهبری شورشیان را در طول جنگ روستاییان آلمانی علیه اشراف و روحانیت به عهده داشت.

[22]Marx, On the Jewish Question, 1844.

[23] Edward Abbey‎

[24] Edward Abbey, The Journey Home: Some Words in the Defense of the American West. New York: Plume, 1977.

[25] Greta Thunberg

[26] Thomas Piketty, Capital and Ideology. Cambridge, MA: Harvard University Press, 2020.

[27] Marx and Engels, Communist Manifesto, 1848.

[28] Crowfoot (1830 – 25 April 1890) or Isapo-Muxika (Blackfoot Issapóómahksika, “Crow-big-foot”) was a chief of the Siksika First Nation.

[29] تمارض یا بیمارنمایی (انگلیسی: Malingering‎) تولید عمدی علائم یا نشانه‌های جسمی یا روانی دروغین یا اغراق‌آمیز.

[30] Marx, “Estranged Labour.” In Economic and Philosophical Manuscripts of 1844.

[31]  Marx, A Contribution to the Critique of Hegel’s Philosophy of Right, 1844.

[32]  Steve Charleston, Victims of an American Holocaust. Washington, DC: Sojourners, 1992

[33]  Rashawn Ray and Andre M. Perry, “Why We Need Reparations for Black Americans.” Brookings, April 15, 2020.

[34]Marx and Engels, Communist Manifesto, 1844

[35] Marx, The German Ideology, 1846.

[36] Malcolm X, February 1965: The Final Speeches, edited by Steve Clark. New York: Pathfinder Press, 1992, p. 154.

[37]  Edward Stevens, George Wood, and James Sheehan, Justice, Ideology, and Education. New York:  McGraw-Hill, 1992, p. 112.

[38] Geoffrey Partington, “The Concept of Progress in Marxist Educational Theories.” Comparative Education 24, no. 1 (1988), p. 84.

[39] پائولو فریره، نظریه‌پرداز تعلیم و تربیت انتقادی، فیلسوف تربیتی و آموزگار برزیلی بود. او بیشتر به واسطهٔ نوشتن کتابِ تأثیرگذارِ آموزش ستم‌دیدگان شهرت یافت که به عنوان یکی از متون پایه در تعلیم و تربیت انتقادی شناخته می‌شود.

[40]  Fromm, Marx’s Concept of Man, p. 258.

[41] Self-estrangement

[42] Self-alienation

[43] Marx, “Estranged Labour.” In Economic and Philosophical Manuscripts of 1844.

[44] Introduction, The Marx-Engels Reader, 2nd ed., edited by Robert C. Tucker. New York: W.W. Norton, 1978, p. xxv.

[45] Marx and Engels, Communist Manifesto, 1848.


[1] MICHAEL JAMES

بخش نظر بسته میباشد.

Comments are closed.